خدا یکتاست

خدا یکتاست

یکتاپرستی
خدا یکتاست

خدا یکتاست

یکتاپرستی

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و نهم ) طهارت (بخش دوم)

pdf

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و نهم )

طهارت (بخش دوم)

 

در قسمت اول طهارت بیان شد که طهارت یک نوع آماده شدن برای قیام است و در انجام طهارت هر چهار لایه عقل، احساسات، ناری و جسم خاکی باید طاهر و پاک شوند. نماز یک نوع قیام است؛ به همین خاطر خدای حکیم در مورد نماز همیشه فعل اقیموا را بکار می برد. مسیحیان نمازشان را ضایع کردند، زیرا برای انجام آن قیام نمی کنند. یکی دیگر از جنبه های ضایع کردن نماز، به آن معناست که بدون طهارت، نماز بجا آورده شود. هر جا طهارت ناقص باشد، بعد از مدتی نماز به یک کار بیهوده و بیفایده تبدیل میشود و در نهایت کنار گذاشته میشود. آلودگی های عقلی و احساسی و ناری، باعث ضایع شدن نماز میشوند و نتیجه قطعی این موضوع، تابع شهوات شدن است.

 

فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا ﴿۵۹

آنگاه پس از آنان جانشینانى به جاى ماندند که نماز را تباه ساخته و از هوسها پیروى کردند و به زودى [سزاى] گمراهى [خود] را خواهند دید (۵۹)

 

به همین خاطر، خدای حکیم با روشهای مختلف میخواهد که مردم را از رجس و رجز و سایر آلودگی های روانی و باطنی پاک کند. همانطور که در آخر آیه وضو می فرماید:

 

وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ

لیکن مى‏ خواهد شما را پاک و نعمتش را بر شما تمام گرداند باشد که سپاس [او] بدارید

 

باید انواع آلودگیهای جسمی و روانی را از خود دور کنیم، تا بتوانیم به مرحله اقامه نماز برسیم و آن را برگزار کنیم. اصلا هدف دین همین است که انسانها را پاک کند و از رجز و آلودگیها پاکشان کند. نماز ابزار ضروری دین است.

غسل و مسح که در آیه وضو بیان شده است، فقط مربوط به لایه جسم خاکی ما نیست؛ بلکه غسل و مسح باید در لایه عقل، لایه احساس و لایه ناری هم باشد. اگر طهارت به هر دلیلی در یکی از چهار لایه باطل شود، باید دوباره وضو تجدید شود.

معمولا بیشتر مردم، باطل شدن طهارت برای نماز را فقط به کثیف بودن لایه جسمی محدود میکنند. درحالی که اگر عقل و احساس انسان هم آلوده شود، باید مراحل و فرآیند وضو از اول انجام شود. هر کدام از این لایه ها، باطل کننده هایی دارند که در صورت وقوع، باید وضو از نو تجدید شود. این نکته بسیار مهمی است که بیشتر مسلمانان به آن توجهی ندارند.

 

لایه های مادی

باطل کننده طهارت این لایه

لایه عقل و منطق

طمع – حسادت -  بخل - کبر – عُجب – ریا – قمار و ...

لایه شعور و احساسات

خشم – غضب – کینه – استرس – احساسات مصنوعی ناشی از آهنگهای آلفایی و فیلمهای توهمی و هیجانات کاذب و سایر لذتهای کاذب

لایه ناری

خیال پردازی – شعر خوانی - وحدت وجود – مدیتیشن – یوگا – کارما – ذهن مثبت – عشق – فنگ شوئی – ذن و ...

لایه جسم خاکی

قضاى حاجت – ملامسه با زنان – جنب شدن و ...

 

بخل یک نوع آلودگی عقلی است، که اگر پاک نشود، نمیتوان زکات داد و از مال دنیا دل کند. یعنی بدون طهارت باطنی نمیتوان زکات را پرداخت کرد. در بیشتر آیه های قرآن، هر وقت خدای مهربان از اقامه نماز صحبت می فرماید، بلافاصله از دادن زکات صحبت می فرماید و این ثابت میکند که بدون طهارت باطنی نمی توان نماز بجا آورد و زکات داد. از مقدار زکات پرداختی و مقدار برگزاری نماز افراد یک جامعه میتوان به مقدار آلودگیهای روانی آن جامعه پی برد.

اکنون خیلی از مردم در گوش دادن آهنگهای آلفایی غرق میشوند. با این حال برای نماز بعدی، تجدید وضو نمی کنند. دلیلش هم این است که آنان فقط طهارت لایه جسمانی را در نظر می گیرند و به طهارت لایه احساس و عقل و فکر خویش توجه نمی کنند. در حالی که باید طهارت لایه های عقل و احساس هم در نظر گرفته شود و در صورت آلودگی این لایه های غیر خاکی، باید وضو از نو تجدید شود. در صورت قیام برای نماز بدون طهارت لایه عقل و احساس ، نماز در سکاری است و اصلا برگزاری نماز برای خدای عالمیان در این حالت امکان پذیر نیست. خدای حکیم بطور جدی دستور داده است که در حالت سکاری نماز بجا نیاورید؛ زیرا نماز در حالتی که لایه های عقل و احساس طهارت ندارند، یک توهم است و این نوع نماز برای شیطان است. بعضی از مسلمانان نا آگاهانه ، یوگا را با نماز مقایسه میکنند؛ در حالی که یوگا دقیقا یعنی آلودگی لایه ناری. زیرا در یوگا ، آدمیان به یک آتش بیگانه وصل میشوند و در نتیجه طهارت خود را از دست میدهند. یوگا و مدیتیشن یکی از آلودگیهای خطرناک و باطل کننده های مهم و عمده طهارت باطنی هستند.

خدای رحمان بر به جا آوردن نماز بسیار تاکید دارد ولی در یکی از آیات شدیدا انجام نماز را منع فرموده است و حتی دستور فرموده است که اصلا نزدیکش هم نشوید و آن حالت هم انجام نماز در حالت سکاری (لا تقربوا الصلوه و انتم سکاری) است. زیرا آلودگی آن مسری است و انسان را بیمار میکند.

طهارت قبل از نماز خیلی مهم است، زیرا در صورت عدم طهارت لایه های بالایی ، اقامه نماز غیر ممکن است. همانطور که در آیه وضو بیان شد، هدف از طهارت، اقامه نماز است. قیام هم مثل طهارت باید در هر چهار لایه باشد. یعنی از نظر عقلی هم قیام کرد و مشغول کننده های عقلی را کنار بگذارید و همچنین خود را از هیجانات احساسی دور کنید. واقعیت این است که انسان نمی خواهد بداند که خیالپردازی، عشق، مدیتشین و خیلی از آهنگهای موجود همگی یک نوع آلودگی هستند. اما از آنجا که این آلودگیها از نوع جسمی نیستند، کسی به طهارت آنها توجهی ندارد. نماز بدون طهارت، نماز نیست و هیچ تاثیری در روان ما ندارد. خدا می فرماید که نماز آدمی را از فحشا و منکر باز میدارد. نمازی که این کار را نکند، شک نکنید که بدون طهارت اقامه شده است.

قیام در لایه جسمی، یعنی پا شدن و ایستادن. اما در لایه های عقل و احساس، یعنی عقل و تفکر مان را نسبت به برپایی نماز، بیدار کنیم و فکرمان را به سمت برپایی نماز ببریم و دیگر افکار و دیگر احساسات را از خود دور کنیم. باید احساس خود را از چیزهای دیگر به سمت نماز بکشانیم. لایه ناری ما نباید درگیر مغناطیسهایی همچون عشق، وحدت وجود و سایر آلودگیها باشد، بلکه باید از این موارد دست بکشیم. رکوع و سجود هم مثل قیام باید در هر چهار لایه باشد. رکوع و سجود معناهای مهمی هستند که باید در لایه های عقل و احساس هم رخ دهند. خدای مهربان در مورد سجده می فرماید که:  إِذَا تُتْلَى عَلَیْهِمْ آیَاتُ الرَّحْمَنِ خَرُّوا سُجَّدًا وَبُکِیًّا یعنی گریه واقعی همیشه بعد از سجده بوجود خواهد آمد. البته سجده ای که آیه مدنظرش است، سجده ای است که در هر چهار لایه اتفاق افتد. ما باید ابتدا فکرمان را و عقلمان و احساساتمان را وادار به رکوع و سجود کنیم و بعد انسان خود به خود در مقابل خدای رحمان به خاک خواهد افتاد. گریه های بدون سجود و رکوع بی معنایند و فقط تحریک غده های اشکند. مردم انواع کلیپها را نگاه میکنند و یا انواع کنسرتها و استندآپ کمدی ها می روند تا ذره ای گریه کنند و یا بخندند. در حالی که اینها هیچکدام گریه و خنده واقعی نیستند. گریه و خنده را خدا خودش میدهد و بدست آوردنی نیستند.

 

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَى ﴿۴۳و هم اوست که مى ‏خنداند و مى‏ گریاند (۴۳)

وَأَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَأَحْیَا ﴿۴۴و هم اوست که مى‏ میراند و زنده مى‏ گرداند (۴۴)

 

قیام و رکوع و سجود یک امر معنایی هستند که باید ابتدا در حالت معنا شروع شوند و بعد از معنا به امر جسمی تبدیل شوند. قیام و  سجود و رکوع ظاهری که فقط با کالبد بدنی خود انجام میدهیم، یک نماز ریاکارانه است. در نماز سهل انگارانه و ریاکارانه، به قیام و رکوع و سجود در لایه های عقل و احساس توجه نمیشود و به این طریق نماز به یک امر مضر و خطرناک تبدیل میشود. به همین خاطر خدا می فرماید که در حالت سکاری نماز نخوانید. سکاری یعنی حالتی که فرد طهارت عقلی،احساسی را در نظر نمی گیرد. کسی که در این لایه ها طهارت نداشته باشد، قطعا نمی تواند قیام، رکوع و سجود واقعی انجام دهد. مردم سجده و رکوع واقعی انجام نمی دهند ، به همین خاطر به رضایت قلبی در مورد خدا نخواهند رسید و قطعا خوشحالی و گریه واقعی هم برای آنان اتفاق نخواهد افتاد. شرط ورود به بهشت رضایت دو طرفه بین خدای رحمان و بنده است (رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً).

 

ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً ﴿۲۸خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (۲۸)

 

فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿۲۹و در میان بندگان من درآى (۲۹)

 

وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿۳۰و در بهشت من داخل شو (۳۰)

 

از نظر قرآن، لایه های احساس و عقل و ناری خیلی مهم هستند و بدون در نظر گرفتن طهارت این لایه ها، نماز در سکاراست و حتی خدا امر می فرماید که نزدیکش نشوید (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُکَارَى). در یکجای دیگری از قرآن، خدا در مورد امر به آدم و حوا در بهشت از همین فعل استفاده فرموده است (وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ).

 

وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَکُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ ﴿۳۵

و گفتیم اى آدم خود و همسرت در این باغ سکونت گیر[ید] و از هر کجاى آن خواهید فراوان بخورید و[لى] به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود (۳۵)

 

وقتی این دو مورد را مقایسه می کنیم، خیلی راحت میتوان فهمید که نزدیک شدن به نماز در حالت سکاری، باعث هبوط آدمی میشود؛ همانطور که نزدیک شدن به درخت ممنوعه باعث هبوط آدم و حوا شد. به همین خاطر، خدای مهربان در قرآن خیلی به لایه معنایی نماز اهمیت داده است و همه اش در این مورد صحبت می فرماید. زیرا اصلا بدون طهارت عقل و احساس، نماز بیفایده است و خیلی مضر است. انسان با اجرا کردن نماز در حالت سکاری و سستی، دارد در مورد زندگی بعدیش، قمار میکند و قطعا نماز در حالت سکاری به باخت منتهی میشود.

 

وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلَا یَأْتُونَ الصَّلَاةَ إِلَّا وَهُمْ کُسَالَى وَلَا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ کَارِهُونَ ﴿۵۴

و هیچ چیز مانع پذیرفته شدن انفاقهاى آنان نشد جز اینکه به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و جز با [حال] کسالت نماز به جا نمى ‏آورند و جز با کراهت انفاق نمى کنند (۵۴)

 

إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا کُسَالَى یُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا ﴿۱۴۲

منافقان با خدا نیرنگ مى کنند و حال آنکه او با آنان نیرنگ خواهد کرد و چون به نماز ایستند با کسالت برخیزند با مردم ریا مى کنند و خدا را جز اندکى یاد نمى کنند (۱۴۲)

 

مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا ﴿۱۴۳

میان آن [دو گروه] دو دلند نه با اینانند و نه با آنان و هر که را خدا گمراه کند هرگز راهى براى [نجات] او نخواهى یافت (۱۴۳)

 

الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ ﴿۵که از نمازشان غافلند و سهل انگارند (۵)

 

الَّذِینَ هُمْ یُرَاءُونَ ﴿۶آنان که ریا مى کنند (۶)

 

وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ ﴿۷و از معنویت واقعی ممانعت میکنند (۷)

 

براساس آیات فوق، میتوان نتیجه گرفت که سهل انگاری و ریاکاری در نماز، منجر به نابودی معنویت میشود.

همچنین ترتیب اعضایی که در وضو طهارت می یابند، خیلی مهم است و این ترتیب در وضو نکات مهمی را در بردارد. ترتیب باید همانطوری باشد که آیه می فرماید:

 

·      غسل وجوه (دست کشیدن از توجهات)

·      غسل دستها (دست کشیدن از تعلقات)

·      مسح سر  (چسبیدن به توانایی های اولیه ذهنی)

·      مسح پا (چسبیدن به توانایی های پایه ای بدنی)

 یعنی ما باید وجوه و ایدی خود را بشوییم و  دست از توجهات و تعلقات غیر از خدا بشوییم و آن را بگذاریم کنار. بعد سر و پای خود را لمس کنیم تا بتوانیم به توانایی های اولیه ذهنی (سر) و بعد توانایی پایه ای  (پا) خود برگردیم. شستن و مسح کردن دو معنای تقریبا متضاد دارند. اما یوگا برخلاف نماز میگوید که تواناییهای اولیه ذهنی خود را متوقف کن. نماز میگوید رکوع و سجود کنید ولی یوگا میگوید که از زمین بلند شوید و پرواز کنید!

 

شستن = دست شستن از چیزی = رها کردن = کنار گذاشتن

مسح = لمس دوباره = برگشتن به آن = برگشت به توانایی های اولیه ذهنی و توانایی های پایه ای بدنی

 

وقتی به وقتش آلودگی های عقلی و احساسی را از خود دور نکنیم، در مواقع بحرانی و پیری سرمان آوار میشوند و افراد معرکه گیر میشوند. بعضی آلودگیها در ضمیر ناخودآگاه مخفی و پنهان میشوند و مثل دیو خفته هستند که در دوران پیری و مشکلات بیدار میشوند. به همین خاطر بعضی ها در پیری، معرکه گیر میشوند؛ زیرا آنها در دوران جوانی نمازشان در سکاری بوده است.

شاید توجه کرده باشید که اگر به بعضی افراد، یک کاری را بسپارید، میگوید که وقت انجامش را ندارم. در حالی که او وقت زیادی دارد ولی توانایی انجام کار در لایه جسمانی را ندارد. دلیل آن خیلی ساده است. او مشغول است و البته نه در لایه جسمانی، بلکه در لایه های بالایی مشغول است. این فرد شدیدا نیاز به طهارت و بلافاصله بَعدش نیاز به قیام دارد.

طهارت جسمی و باطنی پیش نیاز قیام هستند. قوم لوط از طهارت نفرت داشتند، زیرا آنها را به حالت عادی بر می گرداند. اما پیامبر لوط و سایر مومنان دنبال طهارت بودند. زیرا آنها میخواستند که یک چیزی را اقامه کنند. برای اقامه باید ابتدا خود را طاهر و پاک کرد. طهارتی که قوم لوط از آن نفرت داشتند، قطعا طهارت ظاهری نبوده است، بلکه طهارتی در سطح عقل و احساس بوده است. وقتی آدمی باطنش کثیف باشد، انواع روشهای کثیف جنسی را هم بوجود خواهد آورد و این روشهای کثیف برای او عادی میشود.

 

وَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ﴿۸۲

ولى پاسخ قومش جز این نبود که گفتند آنان را از شهرتان بیرون کنید زیرا آنان کسانى‏ اند که به پاکى تظاهر مى کنند (۸۲)

 

جهت انجام طهارت، ابتدا باید یک سری مقدمات را انجام داد. فرض کنید که شما غذایی میخورید که ناسالم است، تا چند روزی مسموم و کسل میشوید و اشتهای خوردن را از دست میدهید و برای بیشتر ما از این نوع اتفاقها افتاده است. زیرا تا غذای فاسد از سیستم گوارشی ما بیرون نرود، نمی توان اشتهای خوردن غذای دیگری را کرد. روان ما هم اینطوری است. اگر ما ورودی فاسدی را از طریق چشمان، گوش و سایر اعضاء دریافت و حس کنیم؛ یعنی آن ورودی فاسد را خورده ایم و بنابراین روان ما بیمار میشود و تا موقعی که ورودی فاسد از روان ما بیرون نرود، نمی توان پندار خود را به سمت نیک متمایل کرد. زیرا همان موقع که ورودی فاسد وارد روان میشود، دیگر نمیتوان واقعیتها را فهمید. یکی از معانی توبه همین است که ورودی فاسد از روان بیرون رانده شود. طهارت عقلی و طهارت احساسی پیش نیاز از بین بردن مسمومیت پنداری و روانی است. بنابراین برای بکار انداختن چرخه نیک (پندار نیک کردار نیک گفتار نیک گفتار صبر)، طهارت اولین کاری است که افراد باید انجام دهند؛ آن هم طهارت در همه سطوح عقل و احساس و ناری و جسمی.

ورودی فاسد مثل یک دیو بر آدمیان چنبره میزند و دست بردار هم نیست. برای بیرون راندن این ورودی فاسد که مثل یک دیو است، باید روزه گرفت. در اینجاست که نماز و روزه به کمک همدیگر می آیند. روزه گرفتن، به تمام معنا دیوها را از محیط روان انسان بیرون میراند. در این مورد جمله ای از مسیح در یکی از انجیلها آمده است که مسیح میگوید:

 

 دیو جز به دعا و روزه از جسم انسان بیرون نمی‌رود

 

مسیح که خودش معجزه اش در همین موارد بود و دیو را از بدن جن زدگان بیرون میراند، چنین نکته ای را برای پیروانش بیان میدارد و این چنین راه حلی را برای آنها بیان میدارد. روزه یک نوع طهارت درونی هم هست. برای بیرون کردن غذای فاسد از بدن، باید تا مدتی چیزی نخورید. برای روان ما هم همینطوری است. ورودی فاسدی که وارد روان ما میشود، با امساک (روزه) بیرون میرود و بنابراین حتی روزه هم نوعی فرآیند طهارت است. در صورت طهارت میتوان معنویت جدید را وارد روان خویش کرد و معناها را صحیح فهمید. همانطور که در روزه، ما غذا نمی خوریم، باید از خوردن خیالات، مفاهیم عشق، مدیتیشن و سایر آلودگی های روانی هم پرهیز کنیم. بدون این نوع پرهیز نمی توان غذای جدید وارد بدن و روان خویش کرد. که اگر هم به زور خورانده شود، باعث بزرگتر شدن بیماری و مشکل خواهد شد.

 

 

آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و هشتم) مذهب عشق ( 2 ) زبان عشق

pdf

 

 

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و هشتم)

مذهب عشق (بخش 2 )

زبان عشق

 

 

1. زبان عشق بصورت شعر است

زبان عشق ، بصورت شعر است. زیرا شاعران در شعرهایشان هر چیزی که عشقشان بکشد، بیان میدارند. شاید تجربه کرده باشی که مثلا کسی را نصیحت می کنید و به او میگوئید که اینکار را نکن، زشت است. اما او در جواب میگوید که به تو ربطی ندارد، هر آنچه که عشقم بکشد انجام میدهم. وقتی او میگوید که هر آنچه که عشقم بکشد، انجام میدهم، در واقع میخواهد طبق هوای خود عمل کند و هر آنچه که نفس سرکش بخواهد، انجام دهد. او قواعد عادی و ثابت شده نیک را قبول ندارد.

شاعر میگوید : باران می بارد نم نم

تا اینجا مشکلی نیست و جمله معنا دار است. اما شاعر به تکرار این نوع جملات احتیاج دارد و به آن معتاد شده است و بنابراین  او برای جور کردن و ادامه دادن این سخن، مجبور است که این نوع جملات را ادامه دهد، حتی اگر بی معنا باشد. اما مگر آدمی چند جمله اینطوری با این نظم میتواند بسراید! بنابراین او در ادامه ممکن است بگوید:

 باران می بارد نم نم؛

باران می بارد خم خم؛

باران می بارد دم دم؛

 باران میبارد بم بم؛

باران میبارد جم جم؛

باران میبارد لم لم؛

باران میبارد سم سم و ...

 

او (و آیندگان) حتی ممکن است برای این جملات، فلسفه تراشی و معنا تراشی و خیالبافی هم بکنند. عشق هم ادامه یک اغراق و افراط است و عاشق باید همیشه ادامه دهد و همیشه از معشوق تعریف کند و حتی اگر معشوق چیزی برای گفته شدن هم نداشته باشد، عاشق مجبور است مثل یک شاعر ادامه دهد و کارهای شاعرانه و عجیب و غریب و جملات ناهمگون بگوید. عشق با شعر بیان میشود، زیرا عشق با کلام عادی و رفتار عادی سازگار نیست. البته از طرف دیگر، معشوق هم هیچوقت از عاشق، کلام عادی و رفتار عادی را نمی پذیرد. بنابراین اکثر عاشقان، در نهایت به نوعی شاعر و شبهه شاعر میشوند. زیرا عشق آنان را به سمت شعر می کشاند. نمونه افرادی که عاشق شدند و بعد از آن دیوان اشعار نوشتند، زیاد است. آنان به ایجاد شور و شیدایی معتاد شدند و در نهایت آن را در شعر دنبال کردند؛ بعد از مدتی چشم باز کردند دیدند که یک دیوان شعر قطور نوشته اند.

 

2.  شاعر بطور غیر مستقیم معشوق را می پرستد

شاعر در بیت زیر، معشوق را می پرستد و می گوید:

 

شعرها، از عشق تو پر شده‌است                  تو نمیدانی ولی عشق با تو آغاز شده‌است

می‌پرستم تو را لحظه ای، آه یادم آید که تویی!         تو شدی بُت، دل با عشق تو کافر شده‌است

 

وقتی از شعر میگوئیم، منظورمان سخن منظم و قافیه دار نیست. شعر یعنی متنی که در حالت احساسات و یا خلسه و یا حالتهای دیگر گفته شده باشد و یا این حالات را به خواننده القا کند. حتی یک فیلم و یک آهنگ هم میتواند چنین حالتی در انسان پدید آورند و در این حالت فیلم و آهنگ هم نوعی شعر به حساب میآیند. اما یک جمله منظوم که متن خاصی را بیان می کند؛ لزوما همیشه شعر نیست. شعر نو منظوم نیست؛ اما جزو شعر بحساب میآید و بشدت در احساسات سروده شده است. حتی در بعضی زبانها؛ اساسا شعر منظوم زیاد کاربردی ندارد و بیشتر شعر را در حالت نثر نوشته اند. از نظر قرآن شعر هر آنچیزی است که عقل و ذهن و احساسات را بپوشاند و یا آن را دور بزند. کار شعر، دور زدن خرد و منطق و شعور است. زبان عشق، شعر است.

 

3.  حقایقی در مورد عشق

به چند حقیقت در مورد عشق دقت کنید:

·      زبان و کلام عشق، شعر و یا شعر مانند است

·      عاشق شدن یک فرآیند شیمیایی است که در بدن انسان انجام میشود

·      نشانه های عاشقی شبیه نشانه های بروز یک بیماری جسمی است

·      در نتیجه به هم خوردن تعادل طبیعی هورمونهای بدن اعم از دوپامین، تستوسترون و استروژن و سایر هورمونها

·      هورمونها که به هم بخورد، نشانه های کم خوابی، خیالات زیاد، کم اشتهایی و مشکلات دیگر مشاهده میشود

به این طریق متوجه خواهیم شد که فرآیند شعر، از طریق گسترش مفاهیم عشق، حتی میتواند بدن و هورمونهای کالبد انسان را هم کنترل کند. به همین دلیل، روش حلهای شیطان خیلی مکارانه است. تمام روش حلهای شیطانی بر این محور می چرخند که زبان فهم و تکلم فرد را به سمت شعر گونگی ببرند. آنها معنویتهای غلط را اینطوری برای پیروان خویش توجیه و حل و القا میکنند.

 

4.  اشعار به سبک جدید

جملاتی شعرگونه از بعضی استوریها در مورد عشق:

·      اینجوری عشقت را دیوانه خودت کن

·      اگر طلسمت کردن و رابطه عاطفیت را از دست داده ای، این کار را انجام بده

·      با این تکنیک هر کسی را بخواهی جذب خودت کن

·      با این روش هیچ پسری را از دست نمی دهی

·      اگر میخواهی همسرت بهت خیانت نکنه

·      روشهای جذب فرد دلخواه

·      اینجوری با عشقت هم فرکانس شو

·      با نوشیدن آب ثروتمند شو!

·      اینجوری از پارتنرت کادوی گران قیمت بگیر

·      بهترین تایم نامه نوشتن به فرشته عشق

·      چکار کنم پارتنرم بهم پیشنهاد ازدواج بده

·      و هزاران جمله عاشقانه دیگر  ...

تمام این جملات، شعر گونه هستند و به نوعی میخواهند عقل و شعور انسانها را منحرف کنند و معنویت غلط را به آنان تزریق کنند. معنویتهای غلط منجر به روشهای غلط در زندگی هم خواهد شد. مثال در مورد عشق در کتابهای شعر قدیمی خیلی زیاد است. باید توجه کنیم که انحراف جدید و قدیم ندارد و هر دو مشابه اند.

 

5.  مفاهیم خطرناک توسط شعر قابل بیان است

به نظر شما ابیات زیر، چه نکته ای را میخواهد بگوید:

 

 

رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد

سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم

 

 راهی که راهزن زد یک چند امن باشد

ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم

 

مفاهیم خطرناکی در این شعر نهفته است.

1- تبلیغ فالگیری

2- مقصر کردن حوا و بی تقصیر نشان دادن شیطان در قضیه آدم و حوا

3- برای رهایی از شیطان، توبه نباید کرد

 

این سه نکته خطرناک در شعر بالایی موجود است ولی در حالت شعر و با زبان شعر کسی به آن اعتراض نمی کند. اما اگر مثل یک آدم عادی، این سه نکته را با زبان ساده و معنایی بیان کنید، به شما اعتراض میکنند. به همین خاطر میگویم که شعر بسیار خطرناک است. به همین دلیل، شیطان زبان شعر و روشهای شاعرانه را برای عشق انتخاب کرده است. مفاهیم خطرناک توسط شعر در قالب عشق قابل بیان است. این نکته بسیار ظریفی است. زیرا دقیقا کار شیطان هم همین است. عشق یک ارتباط نرم و گرم با شیطان است و بسیار فریب دهنده و خطرناک  است. به همین خاطر آوازخوانها، شاعران، مداحان و سیاستمداران پوپولیست جملات خطرناکی را بیان میکنند که کسی هم اعتراض نمی کند زیرا این نوع جملات در قالب آواز، آهنگ و داد زدن بیان میشوند. گاهی یک جمله را بیان می کنید، عقل عادی آن را رد میکند؛ اما همین جمله را در قالب شعر بیان دارید، افراد کم کم باورش میکنند.

 

6.  نظر قرآن در مورد شعرا

هنوز کسی توجه نکرده است که نظر قرآن در مورد شعر و شعرا چیست. بیایید ببینیم که قرآن در مورد شعر چه گفته است.

 

وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ﴿۲۲۴﴾ و شاعران را گمراهان پیروى مى کنند (۲۲۴)

 أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ ﴿۲۲۵﴾ آیا ندیده‏ اى که آنان در هر وادیى سرگردانند (۲۲۵)

 وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ ﴿۲۲۶﴾ و آنانند که چیزهایى مى‏ گویند که انجام نمى‏ دهند (۲۲۶)

 

افراد مسلمانی که طرفدار شعر هستند، حداقل باید این آیات قرآنی را یکبار با دقت بخوانند و خطرات شعر را متوجه شوند. در قرآن، همیشه وحی در تقابل با شعر آمده است. خیلی از آهنگها و کلیپها و فیلمهای زمان ما، یک نوع شعر هستند. زیرا شعر همیشه دو بیتی و غرل نیست. بلکه گاهی یک فیلم و یا یک آهنگ و یا یک حرکت و یا یک شعار است. شعرای جدید می گویند  شاعران پیامبران عشق هستند ، یا یکی دیگر می گفت شاعران زیر مجموعه پیامبران هستند. اینها هنوز قرآن را بدرستی نخوانده اند. کسی که میگوید وحی، همان رویای رسولانه است، وحی را با شعر اشتباه گرفته است.

 

7.  دخالت شیاطین در زندگی انسانها

باید بدانیم که در زمانه ما، دخالتهای شیطان در دنیای انسانها بیشتر بصورت شعر گونه و وحدت وجود است و نه بصورت جسمانی. آنها یک فلسفه و بینش غلط در ذهن انسانها می اندازند، از آنجا به بعد دیگر تاثیر خودش را خواهد گذاشت و نیازی به دخالت فیزیکی نیست. آنها از طریق شعر، به دنیای انسانها نفوذ میکنند و روشها و بینشهای غلط را در ذهن انسانها می اندازند. شعرا از طریق شعر هر آنچه که خدا گفته انجام ندهید، تبلیغ میکنند که انجام دهید.

 

گفتم شراب و خِرقه نه آئین مذهب است

گفتا این عمل به مذهب پیرمغان ‌کنند

 

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش کن و غم دل ببر زِ یاد

 

اکنون دیگر اشعار وارد زندگی ها شده است و مردم  اشعار مولوی و حافظ را روی تیشرت و لیوان ماگ و غیره چاپ میکنند و به این طریق به یک ذکر روزانه برای خود تبدیل میکنند. مولوی با زبان شعر می گوید که حقیقت در دل تضادهاست. در حالی که در نظام رحمانی تضاد وجود ندارد و هر آنچه هست، با همدیگر هماهنگند؛ شاید ما بعضی موارد را درک نکنیم ولی در نظام رحمانی تضادی وجود ندارد و اگر تضادی هست، بین نظام خدای رحمان و شیطان است (جمع اضداد بخش یک جمع اضداد بخش دوم).

 

8.  هدف ترویج شعر ،آشتی اضداد و عادی سازی منکرات است

شعرا ظاهرا از صلح و دوستی جهانی صبحت میکنند و البته منظورشان هم صلح و دوستی تضادهاست. مولوی داستان زن صاحبخانه و مهمان را بیان می کند که داستانی بی معنا و بی مفهوم و شیطانی است. شعرا طوری راجع به زنان صحبت میکنند که انگار زن، خدای مرد است. آنها در قوامیت مرد و زن دست می برند.

بعضی ایده های طرفداران شعر:

 

بهشت را ولش کن بزن و برقص و شاد باش عاشق حق شو انس بگیر با عالم بالا با اون چشم و ابرو مثل خیام باشید او رقص کنان از دنیا رفت.

 

 

شعرا گردانندگان جبهه شر هستند و مردم را دچار سردر گمی می کنند. آنها تمام زحمات پیامبران و صالحان را به نابودی می کشانند. شعرا، بطرز ماهرانه ای حقه ها و مکانیسم فریب شیطان را تبلیغ میکنند و آن را در ذهن خواننده می اندازند. همه میدانیم که در مبحث چاکراها، کندالیتی یعنی مار پیچیده در پایین ستون مهره ها. فعال کردن چاکراها یعنی بیداری و برانگیختگی این مار. که موجب بالا آمدن آن از ستون فقرات و رسیدن به حالتی که مرکز فرماندهی بدن را در دست می گیرد.  مولوی در کتاب شیطانیش به اسم دیوان شمس به همین نکته در مورد مار کندالیتی در چند بیت اشاره کرده و می گوید :

 

این جا کسی ست پنهان دامن من گرفته

خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

 

اینجا کسی ست پنهان چون جان و خوش تر از جان

باغی به من نموده ایوان من گرفته

 

یا

 

جادو و چشم بندی چشم کَسَش نبیند

سوداگری است موزون میزان من گرفته

 

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته

من خوی او گرفته او آن من گرفته

 

یا

 

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت

تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

 

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده

پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

 

همانطور که مشاهده می کنید، همه این ابیات دارند راجع به کسی صحبت میکنند که افراد را می گیرد و مثل مار به جان آنان می افتد. این همان مار کندالیتی است ولی آنان با زبان خود و شعر مانند آن را بیان کرده اند. به این طریق مفاهیم یوگا، عشق و مدیتیشن در اشعار بسادگی بیان میشود و البته شعرا خود آن را تجربه کرده اند و تمام اشعارشان را در آن حالت سروده اند. اگر بخواهیم انحرافات اشعار را بیان کنیم، میتوان براحتی چندین مقاله مفصل نوشت.

 

9.  عاشق خود شدن = هوای نفس را خدای خویش قرار دادن

یا شاعر میگوید که:

 

در جستجوی خدا بودم، خودم را یافتم

به جستجوی خودم رفتم، خدا را یافتم

 

اگر بخواهیم این طور حرف زدن را به زبان بنی آدم و ساده ترجمه کنیم، معنای شعر بالا میشود:

خود = خدا

 

این چنین اشعار کفرآمیز، دست در نظام ارتباطی عبد و معبود می‌برد و می خواهد قوانین پرستش خدا را بهم بریزد.

 

 بایزید بسطامی‌ در تعریف عشق گفته‌ است‌: مرد آن‌ کسی‌ است‌ که‌ دریاها را جرعه‌ جرعه‌ بنوشد، در حالی‌ که‌ زبانش‌ هنوز از تشنگی‌ از دهان‌ بیرون‌ و بر سینه‌اش‌ افتاده‌ باشد.

این تعریف ، نشان از هوا و هوس غیر قابل کنترل عشق دارد.

 

ابن‌ عربی‌ میگوید که‌ عشق‌ با عقل‌ در یک‌ محل‌ گرد نمی‌آید. پس‌ ناگزیر، حکم‌ عشق‌ با حکم‌ عقل‌ در تناقض‌ است‌. این جملات را کسانی گفته اند که سالهای سال با این مفاهیم زیسته اند و کنه واقعی آن را درک کرده اند. پس بنابراین تعریف عشق اصلا با تعریف دوست داشتن نمی خواند و این دو کاملا با هم اختلافات جدی دارند.

 

10.    عشق لیلی و مجنون

ابن عربی در تعریف عشق لیلی و مجنون میگوید:

هنگامی‌ که‌ لیلی‌، نزد وی‌ آمد و صورت‌ ظاهر او با صورت‌ باطنی‌ تخیل‌ شده‌ای‌ که‌ مجنون‌ در خیال‌ خود از وی‌ داشت‌، مطابق‌ نبود، چون‌ او را دید، گویی‌ او را مزاحم‌ِ آن‌ صورت‌ خیالی‌ یافت‌ که‌ از او داشت‌ و ترسید که‌ آن‌ صورت‌ خیالی‌ را گم‌ کند و از دست‌ بدهد. از این‌ رو به‌ لیلی‌ گفت‌: از من‌ دور شو، عشق‌ تو مرا از تو منصرف‌ کرده‌ است‌. مقصودش‌ این‌ بود که‌ آن‌ صورت‌ خیالی‌، همان‌ عین‌ عشق‌ است‌ و از این‌ رو هم‌چنان‌ در جست‌و‌جوی‌ لیلی‌ بود.

 

این سخن ثابت میکند که فرد عاشق، عاشق خیالپردازی خود شده است و تا زمانی لیلی را قبول دارد که لیلی مطابق با خیالاتش باشد و گرنه لیلی را هم نمی خواهد و کنار میزند. او واقعیتها را کنار می زند و می گوید:

 

آن‌ صورت‌ خیالی‌، همان‌ عین‌ عشق‌ است‌

 

 ما همگی می دانیم که اجنه و شیاطین در خیال پردازی آدمی دخالت میکنند و آن را مهندسی میکنند. خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت که مجنون عاشق شیطانی بود که این خیالات را برای او بوجود آورده بود. به این طریق خیلی راحت نتیجه می گیریم که عشق، یک نوع جن پرستی و شیطان پرستی است. عاقبت این نوع داستانها به نفرت تبدیل میشود. زیرا ارتباط با شیطان از عشق شروع می شود و به نفرت ختم می شود. عشق و نفرت دو روی یک سکه اند و در ارتباط با شیاطین، ابتدا حرف از دوستی زده میشود و یواش یواش به نفرت تبدیل میشود. این گفته در آیات قرآنی هم به تصویر کشیده شده است. زمانی که انسان با جن و یا شیطان قرینش، در قیامت روبرو میشود، اعلام میدارد که ای کاش فرسنگها از تو دور می بودم و مرا دچار چنین مشکلی نمی کردی!

 

حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ ﴿۳۸

تا آنگاه که او [با دمسازش] به حضور ما آید [خطاب به شیطان] گوید اى کاش میان من و تو فاصله خاور و باختر بود که چه بد دمسازى هستى (۳۸)

 

وَلَنْ یَنْفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ ﴿۳۹

و امروز هرگز [پشیمانى] براى شما سود نمى ‏بخشد چون ستم کردید در حقیقت‏ شما در عذاب مشترک خواهید بود (۳۹)

 

وقتی خدا بخواهد کسی هدایت نشود و شایستگی هدایت نداشته باشد، شیطانی را نصیب آدمی می کند که او را گمراه کند. شیطان که قرین آدمی شود، روشهایی را روی او پیاده میکند که کنترلش را دست خود گیرد و یکی از این روشها این است که آدمی را به بیماری عشق دچار میکند و دین او را تباه میسازد. کسی که عاشق شود، دیگر دین او عشق است. عشق دین شیاطین است.

 

وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ ﴿۳۶

و هر کس از یاد [خداى] رحمان دل بگرداند بر او شیطانى مى‏ گماریم تا براى وى دمسازى باشد (۳۶)

قَالَ قَرِینُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَیْتُهُ وَلَکِنْ کَانَ فِی ضَلَالٍ بَعِیدٍ ﴿۲۷

[شیطان] همدمش مى‏ گوید پروردگار ما من او را به عصیان وانداشتم لیکن [خودش] در گمراهى دور و درازى بود (۲۷)

 

قَالَ لَا تَخْتَصِمُوا لَدَیَّ وَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْکُمْ بِالْوَعِیدِ ﴿۲۸

[خدا] مى‏ فرماید در پیشگاه من با همدیگر مستیزید [که] از پیش به شما هشدار داده بودم (۲۸)

 

مَا یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ ﴿۲۹

پیش من حکم دگرگون نمى ‏شود و من [نسبت] به بندگانم بیدادگر نیستم (۲۹)

 

11.    عاشق، در اصل عاشق چیز دیگری است

اما ابن عربی در مورد عشق لیلی و مجنون جای دیگری میگوید:

 مجنون‌ از عاشقان‌ خدا بوده‌ و لیلی‌ فقط  واسطه وحجاب‌ این عشق بوده‌ است‌.

 

این حرف ابن عربی نشان از تفکرات واقعی عاشق و معشوقی دارد. البته از آنجا که ابن عربی خودش به عشق معتقد بوده است و در آن غرق شده بوده است، این کار مجنون را می ستاید. اما مجنون در واقع عاشق خدا نبوده است، بلکه عاشق شیطانی بوده است که آن خیالات را در ذهن او می انداحته است. اما ابن عربی این شیطان را با خدا اشتباه می گیرد. عشق از یک خیالپردازی نشات می گیرد.  خیالپردازی انسان را در دنیای واقعی مستاصل میکند و او را ناسازگار با نظام رحمانی بار می آورد و در نتیجه به مرحله نا امیدی می رسد. کسی که نا امید شود، بهتر و بیشتر به خیالات می چسبد.

البته این اعتراف ابن عربی که در بالا بیان شد، ثابت میکند که در تفکر عشق، معشوق ظاهری بهانه است و گرنه معشوق اصلی، یک شیطان و جن سرکش است که این خیالات را به فرد القا میکند.

هدف غایی عشق، این است که بین عاشق و معشوق فرقی نباشد و یکی شوند. شیطان در اصل میخواست با خدا یکی شود و قدرتهایی پیدا کند که مختص خداست. حلاج که به نهایت کار رسیده بود میگوید:

 

من‌ آن‌ کسم‌ که‌ دوستش‌ می‌دارم‌ و آن‌ کس‌ که‌ دوستش‌ می‌دارم‌، من‌ است‌

 

به این طریق رسیدن به وحدت وجود، هدف نهایی این برنامه هاست. البته وحدت وجود با شیطانی که این خیالات را برای فرد پیش میاورد. هدف نهایی عشق هم وحدت وجود با معشوق است. خودشان هم میگویند یک روح در دو بدن.

 

12.    نباید کودکان را با خیالات بزرگ کرد

مادری به بچه اش گفت که اگر دندانی شیری ات که افتاده است را زیر بالش بگذاری، شب فرشته میاید و آرزویت را برآورده میکند. بچه حرف مادر را باور کرد و قبل از خواب آرزو کرد که صبح یک اسباب بازی کنار بالشش باشد. مادر نصف شب، یک اسباب بازی کنار بالش بچه گذاشت، تا بچه اعتقاد به آرزویش را از دست ندهد. صبح بچه بیدار شد و واقعا فکر کرد که آرزویش توسط فرشته ای برآورده شده است. این کار مادر اگر چه ظاهرا رمانتیک و خیرخواهانه بود ولی معنویت غلطی را به بچه تزریق کرد و یک دروغ بود. مادر با این دروغ، ویروس خطرناکی را به جان بچه انداخت و او را از درک واقعیتهای زندگی بازداشت. والدین بچه هایشان را در خیالات می اندازند و فکر میکنند اینطوری بچه لذت بیشتری می برد. حال آن که بچه باید رشد کند و کم کم با واقعیتها روبرو شود. چنین بچه ای که با انبوهی از این نوع خیالات بزرگ میشود و رشد میکند؛ قطعا در آینده در مورد ازدواج به سمت و سوی خیالات خواهد رفت. ازدواجهای خیالی همان عشق است که زندگیهای شیشه ای میسازد. زندگی های شیشه ای، با شکستن شیشه، نیست و نابود میشود. پدر و مادر فکر میکنند نسبت به بچه هایشان، از خدا مهربانترند. حال آنکه خدا از هر کسی مهربانتر است. دستوراتی که خدای مهربان به ما میدهد، در همین جهت است. مردم عشق را با مهربانی و دوست داشتن اشتباهی می گیرند. به همین خاطر است که بعضی ازدواجها در جامعه ما واقعی نیستند و از خیالات تغذیه میشوند و در نهایت هم به بن بست میرسند.

 

13.    عشق ماهیت ها را عوض میکند

در اشعار، مفهوم عشق، خیلی گسترده شده است و شاعر چنان آن را بزرگنمایی کرده است که هر کسی در آن داخل شود، بدون شک غرق میشود، همانطور که اکثر شعرا غرق شدند. آنان شعر را با مضامین زیر معرفی میکردند.

 

عشق آتش است

عشق دریا است

 

آتش ماهیت شیمیایی و کارکرد اشیاء را عوض میکند. اگر یک درخت آتش بگیرد، به زغال و خاکستر تبدیل میشود. ماهیت و کارکرد درخت با خاکستر کاملا متفاوت است. عشق هم یک نوع آتش است که روی هر چیزی بریزد، ماهیت آن را عوض میکند. عشق ماهیت عقل و احساس را عوض میکند. دیگر قواعد و قوانین عقلی را پایمال میکند و به همین خاطر عاشقان کارهای غیرمعمول و غیر عاقلانه انجام میدهند. عشق یک معجون جادویی است که شیاطین برای جادو کردن انسانها از آن استفاده میکنند. عشق یک آتش خودی نیست، بلکه آتش شیاطین است که روی عقل و احساس انسان می نشیند و در نتیجه آدمی را دیوانه میکند. آتش عشق، پندار نیک را از بین می برد. پندار نیک که از بین رفت، کفر و فسق و عصیان رو میشود. همانطور که آیه زیر می فرماید. خدا ایمان (پندار نیک) را برای ما توصیه میکند(اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ) و همچنین کفر و پلیدکارى و سرکشى را برای ما نمی پسندد. عشق مخالف پندار نیک است(عشق مخالف پندار نیک است).

 

وَاعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولَئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ ﴿۷

و بدانید که پیامبر خدا در میان شماست اگر در بسیارى از کارها از [راى و میل] شما پیروى کند قطعا دچار زحمت مى ‏شوید لیکن خدا ایمان را براى شما دوست‏ داشتنى گردانید و آن را در دلهاى شما بیاراست و کفر و پلیدکارى و سرکشى را در نظرتان ناخوشایند ساخت آنان [که چنین‏اند] ره‏یافتگانند (۷)

 

آتش عشق خطرناک و مسری است و به همین خاطر تا بحال جامعه بشری نتوانسته است از دست این آتش بیگانه و خطرناک نجات پیدا کند. یک مثلی هست میگوید که در یک جنگلی، یک درخت آتش می گیرد، بقیه درختها او را دست می اندازند و به او میخندند. اما کمی نگذشت که بقیه درختها هم آتش گرفتند. آتش عشق هم اینطوری است. هر عشقی، آتشی است از یک موجود بیگانه. وحدت وجود این آتشها را یکی میکند و بین این آتشها وحدت ایجاد میکند و در نتیجه کل جنگل آتش می گیرد. آتشی که کتابهای شعر در جان آدمها انداخت، هنوز روشن است زیرا مردم خواهانش هستند و هنوز به چشم تفریح به کتابهای شعر نگاه میکنند. این نوع تفکرات شوخی بردار نیست و روزی خودشان را هم آتش میزند.

 

14.    انسان نمیتواند همزان به دو چیز فکر کند

انسان نمی تواند همزمان به دو چیز فکر کند. بعضی مواقع کسانی هستند که میگویند که مثلا ما با دو دست همزمان می نویسیم. اما اگر دقت شود، او واقعا همزمان نمیتواند با دو دستش بنویسد، اگر فیلم گرفته شود و سرعتش پایین آورده شود؛ متوجه می شویم که مکثهایی کوچک بین کارهایش هست که بعلت سرعت زیاد، ما این مکث را نمی بینیم ولی  زمان که کندتر و جزئی تر شود، مشخص میشود.  بر همین روال؛ کسی که عاشق است، دیگر نمیتواند کار دیگری انجام دهد. نمیتواند معنویت واقعی کسب کند. کسی که عاشق است، غیر ممکن است بتواند بطور واقعی نماز بجا آورد. او حتما نسبت به نمازش کسل و کاهل است. او نسبت به عبادتش کسل و کاهل است زیرا او با اخذ عشق ، دارد کسی دیگری را می پرستد. عشق تا این حد خطرناک است. به قول بعضی ها ، افتادن در مسائل عشق، بازی با دم شیر است. بعضی ها که دور و بر آتش عشق می گردند و تفریحی به آن نگاه میکنند، ابتدا فکر میکنند که آتش آنها را نمی گیرد ولی عشق حالت کششی دارد و آنان را هم میسوزاند. عشق از یک جهتی همان درخت ممنوعه است که خدا می فرماید نزدیکش نشوید.

سیستم عشق، بطور تصاعدی تمام وجود و انرژی شما را میخواهد. ابتدا به معشوق میگوئید: دنیای من؛ بعد میشود قبله من، بعد میشود بت من و بعد میشود خدای من و ...

عشق بر خلاف تسلیم خدا شدن است و یک سیستم بی در و پیکر است که نافرمانی خدای رحمان در آن نهفته است. شیطان عاشق خودش شد. به همین خاطر در مقابل دستور خدای رحمان، گفت "انا خیر منه = من از او بهترم". دین و عشق در یک اقلیم نمی گنجند، زیرا عشق خودش یک دین جداگانه است.

عشق یک نوع حالت روانی خاص است که عاشق، معشوق را طبق خیالات خود میسازد. عملا افراد غشاوه ای را روی معنویت خویش میکشند تا واقعیتها را نبینند و بلکه چیزی را ببینند که خودشان در ذهن خود ساخته اند.

 

 

15.    عشق پرستش یک پوستین و استایل است

عشق یک نیاز کاذب است. نیازهای کاذب زیادند و غیر قابل شمارش. افراد بینش و چشمان خود را در فضای مجازی رام نمی کنند و بعد از مدتی چرخش در میان این استایلها، احساس میکنند که عاشق شده اند. اما اگر بیشتر دقت شود، متوجه می شویم که آنها وارد یک خیالپردازی شده اند و در واقع آنان یک نفر بخصوص را دوست ندارند، بلکه عاشق یک گروه و استایل شده اند. زیرا هرکسی این استایل را داشته باشد، دلشان را می بَرَد. این همان خیالپردازی است. کسانی که ادعای عشق دارند، عاشق یک فرد مشخص نیستند؛ بلکه عاشق یک گروه و استایل شده اند. حالا این گروه و استایل ممکن است که میلیونها نفر باشند؛ بنابراین طبق عشقی که آنها از آن صحبت میکنند، آنها باید هزاران دل داشته باشند و بنابراین در ادعای عشق خود صادق نیستند. به مقاله شماره 88 جادوی شیاطین مراجعه شود.

جدیدا بشر وارد یک نوع عشق و هیجان دیگر شده است به اسم بلایند دیت. میتوانید ماهیت این نوع ارتباط را در اینترنت جستجو کنید. این نوع ارتباط بین انسانها، یک نوع قرار عاشقانه و ارتباط کور است که آدمیان براساس استایل، همدیگر را انتخاب می کنند. آنها استایل مورد علاقه خود را بیان میکنند و یا می بینند و بر آن اساس عشق می ورزند. در این روش عشق؛ ماهیت و شخصیت اصلی انسانها در نظر گرفته نمیشود و بلکه براساس استایل و ظاهر تصمیم گرفته میشود. این ماهیت واقعی عشق است. یک هیجان که انسانها را گیر می اندازد و مودت و رحمت بین افراد نخواهد بود و بلکه یک استایل و پوستین پرستش میشود.

دین عشق میگوید :

دوست داشتن استایلها، هیجان انتخاب استایلها، استایلهای تصادفی و ...  در نهایت پرستش استایل و پوستین

 

اما دین خدا میگوید:

الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ

وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ

وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ

وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ

وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ

وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ

وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ

وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ

وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ

وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیرًا وَالذَّاکِرَاتِ

 

 

إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیرًا وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا ﴿۳۵

مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان و مردان و زنان عبادت‏پیشه و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقه‏ دهنده و مردان و زنان روزه‏ دار و مردان و زنان پاکدامن و مردان و زنانى که خدا را فراوان یاد مى کنند خدا براى [همه] آنان آمرزشى و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است (۳۵)

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و هفتم) مذهب عشق (1)

pdf

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و هفتم)

مذهب عشق (1)

 

 

1.  سوالی که معمولا در مورد عشق مطرح میشود این است که آیا وجود یک عاشق پر از  عشق و کینه و حسادت هست؟چه جوری این دو چیز متضاد در یک جا جمع می شوند؟

 

برای فهم این موضوع، بهتر است که این مورد را خیلی جدی بگیریم و آن را قرآنی و موشکافانه تر بررسی کنیم. معنای عشق، جذب شدگی شدید است، طوری که منطق و احساس خدادادی را از کار می اندازد و یا کمرنگ میکند؛ تا آن حد که هضم معنویت‌های صحیح را برای انسان غیر ممکن می‌کند و در نهایت به هیچی و پوچی منجر می‌شود. عشق یک معنویت فیک است که مثل یک ویروس و زالو در لایه معنوی انسان جا خوش میکند و جای معنویت واقعی را می گیرد. جهت جلوگیری از تکرار مطالب قبلی، لطفا قبل از مطالعه ، مقاله اولی در مورد عشق و همچنین این مقاله را مطالعه کنید. کلمه عشق ریشه سانسکریتی دارد و بعدا وارد زبانهای دیگر مثل عربی و زبانهای آریایی شد. زبان عبری و عربی هر دو یک ریشه دارند و تقریبا شبیه هم هستند، اما کلمه عشق در زبان عبری وجود ندارد. دلیل این اتفاق آن است که از آنجا که بیشتر پیامبران عبری زبان بوده اند؛ تلاش مستمر و مقاومت آنان باعث شد که کلمه شیطانی عشق نتواند وارد زبان عبری شود. اما این لغت از طریق اشعار با قدرت زیاد وارد زبانهای دیگر (از جمله عربی و فارسی) شد و کسی نتوانست جلودارش شود. در حالی که عشق یک کلمه بسیار پر کاربرد در اشعار و محاوره مردم است، اما خدای مهربان در کتاب آسمانی قرآن از این کلمه خطرناک حتی یکبار هم استفاده نکرده است. آنطور که از حال و هوای طرفداران عشق، فهمیده میشود؛ هر مطلب و سخنی در زندگی آنان با کلمه عشق همراه است. اما آیا جای تعجب نیست که این کلمه حتی یکبار در قرآن استفاده نشده است. بعضی از کلمات قرآن اصالتا ریشه غیر عربی دارند و خدای حکیم از این کلمات غیر عربی در قرآن به وفور استفاده فرموده است. مثلا مهمترین کلمه قرآن یعنی دین، ریشه اوستایی و ایرانی دارد ولی خدا از آن به فراوانی در قرآن استفاده فرموده است. اما اگر عشق کلمه و مفهوم خوبی در آن بود، خدا در کتاب آسمانیش حداقل یکبار از آن استفاده می کرد. عشق مفهومی فراتر از دوست داشتن است و به زبان ساده، برای یک ارتباط ناهمگون و افراطی گفته میشود.

 

2.  عشق دین ابلیس است

در اصل کلمه عشق بیانگر دین و فلسفه ابلیس بود. شیطان می‌خواهد معنویت انسان‌ها را از بین ببرد و یا از کار بیندازد. عشق از یک خیال پردازی شروع میشود. کسی که عاشق است از آنجا که وارد یک خیال پردازی شده است، مجبور است که صفات تقلبی و خیالی به معشوق بدهد و در نتیجه معشوق را آنطوری که نیست و نبوده است تعریف کند. به همین خاطر اولین صفت ناشی از عشق، دروغ است. او با نسبت دادن صفات دروغین و خیالی به معشوق، اختیار را از معشوق سلب می‌کند و معشوق را آنطور که خود میخواهد باز تعریف میکند. با اینکار معشوق وارد شور و شیدایی می‌شود و به این طریق معشوق را هم به درد خود مبتلا می‌کند و هر دو دچار یک بیماری می‌شوند. عشق برای شیاطین یک دین است ولی برای انسان یک بیماری روانی است. کسانی بوده اند که عاشق و معشوق بوده اند. با آنکه معشوق تمایلی به وصلت نداشت، ولی عاشق ول کن نبود و در نهایت هیچکدام هیچوقت موفق به ازدواج نشدند. با آنکه معشوق علاقه ای به این وصلت نداشته است؛ ولی نه عاشق و نه معشوق هیچکدام نتوانستند تا آخر عمر خود حتی با افراد دیگری ازدواج کنند و به این طریق هر دو به یک درد و بیماری مشترک دچار شده بودند. عشق آنقدر خطرناک است که حتی معشوق بی خبر و ناراضی به آن وصلت را هم طلسم میکند. عاشق آویزان درگاه معشوق میشود و مثل آتش به جان معشوق می افتد. شعرا خیلی از عشق حرف میزنند و این کلمه به وفور در کلامشان یافت میشود. آنها از شراره ای حرف میزنند که به جانشان افتاده است و این نشان میدهد که عشق شراره و از جنس آتش است. آتشی که قابل دیدن نیست و از ماهیت شیاطین است. این را از نظر علمی هم میتوان اثبات کرد. تغییرات هورمونی بدن در عشق بسیار غیر معمولی است و با حالت نرمال بسیار فرق دارد و همین مساله باعث به هم ریختن توازن هورمونهای بدن میشود و باعث انواع بیماریهای جسمانی میشود. حتی اگر روزی عشق بین دو نفر کم رنگ شود، از آنجا که فرد به سطح خاصی از هورمونها عادت کرده است، مجبور است که عاشق یکی دیگر شود و عملا خیانت کند. نتایج دیگر ترویج عشق در یک جامعه: زن ستیز شدن مردان، مرد ستیز شدن زنان، فمنیست گرایی، افزایش عملهای جراحی زیبایی و ... . عشق یک دیوانگی است که به تنهایی از نهاد یک انسان پاک بر نمی خیزد، بلکه محرک اصلی آن شیطان است. دقیقا به همین خاطر با روان انسان سازگار نیست.  بعضی ها در تعریف عشق می گویند: عشق یعنی چیزی که نداری را به کسی دهی که آن را نمی خواهد.

 

3.  گسترش عشق برای شیطان چه فایده ای دارد؟ چرا شیطان تلاش دارد که مفاهیم عشق  را میان انسانها رواج دهد؟

شیطان با گسترش عشق؛ پیامش را به انسانها میرساند و آن را منتشر میکند. فردی عاشق شد و همین عشق باعث شد که یک کتاب شعر قطور بنویسد. این کتاب شعر مملو است از تضادها و پارادکسها. کسی از شعر ایراد نمی گیرد، زیرا وجود تضادها و پارادکسها در آن عادی است و همین نکته، هدف شیطان را برآورده میکند. مفهوم عشق، فرآیند تولید وحی شیاطین است. کسی که بخواهد مدیوم شود و بخواهد یک نوع دیوانگی از دنیای شیاطین را در دنیای انسانها به نمایش بگذارد، باید حالت عشق را تجربه کند. کسی که عاشق است، حتی اگر به معشوق هم بگوید "خدا"؛ کسی او را نقد نمی کند؛ زیرا میگویند که بیچاره طفلکی عاشق شده! شعرا در شعرهایشان، معشوق را معبود، بت، قبله معرفی میکنند و این کفر بزرگ، عادی سازی شده است.

 

4.  عشق پل ارتباطی بین دنیای شیطان و دنیای انسان است

در واقع عشق ماهیت اصلی فلسفه شیطان است و پل ارتباطی بین شیطان و انسان است. عشق همیشه انسانها را برای شیطان آنلاین نگه میدارد. هدف عشق، خود عشق است که به معنای آنلاین بودن انسان برای شیاطین است. عشق میخواهد مفهوم ارتباط بین افراد و ماهیت زنان و مردان را جور دیگری تعریف کند و آن را خیالی کند و این خودش تغییر در خلقت خدادادی است. به زبان دیگر عشق یک کانورتر و دیکشنری متفاوت است که معانی را طور دیگری بیان میدارد و به عبارت دیگر مترجم و پل بین دنیای انسانها و دنیای خیالی مهندسی شده توسط اجنه و شیاطین است. شروع و پایان عشق دست آدمی نیست و این برخلاف مودت و رحمت است که در کنترل انسان است.

 

5.  عشق یک مذهب است

بیشتر شعرا از ابلیس به عنوان فرشته ای که به جرم عاشقی شیطان شد، نام می برند و او را در این راه می ستایند. حلاج، مولوی، عطار و بسیاری از شعرای دیگر، عشق را به عنوان مذهب خود برگزیده بودند. مذهب عشق با دینی که خدا ارائه داده است، کاملا فرق میکند و معنای کاملا متضادی دارند. مذهب عشق یعنی آویزان شدن به درگاه معشوق؛ و در این معنا رضایت و ماهیت معشوق هیچ اهمیتی ندارد و بلکه معشوق مجبور است که خود را آنطوری که عاشق می گوید بنمایاند و رضایت دهد. شیطان عشق را انتخاب کرد زیرا میخواست هر جوری هست جایگاه خدایی پیدا کند. در کتاب تورات هم، شیطان هدف اصلی خود را جای گرفتن در مقام خدا اعلام میکند:

 

تو، لوسیفر (شیطان)، در دل خود گفتی: "من به آسمان ها خواهم رفت. تخت خود را برپا خواهم کرد. بر فراز ستارگان خدا. من روی صندلی خود خواهم نشست. در کوه جماعت، در فرورفتگی های شمال. من تخت خود را برپا خواهم کرد. بر فراز ابرها بالا برو، من مانند حق تعالی خواهم بود!» اشعیا 14:13-15

 

شیطان برای دستیابی به این هدف، از گسترش مذهب عشق استفاده میکند. عشق فقط در زمینه روابط زناشویی نیست و بلکه در همه زمینه ها مطرح است. حتی در زمینه عبادت. شیطان مذهب عشق را به انسان پیشنهاد میدهد. روشی که به ظاهر  فریبنده و زیباست اما درباطن چیز دیگری است. شعرا که بیشترشان مجذوب این مذهب شیطانی شده اند، میخواهند شیطان وار زندگی کنند و به این طریق آنان ناخواسته و یا خواسته عاشق شیطان و روش و مسلک او شده اند.  

 

6.  آنچه که مردم را در بعضی صفحات شبکه های اجتماعی جذب میکند، جملاتی است از این مذهب شیطانی به اسم مذهب عشق

اکنون هم عرفانهای جدیدی بوجود آمده اند که همگی میخواهند این مذهب را ترویج کنند. اگر به نوشته های داخل بعضی کانالهای اینستاگرام نگاه کنید، متوجه  این موضوع خواهید شد که همگی از عشق، جذب شدگی و ... حرف میزنند. بطور مثال چند جمله از این مدعیان:

 

·      چند تکنیک برای دیوانه کردن و جذب دیگران!

·      جذب دیگران در چند حرکت!

·      اگر میخواهی هر کسی را عاشق خودت کنید، این کلیپ را ببین!

·      رازی که میتوانی بوسیله آن دیگران را دیوانه خود کنید و این راز را کسی به شما نمی گوید و سالهاست که از شما مخفی نگه میدارند!

·      ده قانون جذب!

·      کلیپی که زندگی شما را زیر و رو میکند و موفقیت را برای شما می آورد!

·      و هزاران جمله بی سر و ته دیگر ...

 

آنچه که در این کلیپها مشاهده می کنید، همان مساله عشق و جذب شدگی است که افراد میخواهند بطرز میانبر و جادویی و با هر وسیله و هر قیمتی به یک چیزی برسند.

 

7.  معشوق هم همان مذهب عشق را انتخاب میکند

توجه شود که در مساله عشق، فقط عاشق نیست که راه را اشتباهی میرود، بلکه معشوق هم فراتر از عاشق، دیوانگی میکند. یک معشوق در یوتیوب اینطوری میگفت:

 

اونی که بخوادت، اگر شیطان هم باشی، ازت یک فرشته درست میکنه، تا نگهت دارد

اما اونی که نخوادت ، اگر فرشته هم باشی، ازت یک شیطان درست میکند تا ازت جداشود.

 

در معنی دو جمله بالایی این نکته نهفته است که روش بدست آوردن معشوق و رسیدن به آن، از هر وسیله و دروغی استفاده میشود. برای معشوق، روش بدست آوردن آن مهم نیست و بلکه مهم این است که عاشق دل او را بدست آورد و رضایت او را کسب کند!

در مسائل زناشویی هم عاشق رگ حیات خود را به موجودیت معشوق ربط میدهد. این که تمام وجود خویش را به یکی دیگر ربط دهید و نیازهای خود را در وجود فرد دیگری ببینید، عین ناشکری و ناسپاسی است. عشق انسانها را ناشکر و ناسپاس پرورش میدهد و زندگی حیوانی به انسانها می بخشد و معنویت واقعی را از آنها می گیرد و فلسفه عشق را جای معنویت به آنها قالب میکند.

 

8.  لامذهب

شعرا، عشق را لامذهب (بی مذهب) عنوان میدارند. ولی در اصل، عشق بی مذهب نیست و بلکه عشق خودش یک مذهب و دین جداگانه است. اگر چه آنان می گویند که عشق دین و مذهب نمی شناسد؛ البته در این مورد راست میگویند ، زیرا عشق خودش یک مذهب و دین جداگانه است که با دین خدا در یک اقلیم نمی گنجد. اختراع مذهب عشق، بخاطر پوشاندن دین خداست. دین راه و روش زندگی است. وقتی عشق را انتخاب کنید، یعنی عشق را به عنوان مذهب انتخاب کرده ای و دیگر راه و روش زندگی متفاوت خواهد بود. هدف نهایی عشق جایگزینی با دین خدا و یا کنار زدن آن است. افراد با انتخاب عشق، به عنوان سبک و استایل زندگی، دین خدا را کنار میزنند و این یک نوع کفر است. رابطه عاشق و معشوق یک رابطه شخصی و دلبخواهی است که دیگر افراد پایبند دستورات خدای رحمان نیستند و در نتیجه هر امر خلافی ممکن است بین آنان رخ دهد. به قول معروف؛ اعمال عاشقی طبق هوی و هوس است و قاعده و قانون مشخصی ندارد.

 

9.  عشق و نفرت دو روی یک سکه اند

اما اگر حتی در عشق وصلت صورت گیرد، وصلتی لرزان خواهد بود، طوریکه اگر یکی از طرفین زیر این رابطه بزند دیگری تاب و تحمل این فراق را ندارد و ممکن است که دچار جنایت و یا خیانت و حتی قتل هم بشود. به همین خاطر است که عشق و نفرت دو روی یک سکه اند. عشق یک بستر مناسب برای بروز صفات زشت همچون تنفر، کینه، خیانت، جنایت، خودخواهی و خودپرستی است؛ در واقع عشق بستر پرورش و تکمیل تمام این صفات زشت است. عشق در ظاهر مثل یک کارگاه تولید قارچ سمی است که ناگهانی و به یکباره قارچهای سمی زیادی سبز میشوند و همه چیز خراب میشود. به همین خاطر است که میگوییم عشق و نفرت قابل تبدیل به یکدیگر هستند و در اصل دو روی یک سکه اند. از آنجا که عشق معنویت واقعی را در ذهن آدمی متوقف می‌کند، انسان را آسیب پذیر می‌کند و روان او در خطر می‌افتد. مثل فردی که گلبولهای محافظ بدنش به صفر رسیده باشد. عشق رابطه ای سست و تار عنکبوتی است که به سادگی فرو می ریزد و عمیق ترین کینه ها و دشمنی ها از عشق بوجود میاید که به هیچ آتشی خاموش نمی شوند. زیرا آتش عشق، از جنس آتش شیاطین است که کنترل آن دست انسان نیست و بلکه دست یک موجود بیگانه است؛ بنابراین خاموش کردن آن هم دست انسان نیست. به همین دلیل کسانی که خود را گرفتار عشق میکنند، خیلی به سختی می توانند خود را از آن حالت نجات دهند.

 

10.   عشق کور است

نیچه می‌گوید که عشق کور است و واقعیت‌ها را نمی‌بیند. زن و شوهرهایی هستند در ظاهر عاشق همدیگر هستند ولی همدیگر را ملعبه دست خود کرده‌اند؛ زیرا آنها نمی‌خواهند واقعیت‌های یکدیگر را ببینند و بدانند. آنها همدیگر را آنطوری می بینند که خود میخواهند و در این باره مدتها خیالبافی کرده اند. زن و شوهرهایی هستند که با رابطه عشق وارد زندگی همدیگر شدند ولی حالا دست و پای همدیگر را بسته اند.

 افراد دنبال ارضای تخیلات خود در دنیای واقعی روی یک موش آزمایشگاهی به اسم عاشق و یا معشوق هستند. عشق و نفرت دو روی یک سکه‌اند، زیرا جهالت (و یا خود را به جهالت زدن) در آن حکمفرماست. یک کودک چاقو می‌خواهد، اما مادرش به او چاقو نمی‌دهد. بچه گریه می‌کند و ممکن است در آن لحظه از مادرش بدش بیاید. در این حالت کودک از مادرش که دوستش دارد متنفر می‌شود و عشق و تنفر با هم قرین میشوند. این نوع عشق و تنفر همزمان به خاطر عدم رشد معنوی بچه است. بچه پشت پرده واقعیت‌ها را نمی‌فهمد وگرنه این چنین احساسی برای خود انتخاب نمی کرد. در هر عشق و نفرتی، یک نوع جهالت و نادانی برقرار است، زیرا عاشق ، معشوق را آنطوری که خیال پردازی کرده است می بیند؛ نه آنطور که واقعا وجود دارد. حتی اگر معشوق را آنطوری که هست دید، باز رابطه عاشقانه غلط است که دلیل آن در ادامه توضیح داده میشود.

 

11.   رابطه عاشقانه در هر حالتی غلط است

رابطه عاشقانه در هر حالتی غلط است، زیرا باعث خشکیده شدن معنویت میشود و در ذهن افراد جایگزین معنویت میشود. خدای مهربان بجای آن مودت و رحمت را در قرآن پیشنهاد داده است که مبتنی بر احترام متقابل است که به معنای آرام گرفتن در کنار همدیگر است و نه آویزان شدن به همدیگر.

 

وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ

و باز یکی از آیات (لطف) او آن است که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در کنار او آرامش یافته و با هم انس گیرید و میان شما رأفت و مهربانی برقرار فرمود. در این امر نیز برای مردم بافکرت ادله‌ای (از علم و حکمت حق) آشکار است.

 

مردم عشق و دوست داشتن را یکی میدانند و همین برداشت غلط، آنان را به مسیر غلطی سوق داده است. با یک مثال فرق عشق و دوست داشتن بیان میشود. والدین به بچه هایشان رحم می کنند و آنان را دوست دارند. به همین خاطر آنان را نصیحت میکنند و به آنان امر و نهی میکنند. اما بچه ها این کارها را احمقانه میدانند و آن را سلب آزادی خود بحساب می آورند. اما اگر والدین به بچه عشق بورزند، بخاطر ناراحت نکردن و ناراضی نکردن بچه ها و از دست ندادن تسلط بر بچه ها؛ بچه هایشان را هیچ نصیحتی نمی کنند و بچه را از نظر معنوی رها میکنند. این مثال خیلی خوب فرق بین عشق و مودت و رحمت را بیان میکند. خیلی از والدین، فرزندانشان را نصیحت نمی کنند و معنویت را به آنها یاد نمی دهند، فقط به این خاطر که رابطه عاشقانه ای که بین آنان برقرار است، به هم نخورد. حتی این مورد برعکسش هم صادق است. وظیفه افراد این است که فرزندان و همسرشان را راهنمایی کنند، اگر چه تلخ باشد و رابطه بین آنان رو به تلخی و سردی بگراید. سردی و تلخی خودش درمان است (مراجعه شود به مقاله درمان بیماری ایوب). مریضی عشق را باید با سردی و تلخی درمان کرد. اصلا عشق با زندگی عادی انسان ناسازگار است. زن و مرد هیچکدام کامل نیستند و پر هستند از ایرادهای گوناگون و همین خصوصیت، رابطه عشق که یک رابطه کمالگرا و خیالی است، را به هم میریزد و عملا غیر ممکن میسازد.

 

12.   عشق های از نوع دیگر

خدای بزرگ و مهربان بنده هایش را بدون عیب درست نکرده است. هرکدام از انسانها حتما عیبهایی دارند. هیچ انسانی کامل نیست. اکنون یک رابطه عشق از نوع دیگری در جامعه بوجود آمده است که مثلا بیشتر مردم هدفشان از ازدواج این است که همسر را به خانواده و سایر فامیل نشان دهند تا که همه ببینند چه عروس خوشگل و یا داماد پولداری جور کرده اند. این روابط مزخرف آنچنان سنگین است که ازدواج را به یک بار خیلی سنگین تبدیل میکند. در حالی که ازدواج یک باری باید بردارد. این هم یک نوع عشق است. اما اینبار عشق به موقعیت و شخصیتهای کاذب اجتماعی.

 

13.   عشق در روان آدمی تضاد می آفریند

فرد یکی را کامل می‌بیند و در نتیجه عاشق او می‌شود. اما وقتی نزدیک او شد، متوجه تفاوت معشوق با خیالات اولیه خود میشود و در نتیجه به نفرت تبدیل می‌شود و این تضاد به یک شکست برای او تبدیل میشود. در رابطه عشق، افراد برای خود تضاد میسازند. ریشه عشق و نفرت هر دو تکبر است فقط با این تفاوت که عشق با پنبه سر می‌برد و تنفر با چاقو.

یا اینکه معشوق، با انواع کیدها و حیله ها عاشق را جذب میکند و در نهایت عاشق را به خود نزدیک می کند. اما همین که عاشق خیلی نزدیک او شود، از ترس اینکه ایرادات و حیله های او رو نشود، نفرت پراکنی میکند تا که عاشق را کمی از خود دورتر کند. به این طریق عشق و نفرت یک نوع جذب و دفع و جنگ و گریز و تضاد همزمان هستند که ماهیت هر دو یکی است. عشق و نفرت یکی هستند، زیرا هر دو در یک فاز مشترک فرکانسی احساسات هستند. در قرآن به این حالت میگویند مسّ. در قرآن این کلمه در مورد شیطان هم استفاده شده است.

 

انَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ ﴿۲۰۱

در حقیقت کسانى که [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏ اى (لمسی) از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و بناگاه بینا شوند (۲۰۱)

 

طرز برخورد شیطان با انسان، اینطوری است که انسان را از نظر احساسی و عقلی و حتی بعضی مواقع جسمی مسّ (لمس) میکند و یا هک میکند. حتی انسان ها هم میتوانند همدیگر را مسّ و هک کنند. آنان در این حالت به عمیق ترین احساسات و گزاره های همدیگر پی می برند و میتوانند همدیگر را بند کنند. وقتی عاشق، به عمیقترین احساسات و عمیقترین نقطه عقلی و حسی (هسته روانی انسان) معشوق پی برد، به دروغگویی و بزرگنمایی معشوق پی می برد و معشوق جهت جلوگیری از این موضوع، تنفر را انتخاب میکند تا که عاشق از هسته روانی او دور شود. به این طریق عشق براحتی به نفرت تبدیل میشود وحتی برعکسش هم ممکن است. خدا بارها در قرآن می فرماید که انسان ضعیف خلق شده است و این یعنی نباید به هیچ انسانی اتکا کرد.

رابطه عاشقانه در هر حالتی غلط است، زیرا کسانی که عاشق می‌شوند، آنها در مرحله اول عاشق خودشانند و این نوع خودخواهی باعث می‌شود که دیگران را آنطوری ببینند که خودشان می‌خواهند و این یک نوع خودخواهیست. در عشق، افراد طرف مقابل را بزرگ می‌کنند و صفات دروغین و غیر واقعی به او نسبت می‌دهند. اما در تنفر افراد خود را بزرگ می‌کنند و به این طریق عشق و نفرت، هر دو یکی هستند و فقط صورت عوض می‌کنند وگرنه منشا و ریشه مشترکی دارند.

 

عشق

تنفر

بزرگنمایی معشوق

بزرگنمایی خود

نسبت دادن صفات غیر واقعی به معشوق

نسبت دادن صفات غیر واقعی به خود

خیال پردازی در مورد معشوق

خیالپردازی در مورد خود

آویزان شدن به معشوق

آویزان شدن به خود

تکبر در مورد معشوق

تکبر در مورد خود

معشوق را آنطوری دیدن که خود خیال میکند

خود را آنطوری دیدن که خود خیال میکند

ریشه هر دو تکبر و خودخواهی و غرور است

 

 

14.   عشق پکیجی است که تمام صفات بد را در نهاد و نهان خود دارد.

بعضی زنان، مردان عاشق را دوست ندارند و در بیشتر مواقع از ترس با مردان عاشق ازدواج می‌کنند وگرنه هیچ علاقه‌ای بینشان نیست. اصلاً عشق باید صفات تنفر، ترس، وحشت، طمع، آزار و اذیت را در خود داشته باشد وگرنه به نتیجه نمی‌رسد. شیطان با گسترش پکیج عشق، در پی پراکندن این صفات شیطانی بین مردم است. مثل نامه ای که داخل پاکت مقداری سم هم قرار داده شده است.

مولوی در کتاب شیطانی اش می‌گوید که دنیا آشتی اضداد است. منظورش همین ترکیب عشق و تنفر است. عشق و تنفر در ظاهر متضادند ولی در اصل یکی هستند. این صفات خیلی راحت به هم تبدیل می‌شوند. جبهه خیر و شرّ از هم جدایند و هیچوقت با هم آشتی نخواهند کرد. تفکرات شعرا، کفر آمیز است و غیر عقلانی.

یک فرد از شما چیزی می‌خواهد، و  شما به مقدار توان به او کمک می کنید. اما اگر همین فرد به شما بچسبد و بخواهد با باج‌گیری و گروگانگیری از شما چیزی بستاند؛ در این صورت او یک سوء استفاده‌گر و عاشق است. هیتلر هم یک عاشق بود اما زنش به خاطر ترس و نفرت به معشوقیت هیتلر تن داده بود و گرنه هیچ آدم عاقلی علاقه ای به ازدواج با یک جنایتکار ندارد. در هندوستان که مهد مفاهیم عشق است؛ بعضی قبایل، وقتی که مرد بمیرد، زنش را هم با او چال می‌کنند و یا با او می‌سوزانند. عشق یک نوع خودخواهی است. منبع عشق و تنفر در هر دو شیطان است.

 

15.   عشق عقل و احساس را آتش میزند

عشق در لایه‌های عقل و احساس آدمی آتش به پا می‌کند و دیگر فرد حتی استدلال‌های ساده و بدیهی را هم نمی‌پذیرد. همین یک دلیل برای بطلان رابطه عاشقانه کافیست. عشق در نهایت به دشمنی و نفرت منتهی می‌شود و خیلی ساده می‌توان نتیجه گرفت که عشق یک بیماری مسریست که بسیار از سرطان خطرناک‌تر است. در عشق حتی اگر دو طرف هم راضی باشند، باز خطرناک است زیرا عشق در هر حالت عقل و احساس انسان را از کار میاندازد. وقتی عقل و احساس انسان خاموش شود، دیگر سیستم ایمنی روان انسان بی محافظ است و هر فکری و هر ایده ای میتواند در آن راه یابد. مثل جسمی که گلبولهای محافظش به صفر رسید است. خیلی از رابطه های عاشقانه بعد از افشا و شکست، منجر به قتل و جنایت شد. بیشتر حاکمان عاشق در طول تاریخ با مرگ خود، دستور به کشتن معشوق بعد از مرگ خود را دادند.

 

16.   عشق ربطی به دوست داشتن ندارد

عشق اصلا ربطی به دوست داشتن ندارد و یک رابطه خیالی است که پر از خودخواهی و خودستایی و خود پرستی است.  همین کلمه دوست داشتن افراد را در معنای کلمه عشق فریب داده است. اگر بیشتر کند و کاو کنیم می فهمیم که عشق مخالف دوست داشتن است. به نظر شما ، کسی به شما بگوید "خدای من و بت من "، آیا او واقعا شما را دوست دارد؟ خیر. زیرا او با این ایده خیلی خطرناک و سمی به شما نزدیک و نزدیکتر میشود و در نهایت شما را هک و به بیماری و ویروس خود دچار میکند. این همان نصیحت شیطان بود که بوسیله آن کلمات، آدم و حوا را فریب داد. با یک کلمه که ظاهرا معنای دوستی دارد ولی در نهان، سلطه گری، آویزان شدن، تکبر، فریب را در خود حمل میکند. زنان با اخذ رابطه عاشقانه، میخواهند مرد را شیفته خود کنند تا حدی که مرد، زن را پرستش کند. مردان هم دوست دارند که زنی انتخاب کنند که دلشان را کامل ببرد تا حد پرستش. این رابطه غلط ، ماهیت واقعی عشق است. در این رابطه، زن و مرد تا وقتی که به مرحله پرستش نرسند، عشق را از همدیگر قبول نمی کنند و حتی اگر روزی به مرحله پرستش هم برسند؛ آن موقع روی دیگر عشق که نفرت است رو میشود. این همان رویه شیطان بود که شیطان از در دوستی به انسان نزدیک شد و وقتی انسان را به پایان گمراهی رساند، آن موقع ولش کرد و زیر همه چیز زد.

 

کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ ﴿۱۶

چون حکایت‏ شیطان که به انسان گفت کافر شو و چون [وى] کافر شد گفت من از تو بیزارم زیرا من از خدا پروردگار جهانیان مى‏ ترسم (۱۶)

 

فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالِدَیْنِ فِیهَا وَذَلِکَ جَزَاءُ الظَّالِمِینَ ﴿۱۷

و فرجام هردوشان آن است که هر دو در آتش جاوید مى‏ مانند و سزاى ستمگران این است (۱۷)

 

17.    عشق ماهیت کلمات را عوض میکند

شیطان با حربه عشق، آتشی در معنویت افراد می‌اندازد؛ بعد از آن هر مشکلی ممکن است پیش آید و آدم‌ها از نظر معنوی بی‌دفاع می‌شوند. زیرا آتش عشق، ماهیت عقل و احساس و معنویت را عوض می‌کند. به همین خاطر اگر معشوق خواسته عاشق را قبول نکند، عاشق تصمیمات خطرناک برای معشوق می گیرد. کلمه مُخْتَالٍ در عربی به معنای خیالپرداز خودپسند است.

 

لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿۲۳

تا بر آنچه از دست‏ شما رفته اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏ شادمانى نکنید و خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد (۲۳)

 

 

مُخْتَالٍ فَخُورٍ  یعنی خودشیفته. کسی که واقعیت‌ها را قبول ندارد و بلکه می‌خواهد واقعیت را طبق خیال خود تعریف کند و به این طریق در خلقت خدادادی دستکاری می‌کند.

 

18.   همجنسگرایی

عاشق و معشوق دو فرد جداگانه هستند. اما عاشق میخواهد با معشوق یکی شود و به این طریق یکی شدن با معشوق را راه حل از بین بردن تضادهای معنویش می بیند.

کسانی که هم جنس گرایند، در مرحله اول عاشق خودشان میشوند. زیرا همجنسگرایی هم نوعی خودشیفتگی است. زیرا در اصل عاشق شدن یعنی جذب ساخته ذهنی خود شدن و این یعنی عاشق خود شدن. در واقع افراد عاشق خودشانند و به این خاطر است که عشق یک نوع همجنس‌گرایی و خودجنس‌گرایی ذهنی هم است.

بالاخره روزی عشق و نفرت به هم تبدیل میشوند، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. بدون شک عشق و نفرت یکی هستند، اما عشق همان نفرت زینت داده شده است. نفرت بریدن سر با چاقوست و عشق بریدن سر با پنبه است.

 

19.   عشق مذهبی

کلمه عشق فقط مربوط به ازدواج و مسائل زن و مرد نیست و بلکه این کلمه مربوط به عقاید مذهبی هم هست. تمام بت پرستی های تاریخ از عشق به بزرگان مذهبی ایجاد شده اند. بت پرستی یک رابطه عاشقانه با بزرگان مذهبی بوده است که به مرور زمان، افراد آن را به خود نزدیک و نزدیکتر کردند و ماهیت بزرگان مذهبی را عوض کردند و در نهایت مجسمه و تمثال و یا نمادشان را درست کردند و بعدا با خود حمل کردند. آنان بخاطر روابط عاشقانه، شروع کردند به داستانسرایی و افسانه سرایی راحع به بزرگان مذهبی خود. به همین خاطر بت پرستان متوجه واقعیتها و اشکال رابطه خود نمی شوند و آنها در بدو امر، رابطه عاشقانه با بزرگان مذهبی خود را ناصحیح نمی دانند و حتی به شدت از آن دفاع میکنند. مفهوم عشق غلط انداز است و خیلی ها را در تاریخ بدبخت کرده است.

برای ایجاد عشق نسبت به پیامبران و بزرگان مذهبی کافی است که خصوصیاتی را به آنان نسبت دهید که در دنیای واقعی، این خصوصیت در آنان وجود خارجی ندارد و نداشته است. مردم صفاتی را به بزرگان مذهبی نسبت میدهند که در آنان نیست و روی این صفات دروغین پافشاری میکنند و آویزان آنان میشوند و در نهایت روی این صفات من در آوردی خیالبافی و داستان سرایی میکنند. به این می گویند غلو کردن. غلو کردن مقدمه بت سازی است.

هر کس را از جایگاه خود خارج کنید و صفات خیالی به او نسبت دهید؛ یعنی رابطه عشق با او بستن. متاسفانه بسیاری از مسلمانان، صفاتی را به پیامبر محمد و سایر بزرگان دین نسبت میدهند که در عمل و واقعیت اینطوری نبوده است و این یعنی رابطه عشق ایجاد کردن و بسیار زشت و ناپسند است و این حالت یک نوع رابطه شرک و بت پرستی است. حدیث وجود دارد که میگوید پیامبر محمد سایه نداشت!، نیروی جنسی پیامبر به اندازه سی مرد بوده است!، پیامبر غیب میدانست!، جهان و تمام موجودات داخل آن بخاطر پیامبر محمد خلق شده اند!، درخت با پیامبر محمد سخن گفت! و ده ها عقاید دیگر که بطلان اینها نیازی به دلیل ندارد. تمام این عقاید غلط بخاطر برقرار شدن رابطه عشق نسبت به بزرگان دینی بوجود آمده است. این رابطه های غلط دین را از بین می برد و راه و روش زندگی را منحرف میکند و ریشه دین را میزند. خدای حکیم این روابط را نادرست میداند و آن را بت پرستی معرفی میکند. هر گونه رابطه عشق نسبت به بزرگان دینی شرک است. مفهوم عشق ماهیت بزرگان مذهبی را عوض میکند و حتی اگر معشوق زنده شود، از کیفیت وصف خود توسط عشاق متعجب میشود.

 

 

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلَا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ﴿۶۴

بگو اى اهل کتاب بیایید بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض کردند بگویید شاهد باشید که ما مسلمانیم [نه شما] (۶۴)

 

20.   صحنه روبرو شدن بزرگان مذهبی با غلو کنندگان در روز حشر

آیات متعددی در قرآن صحنه روبرو شدن بزرگان دینی را با غلو کنندگان در روز حشر به تصویر می کشند. جالب است که در تمام این آیات، کسانی که بت شده اند و شریک خدا قرار داده میشوند، در آن روز شرک مردم را رد میکنند و دشمن همدیگر میشوند. رابطه عشق نسبت به بزرگان دینی در روز حشر به نفرت تبدیل میشود. به همین خاطر عشق و نفرت دو روی سکه اند. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. آیه می فرماید: و یاد کن روز حشر را که همه آنان را گرد مى ‏آوریم آنگاه به کسانى که شرک ورزیده‏ اند مى‏ گوییم شما و شریکانتان بر جاى خود باشید پس میان آنها جدایى مى‏ افکنیم و شریکان آنان مى‏ گویند در حقیقت‏ شما ما را نمى ‏پرستیدید و گواهى خدا میان ما و میان شما بس است به راستى ما از عبادت شما بى‏ خبر بودیم. آنجاست که هر کسى آنچه را از پیش فرستاده است مى ‏آزماید و به سوى خدا مولاى حقیقى خود بازگردانیده مى ‏شوند و آنچه به دروغ برمى‏ ساخته‏ اند از دستشان به در مى ‏رود.

 

وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکَانَکُمْ أَنْتُمْ وَشُرَکَاؤُکُمْ فَزَیَّلْنَا بَیْنَهُمْ وَقَالَ شُرَکَاؤُهُمْ مَا کُنْتُمْ إِیَّانَا تَعْبُدُونَ ﴿۲۸

و [یاد کن] روزى را که همه آنان را گرد مى ‏آوریم آنگاه به کسانى که شرک ورزیده‏ اند مى‏ گوییم شما و شریکانتان بر جاى خود باشید پس میان آنها جدایى مى‏ افکنیم و شریکان آنان مى‏ گویند در حقیقت‏ شما ما را نمى ‏پرستیدید (۲۸)

 

فَکَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ إِنْ کُنَّا عَنْ عِبَادَتِکُمْ لَغَافِلِینَ ﴿۲۹

و گواهى خدا میان ما و میان شما بس است به راستى ما از عبادت شما بى‏ خبر بودیم (۲۹)

 

هُنَالِکَ تَبْلُو کُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ ﴿۳۰

آنجاست که هر کسى آنچه را از پیش فرستاده است مى ‏آزماید و به سوى خدا مولاى حقیقى خود بازگردانیده مى ‏شوند و آنچه به دروغ برمى‏ ساخته‏ اند از دستشان به در مى ‏رود (۳۰)

 

این آیات خیلی زیبا می فرمایند که رابطه عاشقانه با بزرگان دینی در نهایت به نفرت و جدایی تبدیل میشود و بزرگان دینی در روز حشر، پیروان منتسب به خود را طرد میکنند و عشق آنان نسبت به خود را یک دروغ بزرگ و افترا و غلو می دانند. بنابراین کسانی که به امید شفاعت، آویزان پیامبران و بزرگان دینی میشوند، کارشان عبث و بیهوده است و این یک رابطه غلط است از نوع عشق که در نهایت به نفرت تبدیل میشود. آیه زیر خیلی زیبا این نفرت را به تصویر میکشد.

وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ﴿۳۰

و پیامبر گفت پروردگارا قوم من این قرآن را رها کردند (۳۰)

 

وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَى بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا ﴿۳۱

و این گونه براى هر پیامبرى دشمنى از گناهکاران قرار دادیم و همین بس که پروردگارت راهبر و یاور توست (۳۱)

 

و همچنین آیات زیر:

 

وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکَاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ﴿۲۲

و [یاد کن] روزى را که همه آنان را محشور مى ‏کنیم آنگاه به کسانى که شرک آورده‏ اند مى‏ گوییم کجایند شریکان شما که [آنها را شریک خدا] مى ‏پنداشتید (۲۲)

 

ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَنْ قَالُوا وَاللَّهِ رَبِّنَا مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ ﴿۲۳

آنگاه عذرشان جز این نیست که مى‏ گویند به خدا پروردگارمان سوگند که ما مشرک نبودیم (۲۳)

 

انْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ ﴿۲۴

ببین چگونه به خود دروغ مى‏ گویند و آنچه برمى‏ بافتند از ایشان یاوه شد (۲۴)

 

رابطه عاشقی با بزرگان دینی در روز حشر، گم میشود و این رابطه قطع میشود. خدا این رابطه را یک دروغ به خودی می نامد(کَذَبُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ).

 

وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَکْتُمْ مَا خَوَّلْنَاکُمْ وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ وَمَا نَرَى مَعَکُمْ شُفَعَاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنْکُمْ مَا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ﴿۹۴

و همان گونه که شما را نخستین بار آفریدیم [اکنون نیز] تنها به سوى ما آمده‏ اید و آنچه را به شما عطا کرده بودیم پشت‏ سر خود نهاده‏ اید و شفیعانى را که در [کار] خودتان شریکان [خدا] مى ‏پنداشتید با شما نمى ‏بینیم به یقین پیوند میان شما بریده شده و آنچه را که مى ‏پنداشتید از دست‏ شما رفته است (۹۴)

 

یکی از پیامبران خدا که در مورد او بسیار غلو شده است، عیسی مسیح است که داستان این غلو بسیار در قرآن ذکر شده است. آیه می فرماید که هنگامه محشر خدا می فرماید اى عیسى پسر مریم آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو الهه به جاى خدا بپرستید، مسیح میگوید منزهى خدایا، مرا نشاید که چیزى را که حق و درخور من نیست بگویم که اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا که تو خود داناى رازهاى نهانى.

 

وَإِذْ قَالَ اللَّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلَهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَکَ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَلَا أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ ﴿۱۱۶

و [یاد کن] هنگامى را که خدا فرمود اى عیسى پسر مریم آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خدا بپرستید گفت منزهى تو مرا نزیبد که [در باره خویشتن] چیزى را که حق من نیست بگویم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا که تو خود داناى رازهاى نهانى (۱۱۶)

 

این آیه خیلی زیبا، تمام بافته های مسیحیان را بر باد میدهد. آنچه که مسیحیان در مورد مسیح می گویند با عقاید خود مسیح تضاد دارد و حال آنکه مسیحیان، به مسیح عشق می ورزند و به شدت از رابطه با او می گویند و دفاع میکنند. پس چرا در روز حشر مسیح ضد آنان است؟ زیرا رابطه عشق همین است. رابطه عشق با بزرگان دینی خیلی خطرناک است. زیرا چشمها را کور و گوشها را کر میکند و در نتیجه آن، غلو در مورد بزرگان دینی قابل توجیه میشود. مفهوم عشق ماهیت بزرگان مذهبی را عوض میکند و حتی اگر معشوق زنده شود، از کیفیت وصف خود توسط عشاق متعجب میشود. همانطور که مسیح در آیه فوق، از وصف خود توسط عشاق خبر ندارد و اظهار بی خبری میکند.

 

21.   چرا مسیحیان متوجه اشتباه خود نمی شوند؟

هزاران سال است که به مسیحیان گفته میشود که مسیح پسر خدا نیست، مسیح خدای زمینی نیست و ...؛ اما این جملات برای آنان بی معنی است و در گوششان فرو نمی رود. کسی که عشق در وجودش نفوذ کند، دیگر هیچ حرفی را باور نمی کند، مگر آنکه در راستای عشقش باشد.

آیه قرآنی می فرماید که پیامبر محمد غیب نمی داند و او هم بشری مثل بقیه است. اما کو گوش شنوا. وقتی که نسبتهایی به پیامبران و سایر بزرگان دین داده شود که خود آنها به آن معتقد نبوده اند و با کلام خدا مغایرت دارد. این پوزیشن را غلو میگویند. در طول تاریخ غالیان زیادی بوجود آمده اند. هم اکنون هم آثار غلو در مذاهب اسلامی زیاد است. مثلا خود پیامبر محمد در قرآن میگوید که من بشری مثل شما هستم. من غیب نمی دانم. من فقط از وحی تبعیت میکنم. اما عده ای کاسه از آش داغتر شده، بعد از مرگ پیامبر می آیند و میگویند نه اینطوری نیست و پیامبر همه اینها را داشته است! به همین خاطر خدا،  در این گونه موارد که مورد سوء استفاده غالیان قرار می گیرد؛ صراحتا به پیامبر دستور میدهد که خودت از زبان خودت اینها را بگو. خیلی از آیات قرآن با قُلْ شروع میشوند. یعنی پیامبر تو خودت اینها را بگو با زبان خودت، تا که بلکه در ماهیت تو غلو و اغراق نکنند.

 

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا ﴿۱۱۰﴾

بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى ‏شود که خداى شما خدایى یگانه است پس هر کس به لقاى پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد (۱۱۰)

 

قُلْ لَا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَلَا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَفَلَا تَتَفَکَّرُونَ ﴿۵۰﴾

بگو به شما نمى‏ گویم گنجینه ‏هاى خدا نزد من است و غیب نیز نمى‏ دانم و به شما نمى‏ گویم که من فرشته‏ ام جز آنچه را که به سوى من وحى مى ‏شود پیروى نمى ‏کنم بگو آیا نابینا و بینا یکسان است آیا تفکر نمى ‏کنید (۵۰)

 

اینجور آیات قرآن صراحتا ، از زبان پیامبر صحبت میکنند و صراحتا و با زبان ساده عربی، پیامبر را یک بشر عادی و یک فردی که علم غیب نمی داند، معرفی میکنند.

یک سوم مردم دنیا، مسیح را پسر خدا و (حتی در بعضی نظریه ها خود خدا) می دانند و با او رابطه عاشقانه و خیالی دارند؛ اما مسیح در روز حشر کار آنان را رد میکند و چنین ارتباطی را انکار میکند. همین حالا اگر از یک مسیحی بپرسید که آیا مسیح پسر خداست و یا خود خداست و یا پیامبر خداست؟؛ برای آنها جواب هر سه سوال زیاد فرقی ندارد و تقریبا یکسان است و این تناقضهای آشکار و خطرناک فقط در مذهب عشق امکان پذیر است. براستی عشق، آشتی اضداد است و میخواهد فرقی بین خیر و شرّ قائل نشود.

 

مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ وَکُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیدًا مَا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ﴿۱۱۷

جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چیزى] به آنان نگفتم [گفته‏ ام] که خدا پروردگار من و پروردگار خود را عبادت کنید و تا وقتى در میانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون نفس مرا گرفتى تو خود بر آنان نگهبان بودى و تو بر هر چیز گواهى (۱۱۷)

 

إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُکَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿۱۱۸

اگر عذابشان کنى آنان بندگان تواند و اگر بر ایشان ببخشایى تو خود توانا و حکیمى (۱۱۸)

 

چرا برای مسیحیان الفاظ زیر در مذهبشان، فرق چندانی ندارد؟

·      خدا

·      پسر خدا

·      خاندان خدا

·      پیامبر خدا

·      بنده خدا

جواب خیلی ساده است. زیرا ماهیت عشق اینطوری است. فرهنگ لغات عشق محدود است و برای اینها فقط یک کلمه دارد و آن هم عشق است. کسی که عاشق است، اصلا به معانی و ماهیت این کلمات فکر نمی کند و کر و کور است و نمی بیند.

 

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا إِلَهٌ وَاحِدٌ وَإِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۷۳

کسانى که [به تثلیث قائل شده و] گفتند خدا سومین [شخص از] سه [شخص یا سه اقنوم] است قطعا کافر شده‏ اند و حال آنکه هیچ معبودى جز خداى یکتا نیست و اگر از آنچه مى‏ گویند باز نایستند به کافران ایشان عذابى دردناک خواهد رسید (۷۳)

 

أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿۷۴

چرا به درگاه خدا توبه نمى کنند و از وى آمرزش نمى‏ خواهند و خدا آمرزنده مهربان است (۷۴)

 

مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلَانِ الطَّعَامَ انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیَاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى یُؤْفَکُونَ ﴿۷۵

مسیح پسر مریم جز پیامبرى نبود که پیش از او [نیز] پیامبرانى آمده بودند و مادرش زنى بسیار راستگو بود هر دو غذا مى ‏خوردند بنگر چگونه آیات [خود] را براى آنان توضیح مى‏ دهیم سپس ببین چگونه [از حقیقت] دور مى‏ افتند (۷۵)

 

قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَاللَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿۷۶

بگو آیا غیر از خدا چیزى را که اختیار زیان و سود شما را ندارد مى ‏پرستید و حال آنکه خداوند شنواى داناست (۷۶)

 

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَأَضَلُّوا کَثِیرًا وَضَلُّوا عَنْ سَوَاءِ السَّبِیلِ ﴿۷۷

بگو اى اهل کتاب در دین خود بناحق گزافه‏ گویى نکنید و از پى هوسهاى گروهى که پیش از این گمراه گشتند و بسیارى [از مردم] را گمراه کردند و [خود] از راه راست منحرف شدند نروید (۷۷)

 

در نهایت خدای حکیم می فرماید که ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید (یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ). یعنی در روش زندگی و بینش زندگی خود گزافه گوئی نکنید. عشق دقیقا یعنی غلو. مفهوم غلو در عشق، نهادینه شده است و پکیج عشق مفهوم غلو و افسانه سازی را در خود دارد. توجه شود که وقتی خدا در قرآن اهل الکتاب را نصیحت می فرماید، منظورش مسلمانان هم هست.

 

22. رابطه عاشقانه با بزرگان دینی، اصلا ربطی به دین خدا ندارد

اگر سه میلیارد نفر به یک رابطه غلط اعتقاد داشته باشند، آن رابطه همچنان یک رابطه غلط است و تعداد معتقدین، در درستی رابطه تاثیری ندارد. گاهی بعضی از مسلمانان پیش خود می گویند که چرا مسیحیان عقیده غلط خود را متوجه نمیشوند. از نظر یک مسلمان، مسیح را پسر خدا دانستن، غلط بودنش اظهر من الشمس است. اما چرا مسیحیان متوجه اشتباه خویش نمیشوند!

زیرا آنان در یک رابطه عاشقانه گیر افتاده اند و در مذهب عشق، عبارات "خدا، پسر خدا، خاندان خدا، پیامبر خدا" مفاهیم تقریبا یکسانی دارند و حتی میتوانند در جای همدیگر بکار برده شوند. اصلا مفهوم تثلیث در مسیحیت همین است و بدون پکیج عشق قابل اثبات نیست.

آنها نمیتوانند خود را نجات دهند، زیرا در مذهب عشق نسبت به این مفاهیم هیچ احساس خطری نمی شود. رابطه عاشقانه با بزرگان دینی، اصلا ربطی به دین خدا ندارد و این نوع رابطه دینداری نیست و بلکه ضد دین است. عشق رابطه ای ضد دین دارد. عشق یک افسار دور گردن انسان می اندازد ولی در عوض دین خدا میخواهد این افسار را بر دارد.

 

حتی بکارگیری کلمه عشق در مورد خدای رحمان هم مشکل ساز است.

وقتی به عمق معنای کلمه شیطانی عشق پی ببریم، متوجه خواهیم شد که حتی بکارگیری کلمه عشق در مورد خدا هم مشکل ساز است. بعضی عرفا و شعرا که در طول تاریخ در هر بیتی از شعرهایشان از این کلمه ناموزون استفاده میکردند، بعد از مدتی اعلام کردند که عاشق خدایند. تا اینجا شاید بگویید که خوب چه مشکلی هست، عاشق خدا بودن مگر بد است؟ اما بنا بر نظریه عشق، عاشق در نهایت در وجود معشوق ذوب میشود و نظریه فناء فی الله را مطرح کردند. بعد از مدتی به نظریه حلول در خدا رسیدند و کار به جاهای خیلی باریک کشیده شد و عملا کفر خود را آشکار کردند. هر عاشقی دوست دارد که بالاخره روزی معشوق را ببیند. عرفا در این مورد، به مرحله ای از گمراهی رسیدند که اعلام کردند خدا را دیده اند و خدا را کشف کرده و مکاشفه کرده اند و حتی با او عشق بازی هم کرده اند (نعوذ بالله). در نهایت کسی مثل حلاج اعلام کرد که خدا در وجود او حلول کرده است و وحدت وجود پیدا کرده است و یک سری چرت و پرتهای دیگر که میتوانید در اینترنت مطالعه کنید. مسیحیان هر نظریه چرت و پرتی که به ذهنشان میرسد را در مورد مسیح بیان میدارند. حال آنکه رابطه خدا و مسیح رابطه ای از نوع خدایی و بندگی است و نه چیز دیگری. تمام پیامبران همیشه خود را بنده خدا میدانسته اند و نسبت به او خضوع و خشوع و رکوع داشته اند و همیشه از خدای عالمیان تقاضای بخشش و عفو میکرده اند و هیچوقت مفاهیم چرت و پرتی مثل عشق را در مخیله خویش هم راه نمی دادند.

 

لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْدًا لِلَّهِ وَلَا الْمَلَائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَمَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَیَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعًا ﴿۱۷۲

مسیح از اینکه بنده خدا باشد هرگز ابا نمى ‏ورزد و فرشتگان مقرب [نیز ابا ندارند] و هر کس از پرستش او امتناع ورزد و بزرگى فروشد به زودى همه آنان را به سوى خود گرد مى ‏آورد (۱۷۲)

 

فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَأَمَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَاسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا وَلَا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا ﴿۱۷۳

اما کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏ اند پاداششان را به تمام [و کمال] خواهد داد و از فضل خود به ایشان افزونتر مى ‏بخشد و اما کسانى که امتناع ورزیده و بزرگى فروخته‏ اند آنان را به عذابى دردناک دچار مى‏ سازد و در برابر خدا براى خود یار و یاورى نخواهند یافت (۱۷۳)

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و ششم) آخر الزمان (قسمت بیست و هفتم) انتخاب (2)

pdf

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سی و ششم)

آخر الزمان (قسمت بیست و هفتم)

انتخاب (2)

 

 

همانطور که در قسمت قبل گفته شد، با مطالعه قرآن متوجه خواهیم شد که فرق مهمی بین جهنم و بهشت است و آن فرق مهم این است که جهنم یک انتخاب است که انسان خود آن را انتخاب میکند. اما بهشت را خدا خودش برای مومنان انتخاب میکند. خدا از انسان خیلی بخشنده تر و مهربانتر است. خدای حکیم بهترین انتخاب کنندگان است. اگر انسان به حال خود رها شود و از دین اختراعی خودش پیروی کند، در نهایت به جهنم خواهد رسید، اما خدا ما را به بهشت میرساند. به زبان ساده تر گفته شود که انسان بدون راهنمایی و هدایت خدای رحمان، شرایط جهنم را برای خود پیش خواهد آورد. آنچه که انسان انتخاب میکند، رو به جهنم است و آنچه که خدا انتخاب میکند، رو به بهشت است. البته در ظاهر انسان برای رسیدن به بهشت تلاش میکند ولی فعلا به جاده خاکی زده است.

در سوره دخان، یک آیه آمده است که این مطلب را تصدیق میکند. در این سوره، از شجره زقوم صحبت شده است و در نهایت به مصرف کنندگان زقوم می گوید که : بچش که تو همان ارجمند بزرگوارى عبارت عربی این آیه ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ  است. این چند کلمه قرآنی، ماهیت فلسفه و هدف غلط انسانها را برای ما روشن خواهند کرد.

 

ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ﴿۴۹بچش که تو همان ارجمند بزرگوارى (۴۹)

إِنَّ هَذَا مَا کُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ ﴿۵۰این است همان چیزى که در باره آن تردید میکردید (۵۰)

 

صفات الْعَزِیزُ و الْکَرِیمُ  در قرآن برای خدای رب العالمین بکار برده شده است ولی در این آیه به صورت کنایه مانند، برای جهنمیان در قسمت جحیم بکار برده شده است. یعنی ای انسان تو در دنیای فانی دنبال صفات خدایی (الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ) بودی و حالا به آن رسیده ای! اکنون آن را درک می کنید؟

این دو صفت یکی به معنای عزت و دیگری در معنای کرامت است. یعنی ای انسان تو باید دنبال بندگی می بودی و نه دنبال صفات خدایی. عزت و کرامت را خدا میدهد. عزت و کرامت کسب شدنی نیستند، خریدنی نیستند. متاسفانه انسانها دنبال الهه بودن هستند. اگر یکی در یک رشته علمی و هنری خیلی وارد میشود، به او می گویند خدای علم، خدای هنر. کسی که زیاد بخشش میکرد، پیروانش او را خدای بخشش و کرم می نامند. همچنین عبارات خدای جنگ، خدای صلح، خدای عدالت و الهه زیبایی و ... بوجود آمد. انسانها در خیالات خویش به دنبال الهه سازی از گذشتگان و وضعیت خویش هستند. الهه ثروت، الهه زیبایی، الهه قدرت، الهه جذابیت و ... . آنها ناخودآگاه با الهه سازی از خویش و دیگران به دنبال وحدت وجود با خدای عالمیان هستند. وحدت وجود فلسفه و دین شیاطین است.

تمام دیکتاتورهای دنیا زمانی به احساس الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ در درون خویش رسیده اند. وقتی هیتلر با یکی صحبت میکرد، فرد تا مدتها در پوست خود نمی گنجید. این فرد در ذهن خویش، هیتلر را فردی تصور میکرد که به او عزت و کرامت میدهد (زیرا او ناخودآگاه هیتلر را الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ  میدانست و ناخودآگاه به او صفت خدایی داده بود).  فرد در کنار هیتلر احساس کاذب عزت و کرامت میکرد. این احساس عزت و کرامت زورکی است زیرا آن فرد زورش به هیتلر نمی رسید. برای هیتلر، همه دور و بریهایش او را می ستودند و گرامی میداشتند و تا حدی به او صفات الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ  داده بودند. خود هیتلر هم چنین حسی را دریافت کرده بود. کسی از او انتقاد نمی کرد و جرات اینکار را هم نداشت. هر حرفی میزد، منتقدی نداشت و همه او را تحسین میکردند. بنابراین در ظاهر، هیتلر خود را به حالت الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ رسانده بود.

اگر فردی همزمان احساس الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ به او دست داد، بدانید که یک جای کارش مشکل دارد. دعانویسان و رمالان با کارهایی که انجام میدهند، در نهاد خود احساس کاذب الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ  به خود میدهند. هم فکر میکنند کرامت دارند و هم فکر میکنند عزت دارند. معمولا سیاست مداران میخواهند به صفت الْعَزِیزُ برسند و افراد کم قدرت تر میخواهند به صفت الْکَرِیمُ  برسند و کرامت داشته باشند.

حتی اگر یک بچه به او حس الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ  همزمان بدهی، دیگر آن بچه درست تربیت نمیشود. زیرا بچه باید ازش ایراد بگیری و نصیحتش کنی و او را تربیت کنید. صفات الْعَزِیزُ و الْکَرِیمُ فقط شایسته خدای متعال است و لاغیر (إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا ). این صفات کسب شدنی نیستند. هر کسی غیر از خدا، صفات خدایی به خود گرفت و آن را در گفتار و پندار و کردار خود نشان داد، بدانید که در شرایط جحیم به سر می برد و اگر ادامه یابد، جهنم را برای خود تضمین میکند. اما خدا در مقابل صفات خدایی، ما را به صفات بندگی دعوت میکند. صفات بندگی مثل خضوع و خشوع و رکوع و سجود و عبودیت و ... است و نه العزیز الکریم. عزت و کرامت دست خداست(تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ) و به هر کس که خودش بخواهد میدهد و این صفات کسب شدنی و انتخاب شدنی نیستند.

 

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۲۶

بگو بار خدایا تویى که فرمانفرمایى هر آن کس را که خواهى فرمانروایى بخشى و از هر که خواهى فرمانروایى را باز ستانى و هر که را خواهى عزت بخشى و هر که را خواهى خوار گردانى همه خوبیها به دست توست و تو بر هر چیز توانایى (۲۶)

 

 

انسان دنبال عزت و کرامت است ولی فکر میکند که خودش میتواند آن را برای خود ایجاد کند. یک سیاستمدار قدرتمند با چاپلوسی اطرافیان که آمیخته با ترس و رعب است، برای خود این صفات را می خرد و در ظاهر خود را عزیز و کریم میکند. کسی که خود را به حالت عزیز کریم میرساند، خودش را در واقع به یک الهه تبدیل کرده است و کوچکترین حرف و انتقادی را بر نمی تابد. فرعون چنین حالتی برایش پیش آمده بود و خود را الهه معرفی میکرد. حتی او الهه دیگری را در کنار خود نمی توانست تحمل کند. او صفات عزیز کریم را فقط برای خود میخواست.

 

وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هَامَانُ عَلَى الطِّینِ فَاجْعَلْ لِی صَرْحًا لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ ﴿۳۸

و فرعون گفت اى بزرگان قوم من جز خویشتن براى شما خدایى نمى ‏شناسم پس اى هامان برایم بر گل آتش بیفروز و برجى [بلند] براى من بساز شاید به [حال] خداى موسى اطلاع یابم و من جدا او را از دروغگویان مى ‏پندارم (۳۸)

 

سامری گوساله ای با کمک زیورآلات مردم ساخت و آن را به عنوان اله مردم و اله موسی معرفی کرد. او در واقع می خواست موجودی را معرفی کند که العزیز الکریم باشد و به مردم هم عزت و کرامت ببخشد. تمام الهه ها در طول تاریخ با این هدف ساخته شده اند.

 

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَذَا إِلَهُکُمْ وَإِلَهُ مُوسَى فَنَسِیَ ﴿۸۸

پس براى آنان پیکر گوساله‏ اى که صدایى داشت بیرون آورد و [او و پیروانش] گفتند این خداى شما و خداى موسى است و [پیمان خدا را] فراموش کرد (۸۸)

 

کسی که به مواد مخدر و مشروبات الکلی معتاد است، برای کسب عزت و کرامت مصرف میکند و به این طریق روش غلطی را بر می گزیند. انسانها با ثروت و مال و قیافه و تغییر در خلقت خدادادی خویش، سعی در خرید عزت و کرامت دارند.  اما خدا این روش انسانها را قبول ندارد و بارها اعلام میدارد که انسانها باید دنبال صفات بندگی باشند و نه صفات خدایی و الهه گری.

 

ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ﴿۴۹بچش که تو همان ارجمند بزرگوارى (۴۹)

 

این آیه مهم که در سوره دخان آمده است، از درخت زقوم صحبت میکند و در نهایت بصورت کنایه مانند می فرماید که از این درخت بچش که تو العزیز الکریم هستی. کسی که چاپلوسی میکند و دیگران را مدح و تقدیس میکند، به نوعی به فرد مقابل زقوم میدهد. زقوم از روشهای مختلف به افراد داده میشود و باعث تغییر و عدم تعادل هورمونی بدن انسان میشود و او را در مورد قضایای دنیا به اشتباه می اندازد. تصاویر و فیلمهای نامناسب در فضای مجازی، خیالپردازی، مدیتیشن، عشق، وحدت وجود، چاکرابازی، چاپلوسی، مداحی و ... همگی جزو زقومهای دنیوی هستند. زقوم تعادل هورمونهای بدن را تغییر میدهد. به مقالات تعادل هورمونها قسمت 1 و قسمت 2 مراجع شود. چاپلوسی و مداحی حتی افراد مدح شونده را هم اسیر میکند و هر دو گروه تا حد زیادی اختیار خود را از دست میدهند. از آن جا به بعد، دیگر فرد احساس عزت و کرامت میکند و کم کم به یک الهه برای خود و دیگران تبدیل میشود.

روشهای روانشناسی جدید به شما خواهند گفت که هر روز جملات "من موفقم، من خوبم، من بهترینم، من عالی ترینم، من زیباترینم، من پولدارم، من خوشبخت ترینم و ..." را برای خود تکرار کن و ملکه ذهنت کن. این جملات بی سر و ته را انسان ساخته است و بجای روشهای خدای رحمان از این جملات جاهلانه برای تنظیم روان خویش استفاده میکند. انسان حتی برای خودش هم چاپلوسی میکند و سعی دارد با روشهای من در آوردی و ظاهرا علمی خود را عزت و کرامت بدهد. حال آن که نمی داند ، تمام عزتها و کرامتها نزد خداست و بس. این نوع جملات شعر گونه هم زقوم دنیایی هستند و مردم برای قرار گرفتن در حالت العزیز الکریم، این جملات را مصرف میکنند. زقوم واقعیتها را می پوشاند و کسی که از زقوم استفاده کند، به حالت کافری میرسد.

عبارت "مرگ بر" و یا "کشته باد" (قُتِلَ) از زبان قرآن فقط چند جا در قرآن ذکر شده است. شما فکر می کنید که این عبارت خطاب به چه کسی آمده است؟ جالب است که یکی از این آیات، راجع به انسان آمده است.

 

قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَکْفَرَهُ ﴿۱۷مرگ بر انسان چه ناسپاس است (۱۷)

 

اگر انسان بوسیله دین نازل شده از طرف خدای متعال، زندگی خود را کنترل نکند، باعث نابودی و مرگ خودش میشود. انسان با کفرهایش و پوشاندن واقعیتها، مرگ و نابودی را برای خودش می خرد.  یک بچه اگر مواظب خوراکش نباشید و یک سری باید و نباید و شایست و نشایست برای او تعیین نکنید، بعد از مدتی خودش را دچار انواع بیماریهای جسمی و دیابت و چربی خون و غیره میکند. انسان هم اینطوری است. اگر ولش کنید که به مرام انسانیت خودش بچرخد، محکوم به نابودی است. به همین خاطر آیه می فرماید که قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَکْفَرَهُ یعنی مرگ بر انسان چه ناسپاس است. انسان کشته باد که کافر است. کافر یعنی کسی که واقعیتها را می پوشاند و یا انکار میکند. انسان وقتی مشکل معنوی پیدا کند، آهنگ گوش میکند و سعی میکند با فروبردن خود در حس غم و یا شادی کاذب، مشکل را بپوشاند. استفاده از آهنگ در این حالت، یک نوع مدیتیشن و یک نوع زقوم است.

خدا انسان را رها نکرده است و به همین خاطر برای او دین می فرستد. دین برنامه و راه و بینش زندگی است. اگر انسان به حال خود رها شود، خودش را در زقوم غرق خواهد کرد. خدای حکیم به این نادانی و حماقت می گوید انسانیت. انسان با تصمیم گیریهای غلط و ایدئولوژیهای غلطی که انتخاب کرده است، به سوی خودکشی میرود. کشتن یک انسان فقط کشتن یک نفر نیست؛ بلکه کشتن تمام انسانیت است. هر ایدئولوژی ای که باعث ریختن خون یک انسان بی گناه شود، باطل است. هر ایدئولوژی ای که باعث پوشاندن واقعیتها شود، باطل است. ایدئولوژیهای غلط معمولا از زقوم برای خوراک و تغذیه معنوی خود استفاده میکنند.

شیطان فقط دشمن آدم نیست، بلکه دشمن بنی آدم هم هست. موضوع جدیدی که مورد سوء استفاده شیطان قرار گرفته است، انسانیت است که بعضی مردم می گویند که "تنها دین ما انسانیت است".  یا گاهی میگویند که : "ای کاش بجای روزه و نماز و زکات، کمی انسانیت داشتیم!"

خدای مهربان در سوره انسان خیلی زیبا می فرماید که ای انسان آیا زمان آن نرسیده است که بفهمید مفهوم انسانیت چیز قابل ذکری نبوده است و اکنون هم چیز قابل ذکری نیست و در آینده هم چیز قابل ذکری نخواهد شد.

 

هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا ﴿۱

آیا زمانى طولانى بر انسان گذشت که چیز قابل ذکرى نبود (۱)

 

اما بیایید در قرآن جستجو کنیم و ببینیم که خدا در مورد انسانیت چی فرموده است. در قرآن درباره انسان، صفات جهول ، کفور، کفار و ظلوم استفاده شده است. اما مردم برای انسان، صفت اشرف مخلوقات ذکر میکنند که در قرآن چنین چیزی ذکر نشده است. آیا آنها که این صفات من در آوردی را بکار میبرند، پیرو دین خدا هستند؟ آیا آنها کتاب دیگری دارند که انسان را طور دیگری تعریف کرده است؟

 

فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ﴿۵۰پس به کدامین سخن پس از [قرآن] ایمان مى ‏آورند (۵۰)

 

بله درست است که خدا در بعضی نعمات و امکانات، انسان را بر دیگر موجودات زمین فضیلت داده است. اما این به معنای شریفتر بودن نیست. به فرموده خدای رحمان در قرآن، تمام جانداران و موجودات روی زمین، طریق عبادت و زندگی خویش را میدانند بجز انسان که در این مورد سر در گم است. اما صفات انسان در قرآن بصورتهای زیر آمده است:

 

الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ 

فَإِنَّ الْإِنْسَانَ کَفُورٌ

کَانَ الْإِنْسَانُ کَفُورًا

 

خدا در آیات قرآن، موجودیت انسان را با صفات نیک استفاده نفرموده است. وقتی خدا صفات خوبی از انسان ذکر نفرموده است، پس دینی به نام انسانیت مورد قبول نیست. یعنی اگر انسان از کلام خدا و هدایت خدا بهره نبرد و آن را پشت گوش بیندازد، تمام این صفات بد در او ظهور  پیدا می کند. خدا به همین دلیل انسان را آفریده است و انسان میتواند کفورا باشد (کَانَ الْإِنْسَانُ کَفُورًا) و البته این صفت برای شیطان هم بکار برده شده است (وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا).  خدا انسان را در دو راهی قرار داده است و او هدایت را برای انسانها فرستاده است و حالا انسان وظیفه اش این است که هدایت را انتخاب کند( إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا). اگر انسان راه و روشی که خدا می فرماید را انتخاب نکند، به همان نقطه ای که شیطان رسیده است، میرسد.

انسان از همان اول، اشتباه انتخاب کرد. انسان خواست که بین خدا و انسانیت، یکی را انتخاب کند. انسان، مدعی شد که بوسیله مفهوم انسانیت و علم میتواند زندگی روی زمین را اداره کند. انسانیت و آنچه که خدا می فرماید، دو چیز متضادند که باید انسانیت با کنار گذاشتن غرور، به سمت و سوی دین خدا گرایش یابد و تنها راه نجاتش همین است.

 

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴿۷۲

ما امانت [الهى و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (۷۲)

 

اما حالا انسان در گِل مانده است و خیلی ساده میتوانیم متوجه شویم که مشکل اصلی انسان، خود مفهوم انسانیت است. انسان با آویزان شدن به مفهوم انسانیت لقمه خیلی راحتیه برای شیطان. انسان با رد هدایتهای خدا و چسپیدن به مفهوم انسانیت، خیلی راحت در تله شیطان می افتد. خدای مهربان جهت کمک به انسان نادان و مغرور، قبل از آمدن ما به این دنیا، گرایش به ربوبیت را در وجود همه انسانها نهادینه کرد تا برگشت به طرف خدا برایشان راحت تر باشد.

 

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ ﴿۱۷۲

و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهى دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم (۱۷۲)

 

أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ ﴿۱۷۳

یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده‏ اند و ما فرزندانى پس از ایشان بودیم آیا ما را به خاطر آنچه باطل‏ اندیشان انجام داده‏ اند هلاک مى ‏کنى (۱۷۳)

 

دو فرموده قرآن در مورد انسان و شیطان را بخوانید.

(کَانَ الْإِنْسَانُ کَفُورًا)            (وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا)

یکبار می فرماید که انسان کفور است و یکبار دیگر می فرماید شیطان کفور است. هر دو گروه در پوشاندن حقایق مشترکند. در واقع شیطان و انسان مرزهای مشترکی با هم دارند که هدف از آمدن ما به این دنیای فانی، این است که این مرز را با شیطان جدا کنیم و بجای مفاهیم انسانیت، به سمت خدا برویم و خود را از صفات شیطانی مبرا کنیم و توبه کنیم. مفهوم انسانیت همان مرز است که بوسیله آن شیطان براحتی به ما انسانها دسترسی دارد.

بعضی از مردم نماز و روزه بجا نمی آورند و زکات نمی پردازند ولی در عوض سعی می کنند که خود را تحت فلسفه ای به نام انسانیت قرار دهند؛ مثلاً می‌گویند که:

باید انسان باشیم

اما آنها متوجه نیستند که ما در هر حالتی انسان هستیم و این یک امر بدیهی است. مشکل بشر در انسان بودن نیست، بلکه در پیروی از هدایت فرستاده شده توسط خداست. بعضی ها میگویند اگر حداقل دیندار نیستی، انسان باش. غافل از آنکه نمی دانند چرا خدا ما را خلق کرده است. خدا ما را خلق کرده است تا که خودمان را درست کنیم. انسان ترکیبی است از کالبد بشری با یک نفس. نفسی که در کالبد زمینی قرار گرفته است یک نفس تزکیه نشده است. بنابراین نمی توان روی این ترکیب حساب کرد. این کلام و هدایت خداست که باعث می شود ترکیب این دو به یک ترکیب مناسب و متعادل برسد.

 

وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۱۳۰

و چه کسى جز آنکه به سبک ‏مغزى گراید از آیین ابراهیم روى برمى‏ تابد و ما او را در این دنیا برگزیدیم و البته در آخرت [نیز] از شایستگان خواهد بود (۱۳۰)

 

چه کسی جاهلتر از آن است که از ملت ابراهیم پیروی نمی کند. بدون عبادات و تزکیه و نماز و روزه و زکات؛ نفس انسان نمیتواند رشد یابد و یک انسان خوب بدست نخواهد آمد.

وقتی که ما اصل را در انسانیت قرار دهیم به این معناست که که هر آنچه که انسان حق خود بداند باید به آن برسد و این انسان ممکن است که هوس همجنسگرایی کند. آن روی دیگر سکه این است که موجودیت انسان روی زمین تنها نیست و بلکه یک قرین خطرناک به اسم شیطان دارد. بنابراین انسانی که نفس خویش را تزکیه نکند، ترکیبی است از کالبد، نفس و شیطان. بنابراین در تعاریف انسانیت شیطان هم دخیل است. خدا از ما میخواهد که ما خودمان باشیم بدون پیروی از شیطان؛ در آن صورت است که انسان میتواند ادعای انسانیت بکند.

انسان یک قرین به نام شیطان دارد و بنابراین با وجود این قرین، تصمیمات او در همه موارد صحیح نخواهد بود به همین خاطر خدا از انسان در قرآن، به خوبی یاد نکرده است. همین انسان بمب اتم درست می کند و محوطه زندگی خویش و دیگران را به خطر میاندازد. همین انسان به اسم وطن پرستی جان دیگران را می گیرد. همین انسان باعث شده است که تعادل و توازن نعمات الهی و منابع زمین به هم بخورد و در نتیجه بسیاری از انسان های دیگر از نعمات نازل شده محروم بمانند. این انسان داروهای ناکارآمدی را برای بعضی بیماری ها تولید می کند، صرفا فقط به خاطر به دست آوردن پول بیشتر. تنها راه نجات انسان، خدا محوری (لا اله الا الله) است اما انسان این شعار مهم را به انسان محوری تبدیل کرده است. یکی از جنبه های شعار مهم لا اله الا الله دقیقاً به همین معناست؛ انسانیت یک اله به اسم "انسان" برای خودش قرار داده است و طبق امیال این موجود ناسپاس قوانین وضع می کند.

بعضی ها انسانیت را مستقل از دین می دانند و حتی می گویند که انسانیت خود یک دین است که شما را از دین های آسمانی نازل شده بی نیاز می کند! حتی بعضی ها پا را فراتر از این گذاشته و  می گویند انسانیت ما را از خدا هم بی نیاز می کند! مشکل این ایده آن است که انسان خالق خویش را منکر می شود و این خودش بزرگترین مشکل است. اگر انسان آنقدر ناشکر و ناسپاس باشد که خالق خویش را منکر شود، در آن صورت زیر بقیه چیزها هم میزند. خدا خالق ماست ،آن خالق متعال برای ما دستورات و نصایح فرستاده است. کسی که به وضوح زیر این قاعده ساده میزند، مطمئن باشید حقوق انسان های دیگر را هم رعایت نخواهد کرد.

تصور کنید یک جوان بگوید که پدر و مادر من برای من چکار کرده اند؟ (این روزها خیلی از جوانان از این حرفها میزنند) این جوان بدیهیات خیلی مهمی را با این حرفش منکر می شود. کسی که این بدیهیات را رد کند، چه تضمینی دارد قواعد من ‌درآوردی انسانیت را رعایت کند. از کسانی که توصیه خدا را رد می کنند و به جای آن انسانیت را مطرح می‌کنند باید پرسید که مگر دین خدا چه می گوید که با انسانیت ناسازگار است. خدای مهربان در قرآن همین مثال را زده است و شکرگزاری از والدین را بعد از شکرگزاری از خدا آورده است. زیرا کسی که زحمات والدینش را نادیده بگیرد، قطعا یا از ماجرا خبر ندارد و نمی داند با چه زحمتی بزرگ شده است، یا اینکه شعورش را از دست داده است.

 

وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ﴿۱۴

و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش کردیم مادرش به او باردار شد سستى بر روى سستى و از شیر باز گرفتنش در دو سال است [آرى به او سفارش کردیم] که شکرگزار من و پدر و مادرت باش که بازگشت [همه] به سوى من است (۱۴)

 

شیطان سعی دارد که برای انسان محیط نامناسبی بیافریند. انسان در زمین بدون دین الهی نمیتواند زندگی کند و مسیر درستی را طی کند. در اینجا، دین خدا ملازم انسان باید باشد. در نتیجه شیطان دین را از صحنه زندگی ها بیرون می نهد و یک دین من در آوردی به اسم انسانیت را بجای دین خدا می گذارد.

دین خدا به انسانها جهت میدهد و آنان را مواظب نگه میدارد. اما بنا به دینی که از طرف خدا نازل نشده باشد، انسانها بسته به وضعیت، جانب خوب و یا بد را می گیرند. اگر داخل کشتی گیر بیفتند و خطری واقعی آنان را تهدید کند، فقط خدا را به کمک میخوانند ولی اگر خطر را رد کنند، دوباره غیر خدا را همراه با خدا میخوانند.

 

فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ ﴿۶۵﴾

و هنگامى که بر کشتى سوار مى ‏شوند خدا را پاکدلانه مى‏ خوانند و[لى] چون به سوى خشکى رساند و نجاتشان داد بناگاه شرک مى ‏ورزند (۶۵(

 

ژن خوب و ژن بد، آقازاده و غیرآقازاده ، خودی و غیرخودی و ... از تقسیم بندیهای ناشایستی است که در یک جامعه هیچوقت نباید بوجود آید. جامعه ای که این اضداد را در خود داشته باشد و برای آن عادی سازی کرده باشد، یعنی جامعه سالمی نیست. اما ایدئولوژیهای انسانی من در آوردی ناخودآگاه جامعه را به چنین طبقاتی تقسیم میکنند. گاهی بعضی طریقتها و مذاهب اسلامی خود را طبقه خاصی میان مردم بحساب می آورند و حتی وقتی زکات می پردازند، فقط به طبقه خویش و هم ایدئولوژیهای خویش می پردازند. دلبسته بودن به طبقه خاصی تا این حد!! قطعا چنین زکاتی از نظر خدا قابل قبول نیست. صدقه قابیل پذیرفته نشد و اما صدقه هابیل پذیرفته شد زیرا قابیل در صدقه دادنش، دلبسته خدا نبود. دین انسانیت، انسانها را به جهان اول، جهان دوم، جهان سوم و ... تقسیم میکند. دین من درآوردی انسانها، برای اقشار جامعه خود، تقسیم بندیهای عجیب و غریبی انجام میدهند و عملا عدالت را از بین می برند. به همین خاطر خدای حکیم ، انسان را ظلوم خطاب میکند. زیرا گرایش به انسانیت ذاتا دارای صفات ظلوم، جهول، کفور، هلوع و ... است.

حتی بعضی مکاتب اسلامی در جلسات خصوصی خویش، اصرار دارند که به غیر معتقد به مکتب خود، زن ندهند و یا از آنها زن نگیرند. آنها فقط به هم مکتبیهای خویش زکات میدهند. مثل یهودیها که برای غیر یهودی، درصد ربا را چند برابر می گیرند و می گرفتند. ایدئولوژیهای ساخته دست انسان، بر اصول خاصی استوار است.

·      طبقاتی کردن کردن جامعه

·      ربا ، قمار و ...

·      تقسیم بندی انسانها به جهان اول و دوم و سوم و ...

·      با پیشرفت علم، خود را از دین خدا بی نیاز دیدن

 

انسان اگر طبق دستورات خدا رفتار نکند، به شیطان تبدیل میشود. فرق انسان و شیطان همین است و این مرز بین انسان و شیطان است. تنها ناجی انسانها، فقط خداست و بس. فقط خدا خودش میتواند انسانها را نجات دهد و حتی پیامبران را هم خود خدا نجات میدهد. آیات قرآنی همین را می فرمایند.

 

ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا کَذَلِکَ حَقًّا عَلَیْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۱۰۳

سپس فرستادگان خود و کسانى را که گرویدند مى ‏رهانیم زیرا بر ما فریضه است که مؤمنان را نجات دهیم (۱۰۳)

 

قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطًا قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ ﴿۳۲

گفت لوط [نیز] در آنجاست گفتند ما بهتر مى‏ دانیم چه کسانى در آنجا هستند او و کسانش را جز زنش که از باقى ماندگان [در خاکستر آتش] است‏ حتما نجات خواهیم داد (۳۲)

 

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ ﴿۸۸

پس [دعاى] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را [نیز] چنین نجات مى‏ دهیم (۸۸)

 

بیایید درست زندگی کنیم و نیک بیندیشیم و نیک رفتار کنیم و گفتار نیک بگوییم و در این راه صبر و استقامت بخرج دهیم تا محیط مناسبی را برای زندگی خود و دیگران فراهم کنیم و مثل یک شیطان نباشیم. انسانی که شکرگزار خدا نباشد و از دین او سرباز زند، بمرور به یک شیطان تبدیل میشود. فرق بین انسان و شیطان، همین است.  این دنیا مرحله نجات غریق است. انسان دارد غرق میشود و هبوط کرده است و خدا بوسیله دینش میخواهد او را نجات دهد. ارسال رسولان نوعی عملیات نجات است. در آخر الزمان شرایط طوری پیچیده میشود که دیگر ارسال رسل بیفایده است و به همین خاطر دنیا به آخر میرسد.

 

ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا کَذَلِکَ حَقًّا عَلَیْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۱۰۳

سپس فرستادگان خود و کسانى را که گرویدند مى ‏رهانیم زیرا بر ما فریضه است که مؤمنان را نجات دهیم (۱۰۳)

 

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ﴿۳۰

در حقیقت کسانى که گفتند پروردگار ما خداست‏ سپس ایستادگى کردند فرشتگان بر آنان فرود مى ‏آیند [و مى‏ گویند] هان بیم مدارید و غمین مباشید و به بهشتى که وعده یافته بودید شاد باشید (۳۰)