خدا یکتاست

خدا یکتاست

یکتاپرستی
خدا یکتاست

خدا یکتاست

یکتاپرستی

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و شش) درمان بیماری (بخش پنجم) آتش درونی

                                                                          

pdf


اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

جادوی شیاطین (قسمت یکصد و شش)

درمان بیماری (بخش پنجم)

آتش درونی

 

 

تقریبا تمام انسانها در برهه ای از زندگی خویش، دنبال نظم، خیرخواهی، صداقت، انصاف و عدالت هستند و حتی بعضی مواقع برای رسیدن به آن تلاش هم میکنند و یا حداقل از آن حرف میزنند. این نوع حق خواهی، آدمی را وادار میکند که به تحقیق و حرکت بپردازد و البته این نوع استفاده از حرکت و انرژی برای انسان سازنده است. زمانی که پیامبر ابراهیم، دنبال رسیدن به یقین بود؛ از خدا خواست که طریقه زنده شدن مردگان را به او نمایش دهد؛ او در این راه زمان صرف کرد و وقت گذاشت و خدا هم او را اطمینان داد و پخته تر شد.

وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ﴿۱۲۴

و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود و وى آن همه را به انجام رسانید [خدا به او] فرمود من تو را پیشواى مردم قرار دادم [ابراهیم] پرسید از دودمانم [چطور] فرمود پیمان من به بیدادگران نمى ‏رسد (۱۲۴)

 

زمانی پیامبر ابراهیم، حس کنجکاوی و حقیقت خواهی، او را واداشت که بدون تعصب جاهلی و  خیلی خالصانه و ساده، فلسفه های غلط را رد کند.

 

وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ﴿۷۵

و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین‏ کنندگان باشد (۷۵)

 

فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ﴿۷۶

پس چون شب بر او پرده افکند ستاره‏ اى دید گفت این پروردگار من است و آنگاه چون غروب کرد گفت غروب ‏کنندگان را دوست ندارم (۷۶)

 

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ ﴿۷۷

و چون ماه را در حال طلوع دید گفت این پروردگار من است آنگاه چون ناپدید شد گفت اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم (۷۷)

 

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ ﴿۷۸

پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامى که افول کرد گفت اى قوم من من از آنچه [براى خدا] شریک مى‏ سازید بیزارم (۷۸)

 

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۷۹

من از روى اخلاص پاکدلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم (۷۹)

 

و در نهایت، از روی اخلاص خدای یگانه را اثبات کرد و به فطرتی روی آورد که تمام آسمانها و زمین بر اساس این فطرت بنا شده اند. این همه کنکاش و کنجکاوی، نشان از ذهن کنجکاو و انرژی غیر قابل کنترل او داشت. این نوع انرژی را میتوان یک نوع انرژی و آتش درونی نامید که برای ساختن شاکله وجودی انسان در وجود هر انسانی نهاده شده است. ما باید به فطرتی روی بیاوریم که تمام آسمانها و زمین بر این اساس خلق شده اند.  در این قسمت ثابت میشود که شیطان می‌خواهد کم کم آتش درونی افراد را خاموش و آتش خود را جایگزین آن کند.

اگر آب و خاک را قاطی کنید و بخواهید بصورت خشت درآورید، بدون آتش و گرما به یک خشت محکم و قابل استفاده تبدیل نمی شود. آجر از خاک و آب تشکیل شده است ولی بدون گرما و آتش به درد ساختمان سازی نمی خورد. انسان هم از خاک و آب تشکیل شده است و ما در مدت شصت هفتاد سالی که زنده ایم، از نیرو و انرژی ای که در اختیارمان قرار می گیرد، باید استفاده کنیم و خودمان را پخته کنیم و نفس خود را شکل دهیم و شخصیت و شاکله وجودی خویش را بپزیم. این را باید توجه کنیم که اگر با آتش وجودی خویش که خدا در وجود ما قرار داده است، راه راست را نیابیم و در یافتن راه راست تاخیر کنیم، بیمار می شویم.  سقیم در عربی به نوعی کسالت ناشی از آتش وجودی اشاره دارد. پیامبر ابراهیم زمانی که هنوز در دوراهی انتخاب قرار داشت، اظهار داشت که سقیم است.

 

فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ﴿۸۹و گفت من کسالت دارم (۸۹)

 

در حالتی که آدمیان، قلبشان با پیش فرضهای ذهنیشان نخواند، سقیم میشوند. سقیم یک تضاد قلبی ذهنی است و بخاطر تضاد این دو پیش میاید. پیامبر ابراهیم خیلی زود متوجه این نکته شد و آتش وجودی خودش را به راه راست هدایت کرد. در نهایت او با قلب سلیم نزد پروردگار رفت. او آتش وجودی خودش را درست هدایت کرد و در راه صحیح از آن بهره برد.

 

إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ﴿۸۴آنگاه که با دلى پاک به [پیشگاه] پروردگارش آمد (۸۴)

إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ ﴿۸۵چون به پدر و قوم خود گفت چه مى ‏پرستید (۸۵)

 أَئِفْکًا آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ ﴿۸۶آیا غیر از آنها به دروغ خدایانى [دیگر] مى‏ خواهید (۸۶)

فَمَا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۸۷پس گمانتان به پروردگار جهانها چیست (۸۷)

 

وقتی ابراهیم آتش وجودی خویش را کنترل کرد و به حقیقت پی برد و بعد از آن حقیقت را میان قوم خود بیان کرد؛ نمرودیان به این فکر افتادند که این آتش وجودی ابراهیم را خاموش کنند. آنها او را در یک جحیم انداختند تا آتش وجودی ابراهیم با آتش جحیم یکی شود و فریاد یکتاپرستی او را خاموش کنند. آنها فکر میکردند که با ایجاد یک آتش بزرگتر، و انداختن ابراهیم در آن، میتوان آتش وجودی ابراهیم را خاموش کرد و یا نادیده گرفت. آنها با ایجاد سر و صداهای بزرگتر، میخواستند صدای حقیقت طلبی او را خاموش کنند. آنها آتش خیرخواهی و یکتاپرستانه ابراهیم را میخواستند با آتشی از نوع دیگر خاموش کنند (فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ ) ولی نفهمیدند که خدا آفریننده همه نوع آتش است و تا خدا نخواهد، اتفاقی نخواهد افتاد. به فرمان خدا، آتش بر ابراهیم سرد و ایمن شد.

 

قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَانًا فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ ﴿۹۷گفتند برایش خانه‏ اى بسازید و در آتشش بیندازید (۹۷)

 فَأَرَادُوا بِهِ کَیْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِینَ ﴿۹۸پس خواستند به از نیرنگى زنند و[لى] ما آنان را پست گردانیدیم (۹۸)

 

اما خدای حکیم، حیله آنانرا بی تاثیر گذاشت و خدای قادر توانا، آتش فراهم شده برای نابودی فریاد یکتاپرستی ابراهیم را بی تاثیر کرد. خدا ابراهیم را نجات داد و ابراهیم بعد از آن گفت که میخواهد آتش وجودی خویش را در راه خدا هزینه کند (إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّی). اگر کسی آتش درونی خویش را در راه خدا صرف کند، قطعا هدایت خواهد شد.

 

 وَقَالَ إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّی سَیَهْدِینِ ﴿۹۹و [ابراهیم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا که مرا راه نماید (۹۹)

 رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۱۰۰اى پروردگار من مرا [فرزندى] از شایستگان بخش (۱۰۰)

 

انسانها باید در این دنیا با انرژی و آتش درونی خدادادی خویش یک ساختمان شخصیتی و یا شاکله صحیح یکتاپرستانه در حد توان خود برای خود درست کنند. اما شیطان میخواهد این فرصت را از آنها بگیرد. که اگر با آتش وجودی خویش، یک شاکله برای خود فراهم نکنند، با آتش جهنم پذیرایی خواهند شد.

خدا یک کالبد متشکل از آب و خاک تحویل ما داده و ما در فرصت زندگی در این دنیا، باید این آب و خاک را به یک شخصیت مطمئن و پخته تبدیل کنیم. قلب سلیم، حسن اخلاق، یکتاپرستی، بدون کینه و حقد و عجب و نفاق و بدون سایر صفات شیطانی؛ نهایتا یک شاکله مطمئن تحویل دهیم. این نوع ساختن شاکله، گاهی فتنه و آزمایش هم نامیده میشود. خدا گاهی آدمیان را در داخل فتنه ها و آزمایشها می اندازد تا شاکله شخصیتی آنان را بسازد. در این آزمایشها، راستگو و دروغگو مشخص خواهند شد.

 

وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ﴿۳

و به یقین کسانى را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته‏ اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد (۳)

 

وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ ﴿۳۴

و قطعا سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدى بیفکندیم پس به توبه باز آمد (۳۴)

 

زندگی همین لحظاتیست که منتظر گذشتش هستیم و بیشتر مواقع، وقت خود را تلف میکنیم. آتش و انرژی درونی در اختیار تمام انسانها قرار گرفته است و همه موظفیم که از آن برای خودسازی بهره بریم. اما گاهی افراد قدر آن را نمی دانند و آتش وجودی خود را خاموش میکنند و یا منحرف میکنند. اگر آتش وجودی که خدا در فطرت و آفرینش انسانها قرار داده است، ضعیف شود؛ آتش دیگری جایگزین آن میشود که آتش شیاطین و اجنه است. انسان یا از آتش درونی خود بهره می برد و یا اینکه آتش شیاطین و اجنه جایگزین آن میشود.

در قرآن به آتش، نار گفته می شود. هر انسانی یک نار در وجود خویش دارد ولی گاهی انسانها نار اجنه را بر نار خود می افزایند. همه میدانیم که اجنه از نار و یا آتش مخصوص و بی دود آفریده شده اند. در این حالت نار روی نار (نار عَلیَ نار) می افتد.

 

وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ ﴿۲۷و پیش از آن جن را از آتشى سوزان و بى ‏دود خلق کردیم (۲۷)

 

اما انسان از خاکی سیاه و بدبو آفریده شده است.

 

وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ﴿۲۸

و [یاد کن] هنگامى را که پروردگار تو به فرشتگان گفت من بشرى را از گلى خشک از گلى سیاه و بدبو خواهم آفرید (۲۸)

 

فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ ﴿۲۹

پس وقتى آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید (۲۹)

 

انسان از خاک بدبو آفریده شده است که اگر با انرژی و آتشی که خدا در نهاد او قرار داده است، خودش را نپزد و پخته نکند، بویش نمیرود و بوی گندش همه جا را می گیرد و به اسفل سافلین سقوط میکند؛ همانطور که اکنون ظلم و جور همه جا را گرفته است و بوی گند کارهای انسان همه جا را گرفته است. اما خودخواهی و تنبلی، انسانها را به این فکر انداخت که شاکله خود را با آتش اجنه و شیاطین بپزند. زیرا برای استفاده از نیرو و آتش درونی، تلاش و کوشش و جهاد لازم است. اما افراد از یک آتش آماده که اجنه کارهای پخت و پز را برایش انجام میدهند؛ استفاده میکنند. به این طریق افراد به جنود شیطان تبدیل میشوند. شیطان انسانها را با آتشی از نوع جن، برای خودش و به سبک خودش آماده میکند و می پزد.  اگر انسانها آتش اجنه را بکار برند، یعنی نار عَلیَ نار اتفاق افتاده است.  همانطور که سامری و کسانی که فریب او را خورده بودند، نار علی نار بکار بردند و یک گوساله را به عنوان الهه قبول کردند. کسانی که از آتش وجودی خویش بطرز صحیح استفاده نکرده اند، در مواقع بحرانی براحتی اسیر آتشهای بیگانه خواهند شد.

 

قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ ﴿۸۵

فرمود در حقیقت ما قوم تو را پس از [عزیمت] تو آزمودیم و سامرى آنها را گمراه ساخت (۸۵)

 

در این حالت آتش درون اگر درست هدایت نشود و بجای آتش درونی، از آتش اجنه استفاده شود، فرد قربانی می‌تواند یک کتاب شعر درست کند و سخنگوی شیطان شود. آتش درون می‌تواند باعث پختگی و صاف شدن روان شود مثل اینکه آتش می‌تواند سنگ آهن و مس را پالوده و به فلزات آهن و مس تبدیل کند، این فرایند می‌تواند در مورد شاکله انسان هم رخ دهد. ابراهیم آتش درونی خود را در راه درست به کار برد و باعث شد که نفس خود را تزکیه کند و از خود شخصیتی محکم و بزرگ بسازد؛ اما نمرود آتش درونش را برای خودسازی استفاده نکرد و آن را در اختیار شیاطین گذاشت. انسان‌ها وقتی آتش درونی خود را در راه خود و در راه خودسازی استفاده نکنند بیمار می‌شوند و به این می‌گویند بیماری روانی.

فرض کنید شما آتشی روشن کرده‌اید و می‌خواهید روی آن غذا بپزید در این حالت کار مفیدی انجام داده‌اید با آتش. اما اگر این آتش برای آتش زدن خانه کسی استفاده شود، استفاده شرّ از آن شده است. انسان یک آتش وجودی دارد که خدا در اختیار او قرار داده است و اما یک آتش دیگر هم هست که شیطان در وجود انسان می‌افکند؛ بین این دو آتش خیلی فرق است.

باز کردن چاکرا و بالا آمدن کندالیتی همان اجازه ورود به آتش اجنه و شیاطین است به درون انسان. کندالیتی یا همان نار بیگانه با ورود به چاکرای ششم مانند ویروسی ذهن فرد را آشفته کرده و نار علی نار پیش می آید و چشم سوم فعال شده و دیتاهای اجنه به فرد مدیوم منتقل می شود و گاهی فرد مدیوم اطلاعات عجیبی کسب می کند.

ولی نکته اینجاست که مار کندالیتی از هر دروازه ای (چاکراها) عبور کند، آن بخش را آلوده می کند و زمینه ایجاد بیماری های جسمی را ایجاد می کند. وقتی کنترل ذهن را بگیرد بیماری های روانی ایجاد می شود؛ زیرا نار مورد نظر برای کالبد بصیرتی و ذهنی انسان سنگین و ناشناخته است و موجب باگ روانی می شود. مثل این است که در ماشین گازوئیلی، نفت بریزید. گاهی انسان به همزاد جنی خود اجازه می دهد که از طریق مسیر کندالیتی به ذهن وی راه یافته و با وی ارتباط برقرار کند.

 

وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ﴿۶

و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى ‏بردند و بر سرکشى آنها مى‏ افزودند (۶)

 

مراقبه مکرر، کم کم کار را برای فرد آسان کرده و به سرعت شرایط نفوذ موجود بیگانه را ایجاد می کند و علنا به نوعی معتاد مشورت و رایزنی با موجود بیگانه می شود (إِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ). برای همین گاهی ما به فردی دیگر می گوییم خودت نیستی؛ در آن لحظه موجود بیگانه از طریق الکتریسیته ناری خود، پیام ها و دیتاها را به مدیوم منتقل می کند و کنترل مدیوم را به دست می گیرد. در اینجا کالبد بصیرتی کنترل شده و از کالبد بدنی برای انجام نیات خود بهره می گیرند.

در قدیم اجنه و شیاطین میان انسانها حضور فیزیکی داشتند ولی در عصر ما، از حضور فیزیکی منع شده اند؛ برای همین می خواهند از بدن انسان همزاد خود برای مقاصد شوم خود استفاده کنند‌. این بدن کم کم به جن عادت می گیرد و خو می گیرد و می خواهد برای وی خدمت کند.

بعضی مواقع برای کنترل آتش وجودی، افراد را در جایی مثل جحیم می‌اندازند تا آتشی وجودی فرد را با جحیم یکی کنند و انرژی او را بگیرند. مثل نمرودیان که میخواستند فطرت و آتش وجودی ابراهیم را از او بگیرند و آتش وجودی او را خنثی کنند. بعضی مواقع کسانی بوده اند که فریاد خیرخواهی سر داده اند، جامعه جبار آنروز، بزور این فریاد و ندای خیرخواهی را خاموش میکنند و  شخص خیرخواه را معتاد کرده اند تا آتش درونیش خفه شود و در عوض آتش اجنه جایگزین آن شود. همیشه پیامبران در طول تاریخ، به سحر و جادوگری و ارتباط با اجنه و دیوانگی و دشمنی متهم شده اند و مردم با این اتهامات میخواستند که ندای حق طلبی آنان را خاموش کنند. یا حتی با دادن عناوین و مقامها و پستهای دنیایی میخواستند آتش وجودی آنان را منحرف کنند.

بیمار روانی کسی است که آتش درونیش شعله‌ور شده و با آتش شیطان یکی شده است و او را ناآرام کرده است. اگر آتش درونی انسان با آتش شیطان مسّ پیدا کند؛ افراد را به سمت گزینه‌های نادرست می‌کشاند. میل به حقیقت می‌تواند آتش را به نور تبدیل کند و در روز قیامت به درد می‌خورد و البته استفاده نادرست از آتش و یا استفاده نکردن از آن باعث سوء استفاده شیطان شده و آتش درونی انسان را شعله‌ورتر می‌کند و همچنین به آتش شیطان می‌افزاید. کسانی که از آتش های بیگانه مثل آتش شیطان در وجود خویش بهره می برند، در واقع نیروی درونی آنان به آتش شرّ افزوده میشود و مورد تغذیه شیاطین قرار می گیرند.

در اصل شیطان می‌خواهد کم کم آتش درونی افراد را خاموش و آتش خود را جایگزین آن کند. تمام بیماری‌های روانی از این مورد ناشی می‌شوند. آتش شیطانی با سیستم بدنی ما نمی‌سازد و این آتش بیگانه، کارکرد بدن ما را دچار مشکل می‌کند. آتش شیطان با آتش وجودی ما فرق دارد. این نوع آتش، آتشی است که به جان انسان می افتد، و البته در بقیه جاها هم تاثیر میگذارد. النار علی النار آتش اجنه و شیاطین است که در صورت کمک خواستن از این آتش، اجنه و شیاطین ، انسان را پوشش میدهند و سیستم عصبی انسان را تحت تاثیر قرار میدهند. وقتی آدمها یتیم معنوی شوند و تغذیه معنوی درست نشوند، به آتش اجنه (النار علی النار) رو می آورند. خدای دانا و توانا تنها کسی است که هیچ نار بیگانه ای نمیتواند او را لمس کند (وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ).

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵

خدا نور آسمانها و زمین است مثل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى و آن چراغ در شیشه‏ اى است آن شیشه گویى اخترى درخشان است که از درخت‏ خجسته زیتونى که نه شرقى است و نه غربى افروخته مى ‏شود نزدیک است که روغنش هر چند بدان آتشى نرسیده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است‏ خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت مى ‏کند و این مثلها را خدا براى مردم مى‏ زند و خدا به هر چیزى داناست (۳۵)

 

خدا نور علی نور است. آن هم نوری که ما به کنه آن پی نخواهیم برد. زیرا نور در این آیه، بصورت نکره بدون ال تعریف استفاده شده است. خدا آتشی در درون ما قرار داده است که بوسیله آن بتوانیم مقداری نور در این دنیا برای خود جمع کنیم. اما گاهی نادانسته نارهای بیگانه (نار اجنه و شیاطین) را، به نار وجودی خویش می افزاییم و این کار مثل این است که یک ویروس و جاسوس وارد بدن خویش کرده باشیم. نار بیگانه در بدن انسان یعنی بیماری روانی. یعنی جاسوس و نیرویی بیگانه در پندار ما. در آنصورت دیگر دستورات بدنی و عصبی تحت کنترل ما نخواهد بود.

کسانی که در آب غرق میشوند و نجات می یابند، مقدار توازن الکترولیت بدنشان به هم میخورد و دچار مسمومیت با آب میشوند. تهوع، سرگیجه و بیهوشی از جمله آثار مسمومیت با آب است. آتش زیاد و بیگانه در بدن انسان هم انسان را دچار بیماری روانی میکند. مسومیت با نار یعنی مسمومیت پنداری. بنابراین ما یک نار خدادادی داریم و اما وقتی اجنه بر ما مسلط شوند، میشود نار علی نار (آتش روی آتش).  آتش اولی آتش اجنه و آتش دومی آتش وجودی خودمان است.

نار

روی

نار

آتش نوع یک

روی

آتش نوع دو

آتش اجنه

روی

آتش وجودی خود انسان

 

آتش روی آتش (نار عَلیَ نار)، سیستم بدنی ما را به هم می ریزد و مسمومیت با آتش برای افراد پیش میاید. سیستم عصبی انسان برای آتش وجودی خودمان طراحی شده است و توان انتقال آتش روی آتش را ندارد. مثلا یک کابل نازک، میتواند تا حدی جریان برق را از خود عبور دهد که اگر بیشتر شود، ممکن است آتش بگیرد و یا جلد کابل بسوزد و یا کابل پاره شود. بدن ما توان تحمل نار و آتش بیگانه را ندارد و سیستم عصبی انسان را به هم میریزد. عصبانیت، خودخواهی، طمع، حرص، کینه و سایر صفات شیطانی؛ بخاطر جریان بیش از حد آتش در وجود ماست که در خیلی از مواقع بوسیله  نار اجنه و شیاطین ایجاد میشود. خیلی از بیماریها هم در حالت رسیدن به وضعیت بدخیم، به مرحله ظهور در پوست و جلد انسان میرسند.

خیلی جالب است که در یوگا و مدیتیشن، سعی میشود که آتش وجودی خود فرد خاموش شود و در عوض آتش اجنه جایگزین آن شود. در واقع، در مدیتیشن، افراد به آتش اجنه وصل میشوند ولی در عوض نار وجودی خود را کمتر میکنند و در نتیجه فعالیتهای بدنی آنان کم میشود و سردتر میشوند. در ظاهر ممکن است که این افراد کمتر عصبانی شوند، ولی آتش وجودی خود را خاموش کرده اند و عملا به یک فرد دیگر (مدیوم شیطان) تبدیل میشوند. انگار خون دیگری در رگهای آنان جریان دارد. اما اینبار آتش دیگری در بدن و روان آنان جریان دارد که ناخالصی دارد. این آتش، یک آتش بیگانه است و نمی گذارد افراد مبتلا خودسازی کنند. فقط مدیتیشن نیست که این بلا را سر آدمیان میاورد. بلکه تمام گناهان دیگر هم اینچنین است. کسی که اسراف میکند، به نوعی نار بیگانه را پذیرا میشود و به بیماری روانی و جسمی در کالبد او تبدیل میشود. نار بیگانه همان نار شیطان است.

 

إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا ﴿۲۷

چرا که اسرافکاران برادران شیطانهایند و شیطان همواره نسبت به پروردگارش ناسپاس بوده است (۲۷)

 

اما گاهی، افراد بدون آتش بیگانه، آتش درونی خویش را هم از تعادل خارج میکنند و شعله آن را بیشتر میکنند. بنابراین حرص و طمع و زیاده خواهی آنان بیشتر میشود. دو آیه مهم این مطلب را بیان میدارند.

 

إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا ﴿۱۰

در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را به ستم مى ‏خورند جز این نیست که آتشى در شکم خود فرو مى ‏برند و به زودى در آتشى فروزان درآیند (۱۰)

 

الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿۲۷۵

کسانى که ربا مى ‏خورند، (از گور) برنمى ‏خیزند مگر مانند برخاستن کسى که شیطان بر اثر تماس‏، آشفته ‏سرش کرده است‏. این بدان سبب است که آنان گفتند: (داد و ستد صرفاً مانند رباست‏.) و حال آنکه خدا داد و ستد را حلال‏، و ربا را حرام گردانیده است‏. پس‏، هر کس‏، اندرزى از جانب پروردگارش بدو رسید، و (از رباخوارى‏) باز ایستاد، آنچه گذشته‏، از آنِ اوست‏، و کارش به خدا واگذار مى ‏شود، و کسانى که (به رباخوارى‏) باز گردند، آنان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود. (۲۷۵)

 

 یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ ﴿۲۷۶

خدا از (برکت‏) ربا مى ‏کاهد، و بر صدقات مى‏ افزاید، و خداوند هیچ ناسپاس گناهکارى را دوست نمى دارد. (۲۷۶)

 

کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، مثل این است که آتشی را وارد بدن خود کرده باشند (إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا). این آتش اضافی، را خودشان برای خود ایجاد میکنند. یا اینکه کسانی که ربا میخورند آتشی را به آتش وجودی خویش می افزایند و این آتش حرص و طمعشان را می افزاید. این آتشها نوعی بار اضافی برای بدن و سیستم اعصاب ایجاد میکند و خیلی از بیماریها از این موارد ناشی میشوند. حرص و طمع و زیاده خوری و پرخوری و تنوع طلبی و ... همگی از این بارهای اضافی نشات می گیرند. جالب است که در آیه دومی می فرماید که کسی که ربا میخورد مثل کسی است که شیطان او را مسّ کرده باشد (کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ)؛ یعنی مثل کسی است که انرژی و آتش شیطان به او وصل شده باشد. در آیه نفرموده است که رباخوار دقیقا آتش اضافی اش را از شیطان می گیرد؛ بلکه می فرماید که آتش اضافی اش مثل کسی است که به شیطان وصل باشد. این آیه مهم دو نوع آتش اضافی را تعریف میکند.

·   آتشی که شیطان به وجود انسان وارد میکند از طریق مدیتیشن و آهنگها و فیلمها و وبگردی های بی هدف و سایر روشهای مدیتیشن. به این می گویند نار علی نار (آتش بیگانه روی آتش وجودی انسان)

·   آتشی که انسان با انجام گناهان و شکستن حدود خدا، خودش برای خودش ایجاد میکند و د رجان خودش می اندازد؛ مثل ربا خواری و مال یتیم خواری و ...

در هر دو روش، آتش وجودی انسان حالت تعادلش را از دست میدهد و انسانها دچار بیماریهای مختلف روانی و جسمی می شوند. خیلی از بیماریهای روانی مسری هستند. کسانی که نارهای بیگانه در وجودشان رخنه کرده است، براحتی بیماریهای روانی دیگران بوجود آنان رخنه میکند ولی اگر نار وجودی خویش را داشته باشند و از ورود آتشهای بیگانه ممانعت کرده باشند، از این نوع بیماریها در امان خواهند بود. علوم فعلی روانپزشکی و علوم روانشناسی هنوز خیلی مانده که به این مساله پی ببرند.

نماز، آتش درونی را متعادل میکند. روزی پنج بار، آتش بیگانه را بیرون میراند و یا خاموش میکند. پیوستگی روانی، ذهنی؛ یعنی آتش مداوم در بدن جریان دارد. نماز برای خاموش کردن و متعادل کردن این آتش است. حتی آتش خدادادی وجود انسان باید کنترل شود و اگر این آتش کنترل نشود، به خود حمله میکند و به خود ضرر میرساند. به همین خاطر نماز از درجه اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. نماز پیوستگی روانی، ذهنی را قطع میکند و در این حالت، بدن انسان تاحدی سرد میشود. برای حفظ سلامتی جسمی و روحی، نباید همیشه سرگرم بود بلکه باید گاهی آنرا قطع کرد. لهو و لعب و افراط و تفریط یک نوع سرگرمی است و آتش وجودی انسان را از تنظیم خارج میکند و به بدن آسیب میرساند.

همانطور که در درمان بیماری ایوب مطرح شد؛ سرد کردن پاها (پایه های انسان) مهمترین روش درمان بیماریهاست. نماز یعنی قطع آتش وجودی انسان و این خودش همان سرد کردن کلیت بدن است و نقش مهمی در سلامتی ما دارد. البته مدیتیشن هم در ظاهر ، سرد کردن بدن است ، اما در کنارش سوار شدن یک آتش بیگانه بر بدن است، زیرا مدیتیشن همراه با باز کردن چاکراهاست و باز کردن چاکراها راه ورود آتشهای بیگانه به بدن ماست؛ و این اختلاف مهم نماز و مدیتیشن است. عده ای میگویند که دین به سبک جدید همان مدیتیشن است و آنها میگویند که برای نسل جدید باید مدیتیشن بجای دین آموزش داده شود! اما این گفته، یک کلام شیطانی است و این دقیقا سرآغاز بدبختی و شقاوت انسانهاست. با وجود پیشرفتهای زیاد در تکنولوژی، هنوز بشر در جهالت کامل به سر می برد و خیلی مانده است تا فرق نماز و مدیتیشن را بفهمد.

افزایش نار وجودی به سیستم عصبی انسان فشار می آورد. حالا این نار اضافی ممکن است بخاطر سرکشی نار وجودی خودمان باشد و یا ممکن است بخاطر دخالت نار بیگانه ای مثل شیطان در آن باشد (نار علی نار). مثلا اگر نار وجودی بیشتر شود، عصبانیت پیش میاید و اگر نار وجودی هم خیلی کم شود، به افسردگی تبدیل میشود. افرادی که مدیتیشن میکنند، نار وجودی خویش را کاهش میدهند و در نتیجه دچار افسردگی و کسلی میشوند. آنها برای جبران این موضوع، مجبورند که از آتش بیگانه ای (که آتش شیطان است) استفاده کنند. باز کردن چاکراها در مدیتیشن بخاطر این موضوع است.

وقتی پنداری در ما پدید میاید، به یک نار تبدیل میشود و به همین خاطر شیطان در پندار ما میتواند دخالت کند، زیرا او هم از جنس نار است. نارهای اضافه بر نیاز بدن ما و یا نارهای بیگانه، باعث صفات بدی همچون عصبانیت میشوند و همه اینها در ظاهر و صورت انسان پدیدار میشود. به این خاطر است که افراد این زمانه صورت خود را زشت می انگارند و دنبال جراحی های زیبایی می افتند. دنبال اینجور آتشها رفتن، خنده و خوشحالی واقعی را از آدمیان می گیرد. تمام زندگی میشود دلهره و استرس و اضطراب و ...

 

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ ﴿۱۰۴آتش چهره آنها را مى‏ سوزاند و آنان در آنجا ترش‏رویند (۱۰۴)

 

سیستم عصبی ما برای یک نار و آتش عادی وخدادادی آفریده شده است و تحمل پذیرش نارهای بیگانه را ندارد و در صورت رخداد چنین امری، کنترل از دست افراد خارج میشود و صفات شیطانی و ناپسند همچون عصبانیت و کینه و حرص و طمع و زیاده خواهی و حسد و  ... در انسان بروز میکند. در قسمتهای قبل ثابت شد که عشق یک مفهوم شیطانی است زیرا عشق دقیقا یک آتش کنترل نشده و بیگانه در وجود انسان است. کسانی را دیده اید که بوسیله اشعار و آهنگها و سایر روشها، نار وجودی خویش را از تعادل خارج میکنند؛ آنان در زمان پیری، معرکه گیر میشوند.

حتی گاهی افراد با وارد کردن آتش بیگانه در خود، آتش درونی خویش را کم رنگ می کنند. در نتیجه بمرور نیازی به آتش وجودی خویش نمی بینند و دچار تنبلی و رخوت و سستی میشوند و دست از کار و تلاش و کوشش می کشند. گاها کسانی بوده اند که عاشق شده اند و نتوانسته اند ادامه تحصیل دهند و حتی کارشان را هم ول کرده اند. درنظام الهی، ما باید آتش وجودی خویش را بکار گیریم و با تلاش و کوشش در راه خدا آن را خرج و صرف کنیم. تمام نظام طبیعت هم اینطوری است. آتش آب را گرم میکند، آتش گوشت را می پزد، خاک آب را تصفیه میکند، آب و آتش، خاک را به خشت و آجر تبدیل میکنند، خاک بوی بد لاشه حیوان مرده را از بین میبرد و ... همه اینها نظامات طبیعت هستند که خدا در آن نهاده است. ما هم باید با انرژی و روشهایی که خدا در اختیارمان قرار داده است؛ وقت و زمان خویش را به سازندگی و تلاش و کار و کوشش اختصاص دهیم و شاکله و خشت و آجر وجودی خویش و جامعه خویش را بسازیم.

ما بخواهیم و یا نخواهیم، تحت تاثیر آتشهای بیگانه قرار خواهیم گرفت. همگی در این دنیا، این نوع آتش را تجربه خواهیم کرد. اما خدا متقین را نجات میدهد و ظالمین را در آن رها میکند. هر چند که این آیه مربوط به جهنم است ولی در مورد شرایط بدخیم دنیا هم تا حدی صادق است. آتش جهنم هم یک آتش بیگانه است که به جان انس و جن خواهد افتاد.

 

وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا ﴿۷۱

و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد مى‏ گردد این [امر] همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است (۷۱)

 

ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا ﴿۷۲

آنگاه کسانى را که پرهیزگار بوده‏ اند مى ‏رهانیم و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى ‏کنیم (۷۲)

 

خیلی ها در این دنیا، دنبال آتشهای بیگانه همچون شیاطین رفتند تا که قدرتهای ماورائی پیدا کنند. آنها این قدرتها را از طریق مدیتیشن و بت پرستی و سایر روشها دنبال کردند ولی به نتیجه نرسیدند و نخواهند رسید. بعضی ها نه فقط در آتش زیاده روی کردند، بلکه در هوا و خاک و آب هم زیاده روی میکنند. مصرف بیش از حد غذاها و پرخوری در آنها، یعنی زیاده روی در مصرف کربوهیدارت و پروتئین و شکر و این یعنی پرخوری در مصرف خاک. یکی ازخوانندگان مشهور در اتاق اکسیژن می خوابید تا که طول عمر خود را زیادتر کند! و این هم زیاده روی در مصرف هوا. اینها همگی از حالت تعادل خارج ساختن بدن است. وقتی آدمیان دنبال آتش بیگانه بیفتند، دیگر خواهشهای بیگانه هم در آنها بوجود میاید. یکی بود که هفتاد سالش بود ولی هنوز توی فکر دختر هیجده ساله بود! آیا او شعور این را ندارد که توانایی جسمی و روحی روانی این چنین وصلتی را ندارد! او این خواسته غیر منطقی را مطرح میکند زیرا این خواهش او بخاطر وجود آتشی بیگانه در اوست. این خواهش او از خودش نیست و بلکه از موجود بیگانه ای است که آتشش در وجود او جریان دارد (شیاطین). خدای مهربان در این مورد مثال عجیبی میزند و به ما می فهماند که موجودات بیگانه ممکن است خواهشهای بیگانه هم داشته باشند.

مادر باردار ویار میکند و این خواسته بخاطر وجود موجودی دیگر در وجود اوست. جنین در شکم مادر ، خواهشهایی در بدن مادر ایجاد میکند که عجیب است. گاها مادر باردار در اول تابستان، ویار میوه انار میکند. هورمونهای خاصی در مادر باردار ترشح میشود که خواسته های عجیبی در مادر ایجاد میکند که ناشی از جنین است. هر چند این مورد را خدای مهربان خودش آفریده است و اجازه داده است. اما در آیه مربوطه از کلمه اجنه استفاده میشود (وَإِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ). اجنه جمع جنین هست و به معنای موجودات پوشیده و پنهان است. در ضمن جمع جن هم هست.

 

الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وَاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَإِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ فَلَا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى ﴿۳۲

آنان که از گناهان بزرگ و زشتکاریها جز لغزشهاى کوچک خوددارى مى ‏ورزند پروردگارت [نسبت به آنها] فراخ‏ آمرزش است وى از آن دم که شما را از زمین پدید آورد و از همان‏گاه که در شکمهاى مادرانتان [در زهدان] نهفته بودید به [حال] شما داناتر است پس خودتان را پاک مشمارید او به [حال] کسى که پرهیزگارى نموده داناتر است (۳۲)

 

خدا به این طریق میخواهد به ما بفهماند که اگرجن هم، بوسیله آتشش به ما وصل باشد و آتش او در بدن ما جریان داشته باشد؛ باعث ایجاد خواهشها و ویارهایی خواهد شد، که معمولا این نوع خواهشها یک نوع معرکه گیری است و برای بی آبرو کردن افراد است. هر چند اینجا خواهش یک نوزاد طبیعی است و مشکلی برای مادر ایجاد نمی کند. ولی خواهش یک جن در بدن ما غیر طبیعی است. اما خدا برای جنین داخل شکم مادر از کلمه أَجِنَّةٌ استفاده می فرماید؛ برای اینکه به ما بفهماند که در صورت سوار شدن آتش اجنه بر آتش وجودی ما؛ مسائل ناخواسته ای پیش خواهد آمد و افراد خواسته های عجیبی را مطرح میکنند که اصلا با سن و سالشان نمیخواند. یک فرد پیر با اعمال جراحی زیبایی، سعی در جوان کردن خود دارد که یک خواسته غیر منطقی و بیگانه است. اجنه در این حال از آدمیان چیزهای عجیبی میخواهند و به نوعی به پندار آدمیان وصل میشوند و در نتیجه در کردار و گفتار او هم تاثیر گذار خواهند بود.

اصلا ما در این دنیا، از آتش خدادادی درون خویش بهره می بریم تا که شاکله وجودی خویش را بپزیم و برای خود نور کسب کنیم. نور کسب شده تکلیف ما را در جهان آخرت مشخص می کند. کسانی که نور در این دنیا برای خود کسب نکرده اند، در آخرت؛ جایی بجز جهنم ندارند که بروند. جهنم مملو از آتشهایی است که با بدن انسان ناسازگار است و حتی به نوعی یک آتش بیگانه است. جهنم بیگانه ترین آتشی است که میتواند در بدن انس و جن جریان یابد و بدبختی بزرگی است.

 

یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَى نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿۱۲

آن روز که مردان و زنان مؤمن را مى ‏بینى که نورشان پیشاپیششان و به جانب راستشان دوان است [به آنان گویند] امروز شما را مژده باد به باغهایى که از زیر [درختان] آن نهرها روان است در آنها جاودانید این است همان کامیابى بزرگ (۱۲)

 

یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ ﴿۱۳

آن روز مردان و زنان منافق به کسانى که ایمان آورده‏ اند مى‏ گویند ما را مهلت دهید تا از نورتان [اندکى] برگیریم گفته مى ‏شود بازپس برگردید و نورى درخواست کنید آنگاه میان آنها دیوارى زده مى ‏شود که آن را دروازه‏ اى است باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد (۱۳)

 

یُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قَالُوا بَلَى وَلَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ ﴿۱۴

[دو رویان] آنان را ندا درمى‏ دهند آیا ما با شما نبودیم مى‏ گویند چرا ولى شما خودتان را در بلا افکندید و امروز و فردا کردید و تردید آوردید و آرزوها شما را غره کرد تا فرمان خدا آمد و [شیطان] مغرورکننده شما را در باره خدا بفریفت (۱۴)

 

کسانی که در این دنیا، آتش خدادادی درونی خویش رادرست بکار نبرده اند و نوری برای خود کسب نکرده اند؛ در آن روز در بدر دنبال نور می گردند. خدا در آیات بالایی می فرماید که مومنین در روز قیامت دارای نور هستند ولی در آن روز ، نور مومنان همراه با آنان راه میرود و انگار به عنوان یدک و همراه آنان عمل میکند. مثل یک وسیله نقلیه، مثل انرژی برای حرکت. ولی منافقین و کافران نوری ندارند و در ظلمات و تاریکی بسر می برند. نور مومنان در جلو و کنار آنان حرکت میکند و به همین خاطر مومنان براحتی بوسیله این نور مسیر را طی میکنند. اما منافقین در تاریکی و ظلمات مطلق بسر می برند و نمیتوانند حرکتی از خود انجام دهند زیرا هیچگونه انرژیی برای حرکت ندارند و در تاریکی مطلق بسر میبرند. زیرا مومنان آتش و انرژیی که خدا در این جهان در اختیارشان گذاشته بود، را بطرز صحیح استفاده میکنند و برای خود به نور تبدیل میکنند. اما غیرمومنان آتش خود را خاموش کرده بودند و از آتش بیگانه بهره می برده اند و برای منبع دیگری فعالیت میکنند.

در آن روز منافقان یک آتشی  (انرژی ای و یا وسیله ای) می بینند و آنها از آنجا که در این جهان مادی، هیچ نوری برای خود کسب نکرده اند، جذب آتش  میشوند و به طرف آن میروند.  این آتش همان آتش جهنم است. آنان نار علی نار را بجای بکار گیری نار خدادادی خویش در این جهان برای آخرت خود انتخاب کرده بوده اند. در آن دنیا هم آنان نوری از خود ندارند و به یک نار غیر وجودی مثل نار جهنم سپرده میشوند.

البته این دقیقا نتیجه اعمال خودشان است و این چیزی است که خودشان میخواستند. زیرا بجای تواضع، تکبر؛ بجای صبر، خشم؛ بجای صلح، جنگ؛ بجای صحبت آرام، توهین؛ بجای دوستی، دشمنی؛ بجای کظم غیض، خشم و عصبانیت و عجله؛ بجای مهربانی، کینه؛ بجای هدایت، ظلمات و ... را رویه زندگی خویش کرده بودند. به همین خاطر در جهان آخرت نوری ندارند و مجبورند آتش ناشناخته ای را انتخاب کنند. تنها آتش (و یا انرژی) موجود در آن قسمت از کیهان، آتش جهنم است. آن نار ناشناخته، نار و آتش جهنم است. آنان در این دنیا هم از نارها و آتشهای ناشناخته و بیگانه استفاده میکردند و آنان همان روش را در جهنم ادامه میدهند.

در جهنم، آتش بطور دسته جمعی افراد را کنترل میکند. خدا از کنترل دسته جمعی جهنمیان صحبت میکند و از یک شعله مرکزی به نام (نار جهنم) صحبت می فرماید؛ زیرا همگی یک نوع آتش بیگانه در وجودشان است. به همین خاطر از زنجیرها  و دست بندها صحبت میشود. معمولا بردگان زمان قدیم، یک پابندی داشتند که به همدیگر وصل بودند و این خودش عذاب را چندین برابر میکرد و راه رفتن را هم مشکل میکرد. اجنه و شیاطین هم با وارد کردن آتش خود در وجود انسانها، آنان را بصورت دسته جمعی کنترل و هدایت میکنند. شرایط جهنم تا حدی که مردم، جهنم را بشناسند و  لمس کنند، در این دنیای پست هم برقرار است.

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و پنج) درمان بیماری (بخش چهارم)

pdf                                                                                      

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و پنج)

درمان بیماری (بخش چهارم)

 

در چند قسمت قبلی، ثابت شد که توانایی های اولیه هر انسانی، در درمان او موثر است. خدای مهربان، برای درمان ایوب، به استفاده از پا امر فرمود. از نظر معنوی هم، پا  نشانه توانایی های اولیه یک انسان است. در قسمت قبل براساس آیه قرآنی یاد گرفتیم که خدای دانا، براساس طریقه و روش راه رفتن، کلیه موجودات زنده را به صورت زیر تفکیک کرده است. این نوع تقسیم بندی مربوط به مشی و طریق زندگی است.

 

وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵

و خداست که هر جنبنده‏ اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره‏ اى از آنها بر روى شکم راه مى ‏روند و پاره‏ اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مى ‏روند خدا هر چه بخواهد مى ‏آفریند در حقیقت ‏خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)

 

     I.            جاندارانی که روی شکم راه میروند، مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ

II.            جاندارانی که روی دو پا راه میروند.  مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ

III.            جاندارانی که روی چهار عضو راه میروند.  وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ

 

مار بر روی بطن و یا شکم خود راه میرود؛ او با این خصوصیات آفریده شده است. اما یک انسان نمیتواند روی شکم خود راه برود. هرکدام از این سه گروه، خصوصیات و مشی متفاوتی در زندگی دارند و توانایی های پایه ای مخصوص خود را دارند. ولی در آینده، میان انسانها، گروه چهارمی خواهند بود که متعلق به نظام رحمانی نیستند و  شیوه متفاوتی را برای زندگی انتخاب میکنند. کسانی خواهند بود که روی صورت خود راه میروند. این روش راه رفتن و روش زندگی دقیقا یک نوع جادوگریست. این نوع روش، تغییر در خلقت خدادادی است. تمام جانداران با سه روش بالا راه میروند. هیچ جانداری روی صورت خود راه نمی رود. اما انسانهایی خواهند بود و هستند که روی صورت خود راه میروند و روش و مشی زندگی خویش را براساس صورت خود تنظیم میکنند. در اینجا صورت، به معنای توجه هم هست.

 

IV.            کسانی که روی صورت خود راه میروند. یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ

 

أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲

پس آیا آن کس که نگونسار راه مى ‏پیماید هدایت‏ یافته تر است‏ یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى ‏رود (۲۲)

 

راه رفتن و مشی بر اساس صورت، یعنی افراد مشی و روش زندگیشان را با صورت خود تنظیم میکنند. مدتی است، در همه کانالهای مجازی و شبکه های تلویزیونی، یک تبلیغات قرار گرفته است که یک کِرِمی را تبلیغ میکند که مدعی است چین و چروک پوست صورت را از بین میبرد. تبلیغ این کرم در این سطح گسترده نشان میدهد که جامعه بطور کلی به سمت مشی صورت میرود و متاسفانه اکثریت مردم خواهان این نوع مشی هستند. زیرا پول تبلیغات در این سطح را هر کسی نمیتواند بدهد و حتما مردم به سمت استفاده گسترده از آن رفته اند و یک در آمد هنگفتی در این هست و گرنه هر کسی هزینه این همه تبلیغات را ندارد. من فکر نمی کردم که نسل جدید مردم جامعه ما به این سرعت وارد این فاز از مشی صورت شوند. عملهای زیبایی و استفاده زیاد از وسائل آرایش زنانه و مردانه، نشان از توجه زیاد افراد به صورتشان است و آنان زیبایی ظاهری صورت را روش زندگی خویش قرار داده اند.

افراد بی هیچ دلیلی ، عینک آفتابی میزنند، فقط برای اینکه چشمانشان باز و بسته نشود و چروک نشود! البته به قیمت از دست دادن توانایی های ابتدایی چشم. عضلات داخلی چشم باید حرکت کنند و این فقط در حالت عوض کردن محیط میسر است. وقتی از خانه بیرون میاییم، مردمک چشم شروع به تنگ شدن میکند و بالعکس. تمام این حرکات به نوعی ورزش و حرکات خودمحافظتی اعضای بدن ماست. پوشیدن عینک آفتابی در همه حال و بدون علت صحیح پزشکی، یک محافظت مضر است که سود کم ولی ضررات زیادی دارد.

خدای مهربان راه رفتن روی صورت را نفی میکند و به مردم توصیه میکند که راه رفتن روی پا را مبنای زندگی خویش قرار دهند. در بعضی کشورهای خارجی، مردمانش آنقدر حساس شده اند و آنقدر پاستوریزه زندگی میکنند که سیستم ایمنی بدنشان توانایی های اولیه اش را از دست داده است و خردمندان آن جامعه تصمیم گرفته اند که در بعضی مواد غذایی، میکروبهایی را جاسازی کنند تا که سیستم ایمنی بدن مصرف کننده را بکار اندازند و به این طریق سیستم ایمنی بدن آنها نخوابد. ببینید که بشر دارد خودش را به کدام سمت می برد. روی صورت خود راه رفتن یعنی این. هرکسی با طبیعت همسو باشد و مطابق نظام رحمانی عمل کند، اینچنین مشکلاتی را نخواهد داشت. مردم نباید سرما و گرمای طبیعت را از بین ببرند و خنثی کنند، بلکه باید خود را با آن هماهنگ کنند.

در ژاپن ابتدا برای جلوگیری از زلزله، پایه های ساختمانها را خیلی محکم درست می کردند که در مقابل زلزله تکان نخورد؛ ولی بعدا متوجه شدند که باز هم ضررات و خطرات زیادی دارد؛ بنابراین آنها تصمیم گرفتند که پایه های ساختمانها را غلطکی و متحرک درست کنند که مقابل لرزش و تکانهای زلزله نایستد، بلکه همراستا با زلزله باشد. آنان بطرز عجیبی روشی را انتخاب کردند که همراستا با طبیعت بود. بدن ما انسانها هم ، اگر زیاد ایزوله و پاستوریزه شود، دیگر بدرد زندگی روی زمین نمیخورد و هر لحظه شکننده است. ژاپنی ها در این روش پایه های ساحتمان را مبنا قرار دادند و آن را همراستا و هم آوا با حوادث طبیعت کردند. پایه های ساختمان ما را یاد آیه درمان ایوب می اندازد که خدا درمان او را از پا (پایه انسان) شروع کرد. به همین خاطر، در آیه، پا نقش مهمی در درمان بیماری ایوب دارد و خدای مهربان و حکیم، بیماری ایوب را از طریقه پایش (پایه ها و توانایی های اولیه او)، شفا داد. پیام مهم آیه این است که ای ایوب، پایه های بدن خویش را همراستا و همسو با محیط طبیعت خود کن.

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴﴾ [و به او گفتیم] یک بسته ترکه به دستت برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

در واقع پا ، نشانه نیازهای اولیه هم هست. نیازهای اولیه مهم است و اما نیازهای کاذب فطرت روانی بشر را منحرف میکنند و نیازهای اولیه را بی اهمیت میکنند. هر کسی مقابل نظام رحمانی بایستد، مورد غضب قرار می گیرد و البته اگر با نظام رحمانی آشتی کند، با خدای رحمان دوست خواهد شد و در نظام رحمانی بیمه میشود. کسانی که رویه پندار نیک و کردار نیک را برای زندگی برگزینند، خدا برای آنها محبتی در دلهایشان قرار میدهد.

 

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ﴿۹۶

کسانى که ایمان آورده (پندار نیک) و کارهاى شایسته (کردار نیک) کرده‏ اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى‏ دهد (۹۶)

 

در قرآن، پا نشانه توانایی های اولیه است و اما دست نشانه امکانات وتوانایی های اکتسابی است. هر آنچه از توانایی که انسان در طول زندگی کسب کند، به دست مربوط میشود. به همین خاطر در قرآن وقتی از ایدی (دستها) صحبت میشود؛ از فعل کسب استفاده میشود (بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ - فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ ). از آیه مربوط به درمان ایوب، میتوان نتیجه گرفت که هر گونه بیماری که انسان دچار آن میشود، توسط توانایی های اولیه و پایه ای بدن او قابل درمان است. اما مهارتها، امکانات، مال و منال و سایر چیزهایی که افراد در طول زندگی کسب میکنند، جزو توانایی های اولیه محسوب نمیشود. وقتی بین توانایی های اولیه انسان و مهارتها و امکانات اکتسابی انسان که از آن استفاده میکند، از نظر ماهیتی اختلاف زیاد شود و فاصله افتد و توانایی های اولیه به فراموشی سپرده شود، بدن شروع به بیمار شدن میکند. انسان نباید از اصل خویش (توانایی های اولیه خود) زیاد فاصله بگیرد. زمانی که خدا به ایوب فرمود که پایت را به زمین وصل کن و یا به زمین بزن (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ )؛ یعنی سبک زندگی خود را با توانایی ها اولیه ات هم دما کن و از آن دما و شرایط دور نشو؛ که در صورت دورشدن از اصل خویش، توانایی های اولیه بدن و روان شروع به ضعیف شدن میکند و حتی شاید علیه بدن شود.

در آیه دیگری خدا از کفش صحبت می فرماید. در عربی به کفش، میگویند نعل. زمانی که موسی به کوه طور رفت؛ خدا با او صحبت کرد و به او فرمود که ای موسی کفشهایت را درآر. در آوردن کفشها، معانی مختلفی دارد ؛ از جمله رها کردن تعلقات اضافی و وابستگی های دنیایی. نزد خدا، توانایی های خدادادی و بدیهی و خالص انسان نباید فراموش شود. در این آیه، از دو نعل صحبت می فرماید؛ که میتواند نمایانگر دو نعمت خدادادی عقل و احساس باشد. یعنی ای موسی ، عقل و احساست را خالص کن و تعلقات و انحرافات آن را خارج کن و گرنه موسی نمیتوانست حضور پروردگار را در کوه طور درک کند.

 

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿۱۲

این منم پروردگار تو پاى‏پوش خویش بیرون آور که تو در وادى مقدس طوى هستى (۱۲)

 

کسی را در نظر بگیرید که خدا به او بدن سالمی داده است؛ ولی او با این بدن سالم چی بدست آورده است و چی کسب کرده است؟ در نظام رحمانی با توجه به توانایی های اولیه بدن، بیماری سرایت میکند. اگر افراد برای درمان بیماری به توانایی های اولیه خود رجوع کنند، بیماری براحتی قابل درمان است. شاید علم بشری هنوز به این مرحله از رشد نرسیده است که این مسئله را درک کند و آنرا بپذیرد ولی روزی مجبور خواهد شد که آن را بپذیرد. اگر توجه کنید، بعضی ثروتمندان، قسمت عظیمی از ثروت خود را خرج درمان خود میکنند. در حالی که افراد هم سن و سال او که ثروتمند نیستند و زمانی با هم دوست بوده اند، چنین درمانی نیاز ندارند!؛ زیرا دل بستن به امکانات اکتسابی، توانایی های اولیه بدنی و روانی هر انسانی را ضعیف میکند. به همین خاطر کسانی که دل به ثروت و مال و سایر امکانات اکتسابی می بندند، توانایی های اولیه و خدادادی خویش را نادیده می گیرند و درنتیجه آسیب پذیر تر میشوند.

شیطان در این بین سعی دارد که توانایی های اولیه را منحرف کند و بنابراین بیماری را غیر قابل درمان میکند و در آن موقع جادوها و مواد روانگردان و روشهای منحرف دیگر را به عنوان درمان معرفی میکند.

 

وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَمَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا ﴿۱۱۹

و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم کرد و وادارشان مى ‏کنم تا گوشهاى دامها را شکاف دهند و وادارشان مى ‏کنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند و[لى] هر کس به جاى خدا شیطان را دوست [خدا] گیرد قطعا دستخوش زیان آشکارى شده است (۱۱۹)

 

یَعِدُهُمْ وَیُمَنِّیهِمْ وَمَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿۱۲۰

[آرى] شیطان به آنان وعده مى‏ دهد و ایشان را در آرزوها مى‏ افکند و جز فریب به آنان وعده نمى‏ دهد (۱۲۰)

 

در قرآن، خدای بزرگ و حکیم از شهادت اعضاء بدن به دو گونه متفاوت صحبت می فرماید. در یکی از آیات (آیه 24 و 25 سوره نور) از روزی صحبت میشود که زبانها و دستها و پاها بر اعمال انسان شهادت میدهند. در این آیه از کلمه نکره یَوْمَ (روزی) بدون ال معرفه استفاده شده است. در آیه بعدی، اشاره می فرماید که این روز، روز داوری در مورد دین حق است (یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ).

 

یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۲۴

در روزى که زبان و دستها و پاهایشان بر ضد آنان براى آنچه انجام مى‏ دادند شهادت مى‏ دهند (۲۴)

 

یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ ﴿۲۵

آن روز خدا جزاى شایسته آنان را به طور کامل مى‏ دهد و خواهند دانست که خدا همان حقیقت آشکار است (۲۵)

 

اما آیه دیگری (آیه 65 سوره یاسین)، این شهادت را طور دیگری بیان میدارد و خیلی جالب است که در این آیه، از شهادت فقط پا صحبت می فرماید (وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ). در مورد دست از کلمه شهادت استفاده نمی فرماید بلکه از تُکَلِّمُنَا استفاده می فرماید (وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ).

 

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵

امروز بر دهانهاى آنان مهر مى ‏نهیم و دستهایشان با ما سخن مى‏ گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى‏ ساختند گواهى مى‏ دهند (۶۵)

 

این نکته ریز، مفهوم خیلی مهمی را در بر دارد. ابتدا اگر آیات قبل این آیه را مطالعه کنیم، متوجه خواهیم شد که این آیه در مورد روزی صحبت میکند که تکلیف و مقصد همگی روشن شده است و به همین خاطر از کلمه معرفه الْیَوْمَ  (دقیقا روز مشخصی) صحبت میفرماید. درتائید این مطلب اگر دقت کنید؛ دو آیه قبلی هم ، در مورد خود جهنم صحبت میکند.

 

هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ﴿۶۳این است جهنمى که به شما وعده داده مى ‏شد (۶۳)

اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ﴿۶۴به [جرم] آنکه کفر مى ‏ورزیدید اکنون در آن درآیید (۶۴)

 

آیه ای که در مورد شهادت فقط پا صحبت میکند، مربوط به اتفاقات داخل خود جهنم است (هَذِهِ جَهَنَّمُ) و نه مربوط به روز داوری. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که در مراحل مختلف داوری قبل از دخول به جهنم، همه اعضاء شهادت میدهند ولی در داخل خود جهنم ، فقط پا شهادت میدهد. این مساله نکته فوق مهمی را در مورد درمان بیماریها آشکار میکند که در ادامه بیان می شود.

در مراحل داوری، اعضاء بدن ما شهادت میدهند و هر آنچه که بوسیله آنها کسب شده است، آشکار میکنند. اما در داخل خود جهنم، دهانها مهر زده میشود و در عوض دستها به سخن میایند و در ادامه بجای آینکه دستها شهادت دهند بر آنچه کسب کرده اند؛ پاها شهادت میدهند بر آنچه که دستها کسب کرده اند. این را بدانیم که در قرآن، فعل کسب کردن همیشه برای دستها ذکر میشود.

 

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵

امروز بر دهانهاى آنان مهر مى ‏نهیم و دستهایشان با ما سخن مى‏ گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى‏ ساختند گواهى مى‏ دهند (۶۵)

 

وقتی آیه را با دقت بخوانیم، از تعویض کارکرد اعضاء در داخل جهنم، متعجب میشویم. دست، کار زبان را انجام میدهد و تکلم میکند و پا کار دست را انجام میدهد و به آنچه که دست کسب کرده، شهادت میدهد.

حتی زبانی که با آن در این دنیا تکلم میکنیم اکتسابی است. یک فرد لال در این دنیا، چون زبان ندارد، مجبور است که با اشارات دست تکلم کند. توانایی های اولیه مربوط به پا است و جالب است که در داخل جهنم (و نه مراحل قبل از آن) ، فقط پا بر کسب اعمال شهادت میدهد. در جهنم هر آنچه که افراد بدست آورده اند و کسب کرده اند، باد هواست. بنابراین زبان بند میاید و بجایش دست تکلم میکند و دست هیچ اختیاری از خود ندارد و پا بر آنچه که کسب شده است، شهادت میدهد. فرآیند دچار شدن به یک بیماری هم اینگونه است. فرآیند دچار شدن به یک بیماری را به چند بخش تقسیم می کنیم و آن را با فرآیند جهنم مقایسه می کنیم:

 

1.   پیش گیری

2.   حالت خوش خیم

3.   حالت بدخیم

 

پیش گیری مربوط به این دنیاست؛ خوش خیم مربوط به زمان داوری و صحرای محشر است و بدخیم مربوط به درون جهنم است. در زمان پیش گیری و حالت خوش خیم، دستها و زبانها هم شهادت میدهند و این یعنی این اعضاء میتوانند موثر باشند. اما در حالت بدخیم، فقط پا شهادت میدهد و بقیه اعضاء کارائی و مهارتهای اکتسابی خود را از دست میدهند. آیه زیر این مطلب را بیان می فرماید:

 

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵

امروز بر دهانهاى آنان مهر مى ‏نهیم و دستهایشان با ما سخن مى‏ گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى‏ ساختند گواهى مى‏ دهند (۶۵)

 

مراحل داوری انسان از امروز که در دنیا بسر می بریم تا آخرین لحظات تعیین تکلیف، مثل دچار شدن به یک بیماری است. ابتدا نشانه های بیماری ظاهر میشوند و بعد خوش خیم است و در نهایت به بدخیم تبدیل میشود. البته اینجا منظورمان فقط مقایسه است و گرنه بیماری این دنیا، فرصت مهمی است که آدمی به سمت خدا برگردد و اصلا فلسفه بیماریها همین است تا انسانها مثل ایوب به سمت خدا برگردند.

بنابراین در لحظات بدخیم، فقط پاها بدرد میخورند؛ یعنی توانایی های اولیه مطرحند و مهارتهای اکتسابی به درد نمیخورند. القاب، عناوین، ثروت، مال و منال و سواد و سایر مهارتها در درمان بیماری بدخیم به هیچ دردی نمیخورند. کسانی که جهنمی هستند، در آن دنیا حاضرند، تمام القاب و عناوین خویش را بدهند تا نجات یابند.

 

یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ ﴿۱۱

آنان را به ایشان نشان مى‏ دهند گناهکار آرزو مى ‏کند که کاش براى رهایى از عذاب آن روز مى توانست پسران خود را عوض دهد (۱۱)

 

وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ ﴿۱۲

و [نیز] همسرش و برادرش را (۱۲)

 

وَفَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ ﴿۱۳

و قبیله‏ اش را که به او پناه مى‏ دهد (۱۳)

 

وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ یُنْجِیهِ ﴿۱۴

و هر که را که در روى زمین است همه را [عوض مى‏ داد] و آنگاه خود را رها میکرد (۱۴)

 

خدا به ایوب می فرماید که بر پای خود تکیه کن و از آنچه که کسب کرده اید اعم از عناوین و القاب و ... استفاده نکنید و بلکه به توانایی های اولیه خود تکیه کنید. گرمیجات، غذاهای مقوی و لاکچری؛ همگی جزو امکانات اکتسابی هستند و توانایی های اولیه بدنی انسان را ضعیف میکنند و حتی بمرور زمان آن را نابود میکنند. البته اگر این امکانات بطور مداوم و همیشگی استفاده شوند و انسان به آن دل گرم کند.

نسل جدید معمولا غذاهایی را انتخاب میکند که خوشمزه و با طبع گرم و کالری بالا باشند. هر کانالی در فضای مجازی نگاه میکنید، پر است از معرفی غذاهای با طبع گرم و کالری بالا. این نوع تغذیه و امکانات در اوائل، باعث تقویت بدن میشود ولی بمرور زمان، سیستم ایمنی بدن انسان را ضعیف میکند. به همین خاطر خدای حکیم در توصیه به ایوب، کلمه بَارِدٌ را بکار میبرد تا به ما بفهماند که معیارتان را برای انتخاب غذاها و محیط زندگی، تغییر دهید. در هر حال غذاهای با طبع سرد و یا طبع گرم را خدا آفریده است. خدا بر این اصل تاکید میکند که نباید در سردی و گرمی زیاده روی کرد و نباید خود را یکطرفه کرد. کسانی که گیاه خواری میکنند، بیخود و الکی گوشت را بر خود حرام کرده اند. یا افرادی هستند که فقط غذاهای با طبع گرم میخورند و الکی غذاهای با طبع سرد را بر خود ممنوع کرده اند. تمام این کارها اشتباه است و در نظام رحمانی باید تعادل را حفظ کرد و با طبیعت و امکانات موجود در محیط خویش همسو شد.

یک نویسنده به اسم کریستوفر هیچنز در کتاب خود به اسم "خدا بزرگ نیست" سعی کرد تا ثابت کند که خدا بزرگ نیست. این نویسنده دچار سرطان و مریضی شد و در بستر بیماری برای خود و خبرنگاران توضیح می دهد که سرطان و بیماری او نتیجه دخانیات و الکل بیش از حد بوده است و ربطی به خدا ندارد. او در لحظات آخر عمرش هم دست از انکار خدا بر نمی داشت و برای خود توجیه می کرد. این نویسنده حتی در لحظات بد خیم بیماری اش هم، تمام حرفهایش را براساس ایدئولوژی و اکتسابات خودش می زند؛ بطوریکه حتی در لحظات آخر عمرش هم دست از انکار خدا بر نمی دارد. به این طریق او برای خودش یک تعلقات برگزیده بود که از تفکرات او نشات می گرفت و نتوانست آن را از خود جدا کند. اما مؤمنان ایمان خود را از طریق اعمال خود حتی تا لحظه مرگ ادامه می دهند و آن را زنده نگه میدارند، تا در روز قیامت نجات یابند. مومنان تعلقات و اکتسابات خویش را کنار می گذارند و به سمت فطرت و توانایی های خدادادی خویش بر میگردند. فطرت خداددادی غیر قابل تغییر و غیر قابل جایگزین است.

 

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰

پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین کن با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است آفرینش خداى تغییرپذیر نیست این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند (۳۰)

 

در قرآن کلمه "ایدی" که این کلمه جمع مکسر "ید" است، به معنای دستها، قدرت، امکانات و... است. در این حالت ایدی به اختیارات، قوت هم معنا میشود. بنابراین در آیه ای که خدا دستور به قطع دست دزد داده است، منظورش این است که  اختیارات و امکانات دزد را قطع کنید.

 

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا نَکَالًا مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۳۸

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه کرده‏ اند دستشان را به عنوان کیفرى از جانب خدا کوتاه کنید و خدا توانا و حکیم است (۳۸)

 

در این آیه " أَیْدِیَهُمَا " به دستان فیزیکی دزد دلالت ندارد. بلکه به معنای امکانات، اختیارات، قوات و ... است. خدای مهربان برای کسی که قتل غیر عمدی انجام داده باشد تنبیه در نظر گرفته است (آیه 92 سوره نساء) و اگر قتل عمدی باشد ابتدا بخشش را پیشنهاد میکند بعد قصاص را. خدای مهربان در تمام قصاصهای بدنی بخشش را در نظر میگیرد اما در قطع دست دزد این کار را نکرده است. زیرا در اصل قطع دست دزد بر بریدن دست با تبر دلالت ندارد. بلکه به قطع "ایدی" دزد یعنی امکانات و تجهیزات دزد اشاره دارد. و در واقع این روش است که موثر است. قطع دست دزد که در قرآن به آن اشاره شده است، به معنای کوتاه کردن و بریدن امکانات اکتسابی دزد است که باعث دزدی شده است و با آن امکانات اکتسابی دزدی انجام داده است. به این طریق دزد باید اموال دزدی شده را هم برگرداند همراه با ضرر و به این طریق تنبیه هم میشود و هم اینکه دیگر آن امکانات و روزنه های اکتسابی که باعث دزدی شده است، از او سلب شود. دست فیزیکی دزد نباید قطع شود. بلکه امکانات و قدرتی که دزد کسب کرده است از او گرفته شود. خدای حکیم مهربان بسیار دقیق کلمات را بیان می دارد.

 

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و چهار) درمان بیماری (بخش سوم)

pdf

                                                                     

                                                                                     

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و چهار)

درمان بیماری (بخش سوم)

 

در دو قسمت قبلی ، ثابت شد که پا نقش مهمی در درمان بیماریها دارد و خدای مهربان و حکیم، درمان بیماری ایوب را از طریقه پایش، استارت زد. البته ایوب خودش ابتدا شروع کرد. او با ندا دادن پروردگار و اعتراف به اشتباهش، عملا فرآیند درمان را شروع کرد. خدای بزرگ و مهربان جواب دعای او را داد و او را در بقیه مسیر راهنمایی کرد.

 

وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿۴۱﴾ و بنده ما ایوب را به یاد آور آنگاه که پروردگارش را ندا داد که شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد (۴۱)

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴﴾ [و به او گفتیم] یک بسته ترکه به دستت برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

خدا در ابتدا سیستم رحمانی را بنا نهاد و سپس انسان را خلق کرد. بسیار مهم است که خدای بزرگ سیستمی خلق کرده است که موجب ایجاد صفات بندگی در انسان می شود. به عنوان مثال، یکی از ویژگی های سیستم رحمانی آهستگی و پیوستگی است، یعنی همان بُعد زمان که همین آهستگی و پیوستگی موجب ایجاد صفت صبر در انسان می شود. خدای بزرگ چقدر مهربان است که سیستمی خلق کرده که اگر فرد از این سیستم خارج نشود و بر اساس آن عمل کند تمام صفات و ویژگی های لازم برای بندگی و ورود به بهشت را کسب می کند‌.


وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳

و بندگان خداى رحمان کسانى‏ اند که روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‏ دهند (۶۳)


یعنی کسانی که در سیستم رحمانی به صورت آهسته و پیوسته حرکت می کنند در مقام بندگی خدا قرار می گیرند و با تبدیل شدن به عبد خدای بزرگ، اجازه ورود به بهشت کسب می شود. با خروج و تعدی از سیستم رحمانی، انسان مورد غضب واقع می شود. یعنی خارج شدن از سیستم رحمانی، خود تعریف غضب است مانند کودکی که با دور شدن از فضای امن خانه، خود را در معرض مشکلات و سختی ها و انحرافات قرار می دهد. خروج از سیستم رحمانی هم مساوی است با مورد غضب واقع شدن، زیرا با خارج شدن از سیستم رحمانی، انواع بیماری های روانی و جسمی در انسان ایجاد می شود.

خدای بزرگ امکان درمان تمام بیماری ها و حتی راه حل تمام مشکلات انسان را در اختیار ما قرار داده، فقط کافی است از بصیرتی که وی به ما داده استفاده کرد. مشی یا سبک و روش زندگی انسان باید مبتنی بر سیستم رحمانی باشد و لا غیر؛ اگر غیر از این باشد، انسان در معرض بلا و سختی و بیماری قرار می گیرد.

اگر کسی بیمار و مریض باشد مطمئنا در جایی از سیستم رحمانی تخطی کرده و باید توبه کرده و به آغوش سیستم رحمانی بر گردد. خود سیستم رحمانی درمان را در خود دارد. فقط کافی است که به خدا توکل کرده و به سیستمی که خدای رحمان بنا نهاده اعتماد و تکیه کرد. برخلاف سیستم رحمانی، در سیستم شیطانی فرد بنا را بر عجله می گذارد. یعنی به عنوان مثال کسی که مریض است در سیستم رحمانی سعی می کند با صبر و تکیه بر توانایی های بدن هوشمند خود بهبود بیابد ولی در سیستم شیطانی فرد به دنبال فلسفه ی عجله است و می خواهد با استفاده از داروهای شیمیایی و روانگردانها، راه میانبر رفته و خود را درمان کند؛ در حالیکه تفاوت بین این دو سیستم از زمین تا آسمان است؛ زیرا در اولی فرد درمان میشود ولی در دومی جادو شده و فقط صورت مسئله و یا ظاهر قضیه تغییر می یابد و فرد حالی به حالی میشود و فرد مفهوم درمان را اشتباهی درک میکند. اشتباه درک کردن مفهوم درمان بسیار خطرناک است، زیرا افراد را نظام رحمانی می راند و افراد تفکرات غلطی در مورد خدا پیدا میکنند.

از آیات مربوط به بیماری ایوب، خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت که پیشگیری و درمان بیماریها را میتوان بوسیله پا و مسائل مربوط به آن انجام داد. پا برای راه رفتن است. کلمه عربی مشی در قرآن به معنای راه رفتن است.  خدای مهربان در آیه دیگری از تفاوت راه رفتن انواع جنبنده ها صحبت میفرماید. پاره‏ اى از جانداران بر روى شکم راه مى ‏روند و پاره‏ اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار عضو راه مى ‏روند.

 

وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵

و خداست که هر جنبنده‏ اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره‏ اى از آنها بر روى شکم راه مى ‏روند و پاره‏ اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار عضو راه مى ‏روند خدا هر چه بخواهد مى ‏آفریند در حقیقت ‏خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)

 

پا معیاری مهم برای تقسیم بندی جانداران است. خدا در این آیه، جانداران را بر حسب روش راه رفتن تقسیم بندی میکند و سه بار کلمه یَمْشِی بکار می برد. شاید انسان تنها موجودی است که قسمت نوزادی خودش را بر روی شکم خود حرکت میکند و بعد روی دو دست و دو پا راه میرود و در نهایت بر روی دو پا راه میرود. یعنی انسان هر سه نوع روش راه رفتن را در دوران نوزادی و بزرگسالی تجربه میکند. همچنین انسان در لحظات بحرانی و خطر جانی، سینه خیز و حتی چهار دست و پا حرکت میکند تا خودش را نجات دهد.

چقدر زیبا خدای بزرگ در این آیه انواع رشد حرکتی انسان را نیز بیان می کند؛ سینه خیز رفتن؛ چهار دست و پا رفتن؛ راه رفتن بر روی دوپا. بر روی پای خود ایستادن، نه تنها در درمان بیماریها موثر است، بلکه در تقویت اراده هم موثر است. حرکت با پا به معنای صبر، تلاش، متکی بودن به خود و اعتماد به نفس هم هست. خدا خطاب به ایوب در مورد پا صحبت می فرماید، یعنی که خط و مشی زندگی خویش را عوض کنید. پایت را به زمین بزن (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ )، خودش یک نوع سبک زندگی رحمانی است. اساسا انسانها همیشه بیمار روانی و یا جسمی هستند و همیشه خلاء و کمبودی در خود احساس میکنند و به این خاطر باید همیشه در حال مداوای خود باشند.

یک انسان باید این مراحل مشی (حرکت و راه رفتن) را با صبر و تدریجی تجربه کند و گرنه ناتوان خواهد بود. حتی در تجربیات علمی هم، مشی باید  تدریجی و با صبر همراه باشد. انیشتین با آن همه دانش، در اواخر عمر خود اقرار کرد که چیزی از فیزیک نمی داند. اما در زمانه ما دانشجو داریم که فقط چند جزوه مطالعه کرده است و ادعای فیزیکدان شدن دارد! انیشتین مشی و راه طبیعی پیموده بود، به همین خاطر میدانست که جهان بزرگتر از آن است که چنین ادعایی بکند. اما یک بچه دانشجو چنین ادعای خنده داری میکند. دلیل عدم تکبر و واقع نگری انیشتین، این بود که او روال پیشرفت علمی خود را بصورت مشی و با صبر و در طول زمان طی کرده بود و با آن روال زندگی کرده بود. او با پای خود، این مراحل را طی کرده بود. آدمیان در مورد نتایجی که خود با آن طی طریق نکرده اند، اغراق میکنند و البته زود هم از دست میدهند. از قدیم گفته اند باد آورده را باد می برد.

انسانی که بدون هیچ زحمتی و طی هیچ فرایندی پیوسته و مداوم به چیزی می رسد معمولا چون در طی فرایند نبوده، قدر آن موقعیت یا چیز را نمی داند و به راحتی آن را از دست می دهد. در مورد بیماری هم اینگونه است اگر کسی فقط با دوا و داروی شیمیایی و روانگردان به ظاهر علائم بیماری را از بین می برد، چون بدن این فرد به راستی فرایند درمان واقعی را طی نکرده و خود بدن با بیماری مقابله نکرده پس به هیچ عنوان شفا نمی یابد و مطئنا چون علائم ظاهری بیماری از بین رفته، بدن دچار فریب می شود و از نظر دفاعی به حالت استراحت و خفتگی می رود و همین بیماری وی به صورت شدیدتری در آینده به او حمله می نماید. در واقع، خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت که درمان ظاهری و بدون فرایند صبر، بیماری را درمان نمی کند، بلکه بیماری را به یک دیو خفته (که در ظاهر درمان شده) تبدیل میکند که بعدا سر فرصت بر میگردد و به این طریق فرد بیمار بجای اینکه خودش صبر بکار برد، فرایند صبر را به بیماری میدهد و بالاخره بیماری بر او پیروز میشود. 

تنها راه شفا یافتن، پناه بردن به سیستم رحمانی است که مبتنی بر آهستگی و پیوستگی و صبر است. و انسان باید در بیماری ها فرایند خوب شدن طبیعی را طی نماید و الا شفا نمی یابد. بیایید برای یکبار به خدای خود اعتماد و توکل کرده و خود را در آغوش سیستم رحمانی قرار بدهیم و از بیماری نترسیم که به راستی در مسیر درست رحمانی همه شفا می یابند و این قاعده حتی برای بیماری های روانی نیز صدق می کند. یک بچه میخواهد در هوای سرد از خانه بیرون رود، مادرش به زور لباس گرم در تن او میکند؛ بچه گریه میکند و از دست مادرش ناراحت میشود و فکر میکند مادرش اذیتش میکند. خدای مهربان که مهربانترین مهربانان است، میخواهد که طی چند سال زندگی در کره زمین، صفت صبر را بر تن انسان بپوشاند ولی انسان براساس تفکرات غلط خود فکر میکند که خدا میخواهد او را اذیت کند.

انسانها کم کم نقش پا را در زندگی خویش حذف میکنند و خود را دچار بیماریهای عجیب و غریب میکنند. قرآن از ما انسانها سوال عجیبی می پرسد: آیا مشی و روش کسی که روی صورت خود را راه میرود هدایت یافته تر است یا مشی و روش کسی که ایستاده روی دو پا راه میرود؟

 

أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲

پس آیا آن کس که نگونسار راه مى ‏پیماید هدایت‏ یافته تر است‏ یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى ‏رود (۲۲)

 

قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلًا مَا تَشْکُرُونَ ﴿۲۳

بگو اوست آن کس که شما را پدید آورده و براى شما گوش و دیدگان و دلها آفریده است چه کم سپاسگزارید (۲۳)

 

این آیه نکته زیبایی را برای ما بیان میدارد. آیا خط مشی و راه کسی که روی صورت خود راه میرود بهتر است یا خط و مشی کسی که ایستاده روی پای خود راه میرود بهتر است؟ این سوال نشان میدهد که در آینده کسانی خواهند بود که وظایفی که پا بر عهده دارد را به صورت و وجه خود می سپارند. چطوری؟ مردم کم کم به سمت حذف دست و پا از فعالیتهای زندگی میروند. در آینده حتی با دستها تایپ انجام نمیشود و شاید با اشاره کردن چشم به منوهای لپ تاپ و یا موبایل، منوها عوض شوند. یعنی انسان با ساختن ماشین و خودرو تقریبا پای خود را بیکار کرده و با ساختن ماشین آلات صنعتی دست خود را نیز از کار انداخته و باعث شده که کارهای زیادی را بدون هیچ حرکتی انجام بدهد که همین برای انسان خطرناک است زیرا ذهن او می بیند که بدون هیچ حرکتی کار بزرگی کرده و در نتیجه سیستم ایمنی و روانی انسان نیز، نیازی به تقویت و پرورش خود نمی بیند و مستعد انواع بیماری ها می شود. این نوع پیشرفتها و راحتی ها، شاید در ظاهر جالب باشند ولی مشکلات و بیماریهای ناشناخته ای برای بشریت ایجاد میکنند که قبلا سابقه نداشته است. دست و پا در سلامتی بدن انسان بسیار مهم هستند. بشر هر کاری میکند، بکند ولی این دو را نباید حذف کند؛ زیرا گرفتار میشود. ایوب بخاطر بکارنبردن پا در زندگی خویش، به آن بیماری دچار شد. او بخاطر ثروتمند بودن و دارای تمکن مالی زیاد، احتمالا خیلی کم با پای پیاده اموراتش را انجام میداد. و همیشه از مستخدمین و چهار پایان خود؛ برای کارهای شخصی و مسافرت و نقل مکان استفاده کرده است. به همین خاطر خدا به او می فرماید که ایوب، پایت را فعال کن و در آیه بعدی می فرماید که بعد از پا، دستت را هم فعال کن.

 

... ارْکُضْ بِرِجْلِکَ ... وَخُذْ بِیَدِکَ ...

 

اکنون با هواپیما، یک ساعته بین دو شهر دور طی میشود. افراد تغییرات فیزیولوژیکی را متوجه نمیشوند و زمان و مکان را از دست میدهند و مشکلات جسمی برایشان پیش میاید (Time lag). کسانی که از ایستگاه فضایی به زمین بر می گردند، تا چندین روز حالت عادی ندارند و عملکرد بدنشان ضعیف میشود. سفر با سرعت بین شهرهای روی زمین هم این چنین مشکلاتی را به نسبت کمتر برای انسانها بوجود میاورد. در این حال، عضو پا در بدن انسان، محاسباتش را از دست میدهد و در نتیجه مبانی سلامتی انسان به هم میخورد. اصلا تغییرات سریع روی بدن اشتباه است و برای بدن غلط انداز هستند. داروهای شیمیایی یک نوع تغییرات سریع هستند و البته مضرّ. در اینجا منظورمان این نیست که مسافرت سریع همیشه اشتباه است. کسی که از پا کمتر استفاده میکند، قطعا برای حفظ سلامتی خود، باید از روشهای دیگر آن را جبران کند و یا به خود این تایم لگ را بفهماند و شکرگزار باشد. این فقط یک مثال بود برای فهم طریقه مشی و راه رفتن روی زمین.

یعنی تغییرات سریع و عجله ای موجب می شود که سیستم عصبی انسان درک درستی از وقایع نداشته باشد و به اشتباه بیفتد . بعضی شاخه های علم روانپزشکی فرایند به ظاهر درمان (در حالیکه درمان نیست) را خیلی سریع کرده و آهستگی و پیوستگی را که در سیستم رحمانی است، حذف کرده و موجب این می شوند به گونه ای جادو انجام می گیرد. شاید کسانی را دیده اید که خیلی سریع و بدون هیچ زحمتی و فقط با پول پدرشان ازدواج کرده اند اینچنین افرادی چون در فرایند ازدواج که در اصل با اراده خود فرد است شرکت نکرده اند، در نهایت با شکست مواجه می شوند زیرا قدر ازدواج خود را نمی دانند. فرزندانی که همیشه وسایل و امکانات به سادگی در اختیارشان بوده، اکثرا شکرگزار تربیت نمی شوند چون فرایند شکرگذاری زمانی ایجاد می شود که فرد در طول زمان زحمتی کشیده و به نتیجه رسیده باشد و روی پای خود، آن را بدست آورده باشد. اصلا وقتی آدمیان زحمتی نکشیده باشند، شکرگزاری هم برایشان بی معناست و تایم لگ زندگیشان را درک نمی کنند.

پروردگار عالم براستی رب العالمین است و می خواهد که همه موجودات را تربیت کند. همچنین می خواهد که انسان طی فرایندی صفات بندگی را کسب نماید. مثلا طی هفتاد، هشتاد سال زندگی می خواهد به انسان صبر بیاموزد و انسان صفت صبر را کسب نماید به همین دلیل، کسی که صفت صبر را کسب کند و بر آن استقامت ورزد، وارد بهشت می شود.

 

سَلَامٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ ﴿۲۴

[و به آنان مى‏ گویند] درود بر شما به [پاداش] آنچه صبر کردید راستى چه نیکوست فرجام آن سراى (۲۴)

 

برای همین باید همیشه بگوییم الحمد لله رب العالمین زیرا این سیستم را خدا برای تزکیه ما قرار داده است و در اصل فقط از طریق سیستم رحمانی است که ما می توانیم نفس خود را تزکیه کنیم (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّى). پس تنها راه هدایت و خوشبختی در سیستم رحمانی قرار دارد و خارج از آن کلا غضب است. یعنی هر جا از سیستم رحمانی خارج شویم، در محدوده غضب قرار می گیریم. همانند اینکه ؛ هر جا نور نیست تاریکی و ظلمات است.  با قرارگرفتن در سیستم رحمانی ما پرورش می یابیم و برای خود نوری کسب می نماییم که در قیامت از آن استفاده می کنیم. اگر در زمان بیمارشدن، از نظام رحمانی کمک نگیریم، فرصت خیلی خیلی مهمی را برای آشتی با نظام رحمانی از دست داده ایم و هیچوقت قابل جبران نیست.

خدای حکیم، جانداران را براساس پا و کارکرد آن، تقسیم بندی کرده است. اگر توجه کنید، در کتابهای علوم مدارس، جانداران به روشهای گوناگون تقسیم بندی و تفکیک میشوند. اما خدای دانا، براساس طریقه و روش راه رفتن، آنان را تفکیک کرده است. این نوع تقسیم بندی مربوط به عالم بالاتر است. جایی که زندگی این دنیا مثل یک اسباب بازی است و هفتاد سال اینجا فقط چند ساعت آنجاست.

 

وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵

و خداست که هر جنبنده‏ اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره‏ اى از آنها بر روى شکم راه مى ‏روند و پاره‏ اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مى ‏روند خدا هر چه بخواهد مى ‏آفریند در حقیقت ‏خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)

 

1.  جاندارانی که روی شکم راه میروند، مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ

2.  جاندارانی که روی دو پا راه میروند.  مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ

3.  جاندارانی که روی چهار عضو راه میروند.  وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ

 

ولی در آینده، گروه چهارمی خواهند بود که متعلق به نظام رحمانی نیستند و بلکه خود را از نظام رحمانی خارج کرده اند، کسانی خواهند بود که دو پا و دو دست را حذف میکنند و روی صورت خود راه میروند (یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ).

 

4.  جاندارانی که روی صورت خود راه میروند. یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ

 

أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲

پس آیا آن کس که نگونسار راه مى ‏پیماید هدایت‏ یافته تر است‏ یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى ‏رود (۲۲)

 

کسی که فقط خودش برایش مهم است، یعنی روی وجه خود راه میرود و مشی او، خود پرستی است. مصرف داروهای شیمیایی، ظاهرا بعضی مشکلات را حل میکند ولی این نوع درمان، فقط برای افراد ظاهرسازی میکند و توجه به ظاهر، یک نوع راه رفتن روی صورت است. متاسفانه بعضی شاخه های روان شناسی، روی ظاهرسازی کار میکنند و مثلا به افراد می گویند الکی خوشحال باش، الکی بخند. آنان برای خوشحال کردن افراد، از مشی صورت استفاده میکنند و ریشه ای مشکلات را حل نمی کنند. بعضی دستورات روانپزشکی و داروهای تجویز شده، فقط بخاطر بهبود صورت و وجه است و نه بهبود ریشه ای و پایه ای. روشهای غلط درمان، قسمتی از سیستم اعصاب را نادیده می گیرد و به این طریق افراد در ظاهر خوب میشوند.

بندگان خدای رحمان، روی زمین به آرامی گام بر میدارند و مشی و راه رفتن خود را متین و آرام و متعادل میکنند (یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا).

 

وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳

و بندگان خداى رحمان کسانى‏ اند که روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‏ دهند (۶۳)

 

وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِیَامًا ﴿۶۴

و آنانند که در حال سجده یا ایستاده شب را به روز مى ‏آورند (۶۴)

 

ممکن است کسی بپرسد که راه رفتن و مشی طریق روی صورت خود چطوری ممکن است؟ کسانی هستند که مثلا یک فردی را فالو کرده اند و هر چی او می گوید، پیروی میکنند و جدی می گیرند و به آن روی می آورند و مقلد و برده بی چون و چرای او شده اند. این یعنی راه رفتن و مشی طریق از طریق وجه و صورت، انجام می گیرد. چون تمام این فالو کردنها توسط صورت انسان انجام می گیرد. راه رفتن روی صورت، معانی مختلفی دارد از جمله رو ترش کردن، اخم کردن، قهر کردن، همیشه طلبکار بودن و... اینها برای بعضی ها نوعی سبک زندگی است و آنان به این صورت زندگی می گذرانند. در زندگی زن و شوهری هم این نوع مشی روی صورت مطرح است. گاهی زن و شوهر همیشه قهر میکنند و همیشه از هم طلبکارند و یا هر چیزی را با روترشی و اخم از هم میخواهند. اینها خودش نوعی سبک زندگی شده است و مودت و رحمت را بین ازواج از بین برده است. اخم و روترشی و همیشه طلبکار بودن به معنای مشی روی صورت است. خدای رحمان است که انسان را آفریده است. پس طرز راه رفتن یک انسان طبیعی هم باید طبق نظام رحمانی باشد.

 

الرَّحْمَنُ ﴿۱﴾ [خداى] رحمان (۱)   عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿۲﴾ قرآن را یاد داد (۲)   خَلَقَ الْإِنْسَانَ ﴿۳﴾ انسان را آفرید (۳)

 

أَوَمَنْ کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۱۲۲

آیا کسى که مرده[دل] بود و زنده‏ اش گردانیدیم و براى او نورى پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود چون کسى است که گویى گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون‏ آمدنى نیست این گونه براى کافران آنچه انجام مى‏ دادند زینت داده شده است (۱۲۲)

 

یعنی خط مشی و فلسفه زندگی ما باید با نظام رحمانی مچ باشد. افرادی هستند که یک عمر اشتباه زندگی کرده اند ولی حالا بیمار شده اند و میخواهند با یک دارو، کن فیکون شود و حالشان خوب شود. در نظام رحمانی، شفا بدون صبر امکان پذیر نیست. وقتی چنین فردی پیش پزشک میرود و این چنین خواسته ای از پزشک دارد، مشخص است که پزشک هم داروی شیمیایی برای او می نویسد؛ زیرا در نظام رحمانی، هیچ روش سریع و میانبری برای جبران اشتباهات گذشته وجود ندارد. اما خدای رحمان برای این مشکل روش حل دارد و آن خالق بی همتا می فرماید که ای انسانی که بیمار شده ای، خط و مشی و طریقه زندگی و راه رفتنت را عوض کن.

دنیای منحرف برای مشکلاتی که طی سالیان دراز بخاطر مشی و سبک زندگی اشتباه پیش آمده است، راه حلهای میانبر و البته غلط انداز پیشنهاد میدهد. مثلا برای جلوگیری از اضطراب، قرص اعصاب؛ برای بی خوابی، قرص خواب؛ برای لاغر شدن، قرص لاغری؛ برای تسکین فکر و آرامش فکری، مواد مخدر ومشروبات الکلی؛ برای زیباشدن، عمل جراحی زیبایی؛ برای چاقی، زیاده خوری و ... نسخه می پیچد. اینها تعریف جدید جادو است. هر جا این نوع جادوها رایج شده است، مافیاهای از این نوع هم تشکیل شده است.

جادو یعنی از سیستم رحمانی ( که مبتنی بر آهستگی و پیوستگی است) خارج شده و از طریق ظاهر سازی و راه حلهای سریع، صورت مسئله و مشکل را پاک کنیم نه اینکه خود مشکل را حل کنیم. علم روان پزشکی در بعضی شاخه ها، متاسفانه تا حدودی به این نوع جادوگری روی آورده است و حکمت خود را از دست داده است. در قدیم به پزشکان میگفتند حکیم. یعنی کسی که حکمت و منشاء بیماریها را میداند و حکیم است و بیماران را به راه درست راهنمایی میکند. متاسفانه تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر بین انسانها، در بیشتر زمینه ها و شغلها از بین رفته است.

مشکلات و بیماریهای انسان از خط و مشی زندگی ها ناشی میشوند. کسانی که بر روی زمین به آرامی گام بر میدارند و خط و مشی متعادل و آرامی دارند (وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا)، قطعا درمان و شفای بیماریهای آنان هم در همان نظام رحمانی است. اما کسانی که در نظام رحمانی نیستند، باید به همان جادوها پناه برند. درمان بیماری انسان روی آن چیزی و یا روشی است که با آن یمشی میکنیم. اگر انسانها روی پای خود باشند و متکی به خود باشند، از طریق پا (ریشه و پایه) براحتی درمان میشوند و این یک درمان واقعی است. اما اگر انسانها روی صورت خود راه بروند و مشی آنان در صورتشان باشد، قطعا درمان از طریق پا برای آنان بی معنی است و مجبورند که به صورت و وجه خود پناه برند و به جادو و داروهای روانگردان متکی شوند.

خدا برای جلوگیری از بیمار شدن افراد؛ راه حلهای متفاوتی را به زنان و مردان ارائه فرموده است. او برای زنان مشی و روش استحیاء را پیشنهاد میدهد (تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ). همانطور که دختر شعیب، بر این روش بود و بعد هم همسر موسی شد.

 

فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿۲۵

پس یکى از آن دو زن در حالى که به آزرم گام بر مى‏ داشت نزد وى آمد [و] گفت پدرم تو را مى‏طلبد تا تو را به پاداش آب‏دادن [گوسفندان] براى ما مزد دهد و چون [موسى] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حکایت کرد [وى] گفت مترس که از گروه ستمگران نجات یافتى (۲۵)

 

این آیات نکات مهمی را در مورد حیای زنان در بردارد که اگر در آن ریز شویم، خودش یک کتاب است. در این آیه می فرماید تنها یکی از دختران به سمت موسی آمد و یا اینکه در آیات قبلی نوشته شده که هر دو دختر از مردان چوپان دیگر فاصله گرفته بودند برای محافظت از خود؛ این نشان می دهد که مشی و راه رفتن براساس استحیاء، راز محافظت از زنان است. البته گاهی افراد حجاب را با استحیا اشتباه می گیرند و به اشتباه حجاب را حفاظت و حیا می نامند. حجاب فقط قسمت کوچکی از استحیاء است. استحیاء راز محافظت از زنان است؛ محافظت از بیماریهای روانی و حتی محافظت از بیماریهای جسمی زنانه.

در اصل استحیاء موجب حفاظت جسمی و روانی از زن می شود در تورات هم از کلمه صیونت که معادل حیا با ریشه ( ح ی ی ) در عربی است استفاده شده است. صیونت همان نگهداری و محافظت از زن است که از طریق استحیا می باشد. استحیا تنها به پوشش ختم نمی شود بلکه مقوله ای رفتاری و کرداری است که زن با آن رفتار و کردار موجب صیانت و حفاظت خود در جامعه می شود. استحیاء یک نوع مشی زندگی است و یک امر واقعی است و یک بازیگری نیست. افراد باید واقعا مشی زندگیشان بر استحیاء باشد و نه اینکه فقط ادای شرم و حیا را بازی کنند. چرخه مبنا و پایه ای برای مشی زنان، طبق قرآن بصورت زیر است:

 

پندار استحیاء ، کردار استحیاء ، گفتار استحیاء ، گفتار صبر

 

دو دختر شعیب که در هنگام آب دادن حیوانات خود از آب چشمه، از مردان دیگر فاصله گرفته و منتظر اتمام کار آنها بوده اند. یا وقتی خواسته اند با موسی سخن بگویند یکی از آنها پیش قدم شده و هر دو با هم حرف نزده اند؛ نشان می دهد یکی از مناسک استحیا در زنان یکی یکی و به نوبت حرف زدن است که متاسفانه در بعضی مجالس زنانه رعایت نمی شود. و یا اینکه اگر با مردی روبرو شدند همگی با هم به سمت او نروند و به حریم همدیگر احترام بگذارند.

بنابراین زنان باید خط و مشی زندگی خویش را بر استحیاء، حیا، شرم ، آزرم بنا کنند و در این صورت از خیلی از بیماریهای زنانه دور خواهند بود. مردان هم باید روی به کار و تجارت و تلاش و کوشش آورند تا از انواع بیماریها دور شوند. خدا طریقه درمان بیماریهای مختص زنان و مردان را در قرآن آورده است. برای زنان، شرم و حیا؛ درمان و شفای اکثر بیماریهای زنانه است. برای مردان هم، کار و تلاش و کوشش ، درمان و شفای بیماریهای مردانه است. بیکاری برای مردان، بیماریزاست. برخلاف باور عموم، بیکار به کسی نمی گویند که پول کم بدست میاورد یا پول بدست نیاورد. بلکه بیکار به کسی میگویند که تلاش و کوشش خود را نمی کند و تنبل است و حتی ممکن است که این فرد بیکار، میلیونر باشد.

مردم در طول تاریخ انتظار داشتند که پیامبران افرادی غیر عادی و بیکار باشند و فکر میکردند که پیامبر بودن یک نوع شغل است! در حالی که روان سالم در کسی است که تلاش و کوشش خودش را در نظام رحمانی بکند. اما برعکس این، دعانویسها و رمالها، برای امر دعانویسی و رمالی و جادوگری، مغازه و دکان و موسسه و دفتر تشکیل داده اند و آن را به یک شغل تبدیل کرده اند.

 

وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا ﴿۷

و گفتند این چه پیامبرى است که غذا مى ‏خورد و در محلهای کار راه مى ‏رود چرا فرشته‏ اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد (۷)

 

حتی پیامبر به عنوان یک مرد تلاش و کوشش و مشی میکرد (وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ). اما خدا برای زنان می فرماید که تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ یعنی زنان باید براساس استحیاء طی طریق و زندگی کنند. یعنی پایه و ریشه و بیس کار زنان باید مبتنی بر استحیاء باشد. خدا کارکردن برای زنان را منع نفرموده است ولی زنان در هر حال باید پایه کاریشان مبتنی بر استحیاء باشد. البته مردان هم باید شرم وحیا داشته باشند و زنان هم باید کار و تلاش و کوشش کنند ولی در اینجا منظورمان بیس و مبنای زندگی هست.

بنابراین پایه و اساس زندگی زنان و مردان متفاوت است:

·      تلاش و کوشش و امانتداری برای مردان پایه زندگی است

·      حیا و شرم و آزرم برای زنان پایه زندگی است

 

اینها کلام خدا هستند و خدا خالق و آفریننده ماست؛ مطمئن باشید خالق ما، بهتر از هر کسی مشکلات بشریت را میداند. تابحال باید برای شما ثابت شده باشد که کلمات قرآن مثل هیچ کتاب دیگری نیست و بلکه کلماتی انتخاب شده از عالم بالاتر است و بدون هیچ شک و شبهه ای واقعیتها و راه حلها را بیان میکند. خدا با کلماتش، معجزه میکند. اگر میخواهید معجزات خدا را در زندگی خویش ببینید، کلمات او را بکار برید تا مشاهده کنید (کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا).

زیبایی انسانها در مشی و طریقه زندگیشان مشخص میشود. عملهای زیبایی روی صورت،  کسی را زیبا نمی کند. عمل زیبایی روی صورت، مثل راه رفتن روی صورت است. زنان فقط با شرم و حیا زیبا میشوند و مردان هم با کار و تلاش و کوشش و امانتداری زیبا میشوند. هیچ راه حل دیگری برای زیبایی نیست؛ بقیه اش قدم گذاشتن در وادی زشتی است.

انسان از طریق تلاش و مشی در راه درست، به راه اصلی و صراط مستقیم هدایت میشود. اصلا هدف اصلی زندگی، هدایت به راه اصلی (صراط مستقیم) است. حتی تلاش برای درمان بیماری از طریقی که خدا فرموده است، نوعی تلاش و کوشش برای برگشت به راه اصلی است. این که کسی به زندگی برگردد یا نه، هدف فرعی است و بلکه هدف اصلی از بکار بردن روشهای خدای رحمان، برگشت ایمان اوست. کسی که با روشهای میانبر و جادویی میخواهد درمان کند، یعنی به روشها و کلمات نظام رحمانی ایمان ندارد.

زنان برای درمان بیماریهای روانی و جسمی، ابتدا باید به جاده اصلی برگردند. جاده اصلی زنان شرم و آزرم و حیاء است. مردان هم باید برای درمان بیماریها، به جاده اصلی برگردند. جاده اصلی مردان، کار و تلاش و کوشش و امانتداری است. همانطور که در آیه مربوط به ایوب بیان شد، خدا برای شفای درمان بیماریهای مختلف، به سرد کردن بدن از طریق پا توصیه فرمود. این همان برگشتن به جاده اصلی و پایه (پا) است. اما شیطان بوسیله مدیتیشن و بازکردن چاکراها، نمی گذارد مردم به جاده اصلی برگردند و سعی در سرد کردن سر و مغز انسان دارد (یعنی برعکس روش خدای رحمان). سرد شدن مغز، به معنای اختلال در پیام رسانی به اعضاء بدن است. در روش خدا، که از طریق پا صورت می گیرد، به سایر اعضاء بدن آسیب نمیرسد. اما در روشهای اختراعی انسانها (مثل خیلی از عملهای زیبایی و شیمی درمانی ها و قرصها)، به اعضاء دیگر بدن آسیب میرسد.

اگر تعدادی گوسفند کنار هم باشند، سیستم گوسفندی درست میکنند. مثلا اگر یکی به یک سمت برود، بقیه هم به آن سمت خواهند رفت و گوسفندان ارتعاشات و حرکات منظمی بوجود میاورند. این نظریه مشهوری است که گله گوسفندان همگی با هم به سمت و سوی اطراف خود حرکت می کنند که تقریبا بعضی جوامع هم از همین امر تبعیت کرده و به محض اینکه یکی از گوسفندان به سمتی حرکت کند بقیه نیز به آن سمت حرکت می کنند اما گورخرها اینطوری نیستند و هر کدام به یک طرف میروند و ارتعاشات و حرکات نامنظمی بوجود میاورند. بنابراین کنترل گله ای گوسفندان خیلی راحت تر است ولی کنترل گله ای گورخرها خیلی سخت و تقریبا غیرممکن است. انسان ها هیچوقت نتوانستند گورخرها را رام و اهلی کنند. گورخر حتی از صدای شیر هم فرار میکند و به محض شنیدن صدای شیر، نامنظم به هر سو می دوند و همدیگر را زیر می گیرند. گورخر هم خانواده خر است. خرها اهلی شدند ولی گورخرها هیچوقت اهلی نشدند. اگرچه خرها اهلی شدند، ولی هیچوقت صدای نکره و ناموزون آنان، اهلی نشد.

در قرآن، فرار از یادآوری های رحمانی را به فرار گورخران از شکارچی تشبیه میکند.

 

فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ ﴿۴۹﴾ چرا آنها از تذکر روى گردانند (۴۹)

کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ ﴿۵۰﴾ گویى گورخرانى رمیده‏ اند (۵۰)

فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ ﴿۵۱﴾ که از مقابل شیرى فرار کرده‏ اند (۵۱)

بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتَى صُحُفًا مُنَشَّرَةً ﴿۵۲﴾ بلکه هر کدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه‏ اى از سوى خدا براى او فرستاده شود (۵۲)

 

در مبحث سرطان، درمانهای ساخت بشر، مثل گله گورخرهاست که به سلولهای سالم هم حمله میکنند و حتی به خود هم رحم نمی کنند. خدای مهربان، صدای خانواده خران را به ارتعاشاتی نامنظم و ناوقت تشبیه میکند که نظم و ساختار را به هم میزند (إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ).

 

وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ﴿۱۹﴾و در راه‏ رفتن خود میانه‏ رو باش و صدایت را آهسته ‏ساز که بدترین آوازها بانگ خران است (۱۹)

 

خیلی جالب است که این آیه می فرماید ای انسان در خط و مشی خود، میانه رو باش و ارتعاشات خود را آهسته و آرام ساز و مثل صدای خران و یا گورخرها با خودت رفتار نکن. ایجاد هر گونه ارتعاش زشت و نامنظمی در این دنیا، تاثیر خودش را روی سلامتی ما می گذارد. حتی لایک یک پست نامناسب در اینترنت، به نوعی ایجاد ارتعاش و صدای گوشخراش است. در نهایت در کیفیت خط و مشی زندگی ما موثر است و روی سلامتی ما تاثیر گزار است.

انسانها همیشه از خود می پرسند که چطوری به روشهای خدای رحمان اطمینان قلبی پیدا کنند. انسان فقط از طریق تلاش برای نور، به نور می رسد. انسان از طریق بکار بردن روشهای رحمانی، به واقعیت نظام رحمانی میرسد. کردار نیک، عمل به روشهای خدای رحمان است. افراد باید در درمان بیماریها هم به روشهای خدا اعتماد و توکل کنند.

 

إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُمْ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵۶

در حقیقت من بر خدا پروردگار خودم و پروردگار شما توکل کردم هیچ جنبنده‏ اى نیست مگر اینکه او مهار هستى‏ اش را در دست دارد به راستى پروردگار من بر راه راست است (۵۶)

 

انسان به توکل نخواهد رسید، مگر آن که عملا یکبار به خدا توکل کرده باشد. درک توکل، فقط با عمل و انجام توکل امکان پذیر است و فقط قول، مشکلی را حل نمی کند. ما معنی توکل به خدا را درک نمی کنیم، مادامی که به خدا توکل نکرده باشیم. کسانی که به نظام رحمانی ایمان دارند ولی وقت بیمار شدن، عملا به روشهای جادویی و میانبر پناه می برند، عملا از طرف نظام رحمانی مورد غضب قرار می گیرند و دَک میشوند. بیشتر شرمندگیهای روز قیامت به این خاطر است. بکاربردن راه های جادویی یک نوع عدم شکرگزاری و کفر است.

ما باید مدتی از عمر خود را در نظام رحمانی و صراط مستقیم طی کنیم و مشی خود را بر آن قرار دهیم و در راه و صراط مستقیم راه برویم تا مورد بخشش و مغفرت او قرار گیریم. جنین چهار ماهه در شکم مادر، آمادگی به دنیا آمدن ندارد و باید بزرگتر شود تا بتواند به این جهان ورود پیدا کند. به همین طریق ، انسان هم برای به بهشت رفتن باید آمادگی پیدا کند. انسانها در فرصتی که خدا به آنها میدهد، یا آمادگی به بهشت رفتن پیدا میکنند و یا اینکه مقصد بعدیشان جهنم خواهد بود.

جادوی شیاطین (قسمت صد و سه) درمان بیماری (بخش دوم)


pdf                                                         

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و سه)

درمان بیماری (بخش دوم)

 

در قسمت قبلی ، آیات مربوط به شفای ایوب مطرح شد و مورد بررسی قرار گرفت. نکات مهمی دیگری در مورد درمان بیماری است که در این قسمت مطرح میشود. در این چند آیه دنیایی از نکات نهفته است. خدای بزرگ با این چند آیه، کل علوم درمانی بشر را به چالش کشیده است. انسان بعد از پیشرفتهای زیاد و طی سالیان آینده شاید به بطن این آیات پی ببرد. عده ای در روش طبابت خویش به طب سنتی گرایش دارند و به گرمیجات خیلی اهمیت میدهند و همچنین برای هر دردی، گاها بی دلیل یک خوردنی تجویز میکند. آنها برای هر دردی، یک خوردنی مخصوص دارند! و فکر میکنند که درمان مثل یک خوراک است که باید وارد معده شود. اما عده ای دیگر، به داروهای شیمیایی خیلی اهمیت میدهند و به قدرت و توان و سرعت نفوذ داروهای شیمیایی تکیه میکنند. اما خدا در قرآن روشی را برای درمان بیماری ها انتخاب کرده است که با هر دوی این روشها خیلی تفاوت دارد. قرآن در درمان ایوب، روش درمانیی را ارائه میکند که مربوط به عالم بالاتر است و از طرف خداست. خدایی که ما را آفریده است، بهتر از هر کسی می تواند ما را راهنمایی کند. خدا بدن ما را آفریده است و بنابراین طرز کارکرد و درمان آن هم نزد خودش است و کلمات او بسیار رهگشاست.

قرآن کتاب پزشکی نیست، بلکه کتاب زندگی است و هر آنچه که به زندگی ما مربوط باشد، طوری ساده و مختصر بیان میکند که همه آن را بفهمند. قرآن کتاب لغات نیست ولی با تعدادی کلمه عربی محدود، دنیایی از معانی برای ما باز کرده است. اگر یک کتاب عربی غیر از قرآن مطالعه کنید؛ احساس خواهید کرد که دامنه لغاتش بسیار بیشتر است. اما قرآن از لغات محدودی بهره برده است و با این لغات محدود، دنیایی از اطلاعات برای ما گذاشته است. شما برای مثال، یک متن عربی دینی در یکی از سایتهای به زبان عربی مطالعه کنید، جملات قرآنی داخل متن عربی جلب توجه میکند و خیلی راحت متوجه وجود کلمات قرآن در آن میشوید؛ انگار زبان قرآن از زبان عربی متفاوت است. در قرآن تمام لغات عربی استفاده نشده است و از درصد کمی از آن بهره برده است. با همین لغات محدود، دنیایی از اطلاعات در اختیار ما قرار گرفته است. وقتی از زبان چینی بحث میشود، به دو نوع تقسیم میشود. یکی چینی (Chinese) و دیگری چینی ساده شده (Simplified Chinese). زبان چینی ساده شده برای کسانی که چینی بلد نیستند، طراحی شده است و یادگیری آن خیلی راحت تر است. میتوان زبان قرآن را هم Simplified Arabic  نامید. خدا خودش هم در قرآن، زبان قرآن را عربی ساده شده و یا عَرَبِیٌّ مُبِینٌ  نامیده است.

 

وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ﴿۴۰و قطعا قرآن را براى پندآموزى آسان کردیم پس آیا پندگیرنده‏ اى هست (۴۰)

 

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ ﴿۱۰۳

و نیک مى‏ دانیم که آنان مى‏ گویند جز این نیست که بشرى به او مى ‏آموزد [نه چنین نیست زیرا] زبان کسى که [این] نسبت را به او مى‏ دهند غیر عربى است و این [قرآن] به زبان عربى روشن است (۱۰۳)

 

خدا از لغات ساده ای برای درمان روحی روانی و جسمی ایمانداران استفاده میکند. اما مراکز درمانی و پزشکان برای مهم نشان دادن نسخ خود، آن را با خط خوانا برای عموم نمی نویسند و جوری می نویسند که افراد خاصی فقط میتوانند آن را بخوانند. اما سرّی و راز آلود نشان دادن یک متن، تاثیری در درمان ندارد. خدا کلمات را ساده و مبین و واضح بیان میدارد و درمان در همان کلمات ساده است. اگر (اگر) هدف از نوشتن یک نسخه، راز آلود نشان دادن آن باشد، این خودش یک نوع جادو و دعانویسی به سبک جدید است.  اما اگر هدف این نیست و فقط یک رسم الخط است، این یک مبحث دیگری است.

هیچ پزشکی، در حین دارو نوشتن برای شما، دلیل علمی آن را برای شما توضیح نمیدهد. اما خدا در قرآن، روشی را بیان میکند که جواب داده است و در مورد ایوب اجرا شده است و هیچ تخمین و اشتباه و باید و شایدی در آن نیست. دو آیه ای که در مورد درمان ایوب هست، دوباره ذکر میشود.

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲

[به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

ترجمه فوق از یک سایت ترجمه قرآنی گرفته ام که دقیق نیست. مترجمین، از آنجا که معنی و بطن آیه را درک نکرده اند و به داستانهای کلیشه ای در این مورد بسنده کرده اند، ترجمه درستی از این آیه ارائه نداده اند. برای فهم صحیح آیه، باید بدانیم که ایوب در زندگی خود، همیشه سرگل غذها و شهدها و رویالها و بهترینها و تاپ ترین ها را می خورده است و این نوع غذاها معمولا طبع گرم دارند و خیلی مقوی هستند. بنا بر این روش تغذیه و زندگی،  سیستم ایمنی بدن ایوب کم کار شد و به گرمیجات وابسته شد و بعد از مدتی، کارائی خود را از دست داد.

در واقعیت هر گاه انسان خود را به شرایطی مانند تغذیه بسیار گرم و یا سطح بالا و یا مکان گرم و نرم و راحت عادت بدهد و به عبارتی به آن محیط معتاد شود، بدن دیگر بر خود متکی نیست و به صورت هوشمند می داند که از محیط، مواد مقوی برای تغذیه فراهم می شود و دوپینگی می شود. در آن صورت دیگر خودش ضعیفتر می شود زیرا برای شرایط بحرانی تمرینی ندارد و برای همین در صورت حذف شرایط و محیط به سرعت مستعد بیماری و مریضی می شود.

داستانی قدیمی وجود دارد که روزی پادشاهی دو نفر را به زندان می اندازد. یکی از آنها فردی مرفه بوده و شرایط زندگی سطح بالایی داشته و آن یکی دیگر فردی فقیر و مسکین بوده که از غذاهای مقوی بی بهره بوده است. بعد از سه روز وقتی درِ زندان را باز می کنند و به آنها مراجعت می کنند می بینند فرد مرفه فوت شده ولی فرد مسکین زنده مانده است. خیلی عجیب است هر دو در شرایط یکسانی بودند ولی چرا فرد مرفه فوت شد؟ مگر فرد مرفه؛ غذاهای مقوی تر و غنی تر نخورده بود؟ پاسخ را الان می توانیم دریابیم. دلیل این مورد، همان شرایط مرفه و تغذیه مقوی بوده که بدن فرد را از قوی بودن بی نیاز کرده و موجب شده تضعیف شود.

خدای مهربان جهت درمان، اولین دستور برای بهبود بیماری ایوب را از پا شروع میکند. طبق قرآن، درمان ایوب به سه جنبه کلی تقسیم میشود.

 

·      اعتراف به گناه و زندگی اشتباه قبلی (آیه 41 سوره صاد)

·      شروع درمان (آیه 42 سوره صاد)

·      اقدام در طول و بعد از درمان و ریکاوری (آیه 44 سوره صاد)

 

وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿۴۱و بنده ما ایوب را به یاد آور آنگاه که پروردگارش را ندا داد که شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد (۴۱)

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲[به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴[و به او گفتیم] یک بسته ترکه به دستت برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

اولین آیه میفرماید که :

 

1-           روی پای خود بایست = فعالیت را از پا شروع کنید = تحرک با پا

2-           با پا به زمین بکوب، یعنی بر سیستم ایمنی بدن خود تکیه کنید بدون هیچگونه داروی شیمیایی

3-           خدا میخواهد بفرماید که درمان از پا به بالاتنه است؛ از پایین به بالا ؛ از درون به بیرون؛ از روش ساده به روش پیچیده؛ از پیاده به سواره

4-           از پا به عنوان قلب دوم یاد میشود؛ اگر پا سرد باشد و بقیه بدن گرم باشد؛ قلب مجبور است که پمپاژ بیشتری بکند و به قلب فشار میاید.

5-           اگر پا را سرد کنید؛ این سردی به کل بدن ساری و جاری میشود؛ و اگر پا را گرم کنید؛ این گرما به کل بدن ساری و جاری میشود. بنابراین میتوان برای درمان یک بیماری که منشاء درونی دارد؛ از پا به عنوان مرکز کنترل استفاده کرد. (البته لازم به ذکر است که در علم فیزیک و به صورت علمی گرما منتقل می شود نه سرما و وقتی جایی سرد می شود در اصل گرما از آن محل به جاهای دیگر منتقل می شود)

6-           اکنون دست یک وسیله است ولی پا وسیله نیست. شما با دستتان میتوانید یک چیزی را بگیری ولی با پا نمیشود. هر چند که زمانهای خیلی قدیمی تر که هنوز کفشهای تنگ به سبک امروزی بوجود نیامده بود، بین انگشتان پای انسانها فاصله بیشتری بوده است و انسانها کارهای بیشتری با انگشتان پا انجام میداده اند و حتی از درختان براحتی بالا می رفته اند.

7-           در وضو، دو عضو پا و سر را با آب بوسیله دست مسح می کنیم و این عمل خودش هر سه قسمت (پا و سر و دست) را همدما میکند. در قدیم، در حین وضو؛ کلاه و جوراب را با هم بیرون می آوردند و این دو قسمت را مسح میکردند تا این دو قسمت هم دما شوند. در غسل ، کل اعضای بدن، هم دما میشوند. همچنین در سجده، پا و سر و دست با زمین تماس پیدا میکنند و بارهای الکتریکی اضافی بدن خالی میشوند.

8-           خدا در آیه می فرماید که از طریق پا، سردی را به بدن خویش منتقل کنید تا سیستم ایمنی بدن به کار افتد. ؛ ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ 

9-           در ادامه می فرماید که از همان نوع آب که با پا حس کردی، هم بنوشید تا که درون و بیرون بدن هر دو هم دما شوند. البته منظور این نیست که از همان آب که پا در آن میزنی، بنوش؛ زیرا این اصلا بهداشتی نیست؛ بلکه منظورش این است که آبی بنوش که همدمای پا باشد. یعنی اگر پایت را در آب ایکس درجه می اندازی، آب ایکس درجه بنوش. اینکه بعضی افراد آب یخ مینوشند، اشتباه بزرگی است.

10-   در بیماران دیابتی، کاهش گردش خون و آسیب عصبی باعث میشود که زخمهای پا خوب نشوند و کوچکترین خراشی در پا، به یک زخم کاری تبدیل شود. بدون وجود گلبولهای سفید، هر زخمی براحتی بر بدن مسلط میشود و به سرعت گسترش می یابد. کاهش سرعت جریان خون در بیماران دیابتی، باعث عدم بهبودی این زخمها میشود. مخصوصا اینکه پا دورترین نقطه است و خون کمتری به آن میرسد. بنابراین معمولا دیابت در پا خود را به نمایش می گذارد. همچنین در دیابت، به اعصاب آسیب می رسد و بنابراین افراد از زخمهای پا، درد احساس نمی کنند.

11-   اگر پا را گرم کنید، اندک اندک، کل بدن گرم میشود؛ و اگر پا را سرد کنید، کل بدن سرد میشود. اما شما اگر سرتان را گرم کنید، گرما به سایر اعضاء نمیرسد و بلکه سرتان درد میگیرد. خدا میخواهد که سرما از طریق پا به سایر اعضاء بدن (یا به عبارتی گرما از طریق پا خارج شود). زیرا مصرف بعضی سردی ها بطور مستقیم و ورود آن به دستگاه گوارش؛ به اعضاء داخلی بدن آسیب میرساند. مثلا شما بعد از غذای چرب؛ آب سرد بخورید، به کبد خود آسیب میرسانید. در تابستان، آب طبیعی لوله کشی یا چشمه بخور و از آب یخچال که سرد است، استفاده نباید کرد. در زمستان هم از آب طبیعی بخورید (هر چند که سرد است). کمک گرفتن از سردی مصنوعی هم اشتباه است. همان سرما و گرمای آب طبیعت و خوراکیهای طبیعی کافی است.

12-   پای بدن انسان مثل چاه ارت ساختمان عمل میکند و در صورت تماس با زمین، میتواند دمای بدن ما را با زمین یکسان کند. اینکه خدا به ایوب دستور میدهد که پا را به زمین بکوب؛ یعنی پا را با خاک زمین تماس بده تا هم دمای زمین شود و دمای بدنت همسان خاک زمین شود و این خودش همسان سازی با محیط طبیعت است. مخصوصا این که خدا در آیه از کلمه هَذَا  استفاده می فرماید (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا) یعنی پایت را به زمینی که جلوت است و در دسترست است، وصل کن. آدمی برای تعادل بدن خود، باید خود را در معرض سرما و گرمای محیط خود قرار دهد تا جریان طبیعی در بدنش جریان یابد. خدا به این طریق نمی خواهد که انسان، خودش را از زمین جدا کند و از انسان میخواهد که بلند پرواز نباشد و واقع نگر باشد و خیالاتی نباشد و خاکی باشد.

13-   تعدادی از کسانی که بدنسازی میکنند، زیاد روی پای خود کار نمی کنند و بیشتر روی بالاتنه و بازوها کار میکنند و این خودش عدم تعادل بین بالاتنه و پایین تنه را سبب میشود و باعث کمر درد و سایر ناراحتی ها میشود. اگر ورزشی انجام میشود، حتما متعادل باشد و  پا در آن باشد.

14-   متاسفانه یوگا به عنوان یک ورزش خودش را جا داده است. در حالی که اصلا ورزش نیست و حیف است که اسم ورزش روی آن بگذاریم. حرکات یوگا ، کلا بدن را کند میکند و این مخالف ارْکُضْ بِرِجْلِکَ است.

15-   بعضی مواقع ، بعضی اعضاء بدن، خود را پس میدهند و از کار می افتند. پس دادن اعضاء یعنی سیستم عصبی و خونرسانی، توان نگهداشت این اعضاء را ندارد. روشی که خدا به ایوب فرمود، بالابردن توان بدن است تا این اتفاقات نیفتد.

16-   یک نوع بیماری وجود دارد که افراد حس میکنند که یکی از اعضاء بدن آنان اضافی است. به آن اختلال هویت تمامیت بدن  می گویند (به انگلیسی: Body integrity identity disorder) و به صورت مخفف BIID، یک اختلال روانشناختی و عصبی است که مبتلایان به آن احساس می‌کنند که یک عضو بدنشان در واقع متعلق به بدن آن‌ها نیست و یا اینکه حس میکنند که آنها شایسته عضوی بهتر از این هستند. علت این اختلال ناتوانی عصبی مغز در ترسیم و درک فرم کامل بدن و گنجاندن عضو در زمره اعضاء بدن است.

17-   خود زشت انگاری هم مثل این نوع اختلال است که افراد را وادار به اعمال جراحی زیبایی میکند. زیرا افراد فکر میکنند که آنها شایستگی اعضایی زیباتر و بهتر هستند و یا احساس میکنند عضوی از بدن آنان ناکامل است. تمام اعضای بدن ما لازم هستند و اضافی نیستند. خدا خالق نوساز صورتگر (الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ) است. کسی که صفات خدا را رد کند، مثل این است که خدا را رد کرده باشد.

گاهی مغناطیس شیاطین و اجنه از طریق باز شدن چاکرا های بدن با عضو مرتبط با آن چاکرا تماس پیدا می کند و عضو مورد نظر به مغناطیسی متفاوت آلوده شده و انگار که موجودی بیگانه وارد بدن شده و بدن ما به اشتباه، آن عضو را به عنوان موجودی بیگانه شناسایی می کند و آن را مزاحم می پندارد و سعی در پس زدن آن عضو و خارج کردن آن عضو می کند. گاهی پزشکان مجبور به بیرون آوردن آن عضو از بدن بیمار می شوند. مثلا فردی که زیاد مضطرب است و ترس زیادی را تجربه می کند، دلیلش باز شدن چاکرای دوم می باشد که در نهایت عضو کلیه را مورد هدف قرار می دهد و بدن او کلیه را به عنوان موجودی بیگانه شناسایی می نماید و به پس دادن آن منجر می شود. یا کسی که زیاد نگران است چاکرای سوم باز شده و شیاطین و اجنه از این چاکرا، اعضا مربوطه را لمس می کنند و موجب زخم معده شده و پزشکان مجبورند بخشی از معده را ببرند و از بدن خارج کنند. در قسمتهای قبلی، خطرات باز کردن چاکراها و مدیتیشن و یوگا تبیین شده است. افراط در فیلم نگاه کردن، آهنگ گوش دادن، خرید، ولگردی و وبگردی های بی هدف، همگی نوع چاکرا باز کردن بحساب میایند.

 

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿۲۴

اوست‏ خداى خالق نوساز صورتگر [که] بهترین نامها [و صفات] از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین است [جمله] تسبیح او مى‏ گویند و او عزیز حکیم است (۲۴)

 

 

18-   اگر افراد بدن خود را همسان و هم دمای زمین قرار ندهند و این روش تداوم یابد، ممکن است که افراد دچار چنین اختلالاتی شوند. روی زمین طوری باید رفتار کنیم، که هیچوقت یادمان نرود جزو این خاک بوده ایم و به آن بر خواهیم گشت.

 

وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳

و بندگان خداى رحمان کسانى‏ اند که روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‏ دهند (۶۳)

 

وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِیَامًا ﴿۶۴

و آنانند که در حال سجده یا ایستاده شب را به روز مى ‏آورند (۶۴)

 

بندگان خدای رحمان روی زمین به نرمی گام بر می دارند و دل به غیر خدا نمی بندند. انسان نباید زیاد نسبت به گرمیجات دل ببندد. حالا این گرمیجات، ممکن است غذاهای مقوی و با طبع گرم باشد؛ و یا ممکن است پول باشد، اسلحه باشد، مقام و شهرت باشد، یک فلسفه کاذب ، یک وعده فریبنده، خیالات، یک معنی کاذب و فریبنده، امکانات شهری و رفاهی و غیره باشد.

19-   طعام مسکین ساده تر و بی مزه تر است؛ طعام مسکین سَرگُل نیست، رویال و شهد نیست. عدم تمایل به غذای مسکین، سرنوشت خوبی نخواهد داشت. نه در این دنیا و نه در آن دنیا. عدم تمایل به غذای مسکین، در این دنیا، طبع و تعادل بدنی آدمی را به هم می ریزد. مصرف غذاهای مقوی، همیشه به سود نیست و در اصل کلیت بدن را ضعیف تر میکند. به این طریق، خیالات و توهمات و اشعار، هماهنگی و تعادل بین اعضاء بدن را از بین می برد.

 

وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ ﴿۳و به خوراک‏ بینوا ترغیب نمى ‏کند (۳)

 

انسان باید اعضای بدن خود را محافظت کند. حفاظت از اعضای بدن، دقیقا باید مطابق با آن فرامینی باشد که خدا در قرآن بیان فرموده است. خدا می فرماید که مومنان کسانی هستند که  پاکدامنی خود را حفظ میکنند. مردان باید مردانگی خود را حفظ کنند و پاک نگهدارند و زنان هم باید زنانگی خود را حفظ کنند و پاکدامن بمانند.

 

وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ﴿۵و کسانى که پاکدامنند (۵)

 

تجربه ثابت کرده است که غم و اندوه، روی کارکرد معده تاثیرگزار است و استرس و ترس روی کلیه و غم روی ریه تاثیرگزار است. بنابراین هر حالت روانی و ذهنی بر کارکرد اعضاء بدن موثر است

 

روش درمان ایوب، برای تمام بیماریها بکار میرود. در بعضی مواقع که افراد صبر و توانایی ایوب را ندارند، مجبورند که از امکانات و وسائل بهره برند. مثلا در مورد دیابتهای حاد، باید از وسائل هم بهره برد. آیه بعدی از این موضوع صحبت میکند. در آیه اولی از پا حرف زد (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ) ولی در این آیه از دست صحبت میکند (وَخُذْ بِیَدِکَ). پا نشانه متکی بودن بر خود است ولی دست نشان از امکانات دارد. در مورد خود ایوب، خدا به او می فرماید که از پا برای درمان استفاده ببر ولی در مورد خانواده او ، می گوید که از دست و امکانات هم بهره ببر. زیرا خانواده ایوب، مثل ایوب، توانایی و صبر نداشتند.

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴

[و به او گفتیم] یک بسته غذایی سالم انتخاب کن و آن را قاطعانه اجرا کن و دو دل نباش ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

وقتی خدا می فرماید وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ  یعنی با توجه به اندازه توانایی و امکانات خودت، درمان کن. وقتی در قرآن از یَدِ (دست) صحبت میشود، به معنای توانایی و امکانات است. بنابراین خدا در درمان بیماریها، ما را به تکلیف غیر قابل دسترس و غیرقابل اجرا مکلف نمی کند و همان روش که توانایی مالی آن را داریم، را برای انسان درمان قرار میدهد. شفا فقط نزد خداست و اوست آنگاه که مریض شویم، ما را شفا میدهد. خدا بر همه چیز قادر تواناست و همان توانایی های فرد را مد نظر قرار میدهد و بیمار را شفا میدهد.

در آیه اولی، خدای مهربان و حکیم و خیرخواه، ایوب را به استقامت و ایستادگی روی پای خود توصیه میکند و او را توصیه میکند که برای نجات یافتن از مریضی، از توانایی های بدنی خودش استفاده کند. کلمه بِرِجْلِکَ در آیه دلالت بر این موضوع دارد. اما در آیه بعدی، می فرماید وَخُذْ بِیَدِکَ و کلمه دست را هم مطرح میکند. دست به معنای امکانات و توانایی های دیگر است. یعنی برای نجات از بیماری، ابتدا باید سیستم ایمنی بدن خود را بکار اندازید و به آن متکی باشید و بعد میتوانید از امکاناتی که میتوانید تهیه کنید، هم بهره برید.

 

مرحله اول

ß

مرحله دوم

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ

 

وَخُذْ بِیَدِکَ

قبل از درمان

 

بعد از ریکاوری اولیه

حرکت با پا

 

از دست کمک بگیر

روی پای خود بایست

 

از امکانات موجود خود هم استفاده کن

از سیستم ایمنی بدن خود استفاده کنید

 

از دستگاههای کمکی هم بهره ببر

درمان باید توسط بدن خود بیمار شروع شود و پیش نیاز این شروع ، اعتراف به روش اشتباهی است که این بیماری را بوجود آورده است و این باید توسط خود بیمار شناسایی شود.

 

بسته غذایی سالم انتخاب شود و قاطعانه اجرا شود. این مرحله معمولا باید در مورد کل خانواده اجرا شود.

ایوب خودش این روش را بکار برد و به بدن خویش متکی شد و به این طریق سیستم ایمنی بدن خود را فعال کرد

 

اما برای خانواده اش از امکانات هم بهره برد و بسته غذایی سالم را برای بعد از ریکاوری انتخاب کرد.

 

این روش درمان، برای زندگی کردن هم مناسب است. ازواجی که ازدواج میکنند، اگر زندگی را بر روی پای خود بسازند، بسیار لذت بخش تر است و زندگی آنان بسیار محکمتر و بادوام تر است. اگر از همان اول، ازواج همه چیز و همه امکانات داشته باشند، یعنی مرحله ساده و پایه (پا) را پاس نکرده اند و مستقیما به مرحله امکانات (دست) پرش کرده اند. در این حالت، قطعا افراد برداشت غلطی از کلیات زندگی خواهند داشت و به همین خاطر است که در جامعه ما، درصد جدایی ها و طلاق زیاد شده است. پدران و مادران قدیمی، زندگی  ها را با یک قالی و امکانات ساده شروع کردند و پنجاه شصت سال با هم زندگی کردند و به همدیگر وفادار ماندند. اگر کسی مدعی است که زمانه عوض شده است و در نتیجه از همان اول زندگی همه چیز و همه امکانات باید داشته باشد؛ خوب سوال مهمی پیش میاید: در ادامه چکار میخواهد بکند و چطوری سیستم ایمنی زندگیش را بکار می اندازد؟ چه برنامه ای برای آینده دارد و فرآیند کلی زندگیش چه جوری است؟ آیا محیط زندگی ای که او در آن زندگی میکند، اصلا توانایی دادن چنین فرآیند و چنین تنوعی به او را دارد؟ وقتی خدا به ایوب می فرماید که برای درمان بیماری و ناخوشی خود از پایت استفاده کن و با پایت روی زمین بزن؛ یعنی به اندازه امکانات و استعداد جایی که روی آن پا گذاشته ای، انتظار داشته باش و براساس آن زندگی بساز. کسی که در همان اول زندگی همه چیز داشته باشد، چطوری میخواهد صفت صبر را در خود بسازد؟ صبر یک فرآیند چند بُعدی و وابسته به زمان است که باید در طول زندگی بدست آید و به مرور زمان کسب شود.

 

پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک، گفتار صبر

 

کسانی که از همان اول، همه چیز را دارند، نمیتوانند صفات صبر و سایر صفات بندگی را برای خود بسازند و این فرصت مهم را از دست میدهند. این دنیا برای برگشت به طرف خدا، پر از فرصت است. فرآیند زندگی و حتی بیماری، ما را به سمت خدا سوق میدهد و طی فرآیندی، ما باید به آغوش نظام رحمانی بر گردیم و ایمان خود را محکم کنیم.

نمونه این روش، ایوب است که در این راه دو صفت خوب برای خود کسب کرد. همین دو صفت خوب، بهشت را برای او تضمین کرد. یکی اوّاب و دیگری صابر. ایوب اوّاب شد زیرا در بیماری متوجه اشتباهات خود شد و به سوی نظام رحمانی برگشت و دیگری صابر بود زیرا به حرفهای خدا اعتماد کرد و آن را با حوصله اجرا کرد و به این طریق در نظام رحمانی، دو صفت خوب برای خود کسب کرد  و مثل لباس این دو صفت را پوشید. همین لباس او را از آتش جهنم حفظ میکند. وقتی فردی دو صفت خوب بندگی برای خود کسب کند، یعنی یکتاپرستی خود را محکم کرده است و  مورد رحمت و مغفرت خدا قرار خواهد گرفت. برای بنده خوب شدن، یک صفت خوب کافی نیست؛ بلکه باید بیش از یکی باشد. توجه شود که صفات بندگی با صفات خدایی فرق دارد. خدا بندگان را به صفت بندگی دعوت میکند و نه صفات خدایی.

پیامبر ابراهیم هم در قرآن با سه صفت بندگی توصیف شده است. اینها دستاوردهای بندگان خوب خداست. هر بنده دیگری هم باید برای نجات از آتش جهنم، حتما بیش از یک صفت خوب در این دنیا برای خود کسب کند و این صفات خوب برای او یک پوشش و لباس خواهند بود.

 

إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ ﴿۷۵زیرا ابراهیم بردبار و نرم دل و بازگشت‏ کننده [به سوى خدا] بود (۷۵)

 

وَمَا کَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ ﴿۱۱۴

و طلب آمرزش ابراهیم براى پدرش جز براى وعده‏ اى که به او داده بود نبود و[لى] هنگامى که براى او روشن شد که وى دشمن خداست از او بیزارى جست راستى ابراهیم دلسوزى بردبار بود (۱۱۴)

 

ابراهیم دلش برای بت پرستان میسوخت، زیرا او خوب میدانست که چه سرنوشت فاجعه باری در انتظار آنان است. او رشد یافته بود و عاقبتها را تشخیص میداد و به این طریق صفت أَوَّاهٌ برای خود کسب کرد. او در این راه بردبار بود و به این طریق صفت حَلِیمٌ  هم برای خود کسب کرد. همیشه و همه حال به سوی خدا بر میگشت و به این طریق صفت مُنِیبٌ  هم برای خود کسب کرد.

بیماری و مشکلات زندگی و فرآیند حل آن، بهترین فرصت است که آدمی، صفت صابر بودن و حلیم بودن را در خود تقویت کند و حداقل یکی از صفات بندگی را در خود تقویت کند و در این راه صفت توبه کار، منیب، اوّاب را هم بدست آورد و جای خود را در نظام رحمانی محکم کند. کسانی که جای خود را در این نظام رحمانی محکم کنند، بعد از مرگ به همان نظام در بهشت داخل میشوند.

 

مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ﴿۳۳آنکه در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه‏ کار [باز] آید (۳۳)

 

 ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذَلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ﴿۳۴به سلامت [و شادکامى] در آن درآیید [که] این روز جاودانگى است (۳۴)

جادوی شیاطین (قسمت صد و دو) درمان بیماری

pdf                                  

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و دو)

درمان بیماری

 

خدای مهربان تمام نکات کلی که برای زندگی هر انسانی لازم است را در قرآن آورده است؛ از جمله توصیه های لازم برای سلامتی جسم و حتی درمان جسم بیمار. خدای مهربان میفرماید که در قرآن، از هر گونه مثالی زده است. از هر گونه مثالی، یعنی حتی طریقه درمان بیماری را هم فرموده است.

 

وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ﴿۲۷و در این قرآن از هر گونه مثلى براى مردم آوردیم باشد که آنان پندگیرند (۲۷)

 

در ادامه خواهیم دید که قرآن در راهنمایی برای درمان بیماریها، از خود جسم انسان و توانایی های او بهره می برد. و چون مریض شوم، اوست که مرا شفا می دهد. این جمله بی چون و چرای قرآن است. دستورات خدا بی چون و چراست زیرا آنچه در آسمانهاست وتمام موجوداتی که در زمین می خزند و  حرکت می کنند آفریده اویند و مهمتر از همه اینکه آنها تکبر نمی ورزند و برا ی خدا سجده می کنند. تمام ویروسها و میکروبها و ریز موجودات دیگر تحت امر و فرمان خدایند. این موجودات مغرور و متکبر نیستند. آنان تحت نظام رحمانی فعالیت میکنند و مشکلی برای انسان ایجاد نمی کنند، فقط کافیست از دستورات خدای رحمان پیروی شود. انسان بدون این موجودات در زمین بسیار تنها خواهد بود.

خدای مهربان، داستان یک فرد بیمار به نام ایوب را در قرآن بیان فرموده است و نکات مهمی در این داستان ، بیان شده است؛ آنجایی که ایوب می‌گوید که پروردگارا شیطان مرا به رنج و عذاب دچار کرده است. در این چند آیه، راه حل کلی درمان هم بیان شده است. ایوب یکی از پیامبران بوده است و او به یک بیماری و یا یک نوع سندروم دچار شده بود که مربوط به سیستم ایمنی بدنش بود. البته اگر واقع نگر باشیم و بیشتر دقت کنیم، بیشتر بیماریها بخاطر سیستم ایمنی بدن ما، بر ما مسلط میشوند. بنابراین درمانی که خدا برای ایوب در قرآن بیان فرموده است، میتواند دستورالعمل کلی برای تمام بیماریهای دیگر هم باشد. در بیشتر بیماریها، یا سیستم ایمنی بدن ضعیف است و یا سیستم ایمنی بدن به خودش حمله میکند و مشکلاتی برای خود بوجود میاورد.

 

1.  اعتراف به منشاء بیماری :

 

قبل از هر گونه اقدامی، ایوب به روش غلط زندگی خود قبل از بیماری اعتراف کرد و دخالت شیطان در بیماری ای که دچارش شده بود را پذیرفت. او پروردگار را ندا داد و گفت که شیطان مرا به رنج و عذاب و سختی دچار کرده است. ایوب از تفکرات و استایل و روشهای قبلی برگشت و به اشتباه خویش پی برد. یعنی تشخیص دو بخش دارد یکی این که مشقت و سختی را تشخیص بدهیم و دوم اینکه این ناراحتی و سختی را از جانب شیطان بدانیم. بعضی مشکلات در زندگیها طبیعی است و خدا اینها را کَبَد می نامد.

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ ﴿۴براستى که انسان را در رنج آفریده‏ ایم (۴)

 

کَبَد موجب رشد انسان می شود. مانند مرگ یک نفر که به ما نزدیک است؛ که با مرگ وی اولین جمله ای که یک مومن بیان می دارد این است انا لله و انا الیه راجعون. یعنی با مرگ یک نفر که یک نوع کَبَد و رنج در سیستم رحمانی است ما به رشد بیشتری می رسیم ولی نُصْبٍ وَعَذَابٍ  (که ایوب به آن اعتراف کرد) موجب غی و عذاب بیشتر می شود. برای همین باید هر چه سریع تر توبه کرد و منشا این مشقت را به شیطان نسبت دهیم.

 

وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿۴۱

و بنده ما ایوب را به یاد آور آنگاه که پروردگارش را ندا داد که شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد (۴۱)

 

بنابراین بعضی مشکلات ، بخاطر بکارگیری ایدئولوژیها و روشهای شیطان است. ایوب خیلی مرد باهوشی بود و تفاوت این دو را تشخیص داد و فرق بین این دو را تشخیص داد. او صرفا بخاطر خوردن غذای فاسد، بیمار نشده بود؛ بلکه او بخاطر انتخاب یک استایل غلط برای زندگی بیمار شده بود. بین این دو نوع بیماری خیلی تفاوت است. یعنی با توجه به استفاده کردن کلمه ربّ در آیه مربوط به تشخیص (إِذْ نَادَى رَبَّهُ) ، ایوب متوجه شده بود که مکتب تربیتی که برای خود انتخاب کرده بود اشتباه بوده و با اعتراف خود به یگانه ربّ اصلی  و تنها مکتب تربیتی درست یعنی خدای خود بازگشت نمود. یکی از صفات ایوب، بازگردنده به طرف پروردگار بوده است (اوّاب). طبق گفته تورات، ایوب فردی دارا و ثروتمند بوده است و سبک خاصی از تغذیه را بکار برده است. او همراه خانواده اش، همیشه گل سر سبد غذاها را میخورده اند. طبق فرموده قرآن، ایوب به روش غلط خودش اعتراف میکند.

هر فرد بیمار، دلیل بیماری خود را باید بداند. اگر بیمار، روش غلط زندگی خود را بفهمد و علت ابتلا به بیماری خود را بفهمد و به آن اعتراف کند، در همان لحظه درمانش را شروع کرده است و خدا روش حلها را برای او سهل و آسان میکند و روش حلها را جلو پایش می گذارد. به همین خاطر بعد از اعتراف ایوب، خدا به ایوب می فرماید که ای ایوب ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا  یعنی با پایت به زمین بزن. این یعنی روش حل را جلو پایت گذاشته ایم، فقط کافیست شروع کنید. البته ایوب بعد از اعتراف به بیماریش، درمان را همان لحظه شروع کرد. مثلا کسی که کبدش مشکل پیدا میکند و اعتراف میکند که چربی و شیرینی زیاد مصرف کرده است؛ و از کرده خود پشیمان میشود، این اعتراف به آن معناست که او نیت دارد درمان شود و خدا هم راه حلها را جلو پایش می گذارد. همیشه هم گفته شده است که تشخیص بیماری، خود نیمه درمان است.

 

2.  درمان بیماری: روی پای خود بایست و به سیستم ایمنی بدن خود اعتماد کن

 

خدا برای درمان بیماری ایوب، به او توصیه فرمود که روی پای خود بایست یعنی بر توانایی هایی بدن هوشمند خودت که خدا خلق کرده تکیه کن و بوسیله خوردن غذاهای با طبع سرد، غسل کردن و تحریک لایه خارجی بدن بوسیله حمام با آب سرد، و خوردن غذاهای مایع؛ سیستم ایمنی بدن خود را فعال کن تا بهبود یابید.

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲

[به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

آیه فوق دنیایی از نکات را در خود دارد. از یک لحاظ دیگر بَارِدٌ  میتواند اشاره به آبهای زیر زمینی که سرد و قابل نوشیدن هستند باشد،که هم نوشیدن آن و هم تماس پوستی با آن خود نوعی درمان است؛ زیرا بسیاری از مواد معدنی از طریق پوست به بدن انسان می رسد. همچنین دوش آب سرد نیز به نوعی سیستم ایمنی بدن را تحریک و تقویت می نماید. مُغْتَسَلٌ معنای دیگری هم دارد که عبارت است از مکان و شرایط زندگی. یعنی گاهی زندگی در جای گرم و راحت و خوردن غذای با طبع گرم آنقدر ها هم مناسب نیست زیرا موجب می شود بدن به این غذاهای گرم و مقوی و مکان گرم و راحت معتاد شده و دیگر خودش به تلاش و تکاپو تکیه نکند و سیستم ایمنی بدن روز به روز ضعیف تر شود. دلیل این دستورات خدای حکیم با توجه به سبک قبلی زندگی ایوب خیلی واضح است. ایوب فرد ثروتمندی بوده است. او و خانواده اش از غذاها، همیشه خوشمزه ترین ها و شهدها و رویالها و بهترین میوه ها و برترین ها را میخورده اند و بیشتر این نوع غذاها، پر کالری و طبع گرم داشته اند. این نوع تغذیه، شاید در اوایل سیستم ایمنی بدن را تقویت کند، ولی به مرور، سیستم ایمنی بدن را تنبل میکند و بدن دفاع از خود را نادیده می گیرد و تعداد گلبولهای مدافع بدن کم میشود. خیلی از مردم ، در زمانه ما هم فقط غذاهای برگزیده  و با طبع گرم میخورند.

 

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲

[به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه ‏سارى است‏ سرد و آشامیدنى (۴۲)

 

آیه فوق می فرماید که برای درمان این نوع بیماری؛ به هیچ عامل خارجی تکیه نکنید و بلکه سیستم ایمنی بدن خود را تحریک کنید تا بدن ما خودش، خود را درمان کند. ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا  بر این نکته دلالت دارد. هر جا خدا ، از پا حرف میزند، یعنی متکی به خود باش و روی پای خود بایست. رِجْلِ در عربی به معنای پا و پیاده هم هست. یعنی روش درمان بدون استفاده از دستگاه، ماشین و سایر تجهیزات پزشکی.

متاسفانه بیشتر مراکز درمانی، با مراجعه بیمار، در نود و نه درصد موارد داروهای شیمیایی برای او تجویز میکنند و او را دست خالی به خانه نمی فرستند و  این اصل قرآنی را رعایت نمی کنند. تمام مراکز تحقیقاتی و درمانی باید نزد کلام خدا در قرآن شاگردی کنند و بدون مغرور شدن به فرمولهای شیمیایی، به حرف خدا اعتماد کنند. بالاخره روزی بشر به این نتیجه خواهد رسید که بیشتر داروهای موجود، یک مخدر و مسکن و جادوگری است و سیستم ایمنی بدن انسان را روز به روز ضعیف تر و وابسته تر میکند و به این طریق مافیای درمان و دارو در جامعه تشکیل میشود. خیلی از بیماران، نمیدانند که چطوری بیماریشان را درمان کنند و چشم امید به داروها و مسکنها دارند؛ غافل از آنکه خدا روش حلها را در قرآن بیان فرموده است.

این قسمت از آیه بر تحرک هم دلالت دارد. یعنی با پای خود حرکت کن و بدنت را فعال کن، تا خون در قسمتهای مختلف بدن جریان یابد و فعالتر شود. این هم در فعال سازی سیستم ایمنی بدن انسان موثر است. حتی غسل با آب سرد هم بخاطر شوک وارد کردن و فعال کردن سیستم ایمنی بدن مفید است. بعضی بیماریها مثل واریس پا، و سردرد (صداع)  با ریختن آب سرد روی آن، از آن جلوگیری میشود.

در زمان های قدیم آب گرم به آن صورت وجود نداشت و مردم با همان آب با دمای طبیعی رودخانه یا چشمه ها یا لوله کشی خود را می شستند و مواد معدنی مفیدی از طریق پوست نیز به بدن آنها وارد می شد. برای همین بدنشان قوی و مقاوم بار می آمد. از طرفی دوش آب سرد اراده فرد را تقویت می نماید. و به نوعی باعث می شود که فرد دوباره به حالت اولیه خود برگردد.

 

3.  درمان بیماری: غسل درونی و غسل بیرونی

 

در ادامه خدا می فرماید که مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ یعنی غذاهای با طبع سرد بخور و همچنین با آب سرد غسل کن و همچنین غذاهای آبکی بخور. این سه دستوری است که خدای مهربان به ایوب میدهد. زیرا بَارِدٌ به معنای سرد است و برای قسمت بیرونی بدن و درونی بدن هر دو صادق است. وقتی از اغتسال بیرونی بدن صحبت میشود، منظور حمام با آب سرد است و همچنین وقتی از اغتسال درونی بدن صحبت میشود؛ منظور میل غذاهای با طبع سرد است. در ابتدای آیه هم خدا می فرماید ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا  یعنی با پای خود اینها را انجام بده. یعنی بدون دخالت دستگاه تزریق و سرم و غیره انجام بده. روی پای خود بایست و به ابزار آلات و وسائل پزشکی و درمانی متکی نباش.

ما باید در زمستان در هوای سرد بیرون رویم و در تابستان در هوای گرم هم بیرون رویم، تا سیستم ایمنی و حفاظتی بدن ما خودکفا شود و همیشه آماده و فعال باشد. متاسفانه اکنون همیشه در فصل گرما، کولر روشن است ودر فصل سرما همیشه و در تمام مدت زمستان و پاییز بخاری روشن است و این مهمترین دلیل ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن انسانهاست. بهتر است که به سیستم رحمانی اعتماد کنیم و آن را عمیقا درک نماییم. خدا تغییر فصل میدهد ، زیرا این تغییرات برای بدن و سلامتی آن لازم است.  شرایط زندگی باید طوری باشد که انسان همیشه از بارهای اضافی پاک باشد. وضو و تیمم و نماز در  اغتسال بیرونی و درونی بسیار موثر هستند.

سیستم بدن انسان، بسیار پیچیده تر از آن است که انسان بتواند آن را کنترل کند. طول مویرگهای یک انسان بالغ تا 96000 کیلومتر میتواند طول داشته باشد. این دو برابر اندازه دور کره زمین است. بدن انسان دارای طراحی فوق العاده ای است. بنابراین کافی است که سیستم ایمنی بدن خود را بکار بیندازی تا خود بدن ما همه دفاعهای لازمه را صحیح انجام دهد.

متاسفانه، بعضی مردم فقط غذاهای با طبع گرم می خورند و سیستم ایمنی بدن خود را بی کار میکنند و این بیکاری معادل شروع ضعیف شدن آن است. مگر ممکن است که خدا این همه غذاها و سردی ها خلق کرده باشد و آن وقت به مردم توصیه کند که بیایید فقط غذاهای با طبع گرم بخورید! بشر در زیاده روی و افراط و تفریط استاد است و خیلی زود جوگیر میشود. یکی به بچه اش فقط غذاهای با طبع گرم میداد، بعد از مدتی کودک او سیستم ایمنی بدنش تنبل شد و در نتیجه ضعیف شد و تعداد گلبولهای محافظ بدنش خیلی کم شد و کودک تقریبا هر هفته بیمار میشد. این فرد بخاطر کم اطلاعی ، همیشه بهترین غذاها و خوشمزه ترین غذاها و غذاهای با طبع گرم به بچه اش میداد و به این طریق ناخواسته سیستم ایمنی بدن کودکش را کامل ضعیف کرده بود. استفاده زیاد از مواد مقوی، بدن را معتاد می کند . یعنی دیگر برای کوچکترین مریضی باید مواد مقوی میل کند و الا بدنش به تنهایی از پس بیماری بر نمی آید و از طرفی عزت نفس فرد کاهش می یابد؛ زیرا باید برای مثلا یک سرماخوردگی ساده از واسطه های مغذی و قرص برای درمان استفاده نماید.

خدا در آیه میخواهد به بشر توصیه کند که خود را به غذاهای با طبع سرد و یا گرم عادت نده و بلکه از هر دو نوع بخور تا دچار چنین مشکلاتی نشوید. غسل معمولا به بخش ظاهری بدن مربوط است. اما خدا در این آیه از یک غسل درونی صحبت می نماید که بدن گرم شده و پاستوریزه را با غذاهای سرد شستشو میدهد. تابحال کسی به این غسل درونی توجه نکرده است. همانطور که غسل بیرونی، به بدن ما آرامش میدهد، یک غسل درونی هم برای بدن ما لازم است تا که سیستم ایمنی بدن ما را تحریک و تقویت کند.

خدا از یک مبارزه درونی صحبت میکند که برای درمان بیماریها لازم است. بیماری ای که مربوط به درون بدن ماست، قطعا به یک مبارزه درون بدنی ما نیاز دارد. این مبارزه به تصمیم ما بستگی دارد و ما باید آن را شروع کنیم.

وقتی حیوانات را به مزرعه بفرستید، از تمام گیاهان موجود در مزرعه میخورند و هیچ وقت گزینشی عمل نمی کنند. این خاصیت طبیعی و ساده توسط حیوانات رعایت میشود. اما در زمستان، حیوانات از یک نوع گیاه محدود میخورند و بنابراین همین نکته خودش، شیر نوشیدنی حیوان در زمستان و تابستان را متفاوت میسازد و باعث تحریک سیستم ایمنی بدن مصرف کننده شیر میشود و خدای مهربان سلامتی و ایمنی بدن ما را در این تفاوتها قرار داده است. کلا طبیعت زمین باید بر بدن ما حاکمتر باشد. ما همگی از خاک آفریده شده ایم و مُغْتَسَلٌ در آیه به معنای هماهنگ شدن با طبیعت و شرایط طبیعی زمین و فصول مختلف هم هست. آدمهای خاکی، در زمین راحت تر هستند و از خاکی شدن خود نمی ترسند، و از نظر سیستم ایمنی بسیار بهتر هستند. در طبیعت خدادادی، زنبور نیش میزند، تیغ دارد و خار دارد؛ همه چیز گل و بلبل نیست. سیستم ایمنی بدن انسان با شرایط گل و بلبل ضعیف میشود. باید بدن انسان، نور خورشید به او بتابد و با خاک تماس داشته باشد، پایش را لخت کند و در آبهای طبیعی بیندازد. عبارت ارْکُضْ بِرِجْلِکَ در آیه بسیار پرمعناست. زیرا گاهی ساعتها پا را زیر آفتاب می گذاری ولی آفتاب سوخته نمیشود. برخلاف صورت و دستها، پاها خیلی دیر آفتاب سوخته میشوند. من دلیل علمی اش را نمیدانم ولی ظاهرا برای خیلی افراد اینطوری است. برای حفظ ایمنی بدن، باید خودمان را در آغوش نظام رحمانی بیندازیم و به سیستم رحمانی اعتماد کنیم. اعتماد به خدا و نظام او، بهترین درمانگر انسان است.

خالکوبی و تزریق ژل و سایر عملهای زیبایی، مخالف ماهیت مُغْتَسَلٌ در این آیه هستند. زیرا اینها ماهیتشان بر اضافی بودن گذاشته شده است و مزاحم غسل هستند و در نتیجه به سیستم ایمنی بدن انسان ضربه مهلکی وارد میکنند. بعضی ها آنقدر حساسند، روی خاک دست نمی زنند. بعضی ها همیشه کرم ضد آفتاب مصرف میکنند و همیشه دست کش دست میکنند و همیشه عینک آفتابی میزنند. در حالیکه خدای مهربان یکی از روشهای وضو را تیمم گذاشته است که کاملا با خاک انجام میشود. یعنی خاک زمین خودش پاک کننده است. روی پوست هر کاری نکنید و هر چیزی نمالید زیرا اینها مخالف و باطل کننده کلمه مُغْتَسَلٌ هستند. عضلات داخلی چشم باید حرکت کنند و این فقط در حالت عوض کردن محیط میسر است. وقتی از خانه بیرون میاییم، مردمک چشم شروع به تنگ شدن میکند و بالعکس. تمام این حرکات به نوعی ورزش و حرکات خودمحافظتی اعضای بدن ماست. اما مردم اکنون در همه محیطها، از عینک آفتابی بسیار تیره استفاده میکنند و عملا حرکات خودکار چشم و اعضاء داخلی آن را خنثی میکنند و باعث تنبل شدن و حساس شدن آن میشوند. حساسیت به گل و گیاه و طبیعت را نباید از بین برد، بلکه اینها عکس العمل طبیعی بدن ما و تحریک کننده سیستم ایمنی بدن هستند.

بعضی ها برای اینکه پوست دور و بر چشمشان چین و چروک نشود همیشه از عینک آفتابی استفاده می کنند که استفاده مداوم و همیشگی آن بسیار مضر است؛ و در این حالت، عضلات مردمک چشم چون کمتر فعالیت می کنند تضعیف شده و در حالت عادی دیگر نمی توانند به آن اندازه که لازم است منقبض شده و نورهای اضافی وارد چشم می شوند و شبکیه فرد را دچار آسیب می کنند. بعضی محافظاتها، که مردم فکر میکنند محافظت است، در اصل محافظت نیست و بلکه ضرر است.

 

4.  خانواده ایوب هم بیمار شده بودند

 

آیه می فرماید که بعد از بهبودی ایوب، کسانش را و نظایر آنها را همراه آنها به او بخشیدیم و اما این قسمت از آیه نشان میدهد که سبک زندگی و غذایی خاص، علاوه بر ایوب، خانواده ایوب را هم تحت تاثیر قرار داده بود.

 

وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَى لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۴۳

و [مجددا] کسانش را و نظایر آنها را همراه آنها به او بخشیدیم تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى خردمندان باشد (۴۳)

 

در ادامه خدا میفرماید که ای ایوب برای درمان خود و خانواده ات و ترک عادتهای غلط غذایی و سبک زندگی غلط ، باید از امکانات و قدرت و نفوذ خود بهره برید. مترجمین قرآن، ترجمه های جورواجوری از این آیه بیان کرده اند که هیچکدام نتوانسته اند، لب مطلب را بیان کنند.  وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ یعنی بسته به امکانات و خانواده خود(وَخُذْ بِیَدِکَ) ،تعدادی از ساقه ها (ضِغْثًا) را انتخاب کن و آن را در سیستم غذایی خانواده ات با قاطعیت اجرا کن (فَاضْرِبْ بِهِ). بنابراین ترجمه صحیح آیه اینطوری است: و به او گفتیم یک بسته غذایی سالم و متفاوت از قبل انتخاب کن و آن را قاطعانه اجرا کن و دو دل نباش و به روش قبلی برنگرد. ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود.

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴

[و به او گفتیم] یک بسته غذایی سالم انتخاب کن و آن را قاطعانه اجرا کن و دو دل نباش ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

کلمه ضِغْثًا در این آیه به معنای ساقه و یا ریشه است. زیرا یک گیاه یا محصول به چهار یا پنج قسمت کلی تقسیم میشود:

 

1-           ریشه مثل چوب زردچوبه

2-           ساقه مثل ریواس و کرفس

3-           گل

4-           میوه

5-           شهد و رویال مثل قسمت خوشمزه غذاها و یا عسل

 

معمولا میوه و شهد یک محصول، خوشمزه ترین قسمت یک درخت و یا گیاه هستند. این قسمت از محصولات، چون خوشمزه اند، در میان خانواده ها طرفدار زیادتری دارند و معمولا بچه ها در خانواده بیشتر از آن مصرف می کنند. یک بچه علاقه ای به غذای تلخ و یا تند و یا ریشه و ساقه ندارد. مثلا بچه ها از گیاه شلغم که بصورت ریشه است، خوششان نمیاید. در صورت عادت به غذاهای خوشمزه و برگزیده، معده و سیستم گوارش انسان، بسیار تک بعدی و پاستوریزه بار میاید و به همین خاطر بچه های امروزه بسیار ضعیف و حساس و تقریبا همیشه بیمار هستند.

 قسمت ساقه و ریشه به تلخی گرایش دارند و کمتر طرفدار دارند. خدا به ایوب می فرماید که خودت و خانواده ات به شهد و رویال محصولات عادت کرده اند.  برای ریکاوری و بازیابی سلامتی خود و خانواده ات، باید با قاطعیت تمام، نظام غذایی خانواده را سالم و معتدل کنید و از ریشه ها و ساقه ها هم انتخاب کنید و آن را با قاطعیت اجرا کنید. زیرا در سطح خانواده، همگی یک غذا میخورند و یک تصمیم سراسری برای تغییرات غذایی باید گرفته شود. کلمه فَاضْرِبْ بِهِ در این آیه به معنای زدن نیست، بلکه به معنای اجرای قاطع تصمیم است. در آیه ای دیگر که خدا راجع به زنان صحبت می فرماید و میگوید اضربوهن، به معنای کتک زدن نیست و بلکه به معنای اجرای قاطعانه تصمیم است.

در رستورانها و فست فودها، اصل بر خوشمزه بودن غذاهاست و بنابراین چربی ها و شیرینی ها در آن بشدت مصرف میشود. در این جور جاها معمولا، سلامتی در نظر گرفته نمیشود.

 

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴

[و به او گفتیم] یک بسته غذایی سالم انتخاب کن و آن را قاطعانه اجرا کن و دو دل نباش ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده‏ اى به راستى او توبه‏ کار بود (۴۴)

 

شهد شیره گلها و گیاهان مختلف و گل سر سبد غذاها است و اما ضغث از ساقه ها و ریشه های مختلف است. شهدها معمولا طبیعت گرم دارند و ضغثها معمولا طبیعت سرد دارند. بنابراین شهد و ضغث دو مفهوم کامل کننده همدیگر هستند و نباید در هیچکدام افراط و تفریط شود. در زمانی که سیستم ایمنی بدن انسان ضعیف میشود، باید سردی را با گرمی استفاده کنی و یا گرمی را با سردی استفاده کنی. این قسمت از آیه (وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ) به این معنا دلالت دارد. اگر مصرف غذاهای گرم باعث ضعف سیستم ایمنی بدن شده است، باید آن را با سردی استفاده کنی (مثل بیماری ایوب) و اما اگر مصرف غذاهای سرد باعث ضعف سیستم ایمنی بدن شده است، باید آن را با گرمی و غذاهای گرم استفاده کنی (مثل سرماخوردگی).

وقتی آدمیان فقط غذاهای با طبع گرم مصرف میکنند، ابتدا سیستم ایمنی بدن قوی تر میشود ولی بمرور زمان، به علت عدم چالش و حریف، سیستم ایمنی بدن هوشیاری و بیداری اش را از دست میدهد‌ و به نوعی معتاد می شود. در یک فیلم سینمایی ژاپنی ، یک سامورایی با شمشیر و یک فرد نظامی با تفنگ به تقابل هم رفتند. در ظاهر قدرت با تفنگدار بود. اما سامورایی در یک حرکت با شمشیرش تفنگ را از دست فرد نظامی پرت کرد. بعد سامورایی خودش هم شمشیر را دور انداخت و گفت حالا بیا عادلانه بدون وسیله بجنگیم. در این مبارزه تن به تن، سامورایی فرد نظامی را براحتی شکست داد، زیرا فرد نظامی به تفنگ گرم دلخوش کرده بود و به تفنگش دل گرم بود.  بنابراین در جنگ تن به تن شکست خورد. نظام و سیستم ایمنی بدن ما هم اینطوری است و بدن ما باید تن به تن با ویروسها و میکروبها، بجنگد. نباید زیاد به شرایط خاص گرمی و تغذیه های سطح بالا عادت کند که در مواقع بحرانی، سیستم ایمنی به هم میخورد و شکست میخورد، زیرا همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست.

تابستان گرم است و زمستان سرد است. هرکدام سختی های مخصوص خود را دارند. این سختی ها عذاب نیستند. بلکه این ها یک نوع کَبَدٍ  هستند. اصلا خاصیت کره زمین این است، زیرا ما به این جا تبعید شده ایم. کَبَدٍ  سختی های سیستم رحمانی است.

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ ﴿۴براستى که انسان را در رنج آفریده‏ ایم (۴)

 

اما نکته مهم این است وقتی سیستم ایمنی بدن ضعیف بشود، فرد متاسفانه در مقابل کَبَدٍ  (سختی های سیستم رحمانی) هم ضعیف شده و  در دام بسیار هوشمندانه شیطان قرار می گیرد و از سیستم رحمانی شکایت می کند. در حالیکه فرد با روش نادرست متاسفانه آنقدر خود را ضعیف کرده که حتی نمی تواند یک روز سرد بیرون رفته و سریع مریض می شود و کفران نعمت کرده و خدا را مقصر می داند. اما ایوب این دو نوع سختی را از هم تشخیص داد و بین این دو تفاوت قائل شد. ایوب متوجه شد که بنا به وسوسه شیطان، روش زندگی و تعذیه غلطی را برگزیده است و همین او را وارد چنین مشکلی کرده است و او سختی های نظام رحمانی را با اشتباه خودش از هم تشخیص داد و به این طریق ایوب به آغوش نظام رحمانی برگشت.

گاهی انسان آنقدر در ناز و نعمت خود را غرق کرده و شرایط طبیعی را فراموش کرده که به محض یک حادثه و رویداد کاملا طبیعی از خدا گلایه کرده و حتی ناسپاسی کرده و کفر هم می گوید.

در ادامه میفرماید که وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ  یعنی در این تصمیم قاطع باش و صبر داشته باش و تغییرات ظاهری تو را در تصمیمت پشیمان نکند. بعضی افراد با بالا رفتن و یا پایین رفتن دمای بدن خود، فکر میکنند که دارند می میرند و یک سردرد ساده را تحمل نمی کنند و سریع دارو مصرف میکنند و یا مرتب ضربان قلب و فشار خون خود را چک میکنند. که اینها در تصمیمات انسان نباید تاثیرگزار باشد و کلمه لَا تَحْنَثْ در این معناست که تغییرات اولیه در بدن بخاطر استفاده از سیستم غذایی جدید، نگرانت نکند و صبور و مقاوم باش. خدا می فرماید که إِنَّهُ أَوَّابٌ  یعنی ایوب از تفکرات و روشهای غلط قبلی برگشت و روشش را عوض کرد و قاطعانه آن را اجرا کرد. حتی کلمه ایوب در زبان عبری به معنای بازگشت کرده به سوی نظام رحمانی است. در قرآن هم ، صفت أَوَّابٌ  به او داده شده است که به همین معناست.

بعضی چکاپها در روشهای درمان اصلا جالب نیست و روحیه افراد را ضعیفتر میکند. چندین سال پیش، یکی ریه اش مشکل پیدا کرده بود. او سالها با این ریه مشکل دار زندگی میکرد. پیش پزشک رفت، پزشک به او گفت که هفتاد درصد ریه ات از بین رفته است. کلمه هفتاد درصد چنان تاثیر بدی روی او گذاشت که بعد از چند هفته فوت کرد. در حالی که او قبلا با آن ریه مشکل دار سالها زندگی کرده بود. اما بعضی لغات و درصدها، تمام ماجرا و واقعیتها را بیان نمی کنند و با لفظ نامناسبی گفته میشوند. همیشه اعداد و آمارسازیها، تمام واقعیت را بیان نمی کنند. همین اعداد الکی، انسانها را به سمت مصرف خودسرانه دارو می برد.

خدا به ایوب می فرماید که ای ایوب تحت تاثیر این کلمات و اعداد قرار نگیر و صابر باش. ایوب تحت تاثیر این اعداد و ارقام قرار نمی گیرد و به همین خاطر خدا او را صابر می نامد. وقتی تب می کنید و سریع یک قرص مُسکن مصرف می کنید؛ این خودش یعنی عدم صبر. هر تبی نباید قطع شود بجز موارد نادر. زیرا اینها دخالت در سیستم حفاظتی بدن است. بشر با این همه ادعا، هنوز بیسوادتر از آن است که سیستم پیچیده ایمنی بدن را بفهمد. دخالت بدون علم و آگاهی در سیستم ایمنی بدن، خودش یک نوع جادوست. وقتی یک بچه بیمار است، اگر یک اسباب بازی برایش بخرید، زودتر خوب میشود. زیرا آدمی نباید در مورد بیماری پیش بینی های الکی انجام دهد. کلمه لَا تَحْنَثْ به این معناست. نگرانی های الکی بخاطر عدم اطلاع ما از سیستم ایمنی بدن است.

انسان باید در حین بیماری هم یکتاپرست بودن خود را مثل ایوب اثبات کند و البته انسان در همه حال باید آن را اثبات کند. خدا کسی است که مرده را از زنده و زنده را از مرده بیرون میاورد. خدا کسی است که سلول مرده را زنده میکند و سلول زنده را می میراند. این خودش یک روش درمانی است که فقط خدا آن را انجام میدهد و اختصاصا پیش اوست. وقتِ بیماری و مریضی، حالا نوبت بیمار است که تفکرات و اعتماد و توکل خود به خدا را ظاهر کند و شناخت خود نسبت به خدا را نمایش دهد. انسان که نباید فقط در خوشی ها، به فکر خدا باشد؛ باید در ناخوشی ها هم روحیه یکتاپرستی خود را مورد محک و آزمایش قرار دهد.

 

إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذَلِکُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ ﴿۹۵

خدا شکافنده دانه و هسته است زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون مى ‏آورد چنین ست‏ خداى شما پس چگونه [از حق] منحرف مى ‏شوید (۹۵)

 

یکتاپرستان، از بیماری نمی ترسند و حتی به قیمت مرگ، روشهای خدا را اجرا میکنند؛ زیرا میدانند که خدا مرده را زنده و زنده را می میراند. کسی که به حرف خدا ایمان دارد و روش درمانی خدا را اجرا میکند و می میرد، دچار مرگ زیبایی شده است. مرگی که با روش خدا بدست آید، زیباست و خدا بخشنده مهربان است و آنان را مورد مغفرت و رضوان خود قرار میدهد. کسانی که در راه خدا می میرند؛ مستقیم به بهشت میروند و این نوع مرگ زیباست، زیرا این نوع مرگ ناشی از اعتماد کامل به خداست.

 

وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ﴿۱۶۹

هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‏ اند مرده مپندار بلکه زنده‏ اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى ‏شوند (۱۶۹)

 

کسی که به خدا اعتماد کامل نداشته باشد، خود را در راه خدا به کشتن نمی دهد و در این مورد ریسک نمی کند. اصلا روش درمان بیماری براساس دستور خدای رحمان، نوعی تلاش و کوشش در راه خداست و خدا قطعا تلاش کنندگان در این زمینه را بر دیگران فضیلت بخشیده است (فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ).

روش درمان بیماری، شاید آخرین فرصت انسان باشد که حداقل یکی از نصیحتها و روشهای خدای رحمان را در زندگی خود اجرا کند و با نظام رحمانی آشتی کند و در نتیجه مورد مغفرت و رحمت خدا قرار گیرد. ما باید کارا بودن نظام رحمانی را اثبات کنیم. ما مسئولیت و باری را در طول زندگی خویش با خود حمل میکنیم و باید روزی به زمین بگذاریم و چه قدر خوب خواهد بود که آن را با نام خدا پایان دهیم و با نام خدا به زمین بگذاریم. پایان زندگی یعنی روش خدا را در درمان بکار گیریم؛ اگر نتیجه گرفتیم، مثل ایوب دوباره به زندگی برخواهیم گشت و اگر هم نتیجه نگرفتیم، حداقل یکبار به خدا اعتماد کرده ایم و همین اعتماد شاید باعث شود که مورد رحمت و مغفرت خدای رحمان قرار گیریم.

 

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ﴿۸۳

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳)

 

این دنیا برای برگشت به طرف خدا، پر از فرصت است. فرآیند بیماری ایوب، او را به سمت خدا سوق داد و طی فرآیندی، ایوب به آغوش نظام رحمانی برگشت و ایمان خود را محکم کرد. ایوب در این راه دو صفت خوب برای خود کسب کرد. همین دو صفت خوب، بهشت را برای او تضمین کرد. یکی اوّاب و دیگری صابر. ایوب اوّاب شد زیرا در بیماری متوجه اشتباهات خود شد و به سوی نظام رحمانی برگشت و دیگری صابر بود زیرا به حرفهای خدا اعتماد کرد و آن را با حوصله اجرا کرد و به این طریق دو صفت خوب برای خود کسب کرد. وقتی فردی دو صفت خوب بندگی برای خود کسب کند، یعنی یکتاپرستی خود را محکم کرده است و  مورد رحمت و مغفرت خدا قرار خواهد گرفت. برای بنده خوب شدن، یک صفت خوب کافی نیست؛ بلکه باید بیش از یکی باشد. توجه شود که صفات بندگی با صفات خدایی فرق دارد. خدا بندگان را به صفت بندگی دعوت میکند و نه صفات خدایی. وحدت وجودی ها توهم رسیدن به صفات خدایی دارند که در قسمتهای قبلی جادوی شیاطین، توهمات از این نوع افشا شده است.

پیامبر ابراهیم هم در قرآن با سه صفت بندگی توصیف شده است. اینها دستاوردهای بندگان خوب خداست. هر بنده دیگری هم باید برای نجات از آتش جهنم، حتما بیش از یک صفت خوب در این دنیا برای خود کسب کند و این صفات خوب برای او یک پوشش و لباس خواهند بود.

 

إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ ﴿۷۵زیرا ابراهیم بردبار و نرم دل و بازگشت‏ کننده [به سوى خدا] بود (۷۵)

 

بیماری و مشکلات بهترین فرصت است که آدمی، صفت صابر بودن را در خود تقویت کند و حداقل یکی از صفات بندگی را در خود تقویت کند و در این راه صفت توبه کار، منیب، اوّاب را هم بدست آورد و جای خود را در نظام رحمانی محکم کند. کسانی که جای خود را در این نظام رحمانی محکم کنند، بعد از مرگ به همان نظام در بهشت داخل میشوند.

 

مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ﴿۳۳آنکه در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه‏ کار [باز] آید (۳۳)

 ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذَلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ﴿۳۴به سلامت [و شادکامى] در آن درآیید [که] این روز جاودانگى است (۳۴)

 

5.  درمان با توجه به توانایی

 

وقتی خدا می فرماید وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ  یعنی با توجه به اندازه توانایی و امکانات خودت، درمان کن. وقتی در قرآن از یَدِ (دست) صحبت میشود، به معنای توانایی و امکانات است. بنابراین خدا در درمان بیماریها، ما را به تکلیف غیر قابل دسترس و غیرقابل اجرا مکلف نمی کند و همان روش که توانایی مالی آن را داریم، را برای انسان درمان قرار میدهد. شفا فقط نزد خداست و اوست آنگاه که مریض شویم، ما را شفا میدهد. خدا بر همه چیز قادر تواناست و همان توانایی های فرد را مد نظر قرار میدهد و بیمار را شفا میدهد.

 

6.  آتش درونی

خدای مهربان، در آیه خطاب به ایوب می فرماید که ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ  یعنی بوسیله خاصیتها و روشهای  1- ارْکُضْ ، 2- مُغْتَسَلٌ  3- بَارِدٌ 4- وَشَرَابٌ  خودتان را درمان کنید. این روشها فقط برای درمان در کره زمین است و در جهنم این روشها کاربردی ندارد. در جهنم بارد و شراب وجود ندارد (لَا یَذُوقُونَ فِیهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا ). خدای مهربان در قرآن، مشروبات الکلی را جزو مشروب به شمار نیاورده است و بلکه آن را رجس و چرکابه می نامد.

 

لَا یَذُوقُونَ فِیهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا ﴿۲۴در آنجا نه خنکى چشند و نه شربتى (۲۴)

 إِلَّا حَمِیمًا وَغَسَّاقًا ﴿۲۵جز آب جوشان و چرکابه‏ اى (۲۵)

 

زمانی که پیامبر ابراهیم توسط نمرودیان به آتش انداخته شد، یک آتش بیرونی و یا درونی برای ابراهیم پیدا شد ولی خدای مهربان دستور فرمود که ای آتش ، برای ابراهیم سرد شو.

 

قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ ﴿۶۹گفتیم اى آتش براى ابراهیم سرد و بى‏آسیب باش (۶۹)

وَأَرَادُوا بِهِ کَیْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ ﴿۷۰و خواستند به او نیرنگى بزنند و[لى] آنان را زیانکارترین [مردم] قرار دادیم (۷۰)

 

ایوب با انتخاب استایل غلط در تغذیه، به مرور زمان یک آتش درونی در او ایجاد شده بود که با روشی که خدا به او فرمود، خاموش شد. عدم تعادل گرما و آتش درونی باعث بیماریهای جسمی و روانی میشود. وقتی ایوب خدا را ندا میزند، میگوید که پرودگارا شیطان مرا به رنج و عذاب دچار کرده است. زیرا شیطان با خارج ساختن انسان از حالت تعادل جسمی و مغناطیسی، بر اعصاب و روان آدمی فشار میاورد و او را دچار مشکلات جسمی میکند. بنابراین میتوان با اطمینان گفت که نود و نه درصد بیماریها، از وسوسه ها و روشهای شیطان ناشی میشوند. شیطان باعث ایجاد آلودگی در زندگی ها میشود. وقتی مردم از نور آفتاب و خاک و آب و هوا دوری میکنند و در همه حال دستکش دست میکنند، به نوعی آلودگیهای غیرواقعی و مصنوعی و حساسیتهای غلط برای خود میسازند و خود را از فواید نظام رحمانی محروم میکنند. آتش و گرمای درونی از این نوع رفتارها ناشی میشود که تعادل بدن را به هم میریزد. آتش و گرمای درونی برای سلامتی جسم ما ضروری و مفید است ولی از حالت تعادل خارج شدن این آتش و افراط و تفریط در آن، باعث بیماری میشود.

در آیه دیگر خدای بزرگ و مهربان به اولوا الالباب اشاره می کند؛ یعنی کسانی که دارای عقل و خرد سالم و خالص هستند و این آیه ها و نشانه ها را درک می کنند. یعنی خرد و عقل سالم خود برای کسب و حفظ سلامتی مهم است. زیرا انسان با روش های نادرست و تکیه بر علم ناقص بشری، راههای اشتباهی را پیش می رود که در نهایت موجب بیماری و سختی در زندگی خود می شود. ولی کسانی که عقل سالم دارند و نشانه های خدا را می بینند و از مکتب تربیتی خدای بزرگ پیروی می کنند و به سیستم رحمانی اعتماد می نمایند، مطمئنا هیچوقت دچار مشکل نمی شوند. یعنی در درمان بیماری، عقل و خرد خدادادی بسیار مهم است . مراحل درمانی از تشخیص و اعتراف گرفته تا درمان باید با عقل و خرد سالم و خالص انجام گیرد و الا درمان امکان پذیر نیست. اولین بخش درمان بیماری های روانی، اعتراف فرد به مشکل روانی است که در غیر این صورت فرد درمان نمی شود. زیرا با اعتراف روند خرد سالم شروع می شود و فرد می تواند از طریق دستورات خدای رحمان، خود را درمان کند.

به عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که زیاده خواهی و تکبر موجب می شود که این فرد برای اینکه زرق و برق زندگی خود را بیشتر کند تمام روز های هفته را تا دیر وقت کار میکند و به نیازهای معنوی و خانوادگی خود زیاد توجه نمی کند؛ خوب این فرد بعد از مدتی بر اثر فشار جسمی و روحی به عنوان مثال به بیماری واریس(جسمی) و ضعف اعصاب (روانی) مبتلا شده و خدا را مقصر می داند. بنابراین سیکل معیوب ایجاد می شود. ولی اگر فرد بداند که منشأ بیماری در اصل شیطان است زیرا شیطان با ایجاد زیاده خواهی و تکبر، وی را از سیستم رحمانی دور کرده و انواع بیماری های جسمی و روانی برایش ایجاد کرده، آنگاه خود تشخیص درست این فرد، فرایند درمان را آغاز می کند.

در خاتمه این قسمت، توصیه های درمان بیماریها در داستان بنده خوب خدا، ایوب از نظر قرآن بصورتهای زیر خلاصه میشود:

 

1-           اعتراف به روش غلط زندگی که باعث بیماری شده است و اعتراف به منشاء بیماری. بدون این اعتراف، شروع درمان غیر ممکن است.

2-            روی پای خود ایستادن و به سیستم ایمنی بدن خود اعتماد کردن

3-           تحرک بیشتر نسبت به قبل از بیماری

4-           اغتسال درونی بدن و اغتسال بیرونی هر دو با سرد کننده جهت وارد کردن شوک به سیستم ایمنی بدن

5-           زدن گرمی با سردی و یا گرمی با سردی

6-           خوردن مایعات و غذاهای مایع شده

7-           عوض کردن بسته غذایی و اجرای قاطعانه آن و برنگشتن به روال قبلی

8-           اسراف نکردن و افراط و تفریط نکردن در خوردن غذاهای گرم و یا سرد

9-           از هر نوع غذایی چه گرم و چه سرد باید خورد

10-   انس گرفتن با طبیعت و خاک و آفتاب و هوا و آب و سرما و گرما

11-   دوری تا حد ممکن از هر گونه وسیله ای که اینها را از آدم می گیرد، مثل کولر

12-   تحت تاثیر فرکانسها و ضربانها و اعداد و ارقام و درصدها قرار نگرفتن

13-   در حد توان مالی و امکانات اقدام به درمان کردن و خدا همان روش را شفا قرار میدهد. خدا بیش از حد توانایی انسان از او انتظار ندارد.

14-   صبور بودن در این راه مثل ایوب

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و یک) تغذیه معنوی

pdf                                                


اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صد و یک)

تغذیه معنوی

 

 

1.  تغذیه معنوی:

طبق فرموده خدا در قرآن، از شیر گرفتن نوزاد دو سال طول میکشد.

 

وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ﴿۱۴

و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش کردیم مادرش به او باردار شد سستى بر روى سستى و از شیر باز گرفتنش در دو سال است [آرى به او سفارش کردیم] که شکرگزار من و پدر و مادرت باش که بازگشت [همه] به سوى من است (۱۴)

 

این نکته خیلی مهم است که خدا کلمه فصال را در این مورد استفاده می فرماید. فصال یعنی از شیر گرفتن. خدا نمی فرماید که به بچه دو سال شیر بدهید؛ بلکه می فرماید بچه را در طی و در طول دو سال از شیر بگیرید. این دو جمله در ظاهر ممکن است یکی باشند، ولی تفاوت معنایی مهمی در آن نهفته است.

شیر دادن به نوزاد آنقدر مهم است که در استحکام بدن و سیستم ایمنی بدن او بسیار مهم است و اگر نوزاد درست تغذیه نشود، تا آخر عمرش مشکلات جسمی همراه او خواهد بود. اما خدای مهربان عمدا از کلمه عام به جای سال (سنه) در آیه (وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ) صحبت می فرماید. زیرا عام در عربی مفهومی عمومی تر از سال دارد و فقط به معنای سال نیست، بلکه به معنای دوره هم هست. فصال یعنی از شیر گرفتن. از شیر گرفتن فیزیولوژیک، بمرور و طی دو سال است. اما از شیر گرفتن معنوی، طی دو دوره انجام می پذیرد. یک نوزاد، طی دو سال از شیر گرفته میشود. اما ما یک تغذیه معنوی داریم که طی دو دوره زندگی، فرد از آن گرفته می شود. وقتی خدا می فرماید نوزاد طی دو سال (عامین) از شیر گرفته شود، در مبحث معنوی، به معنای دوره است. یعنی افراد طی دو دوره و به مرور از تغذیه معنوی گرفته می شوند. در تغذیه شیر، نوزاد در طی دو سال از شیر گرفته میشود. اما در تغذیه معنوی، فرد طی دو دوره از تغذیه معنوی گرفته میشود. دوره های زندگی انسان به این صورت هستند:

 

1-           تا 12 سالگی (کودکی)

2-           از 12 تا 18 سالگی (نوجوانی)

3-           از 18 تا 40 سالگی ( بلوغ جسمی تا بلوغ روحی  )

4-           از 40 تا 60 (دوران میانسالی)

5-           60 به بالا (دوران پیری)

 

همانطور که یک نوزاد ، طی دو سال از شیر مادر گرفته میشود؛ یک فرد هم از نظر معنوی و روانی در طی دو دوره زندگی (تا 18 سالگی) از تغذیه معنوی گرفته میشود و مستقل میشود. یعنی یک کودک تا دوره نوجوانی باید توسط خانواده ، معنویت به او گفته شود و تغذیه معنوی شود، طوریکه در طی دو دوره اول زندگی، مستقل شود. مستقل شدن این جوان از نظر معنوی، او را برای دوران بعدی زندگی بیمه خواهد کرد و دیگر جذب عرفانهای غلط نخواهد شد.  کودکان و نوجوانان را از نظر روانی مستقل بار آورید و بجای ماهی، به آنها ماهی گیری یاد دهید. گاهی بعضی افراد از بچه هایشان یک سری سوالات مذهبی می پرسند و از آنها میخواهند که اینها را حفظ کنند؛ در حالیکه حفظ کردن این داده ها به چه دردی میخورد؟ حفظ کردن معنویات یک نوع خیالپردازی و جادو است. معنویات باید درک شوند، تا در قلب افراد به معنا تبدیل شود. اگر نوجوانان و یا جوانان طی دو دوره اول زندگی (تا 18 سالگی) تغذیه معنوی نشوند، بعدا به مشکل بر میخورند.

 

2.  قوم نوح:

پیامبران و کتابهای آسمانی معنویت به مردم یاد میدادند؛ اما در  جبهه مقابل، مفاهیمی را به بچه های خود دیکته میکردند و تعصبات آنان را تحریک میکردند.

 

وَمَکَرُوا مَکْرًا کُبَّارًا ﴿۲۲و دست به نیرنگى بس بزرگ زدند (۲۲)

وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا ﴿۲۳

و گفتند زنهار خدایان خود را رها مکنید و نه ود را واگذارید و نه سواع و نه یغوث و یعوق و نسر را (۲۳)

 

در این آیه، قوم نوح، برای جلوگیری از معنویتی که پیامبر نوح ارائه میکرد، تعصبات فرزندان خود را تحریک میکردند. مثلا میگفتند این الهه ها متعلق به شما و مال شمایند (آلِهَتَکُمْ) و حتی با اسم آن را ذکر میکردند و میگفتند نباید رهایشان کنید و باید حمایتشان کنید. اگر به این جمله دقت کنید (وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا )؛ پنج بت نام برده شده است ولی سه حرف نفی (لَا) آورده شده است. جالب است که هر کدام از این اسامی، معنا و مفهوم خاص خود را داشته اند.

 

·      وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا (ودّ نمایانگر مرد، پدر، پسر و در کل جنس نرینه  )

·      وَلَا سُوَاعًا  (سواع نمایانگر  زن، مادر، دختر و در کل جنس مادینه )

·      وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا  (هر کدام از این سه بت، نمایانگر حیوانات مختلف بوده اند. یغوث=شیر، یعوق= اسب ، نسر= کرکس  و هر کدام از این سه حیوان نمایانگر یک خاصیت بوده اند. شیر پادشاه جنگل و نماد قدرت؛ اسب نماد سرعت و قدرت نظامی و زیبایی ؛ کرکس نماد پرندگان قوی و شکار...  )

 

به این طریق از نظر قوم نوح، بتهای پنجگانه به سه گروه و یا سه ایدئولوژی تبدیل شده اند. یک صندلی، اگر دو پایه داشته باشد، برای نشستن و تکیه دادن مناسب نیست، ولی وقتی سه پایه داشته باشد، دیگر میتوان به آن تکیه کرد. به همین خاطر بیشتر ایدئولوژیها بر مبنای سه و یا تثلیث بنا شده اند. قوم نوح بتهای پنجگانه خود را به سه اصل و سه گروه و سه پایه تقسیم کرده بودند. مسیحیت برای تبلیغ عقاید منحرف خود، نظریه تثلیث را بنا کردند و تابحال بوسیله این نظریه سه پایه، دو سوم مردم جهان را فریب داده اند. عقل سلیم میگوید که کسی غیر از خدا نباید آنقدر بزرگ شود؛ عقل سلیم میگوید که همگی عبد و بنده خدایند و نیازمند خدا. اما در قاعده تثلیث این انحراف امکان پذیر است. خدا اول و آخر و ظاهر و باطن است و بقیه عبد او هستند و نیازمند عبادت خدایند. در نظریه تثلیث و سه پایه ای ، افراد براحتی فریب میخورند. به جمله سه تایی زیر توجه کنید:

پنجره باز است،

باز پرنده است،

 پس پنجره پرنده است.

در ظاهر این جمله سه تایی ، یک فلسفه را بیان میکند ولی عقل سلیم میگوید غلط است. قوم نوح از این نوع استدلالها برای پیشبرد قواعد خود استفاده میکردند.

 

3.  فرعون:

فرعون هم برای ایجاد ثبات در ایدئولوژی خود، یکبار میگفت من رب بزرگ شما هستم (فَقَالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى – خدای خدایان) و یکبار میگفت من اله شما هستم (وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرِی) و یکبار میگفت من مالک هستم(وَنَادَى فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ). فرعون ایدئولوژی و پایه های بنیاد فکری و عقیدتی خویش را بر این سه پایه بنا نهاده بود . الْأَوْتَادِ  در آیه زیر به معنای عقاید سه پایه هم هست و هر چند از یک بطن دیگر به معنای اهرام هم هست.

 

وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ ﴿۱۰و فرعون صاحب خرگاه ‏ها [و بناهاى بلند و یا عقاید سه پایه] (۱۰)

 الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ ﴿۱۱همانان که در شهرها سر به طغیان برداشتند (۱۱)

 

وقتی فرعون برای ایدئولوژی و حکومت خود، سه پایه قرار داده بود، دیگر حتی خودش هم فریب خورده بود و نمیتوانست ره راست بیابد. مسیحیت با اختراع تثلیث، حتی خودشان هم فریب خوردند. گاهی آدمی، پندار غلط خود را هم باور میکند و برای این پندار غلط، کردار و گفتار تولید میکند و حتی سه اصل برایش در نظر می گیرد.

موسی نُه نشانه (سه در سه) برای به هم ریختن این ایدئولوژی سه پایه فرعونیان آورد؛ ولی بیفایده بود و قربانیان نجات نیافتند و وارد جهنم شدند. سه پایه قرار گرفتن برای باطل ، آنقدر خطرناک است که خدا در سوره ناس، مردم را در این مورد به پناه بردن به خدا توصیه میکند.

خدای مهربان، در سوره ناس، سه اصل مهم را به مردم گوشزد میکند و برای محکم کردن عقیده یکتاپرستی، گوشزد میکند که باید فقط خدا را (رَبِّ - مَلِکِ - إِلَهِ) دانست و این سه پایه، بنیاد یک عقیده توحیدی است.

 

بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خدای رحمتگر مهربان

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿۱بگو پناه مى برم به پروردگار مردم (۱)

 مَلِکِ النَّاسِ ﴿۲پادشاه مردم (۲)

 إِلَهِ النَّاسِ ﴿۳معبود مردم (۳)

 مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿۴از شر وسوسه‏ گر نهانى (۴)

 الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ﴿۵آن کس که در سینه‏ هاى مردم وسوسه مى ‏کند (۵)

 مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ ﴿۶چه از جن و [چه از] انس (۶)

 

جالب است که آخرین سوره قرآن ، راجع به انسان صحبت میکند و ما انسانها را مخاطب قرار داده است؛ زیرا طرز فکری انسانها طوری شکل می گیرد که با تغییر این سه اصل براحتی فریب میخورد و این نکته ثابت میکند که اجنه و شیاطین در طراحی این خرکها و سه پایه های فکری بسیار ماهرند و براحتی برای انسانها ایدئولوژی های غلط طراحی میکنند. به همین خاطر خدای حکیم برای جلوگیری از این انحطاط، در آخرین سوره و توصیه قرآنی، این سه اصل مهم یکتاپرستی را به مردم گوشزد میکند. فرعون تمام این سه اصل را زیر پا گذاشت و سایر مردم معمولا یکی یا دو یا سه تا از این اصول را زیر پا میگذارند. خیلی از نمادها روی پرچمهای کشورها، از دوران قدیم به مردم رسیده است و حتی بعضی مواقع معانی واقعی آن را نمیدانند و بیشتر این نمادها برای مطرح نمودن این سه پایه های غلط است.

شیطان روی تغییر و یا انحراف یکی از سه آیتم اله، ملک، رب کار میکند. زیرا یکی از این سه پایه را تغییر دهد، دیگر ایدئولوژی یکتاپرستی پایدار نمی ماند و می افتد. فقط خدا ربّ است و فقط خدا اله است و فقط خدا ملک است. یعنی باید هر سه را به فقط خدا اختصاص داد. اصلا ما در نمازهای روزانه، این اصل مهم را تکرار میکنیم. وقتی میگوئیم الله، یعنی فقط او را به عنوان اله پذیرفته ایم. بجا آوردن نماز، سه پایه عقیدتی ما را محکم و محکمتر میکند.

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿۱به نام خدای رحمتگر مهربان (۱)

 الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۲ستایش خدایى را که پروردگار جهانیان (۲)

 الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿۳رحمتگر مهربان (۳)

 مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ﴿۴[و] خداوند روز جزاست (۴)

 إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ﴿۵[بار الها] تنها تو را مى ‏پرستیم و تنها از تو یارى مى‏ جوییم (۵)

 اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ﴿۶ما را به راه راست هدایت فرما (۶)

 صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ ﴿۷راه آنان که گرامى‏ شان داشته اى نه [راه] مغضوبان و نه [راه] گمراهان (۷)

 

رابطه و همبستگی خاصی بین سه پایه ربّ ، ملک و اله برقرار است، طوری که نمیتوان خدا را به عنوان تنها اله قبول کرد ولی از طرف دیگر، ارباب دیگری گرفت. معمولا و متاسفانه مردم ملائکه و پیامبران را به عنوان ربّ خود اخذ میکنند. معنای یکتاپرستی در این است که این سه پایه، تنها و تنها به الله اختصاص داده شود و لاغیر.

 

وَلَا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِکَةَ وَالنَّبِیِّینَ أَرْبَابًا أَیَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ﴿۸۰

و [نیز] شما را فرمان نخواهد داد که فرشتگان و پیامبران را به ربوبیت بگیرید آیا پس از آنکه سر به فرمان [خدا] نهاده‏ اید [باز] شما را به کفر وامى دارد (۸۰)

 

خدا مالک آسمانها و زمین است و دیگران هیچ کاره اند. اگر سلسله مراتبی در انجام امور دنیا هست، به نحوه ارتباط ما با خدا مربوط نیست. ما موظفیم فقط خدا را بخوانیم و فقط او را اله خود قرار دهیم. هرگونه انحراف در یکی از این سه پایه، دو پایه دیگر را هم منحرف میکند. وقتی خدا را اله خود میدانیم، حتما باید ربّ و مالک ما هم خدا باشد و گرنه عقیده انحرافی است و مثل مسیحیان دچار تثلیث میشویم. مسیحیت در ظاهر میگویند مسیح خود خدا نیست ولی او را به اربابی گرفته اند و به همین خاطر در تثلیث افتاده اند.

 

4.  بعل:

هر گونه ایده غلطی، همچنان ساکت و آرام نمی ماند، بلکه در آینده یک ایدئولوژی غلط را بوجود میاورد. قابیل هابیل را کشت و در نهایت یک فرقه عرفانی به اسم کابالا (برگرفته از اسم قابیل) بوجود آمد. کابالا از همان اسم قابیل گرفته شده است و نسل به نسل منتقل شد.

بت بَعل ، ابتدا سمبل برتری و اهمیت نرینگی بود و به همین خاطر در عربی و عبری، به شوهر بَعل میگویند. بعضی نمادها و بتها هم اکنون در بعضی کشورهای آسیایی هستند که آدمی رویش نمیشود در یک جمع نام آن را ببرد. بت بعل در کشورهای مختلف با روشهای مختلف هنوز مانده است. در بعضی کشورها، آلت تناسلی مقدس است و این یک نمونه از بت بعل است! در هندوستان گاو مقدس است و گاو را مادر زمین می نامند. اینها همگی یک نوع بعل هستند. در زمانه ما هم جنبشهای فمنیست زنانه و مردانه ، همان بت بعل هستند.

 

أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ ﴿۱۲۵

آیا بعل را مى ‏خوانید و بهترین آفرینندگان را وامى‏ گذارید (۱۲۵)

 

در آیه قرآن، خدای حکیم در مقابل بت بعل، صفت احسن الخالقین را بکار میبرد. زیرا مردم به این خاطر، نرینگی و یا مادینگی و نمادهای آن را مقدس میدانستند، زیرا آن را بوجود آورنده انسانها و آن را زندگی بخش میدانستند. اما خدا در مقابل این نوع نگرش میفرماید که خدا بهترین آفریننده ها است. بعضی فرهنگها، مرد را به بت بعل تبدیل کرده اند و در بعضی فرهنگها، زن را بت بعل قرار داده اند. حتی در بعضی زبانهای ایرانی، از زن به عنوان آفریننده یاد میشود. این نوع تفکر به زمان قبل از زرتشت و آئینهای قبل از آن بر میگردد.    

 در ضمن در این آیه بَعْلًا استفاده شده است بدون ال معرفه و با حالت قید. این یعنی بَعْلًا فقط مربوط به آن زمان نیست و بلکه در همه زمانها این چنین بتهایی وجود دارد.

در هر زمانی، بتهای بعل زیادی وجود دارد، ولی چون در زمان حال زندگی میکنیم، برای مردم زیاد مشخص نیست. فکر نکنید به علت عدم تشخیص این نوع بتها، گذشتگان آدمهای احمقی بوده اند،  بلکه معما چون حل گشت آسان شود. قدرت باطل خیلی زیاد است. اگر مردم این زمان را به زمان نوح و قبل از طوفان برگردانید، همان اشتباهات را تکرار میکنند و شاید بدتر. همه مردم زمان ما میگویند که روش فرعون غلط بود. اما از روشهای فرعونی زمان خود اطلاعی ندارند و آن را نمی شناسند.  

در یک منطقه ای، کوهی بود که زنان نازا برای بچه دار شدن به آن کوه میرفتند و به مقبره یک آدم مرده که در آنجا بود، دخیل می بستند؛ این هم خودش یک نوع بت بَعل بود. یا مردم پیش دعانویس میروند که مشکل نازایی آنها را حل کند و این هم خودش یک نوع بَعل است. نمونه های از این نوع زیاد است.

 

5.  خدا بهترین انتخاب کنندگان است:

اکنون نمادهایی بوجود آمده اند که مردم به آن روی می آورند تا مشکلاتشان حل شود. در آیه آخر سوره لقمان، خدای مهربان از چند آیتم نام میبرد و به بشر توصیه میکند که در آنها دخالت نکند و تعادل آن را به هم نریزد. علم به چگونگی قیامت، نازل کردن باران و غیث، تعیین آنچه که در رحمهاست و تعیین رزق فردا و تعیین محل مرگ. در این گونه موارد، بهتر است که بشر در آن دخالت نکند و خدا را به عنوان بهترین انتخاب کننده بپذیرد. مثلا وقتی مردم در تعیین جنسیت جنین، دخالت میکنند، مرتکب قتل میشوند و باعث عدم تعادل بین جنس مذکر و مونث میشوند. هر چند که من معتقدم که بشر نمی تواند جنسیت نوزاد را تغییر دهد و او فقط جنینی که مورد دلخواهش نیست را میکشد و اسم این جنایت را انتخاب جنسیت نوزاد گذاشته است!

زمانی در کشور چین، نوزادهای دختر را می کشتند و بعد از مدتی تعداد فرزندان پسر بسیار بیشتر از دختر شد و مشکلات زیادی پیش آمد. بشر شایستگی دخالت در بعضی چیزها را ندارد و ثابت کرده است که بسیار ظالم است. این عمل هم نوعی گرفتن بت بعل است.

 

إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ﴿۳۴

در حقیقت ‏خداست که علم [به] قیامت نزد اوست و باران را فرو مى‏ فرستد و آنچه را که در رحمهاست مى‏ داند و کسى نمى‏ داند فردا چه به دست مى ‏آورد و کسى نمى‏ داند در کدامین سرزمین مى‏ میرد در حقیقت ‏خداست [که] داناى آگاه است (۳۴)

 

وقتی مردم بخواهند در امورات خدا دخالت کنند، کار را خراب میکنند. آنها به این طریق بتهای بعل برای خود انتخاب میکنند و خدای احسن الخالقین و بهترین انتخاب کننده گان را  رها میکنند و به بتهای بعل رو می آورند.

 

6.  مکر قوم نوح:

قوم نوح با قراردادن ایدئولوژی خود بر اساس سه پایه، آن را محکم کردند و حتی کسی مثل پیامبر نوح نتوانست تغییر زیادی در آنان بوجود آورد و طوری شده بود که همسر و پسر نوح و خیلی از نزدیکان دیگر نوح هم از راه راست منحرف شدند و به سمت باطل رفتند. وقتی در یک جامعه نتوان حتی افراد خانواده خود را راهنمایی کنید و نصیحتهای مداوم و احسن، کارساز نباشد؛ یعنی باطل برای خود یک سه پایه محکم طراحی کرده است و مثل اهرام ثلاثه جا محکم کرده است. اهرام ثلاثه طوری طراحی شده است که بعد از سالها، هنوز برپاست. بعضی عقاید شرک آمیز هم اینچنین ریشه دارند و کسی نمیتواند آن را از بین برد، بجز خدای عالمیان.

قوم نوح برای بچه های خود اینطوری معنویت تبلیغ میکردند. مثلا وقتی بت سواع را برای مردم توضیح میدادند، به او میگفتند که این بت نمایانگر مادر است ؛ آیا شما برای مادر خود احترام نمی گذارید! ، کسی که شما را بزرگ کرده است؟ به این طریق با استدلالهای اینطوری مغلطه و سفسطه میکردند و دست روی احساسات فرزندان خود می گذاشتند و خدا این نوع مغلطه ها را مکر بزرگ می نامد (وَمَکَرُوا مَکْرًا کُبَّارًا ). خدا اینجور معنویتها را رد میکند و افراد برای جذب معنویت، باید از هر دو فاکتور عقل و احساسات خود بهره برند. نوح از آنها نا امیده شده و می گوید که خدایا اینها دیگر هیچ نسل درستی تولید نمی کنند (وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا ). وَلَا یَلِدُوا در این آیه به معنای فقط زادن نیست. بلکه قوم نوح، برنامه ریزی عجیبی برای تولید کردن معنویت کاذب داشتند. یلدوا از ریشه ولد آمده است و به معنای تولید کردن و زادن آمده است. معنای دیگر آیه این است که معنویت و ایدئولوژی قوم نوح، بجز گناهکار ناسپاس تولید نمی کند. در واقع آنها، فرزندانی ربات مانند تحویل جامعه میدادند که فقط یک سری معنویت را حفظ کرده بودند و روی آن تعصب داشتند و گرنه برهان قاطعی برای این کار خود نداشتند. انسان ربات نما، عقل و شعور را با هم بکار نمی برد. بلکه فقط یکی از اینها را بکار می برد و عصبیت و تعصب، تنها راه دفاع آنان است.

 

وَقَالَ نُوحٌ رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا ﴿۲۶

و نوح گفت پروردگارا هیچ کس از کافران را بر روى زمین مگذار (۲۶)

 

إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا ﴿۲۷

چرا که اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز پلیدکار ناسپاس تولید نمی کنند (۲۷)

 

7.  هبوط محیط زیست قوم نوح:

قوم نوح، زندگی و محیط زیست فوق العاده ای داشته اند. محیط زیست آنها در هر چند کیلومتر، رودخانه های زیبایی داشته است و از هیچ نظری کمبودی نداشته اند و خوشی زیاد زیر دلشان زده بود. اما با این همه نعمت و فراوانی، ناشکر و ناسپاس بوده اند. الهه های زیادی با نامهای حیوانات و طبیعت داشته اند ولی روزهایی برای شکرگزاری و سپاسگزاری از نعمات خدا نداشته اند.

 

یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرَارًا ﴿۱۱[تا] بر شما از آسمان باران پى در پى فرستد (۱۱)

 وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَلْ لَکُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَارًا ﴿۱۲و شما را به اموال و فرزندان یارى کند و برایتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پدید آورد (۱۲)

 

بعد از طوفان نوح، آبهای رودخانه ها کمتر شد و در محیط زیست هبوط صورت گرفت، تا مردم کمی بخود آیند. این اولین هبوط درون زمینی بود که در زمین شکل گرفت. جالب است که قوم نوح، بوسیله همان نعمتی که در آن شکرگزاری نمی کردند، از بین رفتند. یعنی بوسیله آب. آب میتواند یک نعمت باشد؛ اما همین آب میتواند عذاب هم باشد.

هر آنچه که مردم علیه خدا انجام دهند، به خودشان بر میگردد. اگر مردم خدا را فراموش کنند، خدا هم آنان را فراموش میکند و در نتیجه مردم دچار خودفراموشی میشوند(فَالْیَوْمَ نَنْسَاهُمْ کَمَا نَسُوا لِقَاءَ یَوْمِهِمْ هَذَا). اگر مردم خدا را فریب دهند، فریب به خودشان برمیگردد(یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ). کسی که علیه طرح خدا مکر کند، مکر به خودش بر میگردد (وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ). اگر مردم برای نعمتی که به آنان داده شده است، سپاسگزاری نکنند، این نعمت به عذاب تبدیل میشود.

 

ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿۵۳

این [کیفر] بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏ دهد مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند و خدا شنواى داناست (۵۳)

 

وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ﴿۱۲

و به راستى لقمان را حکمت دادیم که خدا را سپاس بگزار و هر که سپاس بگزارد تنها براى خود سپاس مى‏ گزارد و هر کس کفران کند در حقیقت ‏خدا بى ‏نیاز ستوده است (۱۲)

 

عرفانهای شرقی، برای حذف نام خدا از فلسفه وقایع و اتفاقات، کارما را اختراع کردند و گفتند هر آنچه انجام می‌دهیم، فکر می‌کنیم یا می‌گوییم، به خودمان بازمی‌گردد و این را کارما نامیدند. آنها لفظ خدا را از این معادلات حذف کردند. هر چیزی که نقش خدا در آن حذف شود، یک جادو است. اما گفته خدا در قرآن به ما می فهماند که برای افرادی که علیه طرحهای خدای قادر توانا برنامه ریزی میکنند و علیه آن اقدام میکنند؛ همیشه گرفتاری ها و مصیبتها برایشان تکرار میشود و به خودشان بر میگردد. وقتی در یک معادله و رابطه، نقش اله، ربّ و مالک به خدای عالمیان داده نشود، یعنی آن رابطه یک رابطه جادویی است. در کارما، خدا هیچ نقشی به عنوان اله، رب و یا مالک ندارد و سه پایه توحیدی را نشانه رفته است

در کارما، کسی غیر از خدا به عنوان صاحب یکی از این سه صفت گرفته میشود. مثلا مردم میگویند که فرد معلول و یا ناقص الخلقه را اذیت نکنید و گرنه شما هم معلول میشوید! قطعا اذیت فرد معلول و یا ناقص الخلقه بسیار ناپسند است. اما در این جمله در قسمت دوم آن، کلمه "خدا" حذف شده است. این گونه عقاید، باعث تقدس بخشیدن به معلولین و  افراد ناقص الخلقه شده است. این یک عقیده ثابت توحیدی است که کسی غیر از خدا، مقدس نیست و فقط خدا مقدس است و لاغیر.

 

یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ﴿۱

آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است‏ خدایى را که مالک پاک و مقدس ارجمند فرزانه است تسبیح مى‏ گویند (۱)

 

چند سال پیش، در یکی از روستاهای هند، کودکی ناقص الخلقه به دنیا آمده بود و مردم بخاطر تفکرات کارما، او را مقدس کرده بودند و در او تبرک می جستند و به این طریق سه پایه عقیدتی خویش را منحرف کردند. کارما یک تفکر توحیدی نیست و بلکه تقدس بخشیدن به غیر خدا در آن نهفته است.

وقتی مردم غیر خدا را به عنوان اله، رب و یا مالک بگیرند، دیگر قدرت درک و اخذ معنویت صحیح را از دست میدهند. مثلا فرعون به عنوان رب و الهه و مالک خود را معرفی میکرد ولی آیا فرعون اصلا میتوانست، ربّ باشد؟ خیر؛ آیا میتوانست اله باشد؟ خیر. زیرا اصلا حتی نمیدانست که فقط خدا میتواند ربّ ( پرورش دهنده مردم) و اله (اجابت کننده نیازها و دعاهای مردم ) باشد. پیامبر نوح به مدت 950 سال مردم را نصیحت کرد و این مدت زمان، شاید شامل پنجاه نسل باشد. نوح پنجاه نسل را نصیحت کرد ولی بیفایده بود. خدای قادر توانا بعد از نصیحت پنجاه نسل، تصمیم به هبوط زمین گرفت و محیط زیست آن را هبوط داد و امکانات آن را کم کرد تا مردم کمی به خود آیند. بعد از طوفان، دیگر زمین مثل سابق، رودخانه های زیاد نداشت و آن نعمات و فراوانی های سابق را از دست دادند.

 

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ ﴿۱۴

و به راستى نوح را به سوى قومش فرستادیم پس در میان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ کرد تا طوفان آنها را در حالى که ستمکار بودند فرا گرفت (۱۴)

 

فَأَنْجَیْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِینَةِ وَجَعَلْنَاهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ ﴿۱۵

و او را با کشتى ‏نشینان برهانیدیم و آن [سفینه] را براى جهانیان عبرتى گردانیدیم (۱۵)

 

نظام فکری و عقیدتی فعلی جهانی باید به هم بخورد و براساس قرآن، پایه ها از نو بنا شوند. این تنها راه نجات بشریت است. اول مقاله گفته شد که فصال در عربی یعنی از شیر گرفتن. طبق قرآن، از شیر گرفتن فیزیولوژیک نوزاد، بمرور و طی دو سال است. اما از شیر گرفتن معنوی، طی دو دوره انجام می پذیرد. اما نوح نه دو دوره، بلکه پنجاه دوره هم برای آنان تبلیغ کرد و البته بیفایده بود. وقتی نسلی طی دو دوره پیوسته، دنبال معنویت نروند، یعنی آن نسل از بین رفتنی است. وقتی کسی در طول روز، دو نماز پشت سر هم از دست دهد، یعنی بی توجهی عمدی به نماز. طبق فرموده خدا در قرآن، بیشتر آدمیان در هر دوره از زندگی خویش، یکبار یا دوبار در آزمایش جدی قرار می گیرند و تست میشوند.

 

أَوَلَا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ لَا یَتُوبُونَ وَلَا هُمْ یَذَّکَّرُونَ ﴿۱۲۶

آیا نمى ‏بینند که آنان در هر سال یک یا دو بار آزموده مى ‏شوند باز هم توبه نمى کنند و عبرت نمى‏ گیرند (۱۲۶)

 

وقتی کسی طی دو دوره متوالی زندگیش، دنبال معنویت نرود، یعنی بیماری روانی گرفته است و البته به بیماریهای روانی دیگری هم مبتلا خواهد شد. عَامَیْنِ در عربی به معنای دو سال؛ دو دوره، دو نسل، دو برهه زمانی میتواند باشد. وقتی نوزادی دو سال شیر مادر و یا مقوی نخورده باشد، تا آخر عمرش این نوزاد از نظر سلامت جسمی مشکل خواهد داشت. وقتی یک فردی دو دوره متوالی زندگیش، معنویت کسب نکرده باشد، بیمار روانی خواهد شد و در نتیجه به معنویتهای کاذب روی خواهد آورد. بیمار روانی، یعنی به معنویت کاذب و شیطانی روی آوردن. دوره های معنوی زندگی انسان:

 

1-           تا 12 سالگی (کودکی)

2-           از 12 تا 18 سالگی (نوجوانی)

3-           از 18 تا 40 سالگی ( بلوغ جسمی تا بلوغ روحی  )

4-           از 40 تا 60 (دوران میانسالی)

5-           60 به بالا (دوران پیری)

 

جوانی که در دو دوره متوالی زندگیش، معنویت صحیح کسب کرده باشد، از نظر ذهنی ایمن تر خواهد بود. اگر هزار ساعت برای این فرد در مورد مزایای  مخدرات صحبت شود، غیر ممکن است که بتوان او را به آن سمت کشاند.

 

8.  ناقه:

ناقه در عربی، فقط به معنای شتر نیست. بلکه مریضی که تازه خوب شده باشد را هم ناقه میگویند. شتری که اهلی شده باشد را هم ناقه میگویند.

 

فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْیَاهَا ﴿۱۳پس فرستاده خدا به آنان گفت زنهار ماده‏ شتر خدا و [نوبت] آب‏خوردنش را [حرمت نهید] (۱۳)

 

سقیا در عربی به معنای آبشخور هم هست. در نتیجه از بُعد معنوی، به معنای آبشخور معنوی هم است. برای خدا خیلی مهم است که مشرب و منبع معنوی انسانها چی باشد. خدا در این آیه، توجه ما را به بیمار روانی ای که تازه خوب شده باشد، جلب میکند و می فرماید که مشرب و منبع معنوی این بیمار خیلی مهم است. زیرا بیمار روانی، پر از معنویت کاذب است و نباید هر چیزی به او گفته شود. باید فقط معنویت صحیح و بی شک و شبهه به او گفته شود تا که کم کم معنویت کاذب در روان او از بین رود.

 

9.  سن چهل سالگی:

افرادی که زیر چهل سالگی فوت میکنند، به این علت به بهشت زیرین خواهند رفت؛ زیرا که آنان سه دوره از زندگی خود را با کسب معنویت کامل نکرده اند. بنابراین فرصت کافی برای پیدا کردن خدا نداشته اند. خدا به آنان رحم میکند و آنان را وارد بهشت زیرین میکند.

 

6-           تا 12 سالگی (کودکی)

7-           از 12 تا 18 سالگی (نوجوانی)

8-           از 18 تا 40 سالگی ( بلوغ جسمی تا بلوغ روحی  )

9-           از 40 تا 60 (دوران میانسالی)

10-   60 به بالا (دوران پیری)

 

 

وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهًا وَوَضَعَتْهُ کُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۱۵

و انسان را [نسبت] به پدر و مادرش به احسان سفارش کردیم مادرش با تحمل رنج به او باردار شد و با تحمل رنج او را به دنیا آورد و باربرداشتن و از شیرگرفتن او سى ماه است تا آنگاه که به رشد کامل خود برسد و به چهل سال برسد مى‏ گوید پروردگارا بر دلم بیفکن تا نعمتى را که به من و به پدر و مادرم ارزانى داشته اى سپاس گویم و کار شایسته‏ اى انجام دهم که آن را خوش دارى و فرزندانم را برایم شایسته گردان در حقیقت من به درگاه تو توبه آوردم و من از فرمان‏پذیرانم (۱۵)

 

سن مسوولیت چه سنی است؟ اگر بچه ای در ۱۲ سالگی بمیرد و هرگز چیزی درباره خدا نشنیده باشد، به بهشت خواهد رفت یا به جهنم؟ اگر این بچه ۱۵ سال داشته باشد، یا ۲۱ سال، یا ۲۵ سال، آنوقت چطور؟ در چه سنی انسان برای عقایدش مسئول شناخته می شود؟ مدتهاست که این سوال برای محققین تمام ادیان معمایی بوده است.

قرآن، چهل سالگی را سن مسئولیت تعیین کرده است. براساس آیه 15 سوره احقاف، هرکس پیش از رسیدن به چهل سالگی بمیرد، به بهشت می رود. اگر کسی به خدا ایمان داشت و از ایمانش بهره گرفت و روحش را بزرگ کرد به بهشت برین خواهد رفت وگرنه، به بهشت زیرین خواهد رفت.

اولین عکس العمل شما در برابر اینگونه اطلاعات این است که اعتراض می کنید. اگر کسی، واقعا بد، شرور، و منکر خدا بود، و پیش از چهل سالگی بمیرد چطور؟ آیا بازهم به بهشت می رود؟، علت اعتراض شما این است که انسان ذاتا بی رحم است، درحالیکه خدا از رحم و بخشایش سرشار است. انسان به بی رحمی گرایش دارد و فورا می گوید که همه آنها را به جهنم اندازید.

کسانی که به این رحمت الهی اعتراض دارند، نمی توانند معلوم کنند که چه سنی، سن مسئولیت است. آنها می پرسند، اگر آن شخص واقعا آدم بد و پلیدی باشد، چطور؟ جواب این است که، آیا خدا می داند که این شخص پلید است یا نمی داند؟ البته می داند. آیا خدا می داند که این شخص لیاقت بهشت را ندارد؟، البته که میداند. بنابراین، این شخص پیش از چهل سالگی نمی میرد. به همین سادگی. خدا تنها کسی است که به زندگی ما در این جهان خاکی پایان می دهد. او خوب می داند که چه کسی لیاقت بهشت را دارد، و چه کسی سزاوار آن است که به جهنم برود.

در اوایل سال ۱۹۸۹ میلادی مردی بنام تئودور رابرت باندی به جرم قتل چندین زن اعدام شد. همه معتقد بودند که او یکی از شرورترین جنایتکاران تاریخ بوده است. اعدام این شخص، از موارد نادری بود که حتی انجمن مبارزه با اعدام، به صدور این حکم اعتراض نداشت. بر عکس، بسیاری از مردم از خبر اعدام او به جشن و سرور پرداختند. بسیاری از خبرنگاران، سردبیران، و مقامات سیاسی از اینکه اعدام تئودور باندی یازده سال به تأخیر افتاد اعتراض کردند و گفتند که او حداکثر شش سال پس از محکومیتش می بایست اعدام می شد. اگر چنین کرده بودند، به استناد قرآن، بزرگترین لطفی بود که کسی می توانست برای او انجام دهد. باندی هنگام اعدام، ۴۲ سال داشت. اگر او پنج سال زودتر، یعنی در سن ۳۷ سالگی اعدام می شد، مستقیم به بهشت زیرین می رفت، اما او لیاقت بهشت را نداشت.

از قرار معلوم، باندی یکی از نمونه هایی بود که خدا به ما نشان داد تا نشان دهد که کسی که لیاقت بهشت را ندارد پیش از چهل سالگی نمی میرد. نام او Theodore Robert Bundy  دارای ۱۹ حرف است، و درست یک روز پیش از اعدامش اعتراف کرد که ۱۹ زن را کشته است. درخور توجه است که مارتین لوتر کینگ  و ملکم اکس ، هر دو، درست چند ماه پیش از رسیدن به سن چهل سالگی کشته شدند.

 

10.                  فلسفه چهل سالگی:

وقتی انسان آفریده شد، یک موجود کاملاً متفاوت هم در کنارش وجود دارد که در زندگی مثل هم اتاقی هستند. یکی از آن دو، شخص حقیقی انسان و دیگری همنشین جن اوست. هر انسانی در بدو تولد، یک همنشین و یا همزاد جن همراه او خواهد بود. همنشین جن که همیشه با ماست، تمام جزئیات فکری و خیال و پندار نیک یا پندار بد ما را میداند (البته پندارهایی که به سطح  فکر، خیال، توهم و یا حافظه رسیده باشند و گرنه پندارهایی که در قلب است را فقط خدا میداند). جنیان از نسل شیطان هستند و تمایلشان به هُل دادن و انحراف انسان به سمت نادرست بیشتر است. این دو، فقط دو شخصیت متفاوت نیستند، بلکه دو موجود کاملا متفاوت و مجزا هستند. بین روان انسان و جن همیشه نزاع و درگیری وجود دارد و هر یک از طرفین سعی می کند بر دیگری مسلط شود. توجه داشته باشید که انسان و جن در نهایت به یک بهشت نمی روند، برای هر کدام مکان های متفاوتی در نظر گرفته شده است (همانطور که در سوره الرحمن ذکر شده است). اگر نفس انسان پیروز شد و موفق شد جن را اصلاح کند، این احتمال وجود دارد که هر دو به بهشت برسند. اما اگر جن همزاد قوی باشد و بر انسان مسلط شود، دو چیز ممکن است اتفاق بیفتد:

 الف) خدایی که همه چیز را می داند، قبل از سن چهل سالگی به زندگی انسان پایان می دهد تا انسان با نفس خوب را از همراهی جن بد و شیطانی نجات دهد و او را از این گروه بد نجات میدهد. بعضی آدمیان که سرکش هستند و زیر سن چهل سالگی می میرند، به این خاطر است که خدا به آنان رحم میکند و  آنان را از گناه بیشتر نجات میدهد و آنان را از دست همزاد شیطانیشان نجات میدهد. افراد مشهور زیادی قبل از چهل سالگی فوت کرده اند و به بهشت راه یافته اند. از جمله تختی، بروسلی، مارتین لوتر و ... کسانی که قبل از چهل سالگی بمیرند، بدون استثناء وارد بهشت زیرین خواهند شد و این رحم و لطف خداست که شامل آنان میشود.

ب ) اما خدای دانای مطلق که همه چیز را از قبل میداند، اگر بداند که انسان و جن برای انجام بدی و شرّ با هم هستند و با هم خلوت و توافق کرده اند، اجازه می دهد که زندگی انسان از چهل سالگی هم بگذرد. در این صورت، سرنوشت نهایی انسان و جن هر دو، جهنم است که در آن جمع می شوند. اگر انسان بتواند بعد از سن چهل سالگی، پندارش را نیک کند و این پندار نیک را به کردار و گفتار تبدیل کند و ادامه دهد؛ به بهشت برین راه خواهد یافت. زیرا اگر انسان پندارش را نیک کند و این پندار نیک تداوم داشته باشد، یعنی جن همزادش را کنار زده است و یا قانع کرده است. برای قانع کردن جن همزاد، نباید به هیچ وجه با اجنه ارتباط برقرار کرد، بلکه همینکه ما پندار نیک انتخاب کنیم، جن همزاد، کار دستش میاید و تصمیم خود را خواهد گرفت. جن همزاد فقط این زبان را متوجه خواهد شد (پندار نیک و یا پندار بد) و هر گونه ارتباط دیگری با اجنه و شیاطین، به نفع آنان است و بر انسان مسلط میشوند. اما پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک، مهمترین سلاح برای جلوگیری از تجاوز آنان به مرز و حیطه ذهنی انسانهاست.

اما هنگامی که زندگی انسان قبل از چهل سالگی به پایان می رسد، انسان خوب که در یک گروه بد (همنشین یک جن بد و قوی) قرار داشت، نجات می یابد و به بهشت می رود. اما رفیق جنش، که یک شیطان خبیث است رها می شود و اجازه داده می شود تا سالیان دراز در جهان ما که کوچکترین و داخلی ترین جهان از میان هفت جهان است، بماند. این نیز بخشی از رحمت خداست، زیرا او به جنیان اجازه می دهد که چند هزار سال دیگر در اطراف خود بگردند، شاید توبه کنند و اصلاح شوند. اما متاسفانه شیاطین جن رها شده از بدن انسان در بیشتر موارد رستگار نمی شوند و موفق به توبه نمیشوند. که گاهی مردم شیاطین آزاد شده را ارواح سرگردان می نامند و به اشتباه فکر میکنند که آنان ارواح آدمیان مرده هستند. در حالی که این نوع تماس، کید و حیله شیاطین رها شده برای گمراه کردن انسانهاست تا آدمیان را سر کار گذارند. ارواح سرگردان همان شیاطین آزاد شده هستند که همزاد انسانیشان می میرد. گاهی انسانها با ارتباط با همزاد شیطانی فرد فوت شده، اطلاعاتی از او کسب میکنند و به اشتباه فکر میکنند که این خود فرد مرده است. همزاد شیطانی انسان هفتاد سال با آدمی زندگی میکند و خیلی چیزها از پندار فرد فوت شده میداند و از این طریق میتواند انسانها را گمراه و فریب دهد و معمولا نود و نه درصد اطلاعاتی که به انسانها میدهند، دروغ و فریبکاری است.

 انسانی که قبل از چهل سالگی، زندگیش در دنیای فانی خاتمه می‌یابد، راهی بهشت زیرین می‌شود، زمانی که همدم جنی‌اش چند هزار سال دیگر زنده می ماند، تا بعداً به جهنم برود. به همین دلیل تعداد شیاطین زنده بسیار بیشتر از انسانهاست و دشمنی شیاطین با انسان از همان بدو تولد شکل می گیرد. گاهی بعضی شیاطین شرایط روحی خاصی را در انسان همزادشان بوجود می آورند و او را از زندگی نا امید میکنند و او را به سمت خودکشی سوق میدهند و به این طریق جن همزاد میخواهد خود را آزاد کند. زیرا تا وقتی که انسان زنده باشد، جن همزاد انسان باقی می ماند ولی بعد از مرگ انسان، جن همزاد آزاد میشود. بیشتر شیاطین دنبال این چنین آزادی ای هستند. تعریف آزادی از نظر آنان، یعنی رهاشدن از همزاد انسانیشان. در حالی که  همنشین انسان خوب بودن، بهترین فرصت برای درک معنویت صحیح توسط جن است. ابلیس نخواست همنشین خوب برای آدم باشد و دنبال این نوع آزادی بود و خود را برای همیشه بدبخت کرد و دنبال هوا و هوس خود رفت.

اگر جن این امکان را از دست دهد، ضرر بسیار زیادی خواهد کرد و خیلی از آنان به اشتباه فکر میکنند که باید از دست انسان همزادشان رهایی یابند. جنیان پندار ما انسانها را متوجه میشوند و این پندار نیک یا بد ماست که برای آنان روشن کننده عقاید و راه و روششان است. بنابراین جهت تاثیر ایمانی بر اجنه و شیاطین و دور کردن اجنه بد از خود، تنها راه این است که پندار خویش را درست و تصحیح کنیم و هیچوقت فکر و خیالات و نیات غلط به ذهن خویش راه ندهیم. طرز برخورد با شیاطین نوعی جنگ و گریز و تقوا و پرهیزگاری است.

این نوع فرار از دست همزاد و یا همسر، میان ازواج انسانی هم برقرار است. گاهی یکی از زوجین با ایمان است و دیگری به ایمان اعتقاد چندانی ندارد. فرد یک سری محدودیت ها را که زوج با ایمان در زندگی مشترک ایجاد میکند، را دوست ندارد و در نهان دوست دارد که زوجش بمیرد تا از دست او راحت شود و به آزادی برسد.  حتی گاهی ازواج، تفکرات فمنیستی (مردانه و یا زنانه ؛ هر چند که کلمه فمنیست برای زنان بکار میرود ولی میتواند برای مردان هم بکار برده شود (مِنیست)) می گیرند و دنبال آزادی و رهایی از قید و بند زن و شوهری هستند. این نوع آزادی، راه نجات اشتباهی است و یک نوع بیراهه است. دلیل اصلی گزینش تفکرات فِمِنیستی توسط زنان و یا مِنیستی توسط مردان؛ اعلام آزادی از جنس مخالف است. زیرا این افراد به اشتباه فکر میکنند که قید و بند ازدواج؛ آنان را در بند میکند و آزادی آنان را می گیرد.

جادوی شیاطین (قسمت صدم) خفتگان غار

                                                                    

pdf

                                                                                     

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت صدم)

خفتگان غار

 

1.  اصحاب کهف و رقیم:

 

خدای مهربان، نشانه های زیادی برای بیدار کردن مردم گذاشته است. خفتگان غار ؛ نمونه ای از آیات و نشانه های خداست که مردم را از خواب غفلت بیدار میکند. قرآن برای اولین بار اخبار و نکاتی را در متن خود بیان میکند که سرنوشت ما در گرو فهم این اخبار و نکات قرآنی است. خدای مهربان و حکیم در سوره کهف، از دو گروه داخل غار صحبت میکند که تابحال کسی توجه نکرده است. خدا در آیه از دو گروه با عناوین اصحاب کهف و اصحاب رقیم یاد میکند (أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ). کسانی که این داستان را خوانده اند، معمولا از یک گروه داخل غار صحبت میکنند ولی قرآن از دو گروه داخل غار صحبت میکند.

 

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿۹

مگر پنداشتى اصحاب کهف و رقیم [=خفتگان غار لوحه‏ دار] از آیات ما شگفت بوده است (۹)

 

این افراد همگی کم سن و سال و جوان و حتی نوجوان بوده اند. این از معدود داستانهایی است که زندگی جوانان و نوجوانان مومن را بیان میکند. طبق فرموده آیه، آنان از خدا رشد و بلوغ روحی میخواهند (وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ). معمولا کودکان و نوجوانان دوست دارند که از نظر جسمی رشد کنند ولی کمتر کودک و نوجوانی آرزوی رشد نفس و رشد معنوی میکند.

 

إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰

آنگاه که جوانان به سوى غار پناه جستند و گفتند پروردگار ما از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان (۱۰)

 

خدا صراحتا در آیه از دو گروه و یا دو حزب نوجوان و یا جوان صحبت میکند (الْحِزْبَیْنِ).

 

فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱

پس در آن غار سالیانى چند بر گوشهایشان پرده زدیم (۱۱)

 

ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا ﴿۱۲

آنگاه آنان را بیدار کردیم تا بدانیم کدام یک از آن دو دسته مدت درنگشان را بهتر حساب کرده‏ اند (۱۲)

 

این جوانان و یا نوجوانان کسانی بودند که عقیده یکتاپرستی را انتخاب کرده بودند. با توجه به این که هر دو گروه، از نظر فرهنگی و سطح زندگی بسیار متفاوت بودند؛ ولی همگی در یک غار جمع شده بودند. زمانی که برای خداپرستی برخاستند(إِذْ قَامُوا)، خدا دلهایشان را استوار کرد و آن را اطمینان بخشید.

 

وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿۱۴

و دلهایشان را استوار گردانیدیم آنگاه که [به قصد مخالفت با شرک] برخاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است جز او هرگز معبودى را نخواهیم خواند که در این صورت قطعا ناصواب گفته‏ ایم (۱۴)

 

گروهی از این جوانان کسانی بودند که بومی آن محل بودند و قبلا با آن غار آشنایی داشته اند. اما گروه دیگر کسانی بودند که در دربار زندگی میکرده اند و همگی از خانواده های درباری و متمول بوده اند.

این دو گروه جوان هر دو به یکتاپرستی رسیده بودند و خدای مهربان بطور برنامه ریزی شده ای، هر دو گروه را به هم رساند و در نهایت همگی در یک غار جمع شدند. آنان محیط زندگی خویش را ترک کردند و به یک محیط عزلت کناره گیری کردند.

 

وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقًا ﴿۱۶

و چون از آنها و از آنچه که جز خدا مى ‏پرستند کناره گرفتید پس به غار پناه جویید تا پروردگارتان از رحمت‏ خود بر شما بگستراند و براى شما در کارتان گشایشى فراهم سازد (۱۶)

 

خدا آنان را به مدت سیصد سال شمسی به خواب میبرد و اما وقتی این دو گروه بیدار میشوند، سوالاتی را پیش هم مطرح میکنند که نکات جالبی را در بر دارد.

 

وَکَذَلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّهَا أَزْکَى طَعَامًا فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا ﴿۱۹

و این چنین بیدارشان کردیم تا میان خود از یکدیگر پرسش کنند گوینده‏ اى از آنان گفت چقدر مانده‏ اید گفتند روزى یا پاره‏ اى از روز را مانده‏ ایم [سرانجام] گفتند پروردگارتان به آنچه مانده‏ اید داناتر است اینک یکى از خودتان را با این پول خود به شهر بفرستید تا ببیند کدام یک از غذاهاى آن پاکیزه‏ تر است و از آن غذایى برایتان بیاورد و باید زیرکى به خرج دهد و هیچ کس را از [حال] شما آگاه نگرداند (۱۹)

 

إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿۲۰

چرا که اگر آنان بر شما دست‏ یابند سنگسارتان مى کنند یا شما را به کیش خود بازمى‏ گردانند و در آن صورت هرگز روى رستگارى نخواهید دید (۲۰)

 

یکی از آنها می پرسد که ما چه مدت داخل غار هستیم؟

یکی جواب میدهد که : روزى یا پاره‏ اى از روز را مانده‏ ایم

و اما یکی دیگر جواب میدهد که : پروردگارتان به آنچه مانده‏ اید داناتر است،

این فرد در ادامه می گوید که اینک یکى از خودتان را با پولی که نزدتان است به شهر بفرستید تا ببیند کدام یک از غذاهاى آن پاکیزه‏ تر است و از آن مقداری برایتان بخرد و برایتان بیاورد و باید زیرکى به خرج دهد و هیچ کس، از حال و مکان شما آگاه نگردد. خیلی جالب است که این طرز مخاطب قراردادن در آیه، نشان میدهد که افراد داخل غار دو گروه بوده اند و گروه اولی ، بطور مداوم در گفته هایشان، گروه دومی را مخاطب قرار میدهند. یکی از گروهها بومی آن محل بوده اند و گروه دیگر از خانواده های اشراف و درباریان بوده اند. قرآن یکی از گروهها را اصحاب الکهف می نامد و گروه دیگر را اصحاب الرقیم می نامد. مثل اینکه یکی از این گروهها آدمهای باسوادی بوده اند و سطح زندگی مرفه و متفاوتی داشته اند، طوریکه هر غذایی را نمیتوانستند بخورند. بنابراین وقتی از خواب بیدار میشوند، یکی از افراد داخل غار که بومی محلی اطراف مکان غار است، به آنها پیشنهاد میدهد که یکی از افراد خودتان، پنهانی وارد شهر شود و غذایی مناسب خودتان بخرد و برای خوردن بیاورد. طرز حرف زدن گروه اولی نشان میدهد که این دو گروه در سبک غذایی و روش تغذیه، کاملا با هم متفاوت بوده اند، طوریکه غذاهای موجود در غار که مال گروه بومی بوده است، گروه اشراف زاده نمی توانستند از آن بخورند و به آن عادت نداشته اند؛ به همین خاطر فرد بومی داخل غار ، طوری حرف میزند، انگار خودش به غذا نیاز ندارد. حتی میگوید که فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ یکی از خودتان را با پول خودتان به شهر بفرستید تا غذایی پاکیزه تر و باب دل خودتان بیاورد. این در حالی ممکن است که افراد بومی داخل غار احتمالا غذاهایی با خود داشته اند ولی گروه اشراف زاده قادر به خوردن آن نبودند. و البته گروه بومی داخل غار با آن مشکل نداشته اند و به آن عادت داشته اند. وقتی میگوییم بومی داخل غار؛ منظور این نیست که این گروه برای همیشه داخل غار زندگی میکرده اند؛ بلکه گروهی بوده اند که اهل روستای دور وبر غار بوده و این غار مکان آشنایی برایشان بوده است و شاید خیلی از مواقع برای عبادت به آنجا می آمده اند. حتی یکی از بومیان داخل غار به گروه دومی می گوید که  إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ یعنی اگر بر شما دست یابند، رجمتان میکنند یا به دین قبلی برتان میگردانند. این طرز صحبت کردن مشخص میکند که گوینده این سخن، خودش در خطر نیست و مثل اشراف زاده ها فراری نیست و این دو گروه یکتاپرست اتفاقی همدیگر را پیدا کرده اند. فردی در داخل غار به گروه اشراف زادگان توصیه میکند که با ورق و پول خود، به داخل شهر بروید و مقداری غذای پاکیزه تر (أَزْکَى) برای خود بیاورید (فَلْیَنْظُرْ أَیُّهَا أَزْکَى طَعَامًا فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ) . وقتی کلمه پاکیزه تر به کار میبرد، یعنی یکی از گروهها نازپرورده بوده اند و هر غذایی را نمیتوانسته اند بخورند و به آن عادت نداشته اند. مثل بچه های شهری امروزه که عادت به خوردن بعضی غذاهای سنتی ندارند و بیشتر غذاهای فرآوری شده دوست دارند. کسانی که بومی آنجا بودند، غذاهایی ساده تر و طبیعی تر میخوردند و قطعا با طعمهایی تلختر و یا شاید بی مزه تر (و البته مفیدتر). اما گروه شهری که به داخل غار پناه برده بودند، غذاهای شیرین تر و مصنوعی تر و دارای کالری بیشتر دوست داشتند. از آنجا که این دو گروه هر دو جوان و یا حتی نوجوان و بی تجربه بوده اند، انتخاب تغذیه قسمت مهمی از زندگی آنها را تشکیل میداده است. حتی امروزه وقتی با بچه های شهری حرف میزنید، میگویند دوست داریم که در کلبه ای در جنگل زندگی کنیم و یا در یک دهات زندگی کنیم؛ اما وقتی به مرحله عمل میرسند، غذاهای محلی و ساده نمیخورند و از گفته خود پشیمان میشوند. اما طرز بیان آیات نشان میدهد که افراد داخل غار، بی دغدغه تر و بی مشکل تر بوده اند و در کل زندگی ساده تر و کَهفی، بهتر از زندگی شهری و مصنوعی است. وابسته شدن زیاد به تمدن شهری، آدمیان را گرفتار میکند و مشکلات ناخواسته ای برایشان ایجاد میکند.

گروه بومی داخل غار به کسی که برای تهیه غذا می فرستند، توصیه میکنند که با لطافت در شهر رفتار کند. یعنی وقتی وارد شهر و یا یک تمدن شهرنشینی میشوید، باید بعضی قوانین آنجا را قبول کنید و مدارا کنید. مثلا آشغالها را در سطح شهر پرت و پلا نکنید و آن را در سطل آشغال بریزید و ...

به احتمال قوی، اصحاب کهف همان گروه بومی بوده اند. اما اصحاب رقیم، فرزندان درباری و اشراف زاده بوده اند. گروه اشراف زاده طوری پرورش پیدا کرده بودند که برای هر سوالی جواب داشتند. وقتی بین خود می پرسند که چند روز است در غار هستیم، اشراف زاده ها می گویند روزی یا چند روز. اما بومی های آن محل میگویند که خدا بهتر میداند. نشان از این داشت که دو قشر مختلف با روحیات و فرهنگ و اخلاق متفاوت، اما با هدف یکتاپرستی به هم رسیدند و فارغ از تمام تفاوتهای فرهنگی ، قومی و غذایی؛ با هم متحد شدند. اما همگی در یک سخن متحد بودند و همین سخن برای اتحاد آنان کافی بود (رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا). پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است جز او هرگز معبودى را در دعاها نخواهیم خواند که در این صورت قطعا ناصواب گفته‏ ایم.

 

وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿۱۴

و دلهایشان را استوار گردانیدیم آنگاه که [به قصد مخالفت با شرک] برخاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است جز او هرگز معبودى را نخواهیم خواند که در این صورت قطعا ناصواب گفته‏ ایم (۱۴)

 

همگی متحد بودند که پروردگارشان پروردگار آسمانها و زمین است و بجز او هرگز معبودى دیگر را نخواهند خواند. همین جمله مهم و زیبا آنان را متحد کرد. این دو گروه که در زمان خود فرهنگهای متفاوتی داشته  اند و گروه اشراف زاده نمیتوانستند غذای گروه بومی را بخورند؛ وقتی به زمان آینده رفتند؛ همگی از خدا خواستند که آنان را بمیراند. زیرا هر دو گروه نمیتوانستند، مردمان سیصد سال بعد از خود را تحمل کنند؛ به علت هبوط فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی آدمیان چند نسل بعد. این هم یک اتحاد دیگر بین اصحاب کهف و رقیم. سیصد سال بطور تقریبی، تقریبا هفت تا ده نسل را شامل میشود. ما انسانها فقط با انسانهای هم نسل خود راحتیم. کسانی که با اعمال جراحی زیبایی و کارهای دیگر، موقعیت سنی خود را تغییر میدهند، زندگی راحتی نخواهند داشت. کودک ، کودک است و بزرگ ، بزرگ است. با این ادا بازی ها، قاعده بازی تغییر نمی کند.

ای انسان، تو که خودت را پاکیزه تر از دیگران میدانی، اگر به زمان آینده بروی، آنان نه تو را قبول دارند و نه غذایی که میخورید را قبول دارند. تو هم اخلاق و سبک رفتار آنان را قبول نخواهی داشت. شما تصور کنید که به صد سال آینده بروید؛ در این حالت مردمی را می بینید که نود درصدشان، اعم از زن و مرد، جراحی های زیبایی خیلی زیادی روی خود انجام داده اند و هر صد هزار نفر، قیافه های شبیه هم گرفته اند. حیا و مرزهای اخلاقی مثل سابق نیست. قطعا از چنین محیطی خوشتان نخواهد آمد و دوست ندارید آنجا زندگی کنید. آیه کهف از اعتزال صحبت میکند. عده ای نوجوان و جوان از مردم خود و از آدمیان دیگر کناره گیری میکنند و به کهف پناه می برند. اینها به نوعی یتیم شده بودند. زیرا یتیم کسی است که پشتیبان معنوی و یا مادی ندارد. آنها از خانواده های متمول و پولدار بوده اند و پشتیبان مادی خوبی داشتند ولی پشتیبان معنوی نداشتند.  یتیم همیشه به معنای نبود پشتیبان مادی نیست و بلکه اصل معنای یتیم، نبود پشتیبان معنوی است.

 

أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ﴿۶مگر نه تو را یتیم یافت پس پناه داد (۶)

 

فقط خدا میتواند، پشتیبان معنوی انسان باشد. این جوانان آن موقع به این نتیجه رسیده بودند. آنان به رشد نیاز داشتند و در خانواده ها و اجتماع خود کسی نبود این معنویت را به آنها معرفی کند. در زمان ما، بعضی رسومات و قواعد اجتماعی، آزادی را از انسانها می گیرد. قواعد درباری و شهر نشینی و چشم و هم چشمی، مانع کسب معنویت میشود. اکنون در خیلی از کارها، آدمی حداقل یکی دو نمازش را از دست میدهد. بعضی سیستمهای کاری، تعداد زیادی از نمازهای روزانه را ازت می گیرد و معنویت را از آدمی میگیرد و به این طریق آدمها یتیم و بی ماوا میشوند. دربار و مقام و منصب و عناوین نژادی و نسبی و بعضی قواعد شهرنشینی نمی گذارد که آدمیان یکتاپرست شوند. کسب معنویت فقط در شرایط خاصی امکان پذیر است و باید این شرایط را برای خود مهیا کرد.

 

 

2.  تین و زیتون:

 

خدای مهربان در سوره تین به نکات مهمی در مورد هبوط شرایط محیطی اشاره میکند.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان

 وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ ﴿۱سوگند به انجیر و زیتون (۱)

 وَطُورِ سِینِینَ ﴿۲و طور سینا (۲)

 وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ ﴿۳و این شهر امن [و امان] (۳)

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ﴿۴[که] براستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم (۴)

 ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ ﴿۵سپس او را به پست‏ ترین [مراتب] پستى بازگردانیدیم (۵)

 إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ﴿۶مگر کسانى را که گرویده و کارهاى شایسته کرده‏ اند که پاداشى بى‏ منت‏ خواهند داشت (۶)

 فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ ﴿۷پس چه چیز تو را بعد [از این] به تکذیب جزا وامى دارد (۷)

 أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ ﴿۸آیا خدا نیکوترین داوران نیست (۸)

 

خدای مهربان انسان را در بهترین حالت و زمانبندی (أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ) آفریده است. احسن التقویم یعنی بهترین زمان و بهترین مکان. انسان با توجه به مقدار سرکشی نفسش، بهترین مکان و زمان در تاریخ برایش در نظر گرفته میشود و این زمان و مکان را خدا برایمان انتخاب میکند و او بهترین انتخاب کنندگان است. اصحاب کهف که از دو قشر متفاوت جامعه بوده اند، زمانی که به زمان آینده رفتند؛ هر دو گروه نتوانستند نسل آینده را تحمل کنند؛ حتی قشر درباری و متمدن و مرفه هم نتوانستند که زمان آینده را تحمل کنند. حتما یک سری حرکات سَبُک و سخیف از آیندگان دیده اند که خود را همتراز و همسطح آنان نمی دانستند و آن محیط را مناسب خود نمی دانستند و به این خاطر از خدا خواستند که آنان را از کره زمین ببرد، زیرا تحملش سخت بود.

وقتی آنها دیدند که نسل سیصد سال بعد آنها، از مسیح مجسمه ها و تصاویر و نمادهایی ساخته و مسیح را به عنوان الهه پذیرفته اند؛ پی بردند که نمیتوانند اینها را تحمل کنند و به اوج جهالت نسلهای آینده پی بردند. آنها بخاطر گرایش به خدا پرستی از جامعه زمان خود فرار کردند ولی حالا پیش کسانی هستند که ادعای پیروی از دین دارند ولی عملا برای خدا شریک قائل میشوند. همیشه در طول تاریخ، دین فقط توسط سابقون و مومنان اولیه بخوبی اجرا شده است و نسلهای بعدی، دین را منحرف کرده و آن را با شرک آلوده کردند.

 و دقیقا به این خاطر است که خدا هرکسی را در بهترین موقعیت و بهترین تاریخ (بسته به شرایط روحی روانی افراد) آفریده است. اما این شرایط احسن، همیشه احسن نخواهد ماند. اگر آدمی در چرخه نیک نباشد، شرایط محیطی احسن نخواهد ماند و به اسفل تبدیل میشود.

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ﴿۴[که] براستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم (۴)

 ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ ﴿۵سپس او را به پست‏ ترین [مراتب] پستى بازگردانیدیم (۵)

 

آخر دوره ها چنین موقعیتی است که زمانها و مکانها با هم جور نیستند. جهنم جایی است که هیچ چیزی با هیچ چیزی جور نیست و خدا این حالت را اسفل سافلین می نامد. خدا أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ را در مقابل أَسْفَلَ سَافِلِینَ  آورده است. البته در ادامه آیات می فرماید که این حالت برای عده خاصی پیش نخواهد آمد. کسانی که پندار نیک (آمَنُوا) دارند و کردار نیک (وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) دارند.

 

إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ﴿۶

مگر کسانى را که گرویده (پندار نیک انتخاب کرده اند) و کارهاى شایسته کرده‏ اند (کردار نیک) که پاداشى بى‏ منت‏ خواهند داشت (۶)

 

خدای مهربان، برای این روش، گفتار نیک را نیاورده است ، زیرا گفتار نیک، کار هر کسی نیست و پندار نیک و کردار نیک حداقل چیزی است که برای رهایی از شرایط اسفل سافلین لازم است. که اگر آدمی این دو شرط را نداشته باشد، زمانبندی ای که خدا برای او در نظر گرفته است را از دست میدهد و در آن صورت به شرایط سخت و پستی دچار خواهد شد. در شرایط اسفل سافلین، آرامش و صلح و امنیت در جامعه و خانواده ها برقرار نیست. وقتی زمانی برسد که براحتی تغییر جنسیت داده شود و افراد در جامعه امنیت انتخاب همسر نداشته باشند، در آن صورت آن جامعه شرایط احسن التقویم را از دست داده است. فرد پیری که نماز نمی خواند و با انواع کلکها خودش را جوانتر نشان میدهد، خودش را با تقویم خدادادی وفق نمی کند و در نتیجه خود و دیگران را به شرایط سختی وارد میکند. نماز آرامش میاورد و زکات امنیت اقتصادی میاورد و جهاد، امنیت جانی میاورد و روزه امنیت و سلامتی جسمی میاورد. اینها همگی دستورات خدای رحمان هستند برای اینکه انسانها به اسفل سافلین سقوط نکنند.

خدا در سوره تین به دو میوه اشاره می فرماید. انجیر و زیتون.  وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ ﴿۱سوگند به انجیر و زیتون (۱) انجیر میوه شیرینی است و زیتون میوه تلخی است. در زندگی باید هم غذاهای تلخ خورد و هم غذاهای شیرین و هم غذاهای خوشمزه و هم غذاهای غیر خوشمزه. در زندگی هم شرایط سخت است و هم شرایط ساده. شیرینی (انجیر) نشانگر آرامش است و تلخی (زیتون) نشانگر امنیت و صلح.  هر دو برای زندگی لازمند. بدون تجربه تلخ و شیرین نمیتوان آرامش و امنیت و صلح را باهم بدست آورد. همانطور که نماز لازم است، روزه و زکات و جهاد در راه خدا و قصاص هم لازم است. آدمهای با تجربه این موضوع را حتی در طریقه غذا خوردن هم درک کرده و رعایت میکنند. مثلا با هر نوع غذایی، فلفل تند و یا زیتون تلخ میخورند تا به شیرینی غذاها زیاد عادت نکنند. بچه ها معمولا این مورد را رعایت نمیکنند و خود را دچار دیابت و بیماریهای دیگر میکنند. خدا زندگی این دنیا را در هر دو نوع شیرینی و تلخی آفریده است و هر دو لازم است. وقتی تعادل بین این دو به هم بخورد، یعنی شرایط احسن از بین رفته است. گاهی حرف حق تلخ است و ما باید خود را برای حرفهای تلخ هم آماده کنیم، که اگر چنین نباشیم، نامتعادل میشویم و تنظیم روان ما به هم میخورد (تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ). توصیه به حق و توصیه به صبر، دو آیتم مهم چرخه نیک هستند که برای هر زندگیی لازم هستند.

 

چرخه نیک= پندار نیک+کردار نیک+گفتار نیک+گفتار صبر

 

قرآن کتابی است دارای دستورات شیرین و بشارت و همزمان دستورات تلخ هم دارد. اما بطور کلی دستورات انجیل شیرین و بشارت است ولی دستورات تورات همراه با تلخی است. مسیحیانی که فقط دستورات انجیل را اجرا میکنند و به تورات توجه نمی کنند، متعادل بار نمی آیند و به انواع عرفانهای شرقی و شیطانی و مدیتیشن گرایش پیدا میکنند. از طرف دیگر، یهودیانی که به دستورات انجیل بی توجهی میکنند، خشک و خشن و بیرحم بار می آیند. قرآن ترکیبی از انجیل و تورات و زبور و صحف و کتابهای تمام پیامبران در طول تاریخ بشریت را در خود دارد که از این جهت یک معجزه است و کتاب مفصل و کاملی است و قرآن دارو و دوای دردهای روانی بشریت را در خود دارد.

قبلا مردم یک کوچه و حتی خیابان همدیگر را با نام میشناختند ولی حالا مرزبندی ها عوض شده است و حتی همسایه از همسایه خبر ندارد. اینها نمونه روال تدریجی هبوط شرایط محیطی و اجتماعی است. مرزبندی ها حساستر و دقیقتر شده است. قبلا برای خرید زمین، یک سنگ پرتاب میکردند، تا مسافت سنگ پرتاب شده، را قیمت گزاری میکردند و میفروختند؛ اما حالا زمین خدا را با سانتی متر میفروشند! مرزبندی ها حساستر شده است و زندگی ها به جزئیات بیشتری وابسته تر شده است. رفتار بچه ها تلخ تر شده است؛ اکنون اکثر بچه ها، سوال را با سوال جواب میدهند. اکنون در یک شهر بزرگ، اگر حتی هیچی نخوری و هیچ حرکتی نکنی، باز هم هزینه های زیادی برایت میاید. شیرینی ها و تلخی ها (تین و زیتون) پیچیده تر شده اند و به سادگی بدست نمی آیند.

از زمان آدم تا پیامبر نوح، آرامش و امنیت و صلح عجیبی برقرار بود و زندگی روی زمین واقعا لذت بخش بود. بعد از طوفان نوح؛ شرایط محیطی زمین تا حدی تغییر کرد. در تورات ذکر شده است که پیامبر نوح درون کشتی حین طوفان، کبوتر را رها کرد و بعد از چند روز کبوتر با شاخه ای زیتون برگشت. شاخه زیتون شروع شرایط سخت و تلخ بعد از طوفان بود. نشان از این داشت که مردم برای زندگی، علاوه بر شیرینی، تلخی های زیادی هم خواهند داشت و تلخی بر شیرینی برتری می یابد. دیگر آدمیان، به اندازه غذا و حتی بیشتر، به صلح و کردار نیک و گفتار نیک نیاز دارند.

 

3.  بیشتر مردم هبوط میخواهند:

 

وقتی یاران غار، بیدار شدند، نتوانستند مردمان آینده را تحمل کنند و از خدا خواستند که آنان را بمیراند. به احتمال قوی، نسل جدید بعد از سیصد سال، از نظر اخلاقی و فرهنگی و ایمانی سقوط سنگینی کرده بوده اند و جامعه جدید، برای یاران غار قابل تحمل نبود. بر همین سبک، نسل آینده هم برای ما قابل تحمل نخواهد بود. این که دقیقا چه نوع هبوطی پیش آمده بود را فقط خدا میداند ولی براساس تجربیات جامعه خودمان، میتوان یک ترسیم کلی از آن بدست آورد. اما چرا این هبوط پیش میاید؟

زمانهایی میرسد که حیله های شیطان خیلی زیاد میشود و در نتیجه انسانها زندگیشان به هم میریزد. در این حالت، شیاطین ضعیف تر میشوند و اما در عوض محیط اجتماعی و زیستی انسانها هم هبوط پیدا میکند. وقتی مردم دچار فشار روانی شوند و نتوانند هواها و هوسهای خود را کنترل کنند؛ حتی از دست خود خسته میشوند و ناخودآگاه دلشان هبوط میخواهد. آنها هبوط میخواهند تا از آن وضعیت نجات یابند. این یک نوع دیوانگی است، زیرا دیوانگی بروز رفتارهایی است که برای خودت هم قابل کنترل نیست.

اکنون در زمانه ما این حالت پیش آمده است. مردم از هر نظر نا آرامند و فقط یک هبوط میتواند آنان را آرام کند. بعضی آدمها در حین درگیری، تا کتک نخورند، آرام نمیشوند. آدمیان در حالت کلی، بعضی مواقع، فقط یک سقوط و هبوط و یک جنگ میتواند آنان را آرام کند. جامعه جهانی، بعد از جنگهای جهانی گذشته و کشته دادن بسیار، تا مدتی، آرامش نسبی پیدا میکرد.

زمانی که آدم و حوا در بهشت، نافرمانی خدا را کردند و به نفس خود ظلم کردند، از آنجا هبوط یافتند و به زمین منتقل شدند. زیرا ظالم به نفس، نمیتواند خود را در محیطی مثل بهشت تحمل کند و ناچارا محیط زندگی آنان نزول و هبوط یافت و به زمین منتقل شدند، تا انسان خود را تحمل کند و فرصت برگشت و توبه پیدا کند.

 

قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿۲۳

گفتند پروردگارا ما بر خویشتن ستم کردیم و اگر بر ما نبخشایى و به ما رحم نکنى مسلما از زیانکاران خواهیم بود (۲۳)

 

قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ ﴿۲۴

فرمود فرود آیید که بعضى از شما دشمن بعضى [دیگر]ید و براى شما در زمین تا هنگامى [معین] قرارگاه و برخوردارى است (۲۴)

 

یکی از خواص هبوط این است که عداوت بین انسانها زیادتر میشود. دوستی و نزدیکی بین جامعه انسانی روز بروز تنگتر و کمتر میشود. هبوط درون زمینی هم اینطوری است. بشر تا قیامت، دفعات دیگری داخل همین زمین هبوط پیدا میکند و روز به روز صفا و صمیمیت بین انسانها و خانواده ها کمتر میشود.

انسانها خودشان هبوط درون زمینی را انتخاب میکنند. جهنم آخرین هبوط و هبوط نهایی خواهد بود. اصلا از یک جنبه دیگر، انسانها خودشان به دلخواه خود جهنم را انتخاب میکنند، زیرا آنان بارهای زیادی برای خود درست میکنند و فقط جهنم میتواند آنان را پذیرا باشد. آتش جهنم عذاب است ولی از بُعد دیگر، یک پناهگاه و ماوا هم است (مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلَاکُمْ).

 

فَالْیَوْمَ لَا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَلَا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلَاکُمْ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ ﴿۱۵

پس امروز نه از شما و نه از کسانى که کافر شده‏ اند عوضى پذیرفته نمى ‏شود جایگاهتان آتش است آن سزاوار شماست و چه بد سرانجامى است (۱۵)

 

انسانها خودشان، به دلخواه خود این پناهگاه و دوست را انتخاب میکنند. با مطالعه قرآن متوجه خواهیم شد که در روز آخرت، کسانی که توبه نکرده اند، از بس که تحت فشار روانی قرار دارند؛ تنها با آتش جهنم آرام میشوند و به همین خاطر به این ماوا و مولا روی می برند. هر چند که مترجمین قرآن، کلمات ماوا و مولا را طور دیگری معنا کرده اند؛ اما خود کلمه عربی قرآن برای ما ملاک است و معنای اصلی را از آن می گیریم و ترجمه ها برای ما اعتبار قطعی ندارند.

انسانها قبلا به هم دیگر نزدیکتر بودند ولی اکنون روز به روز از هم فاصله می گیرند و برای هم بیگانه تر میشوند. عفت و حیا در اجتماع و خانواده ها کمتر شده است و به همین خاطر افراد از هم فاصله می گیرند، تا از شرّ همدیگر در امان باشند. دیگر کودکان و نوجوانان اهمیت سابق را برای والدین خویش قائل نیستند. اینها همگی روش جدیدی را برای زندگی  ایجاد میکند و در نتیجه انسانها برای همدیگر غیر قابل تحملتر و بالتبع تنها تر میشوند و در نتیجه شرایط زندگی هبوط میکند و شرایطی پیش میاید که انسانها از همدیگر دورتر شوند تا که برای همدیگر قابل تحملتر شوند. وقتی از هبوط اجتماعی و خانوادگی صحبت میشود؛ منظور این نوع تغییرات است.

هر انسانی که سرنوشتش جهنم باشد، به این خاطر به جهنم میرود، چونکه به آن نیاز دارد و این تنها راه است برایش. به همین خاطر خدا جهنم را برای اهل جهنم مَأْوَا و مَوْلَا می نامد. مردم به دلخواه خود جهنم را انتخاب میکنند. یک خلافکار با ذهن مسموم و بیمار باید حبس شود تا به دیگران آسیب نرساند؛ جهنم چنین جایی است. اما بهشت جایی طبیعی و ساده است و انسان در بهشت از هرگونه دغدغه فکری بدور است. بهشت جای نفسهای سرکش نیست. همانطور که شیطان از بهشت اخراج شد. وقتی شیطان از بهشت اخراج شد، فقط او اخراج نشد؛ بلکه تمام کسانی که فریب او را خورده بودند، بالتبع اخراج شدند.

 

قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ ﴿۱۳

فرمود از آن [مقام] فرو شو تو را نرسد که در آن [جایگاه] تکبر نمایى پس بیرون شو که تو از خوارشدگانى (۱۳)

 

این نوع هبوط در جهنم هم ادامه خواهد داشت و آخرین درجه آن اسفل سافلین است. افراد در جهنم ، باز هم هبوط پیدا میکنند و از طبقات و مراحل مختلف جهنم به شرایط بدتر هبوط پیدا میکنند.

جادوی شیاطین (قسمت نود و نه) دیوهای خفته بخش یکم (مهریه)

pdf

                                           

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت نود و نه)

دیوهای خفته بخش یکم (مهریه)

 

شعر همان وحی شیاطین است که باعث ضربه زدن به نظام رحمانی میشود. هیچوقت شعر را دست کم نگیرید، همانطور که هیچوقت نباید شیطان را دست کم گرفت. زیرا جملات شعر مثل دیوهای خفته ای هستند که بوقت خود و سر فرصت، زندگی ها را بر باد میدهند. عدم توجه به کلام خدا، مشکلات عدیده ای را برای جوامع مسلمان پیش آورده است و این مشکلات به مرور زمان، پیچیده تر و پیچیده تر میشود و به مرحله غیر قابل حل میرسند. یکی از این مشکلات، که خیلی هم مهم است ، مهریه در ازدواج هاست که اکنون خیلی بولد شده است و ازدواج جوانان را تقریبا به بن بست کشانده است. یک جمله ای هست شعر مانند که مردم آن را تکرار میکنند و به خیال خود ابتدا میگفتند که این فقط یک گفتار است و هیچوقت به مرحله کردار نخواهد رسید. این جمله مهریه را کی داده و کی گرفته؟ است.

معمولا چرخه ی نیک در زندگی، از پندار شروع شده و به مرحله کردار و بعد به مرحله گفتار میرسد. اما این جمله شعر مانند ابتدا از گفتار شروع میشود ولی پندار مبهمی پشت آن خوابیده است و هر لحظه ممکن است که به مرحله عمل و کردار برسد. این پندار مبهم همان دیو طمع و تفرقه بین زن و مرد است. شروع اجرای این پندار مبهم، منتظر یک جرقه است. کافی است که کوچکترین مشاجره ای پیش ازواج پیش آید، فورا به مرحله عمل رسیده و به اجرا گذاشته میشود. این دیو خفته عملا مهریه را که نشان مهر و محبت باید باشد، به نشان تنفر و انتقام تبدیل میکند. کلا پشت هر گونه پندار مبهم و شرّی یک شیطان منتظر است. بعضی صفات و پندارهای زشت در انسانها هستند که ظاهرا خفته هستند ولی در مواقع بحرانی که آدمی کنترل خشم و غضب خود را ندارد، بیدار میشوند. مثلا دیده ای که طرف می گوید که:  اون روی سگ من را ندیده ای!؟ منظورش این است که فرد روی دیگری دارد که خفته است و هنوز رو نکرده است و دقیقا متضاد روی دیگرش است. خدای مهربان، در قرآن ما را به یک رویی و صاف و سادگی دعوت میکند و انسانها را به کظم غیض (وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ) و تعادل و توازن در رفتار و گفتار دعوت میکند.  به همین دلیل ما باید همیشه پندار نیک داشته باشیم و از ورود پندارهای غلط به ذهن خویش اجتناب کنیم.

 

الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴿۱۳۴

همانان که در فراخى و تنگى انفاق مى کنند و خشم خود را فرو مى ‏برند و از مردم در مى‏ گذرند و خداوند نکوکاران را دوست دارد (۱۳۴)

 

کی مهریه داده کی گرفته؟ کی سمرقند داده کی گرفته؟ کی بخارا داده کی گرفته ؟ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را!

آیا شباهتی بین این جملات شعر گونه نمی بینید. در هر تنفر و افتراقی بین زوجین، جملاتی شعر گونه هست. اصلا شعر، وسیله و ابزار جادوست. این جملات شعر گونه دو رو دارند. یک روی عادی و یک روی زشت. وقتی فرد عصبانی نیست، یک نوع برداشت از جمله شعر گونه میکند؛ اما وقتی فرد عصبانی شده و قادر به کنترل خشم و غضب خود نمیشود، برداشت متضادی از این جمله میکند. این حالت از پندار، بسیار خطرناک است.

مهریه ابزار تهدید و مشاجره نیست و در قرآن به عنوان نشانه راستی و صداقت در مودت و مهر بین زوجین ذکر شده است. به همین خاطر یکی از اسامی مهریه، صداق است. یعنی مرد این صداق را به زن میدهد تا صداقت خود را در این مودت و رحمت نشان دهد. قطعا مقدار مهریه و صداق باید در توان مرد باشد و گرنه فقط یک پندار مبهم و یا یک شعر و طلسم است.

 

وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَکُلُوهُ هَنِیئًا مَرِیئًا ﴿۴

و مهر زنان را به عنوان هدیه‏ اى از روى طیب خاطر به ایشان بدهید و اگر به میل خودشان چیزى از آن را به شما واگذاشتند آن را حلال و گوارا بخورید (۴)

 

همانطور که فقرِ مالی هست، فقرِ ازدواج هم هست. وقتی شرایط برای یک ازدواج سخت شود، یعنی فقرِ ازدواج پیش آمده است. فلسفه ها و روشهای شیطان فقر و فحشاء را به ارمغان میاورد (الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ). عدم ازدواج نوعی فقر است ولی نه از نوع فقر اقتصادی. هر چند اقتصاد جنبه مهم آن است ولی اصل این فقر، اقتصادی نیست و بلکه فقر پنداری است. بزودی همگی خواهند دانست که فرهنگ غلط ازدواج، بقای یک نسل را در یک کشور به خطر انداخت. این فرهنگ غلط، یک نوع فقر است. روشهای شیطان در ازدواج، فقرِ ازدواج را به ارمغان می آورد.

 

الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿۲۶۸

شیطان شما را از تهیدستى بیم مى‏ دهد و شما را به زشتى وامى دارد؛ و(لى‏) خداوند از جانب خود به شما وعده آمرزش و بخشش مى‏ دهد، و خداوند گشایشگر داناست‏. (۲۶۸)

 

تعهدات مالی براساس یک جمله مبهم و منافقانه مثل مهریه را کی داده و کی گرفته؟  قرار داده نمیشود. این جمله خودش نوعی جمع اضداد است و شرّ تولید میکند. زیرا شرّ نتیجه جمع اضداد  است. بعضی ها می گویند که مهریه زیاد یک ضمانت برای کنترل مردان هوسباز است. خود این جمله هم یک جمله دو پهلو و شیطانی است. خدا یک قانون کلی را برای فقط مردان هوس باز طرح نمی کند، بلکه برای تمام مردم است و این گفته غلط است. زمانی هم که طلا و سکه گران شد، خیلی از زنان هم مهریه خود را به اجرا گذاشتند. خدا قوانین را کلی طرح میکند و منافع همگی را در نظر می گیرد. نعوذبالله خدا طرفدار قشر خاصی نیست که بخواهد منافع آن قشر را در نظر بگیرد. چه زن و چه مرد همگی بندگان خدایند و خدا مصلحت همه را میخواهد. خیلی از جوانان بخاطر ترس از مهریه های زیاد به سمت ازدواج نمیروند و این اگر تنها دلیل عدم ازدواج نباشد، قطعا مهمترین دلیل آن است. مهریه سنگین انگیزه های زیادی را در افراد ایجاد میکند؛ چه برای زنان و چه برای مردان؛ حتی در خیلی موارد کار به قتل زنان و زندانی شدن مردان هم کشیده شده است. حتی جوری شده است که مهریه بعضی زنان ده ها برابر دیه آنان است. گاهی بعضی مردان بعد از طلاق ، زیر بار اقساط مهریه میمانند و تا آخر عمرشان نمی توانند دیگر ازدواج کنند. ضررات مهریه بالا آنقدر زیاد است که میتوان در این مورد یک کتاب نوشت. وقتی زوجین، با مهریه بالا شروع به زندگی کنند، از همان اول، زن این قدرت و برگ برنده را در ذهن خود بحساب می آورد و در هر فرصت و چالشی این برگ را رو میکند. مرد هم همیشه دنبال دور زدن و دروغ میباشد و به چشم دیگری، زوجش را نگاه میکند. در این حالت، هیچگونه مودت و رحمتی بین آن دو وجود نخواهد داشت و همه چیز به پول و زور و پنهان کاری ختم میشود.

اصلا هدف از ازدواج چیست؟ مگر هدف از یک ازدواج، مشارکت در ساخت یک زندگی مشترک با مودت و رحمت و تلاش دو جانبه نیست؟ پس هر آنچه که منافی این تلاش و کوشش و مودت و رحمت باشد، اضافی است. به جرات می توانم بگویم که مهریه زیاد مثل یک طلسم است که در ذهن افراد نگهداری میشود و همین طلسم است که خوشی را از زندگی ها می برد. کاهش تصاعدی ازدواجها بخاطر این روش زندگی است.

جمله مهریه را کی داده و کی گرفته؟   یک پندار مبهم است. پندار مهریه را کی داده و کی گرفته؟  یک دیو خفته است که در پندار طرفین می خوابد تا بوقتش بیدار شود. این دیو در ذهن زن می خوابد و بعضی زنان ممکن است در پندار خود حتی برای آن برنامه ریزی هم بکنند. این دیو بالقوه خطرناک است. حتی این دیو در ذهن مرد هم هست و مرد هیچ وقت به همسرش مودت و رحمت واقعی ابراز نمیکند زیرا همیشه آن دیو را حامی و پشتیبان زن می بیند. در حالیکه در قرآن، خدا دستور فرموده است که مهریه باید به زن پرداخت شود. اما مهریه ای که بالا باشد و قابل پرداخت نباشد، توصیه قرآن نیست و حتی ضد دستورات خداست.

زمانی سکه و طلا ارزان بود و مردم براحتی مهریه های از این نوع را قرار میدادند ولی اکنون اینها خیلی گران شده است و نود و نه درصد جوانان نمی توانند اینها را تهیه کنند و نمی توانند این مهریه های سنگین را متعهد شوند. مهریه زیاد یک نوع ربا هم هست. زیرا مهریه ای که به طور تصاعدی هر روز بالا میرود، خاصیت ربا دارد. خدا در قرآن، از صدقات، به عنوان متضاد ربا استفاده می فرماید. نام دیگر مهریه صداق است که هم خانواده صدقات است. بنباراین مهریه هر چی هست، نباید مثل ربا باشد.

 

یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ ﴿۲۷۶

خدا از (برکت‏) ربا مى ‏کاهد، و بر صدقات مى‏ افزاید، و خداوند هیچ ناسپاس گناهکارى را دوست نمى دارد. (۲۷۶)

 

مهریه تصاعدی یک نوع رباست و برکت ندارد. یکی از خواص ربا این است که ربا از جنس آتش است و همین آتش به جان زندگی ها افتاده است و دارد همه را میسوزاند.

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَأْکُلُوا الرِّبَا أَضْعَافًا مُضَاعَفَةً وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ﴿۱۳۰

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید ربا را [با سود] چندین برابر مخورید و از خدا پروا کنید باشد که رستگار شوید (۱۳۰)

 

قرآن کتاب کاملی است و باید بر این اساس، زندگی مان را تنظیم کنیم. حدیث و سنت، پیام خدا نیستند و نباید بر اساس آن زندگی ها پایه ریزی شود. حدیث و سنت وحی نیستند و بلکه نوشته راویان حدیث در قرن دوم و سوم هجری هستند. نمیتوان مساله مهمی مثل مهریه را با قیاس و براساس سنت گذشتگان بدست آورد. قبلا طلا و سکه ارزان تر بود و قابل تهیه بود ولی اکنون شرایط تغییر کرده است و نمیتوان آن روش را ادامه داد.

بیایید در قرآن به داستان یک ازدواج نگاه کنیم. مقدار مهریه و روش پرداخت آن براحتی از این آیه قابل استخراج است. خدا برای هر مشکلی در قرآن راه حل دارد و هیچوقت انسانها را تنها نمی گذارد. خدای حکیم و مهربان می فرماید که در قرآن از هر گونه مثلی زده است. مساله مهمی مثل مهریه هم قطعا مثالی از آن در قرآن هست.

 

وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ﴿۲۷

و در این قرآن از هر گونه مثلى براى مردم آوردیم باشد که آنان پندگیرند (۲۷)

 

پیامبر موسی از دست فرعونیان فرار کرده و بجایی میرسد و بدون هیچ چشم داشتی، دختران شعیب را کمک میکند و ادامه داستان که در قرآن ذکر شده است. شعیب به خاطر امانت دار بودن و کاری بودن موسی، دخترش را به موسی میدهد. مقدار مهریه در این آیه بطور واضح معین و مشخص است.

 

 

قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ ﴿۲۶

یکى از آن دو [دختر] گفت اى پدر او را استخدام کن چرا که بهترین کسى است که استخدام مى ‏کنى هم نیرومند [و هم] در خور اعتماد است (۲۶)

 

قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۲۷

[شعیب] گفت من مى‏ خواهم یکى از این دو دختر خود را [که مشاهده مى ‏کنى] به نکاح تو در آورم به این [شرط] که هشت‏ سال براى من کار کنى و اگر ده سال را تمام گردانى اختیار با تو است و نمى‏ خواهم بر تو سخت گیرم و مرا ان شاء الله از درستکاران خواهى یافت (۲۷)

 

قَالَ ذَلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَکِیلٌ ﴿۲۸

[موسى] گفت این [قرار داد] میان من و تو باشد که هر یک از دو مدت را به انجام رسانیدم بر من تعدى [روا] نباشد و خدا بر آنچه مى‏ گوییم وکیل است (۲۸)

 

شعیب به موسی میگوید که من دخترم را به نکاح تو در میاورم با اجرت هشت سال کار کردن. موسی هشت سال  باید برای شعیب کار کند. در این مدت شعیب، مخارج اولیه زندگی موسی و همسرش را میدهد. این یک قرارداد بود بین شعیب (پدر دختر) و موسی. شعیب به موسی میگوید که من نمى خواهم کار را بر تو مشکل بگیرم (وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ) و مرا ان شاء الله از درستکاران خواهى یافت (سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ). درستکاران یعنی کسانی که کردار نیک دارند. بنابراین مهریه زیاد تعیین نکردن و سخت نگرفتن، یک نوع عمل صالح و کردار نیک است و از پندار نیک بر می خیزد. انسانها از هر فرصتی میتوانند برای خود کردار نیک جمع کنند. خدا نمی خواهد بر انسانها سخت بگیرد. بنابراین قراردادی که شعیب با موسی بست، اصلا سخت و مشکل نبوده است. در این آیه دو روش برای محاسبه مهریه هست:

روش اول:

مهریه در این آیه مساوی است با اجرت هشت سال کار کردن منهای مخارج اولیه زندگی موسی و همسرش. نسل آینده، از نظر درآمدی، زندگی کاملا واضحی خواهند داشت و مقدار درآمد و هزینه های اولیه زندگی روشن و واضح خواهد بود. اما این روش قرآنی، چطوری برای نسل آینده قابل اجراست. فرض کنید جوانی که ازدواج میکند و کار میکند و ماهیانه x میلیون تومان درآمد دارد. این جوان ماهی y میلیون تومانش را صرف مخارج (اولیه) زندگی میکند. بنابراین x-y میلیونش می ماند. بنابراین این جوان سالیانه 12* (x-y) میلیون تومان درآمد مازاد بر مخارج اولیه زندگی دارد. بنابراین نصف این درآمد مازاد، یعنی 6* (x-y) مال همسرش است به عنوان مهریه. برای هشت سال میشود 48*(x-y) میلیون تومان. که اگر مرد به دلخواه خودش خواست ده ساله اش کند و در این حالت  میشود 60(x-y) میلیون تومان.

توجه شود که منظور از هزینه ها و مخارج اولیه زندگی در اینجا شامل خرید ماشین و مسکن و مغازه نیست؛ زیرا زن در اینها شریک نیست و البته اگر شریک باشد، باید به عنوان هزینه آورده شود. در این روش قرآنی، حتی اگر زن در مخارج زندگی صرفه جوئی کند و از خریدهای اضافی چشم پوشی کند، مهریه بیشتری به او تعلق خواهد گرفت و عدم اسراف به سود خودش هم هست. این طریق محاسبه فقط زمانی ممکن است که درآمد و هزینه خانواده مشخص باشد. در حالتی که درآمد و هزینه مشخص نباشد، میتوان بطور تخمینی با توجه به رسته شغلی، مقدار ثابتی را به عنوان درآمد و هزینه مشخص کرد. اگر این بستر فراهم شود، و درآمدها و هزینه های زوجین مشخص باشد، قطعا در این روش، هیچ فشاری به آنها نخواهد آمد و مهریه قابل پرداخت خواهد بود.

ممکن است که برای روش اولی؛ کسی بگوید که افراد ممکن است در مورد مقدار درآمد دروغ بگویند. اما اکنون در زمانه ما، براحتی مقدار درآمد افراد مشخص است و همچنین میتوان قبل از ازدواج، مقدار دارائی افراد را هم تخمین زد. برای کاری که موسی برای شعیب انجام میداد(دامداری)، درآمدها کاملا مشخص بود. در بعضی کشورهای خارجی هم ، قبل از ازدواج، دارائی افراد را بدست می آورند و  در آمدهای بعد از آن نصف ، نصف تقسیم میشود. اما قرآن درآمدهای مازاد بر مخارج اولیه حداکثر تا هشت سال و یا ده سال را به عنوان مهریه تقسیم می کند و نه کل عمر را. چندی پیش بیل گیتس و زنش بعد از سی سال زندگی مشترک از هم جدا شدند. زن بیل گیتس نصف دارائی بیل گیتس را صاحب شد. اما از نظر قرآن، فقط درآمد هشت سال متعلق به همسر بیل گیتس بود. هرچند آنان، ممکن است این پول را مهریه ننامند. البته در این مورد، حتی درآمد هشت سال بیل گیتس، درآمد بسیار زیادی بود. پول زیاد وسوسه انگیز است و براحتی ازواج را از هم جدا میکند.

روش دوم:

شاید هنوز بستر تعیین مهریه به روش اولی برای ما مهیا نباشد؛ بنابراین برای مهریه هایی که از قبل تعیین شده است و نمیتوان مقدار آن را تغییر داد؛ میتوان طبق آیه قاعده هشت سال را روی آن اجرا کرد. یعنی اگر زن، مهریه ای برایش تعیین شده است و یا میشود و بعد از مثلا یک سال تقاضای مهریه میکند، به مقدار یک هشتم از مهریه به او تعلق می گیرد. در نهایت بعد از گذشت هشت سال، مهریه کامل به او تعلق خواهد گرفت. حتی اگر این نکته مهم از آیه هم اجرا شود، خودبخود خیلی از مشکلات حل میشود. این آیه هر طور اجرا شود، منفعت است.

·      در این روشها ، اگر مرد هوسبازی کند و مثلا بعد از یک سال قصد طلاق زن را داشته باشد؛ باید هزینه تا آخر قرارداد را به زن دهد (مهریه هشت سال). و همچنین اگر زن بخواهد بعد از مثلا یک سال، زندگی را ترک کند و قرارداد را به هم بزند، فقط مهریه آن یک سال به او تعلق خواهد گرفت (یک هشتم). این روش قرآنی فایده های مهم و زیادی دارد.

·      دیگر مرد هوسبازی نمی کند و در صورتی که بخواهد مثلا بعد از چند سال زن دیگری بگیرد، باید مهریه کامل هشت سال به زن بدهد و این نوع قرارداد برای طلاق بازدارنده است.

·      بعضی زنان بعد از چند ماه زندگی مشترک، با کوچکترین درگیری ای، مهریه را به اجرا می گذارند. اما در این حالت، زن اگر بخواهد بعد از چند ماه زندگی مشترک  زندگی را ترک کند و مهریه بگیرد، فقط مهریه آن چنده ماه (به نسبت هشت سال) به او تعلق می گیرد و این مبلغ خیلی کمتر است و دیگر بعضی زنان بخاطر کاسبی و سوء استفاده از مهریه ازدواج نمی کنند و درصد طلاق بخاطر مهریه خیلی پایین میاید. علاوه بر آن، ذهنیت کلی جامعه در این مورد به آرامش میرسد و جوانان به ازدواج اطمینان پیدا میکنند و ازدواج زیاد میشود. تنها راه حل مشکلات، همین راه حل قرآنی است.

·      عدم ازدواج جوانان به علت عدم اعتماد به روش ازدواجی است که حالا مرسوم است. اما این روش قرآنی، امنیت و آرامش را دوباره بر می گرداند.

·      خدای مهربان در آیه، دو راه پیش پای مرد گذاشته است. یکی مهریه هشت سال و دیگری مهریه ده سال. به این طریق صداقت و تعهد مردان را به آنان تذکر میدهد و حتی به این طریق به مردان می فهماند که مهریه بطور اختیاری تا 25 درصد (دو سال اضافی تقسیم بر هشت سال میشود یک چهارم یا 25درصد) از طرف آنان قابل افزایش است. طبق آیه ، اگر مهریه مبلغ زیادی باشد، افزایش اختیاری آن به مقدار 25 درصد توسط مرد، بی معناست. بنابراین این آیه هیچوقت بر مهریه زیاد دلالت ندارد.

·      قرارداد مهریه تا هشت سال و (قابل افزایش تا ده سال به اختیار مرد) تعیین شده است. این ماگزیمم مهریه است و بیشتر از آن نیست. مصلحت آن را خدای مهربان و حکیم میداند. معمولا زنان و مردان بعد از هشت سال با هم انس می گیرند و بچه دار میشوند و به ندرت از هم جدا میشوند و اگر هم بعد از هشت سال زندگی مشترک بخواهند جدا شوند؛ دیگر چیزی نمیتواند جلودارشان شود. بنابراین مهریه بی نهایت نیست و حد و حدودی دارد. زنی که هشت سال برای یک زندگی تلاش کرده باشد، براحتی از آن دل نمی کند.

·      مهریه در قرآن باید به زن داده شود و البته اگر زن آن را ببخشاید، دیگر دادن مهریه لازم نیست. اما اکنون خیلی از مردان جوان هیچوقت نمی توانند مهریه ها را پرداخت کنند، زیرا اصلا در محدوده توانایی آنها نیست و به این صورت همیشه مدیون زن می مانند و یا حتی بعضی مردان، به روشهای مختلف از دادن آن فرار میکنند و زنان را اذیت میکنند و برای خود پندار آلوده و دروغ میسازند و همچنین با اذیت کردن زن، برای خود کردار آلوده میسازند.

·      از آنجا که مهریه در طول و درازای هشت سال داده میشود و خدا فرصت هشت ساله به آن داده است؛ بنابراین بکارگیری واژه عندالمطالبه در اسناد ازدواج بی معناست و از نظر قرآن باطل است. همین کلمات من در آوردی باعث رونق کاسبی بعضی وکلا شده و آنان را از راه راست و قرآنی خارج ساخته است.

·      خدای مهربان، بی هدف این داستان را در قرآن ذکر نفرموده است و بلکه حتما میخواهد ما را به طریق مهریه راهنمایی فرماید. بشریت تنها یک راه برای خوشبختی دارد و آن هم پیروی از قرآن است و هیچ راه حل دیگری ندارد.

·      گاهی بعضی مهریه ها آنقدر زیاد است که مرد برای فرار از این مهریه های غیر منطقی، دچار انواع دروغ و ریاکاری و پنهان کاری میشود و این خودش افراد را از چرخه ی نیک خارج میسازد. بنابراین با تعیین مهریه زیاد، مرد همیشه در طول تمام زندگی خویش، یک دروغ را با خود حمل میکند و خود را دچار یک پندار دروغ میکند و همین دروغ در سایر اعمال و نگاه او نسبت به زن موثر است و مودت و رحمت را بین زن و مرد از بین می برد.

·      وقتی که مهریه و یا صداق که نشان صداقت و مهر است، به ابزار تهدید و مشاجره و چانه زنی تبدیل شود، دیگر مودت و رحمت بی معناست و به همین خاطر است که زنان و مردان امروزی خیلی از هم فاصله گرفته اند و همدیگر را متوجه نمیشوند.

·      در جامعه، زنان بخاطر اهرم مهریه بالا، با عناوین رئیس مخاطب قرار داده میشوند که همین نکته در زندگی های مشترک، کلا مودت و رحمت را نفی میکند. مودت و رحمت مخالف شقاوت است. مهریه بالا، از زنان و مردان افراد شقی و بی رحم نسبت به هم میسازد. که قاعدتا زنان باید مودت بیشتری نسبت به مردان داشته باشند و مردان هم رحم بیشتری نسبت به زنان داشته باشند و دل رحم تر باشند. اما مهریه بالا از آنان فرد دیگری میسازد. یکی از دلایلی که آدمی را وارد جهنم میکند، شقی بودن است.

 

قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْمًا ضَالِّینَ ﴿۱۰۶

مى‏ گویند پروردگارا شقاوت ما بر ما چیره شد و ما مردمى گمراه بودیم (۱۰۶)

 

رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿۱۰۷

پروردگارا ما را از اینجا بیرون بر پس اگر باز هم [به بدى] برگشتیم در آن صورت ستمگر خواهیم بود (۱۰۷)

 

قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ ﴿۱۰۸

مى‏ فرماید [بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید (۱۰۸)

 

·      گاهی بعضی زنان، با توجه به این که میدانند، توان مالی مرد اصلا در حد و اندازه آن مهریه نیست، ولی انتظار دارند که پرداختش کند! یا گاهی بعضی مردان، با توجه به آنکه توانایی پرداخت مهریه را دارند ولی پرداختش نمی کنند تا همیشه یک گرویی از زنشان داشته باشند و اینها همگی نوعی شقاوت است. این نوع تصور از زندگی، بسیار عجیب است و دلیل جادو شدن افراد است. 

جادوی شیاطین (قسمت نود و هشت) عرفانهای قدیم و نوظهور (بخش دهم) وحی شیاطین (شعر) بخش دوم

pdf

 

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت نود و هشت)

عرفانهای قدیم و نوظهور (بخش دهم)

وحی شیاطین (شعر) بخش دوم

 

 

در قسمت قبل در مورد شعر گفته شد. توجه شود که مفهوم شاعر بسیار گسترده تر از سراینده متن منظوم می باشد؛ شیطان خوب میداند که  برای ایجاد فلسفه ها و حلقه های مدرن، شاعران مدرن نیاز است.کسی که ویدئوی کمک به یک انسان را در فضای اینترنت پخش می کند ولی خودش کوچکترین قدمی برای انجام کار خوب  و کردار نیک بر نمی دارد خودش یک شاعر است. کسی که سخنان و سخنرانی بسیار زیبایی می کند ولی خودش انجام نمی دهد ویا حتی به آن از نظر پنداری هم باور ندارد یک شاعر و دروغگو است. یا نوشته ای را بر روی لباس و ماشینش می نویسد ولی حتی برای یکبار به مرحله کردار نمی رساند شاعر است. ویدئو و یا متنی بر روی ماشینش نوشته که مادر عزیزم؛ ولی همین فرد به مادرش احترام نمی گذارد. شاعران زیاد شده اند و اکنون فضای مجازی و کانالهای مجازی بلندگوی و تبلیغ گر این شاعران جدید هستند.

مولوی در کتاب شیطانی مثنوی، داستانهایی را نقل کرده است که آدمی حتی از ذکر عنوان این داستانها شرم میکند. برای مثال یک داستان در کتاب شیطانی خود ذکر کرده است با عنوان: داستان مهمان و همبستر شدن با زن صاحب خانه!

وقتی که خودتان داستان را مطالعه کنید، می بینید که بسیار بی معنی و بی محتواست. هدف از این گونه داستانها با عناوین زننده و بی حیا؛ این است که پندار آدمیان را به این گونه بی حیایی ها و پرده دری ها عادت دهد. بی حیایی یک امر پنداری است. انسانها، بدون بکارگیری حیا، خیلی زشت میشوند. شیاطین به همین خاطر زشت هستند که بی حیا هستند و پندار سالمی ندارند. خیلی از مواقع، پندار از طریق گفتارِ زشت، بی حیا میشود. در کتابهای وحی شده توسط شیطان، بی حیایی فراوان است.

جملات شعر مانند و داستانهای اینطوری مثل دیو خفته ای هستند که در حافظه ناخودآگاه خواننده جای می گیرند. این جملات شیطانی، سر فرصت در حافظه ناخودآگاه مثل قارچ سبز میشود. یکی از خصوصیات قارچ این است که یهویی سبز میشود. این جملات در ضمیر ناخودآگاه در زمان خماری، مستی، احساسات شدید، افسردگی، غم و ... خود را نمایش میدهند و فرد را درگیر خود میکنند و به عنوان یک راه حل جایگزین این مشکلات، خود را معرفی میکنند. یکی از دلایل گرایش مردم به اشعار ، همین است. حتی تصویری بَزَک شده و غیرواقعی و یا زندگی سلبریتی ها در فضای مجازی، هم نوعی شعر است. زیرا اینها فقط تحریک کننده احساساتی غیر منطقی هستند. بنابراین جوانی که اینها را نگاه میکند و فکر خود را مشغول این چرت و پرتها میکند؛ با کوچکترین استرس و نا امیدی و غم در زندگی؛ این قسمت از حافظه ناخودآگاه او مثل قارچ در ذهن او سبز میشود و فرصت انتخاب به او نمیدهد و کنترل ذهن او را در دست می گیرد. در مواقع بحرانی، فرد ضعیف شده و فرصت انتخاب ندارد و یا حوصله ندارد انتخاب کند، بلکه دوست دارد برایش انتخاب شود و البته گذشته و اعمال قبلی او تعیین کننده این وضعیت اوست. صحنه ها، اشعار، گفته ها و یا آهنگهایی که قبلا وارد حافظه ناخودآگاه او شده است، در این مواقع انتخابهایی ناشایست پیش پای او می گذارد. جهنم هم یک موقعیت بحرانی است که فرصت انتخاب واقعی برای آدمیان نمی گذارد و آدمی براساس آنچه که قبلا کسب کرده است، تعیین وضعیت میکند و یا میشود.

هر انسانی میتواند شاعر باشد، حتی یک فرد بیسواد. زن و مرد جوانی بودند که در ظاهر با هم خوش بودند و ساعتها با همدیگر می نشستند و قلیان می کشیدند و ساعتها دود وارد ریه خود میکردند. البته هنوز جوان بودند و فعلا مشخص نبود که چه بلایی سر ریه خود آورده اند. این دو زوج بجای اینکه شریک زندگی هم باشند، شریک ضرر رساندن به همدیگر بودند. شیطان برای زوجین چنین طرحهای شاعرانه ای می ریزد. شریک و هماهنگی  در مصیبت، شریک ضرر، شریک در اسراف و زیاده روی. این نوع زندگی هم، نوعی زندگی شاعرانه است. در ظاهر زن و مرد با هم خوبند ولی به قیمت گزافی. در این حالات انسانها یک شریک نامرئی و سوم دارند که خودشان اطلاع ندارند و این شریک اسمش شیطان است. شیطان در ضرر رساندن، اسراف، زیاده روی و هر گونه ضرر دیگری شریک انسانها خواهد بود و عامل این شراکت است.

 

وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ وَمَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿۶۴

و از ایشان هر که را توانستى با آواى خود تحریک کن و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن و به ایشان وعده بده و شیطان جز فریب به آنها وعده نمى‏ دهد (۶۴)

 

إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ وَکَفَى بِرَبِّکَ وَکِیلًا ﴿۶۵

در حقیقت تو را بر بندگان من تسلطى نیست و حمایتگرى [چون] پروردگارت بس است (۶۵)

 

براساس این شراکت، زن و مرد هر دو به اسراف و ولخرجی روی میاورند و این نوع کردار هم کرداری بر پایه پندار غلط است. درست است که در ظاهر اتحادی را میان زوجین ایجاد میکند ولی کردار بر پایه پندار غلط، در نهایت به چرخه شرّ تبدیل میشود و آنان دیر یا زود به بن بست میخورند. اینها را نمیشود زندگی نام نهاد. بلکه آن را "از دست دادن زندگی بطور تدریجی و شاعرانه" بنامیم، بهتر است.

بعضی ها برای گرامیداشت و خوشگذرانی، شب شعر می گذارند. شب وقت آرامش و سکون و خواب است. حتی خدای مهربان می فرماید که اگر شبها نخوابیدید، عبادت کنید و آن را با لهو و لعب طی نکنید.  شب نشینی های طولانی برای خانواده ها بسیار مضرّ است. زیرا پیوستگی روانی در آنها ایجاد میکند و آنان را وارد خواب و خیالات میکند. در آن وقت، دیوهای خفته در ذهن افراد، بیدار میشوند و پندار را خراب میکنند.

 

إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَى مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَیْکُمْ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضَى وَآخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿۲۰

در حقیقت پروردگارت مى‏ داند که تو و گروهى از کسانى که با تواند نزدیک به دو سوم از شب یا نصف آن یا یک سوم آن را [به نماز] برمى ‏خیزید و خداست که شب و روز را اندازه‏ گیرى مى ‏کند [او] مى‏ داند که [شما] هرگز حساب آن را ندارید پس بر شما ببخشود [اینک] هر چه از قرآن میسر مى ‏شود بخوانید [خدا] مى‏ داند که به زودى در میانتان بیمارانى خواهند بود و [عده‏ اى] دیگر در زمین سفر مى کنند [و] در پى روزى خدا هستند و [گروهى] دیگر در راه خدا پیکار مى ‏نمایند پس هر چه از [قرآن] میسر شد تلاوت کنید و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و وام نیکو به خدا دهید و هر کار خوبى براى خویش از پیش فرستید آن را نزد خدا بهتر و با پاداشى بیشتر باز خواهید یافت و از خدا طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده مهربان است (۲۰)

 

روش فریب انسان توسط شیطان از طریق حلقه است. حلقه به هر مجموعه پنداری در میان انسان ها گفته می شود که از طریق فعال سازی چشم سوم یک فلسفه مشترک را در بین پیروان خود ایجاد می کند که در این زمان چون تمام چشم سوم های اعضاء بر یک فلسفه مشترک تمرکز دارند، مغناطیس انسانی آنها فعال شده و توسط اجنه شناسایی و با مغناطیس اجنه مس و متصل می شود و حس شور و انرژی را به آنها منتقل می نماید؛ که در نهایت حتی افراد را مجبور می کند که برای ماندن در حلقه و دست یابی به این شور و انرژی و تکرار آن، دست به هرکاری بزنند.

زمانی که فردی خارج از حلقه است، حلقه خود را زیبا و دارای زینت نشان می دهد تا افراد را به خود جذب کند و برای ورود به آن، فرد باید ابتدا به سطح فرکانس آلفا رفته و در توهمات و خیالات قرار بگیرد و از این طریق زمانی که فرد در آلفاست، مار کندالیتی از چاکرای ریشه به سمت چاکرای چشم سوم رفته و در نهایت به چاکرای تاج سر راه می یابد و چهره زشت و پلید و شیطانی خود را تشکیل می دهد و کردار شر و گفتار شر تولید می نماید .چند خصوصیت که تمام حلقه ها دارند در آیه زیر مشخص شده است.

 

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا وَفِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ﴿۲۰

بدانید که زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است [مث ل آنها] چون مث ل بارانى است که کشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینى آنگاه خاشاک شود و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست (۲۰)

 

یعنی تمام حلقه ها مانند یک لعب و بازی خیالی است که در نهایت هیچ کار خیری انجام نمی شود مانند جمله کی مهریه داده کی گرفته؟ فقط توهمات بین اعضا حلقه رد و بدل می شود. و همچنین حلقه ها لهو و بیهوده هستند و هیچ کارایی ندارند، جز دلخوش کردن افراد و تلف کردن وقت با ارزش آنها در ازای چیزی بی ارزش و تمامی حلقه ها از بیرون بسیار جذاب و جالب هستند ولی وقتی وارد شوید دچار انواع سختی ها و مشقت ها می شوید و همچنین حلقه ها جایی است که انسان به تفاخر و تکبر و خود بزرگ پنداری مشغول هستند و تمامی اعضا سعی می کنند که رتبه و درجه خود را در حلقه بالاتر ببرند تا به دیگران فخر بفروشند. و همچنین تکاثر و ازدیاد مال و منال را در راه می گیرند تا با افزودن ثروت بر دیگران برتری جویی کنند و به اهداف دنیایی خود بپردازند و مادیات را شعار اصلی خود قرار می دهند.

خیلی جالب است که خدای بزرگ و مهربان ویژگی های دقیق این حلقه ها را گفته و شیطان هم از طریق جذاب کردن حلقه و زینت دادن به آن، افراد را به حلقه جذب کرده و فرد برای رفتن به داخل حلقه باید به فرکانس آلفا برود و وقتی در آلفا و توهم قرار می گیرد. مار کندالیتی از چاکرا بالا رفته و چشم سوم فرد را باز می کند و مانند یک بازی خیالی با دیگران ارتباط و تفاهم فکری پیدا می کند و به کارهای بیهوده می پردازند و در نهایت برای اینکه بتوانند به مرحله ساقی برسند باید به مقام های داخل حلقه برسند تا تفاخر کرده و در نهایت با تکاثر مادیات بتوانند حلقه ای برای خود دست و پا کنند و خود را ساقی و افروزنده آتش حلقه کنند.

 

 اینبار بیایید یکی از شعرهای حافظ را بررسی کنیم.

 

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

 

در قرآن بیشتر اوقات، مخاطب آیات، مومنان هستند مانند یا ایها الذین آمنوا (ای کسانی که ایمان آورده اید = ای کسانی که پندار نیک برگزیده اید). ولی حافظ به تقلید اندر تقلید (زیرا مصرع اول از یک شاعر عرب می باشد) ساقی را مخاطب قرار داده است (یا اَیُّهَا السّاقی). و ساقی در اصل همان کسی است که در حلقه های عرفانی شور و شیدایی سایرین را افزایش می دهد با دادن می به آنها. می در اینجا یک نوع فلسفه و یا شعر و یا تصویری که عمق آلفا را افزایش می دهد، است.

بیت یا اَیُّهَا السّاقی  متضاد آیه یا ایها الذین آمنوا  است. زیرا معنای آیه "ای کسانی که پندار نیک برگزیده اید" است. بنابراین الساقی در بیت حافظ متضاد پندار نیک است. فلسفه عشق که از توهمات و شعر بر می خیزد و حلقه ی خاصی است در ابتدا آسان است ولی زمانی که به حلقه وارد بشوند می بینند راه دور و دراز و سختی در پیش دارند زیرا توهمات و هوی و هوس پایان ندارد.

 

به بویِ نافه‌ای کآخر صبا زان طُرّه بُگشاید

ز تابِ جَعدِ مِشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

بوی عطر موی معشوق نوعی حس شور در هنگامی است که فرد در عمق آلفا در حلقه قرار دارد و آن را حس میکند. و تاب خوردن موی وی که دلها را خونین می کند منظورش این است که همیشه شیطان و اجنه در حلقه ها آرزوها و آمالی را برای فرد ایجاد میکنند که فرد را مشتاق تر می کنند. این شور چیزی است که همیشه افراد در حلقه به دنبال آن هستند. و برای آن دست به هرکاری می زنند.

 

مرا در منزلِ جانان چه اَمنِ عیش چون هر دَم

جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِل‌ها

 

خیلی جالب است که حتی این حلقه که تشکیل شده و افراد در آن به بوی معشوق دل خوش کرده اند با صدای زنگ کاروان از هم پاشیده شد و از توهم مربوطه باید خارج شوند . این زنگ می تواند رویدادی واقعی باشد که فرد را از خواب و توهمات بیدار می کند. این رویداد، یک اتفاق واقعی است و یا یک رعد و برق است که آدمیان را در فضای بسته حلقه بیدار میکند و نشئگی را از سرشان می پراند.

 

به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید

که سالِک بیخبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها

 

کسانی که هفت مرحله عشق را رفته اند و هفت چاکرا را باز کرده اند به نوعی پیر و دنیا دیده این مسیر هستند اگر چنین پیر با تجربه ای به فرد بگوید که عقل (سجده با پیشانی است و پیشانی هم نماد منطق و عقل) را بوسیله شراب (که همان تفکرات آلفایی و توهمی حلقه است و ساقی به فرد می دهد) از بین ببر و به حالت آلفا ببر؛ باید پیروان بدون هیچ تردیدی این کار را بکنند زیرا پیر چیزی را می داند که مبتدی ها نمی دانند.

 

شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل

کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها

 

کسانی که در ساحل یعنی مرز بین منطق و توهم هستند و هنوز وارد توهم نشده اند حالِ این افراد را که در گرداب و مشکلات داخل حلقه هستند را نمی فهمند. به قولی دیگر هر که در این حلقه نیست فارغ ازین ماجراست؛ فقط افراد داخل حلقه از مفهوم ها و اشارات داخل حلقه خبر دارند.

 

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفِلها

 

همه کارهای داخل حلقه از روی خودخواهی است که درنهایت موجب رسوایی فرد می شود زیرا هیچ چیز در حلقه نمی ماند و در نهایت به کردار و یا گفتار بد تبدیل شده و موجب رسوایی فرد می شود. اصلا خروجی حلقه فحشا و منکر است (وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ).

 

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها

 

حافظ اگر می خواهی که همیشه در سامادهی و توقف فکر باشی و در حلقه باشی نباید غیبت داشته باشی و همیشه اگر قصد رفتن به حلقه و در نهایت خلوت با اجنه و شیاطین را داشتی با دنیای واقعی وداع کن و به حلقه ی توهمی و پنداری روی بیاور.

 

اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما

به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را

 

خیلی جالب است که حافظ به نکاتی مهم در مورد حلقه های شیطانی اشاره می کند. یعنی اینکه اول حافظ می گوید اگر کسی بتواند وی را مانوس یعنی انسان زده کند و دلش را به توهم و آلفا ببرد. به خال هندویش، سمرقند و بخارا را می بخشد. خال هندو که همان چشم سوم است که بین دو چشمان در پیشانی قرار گرفته و با فعال شدن، فرد در توهماتی حلقه ای گیر می افتد؛ وقتی شاعر خود در خیال و توهم است می گوید سمرقند و بخارا را به آن معشوق که وی هم چشم سومش باز است می بخشد و این معشوق که چشم سومش باز است و در توهم این را باور می کند و انگار که واقعا طرف، سمرقند و بخارا را به او داده است. در حالی که اینها همگی در پندار رد و بدل میشود. جمله کی مهریه داده کی گرفته؟ هم در این حلقه ها درست است زیرا در حلقه ها هیچ چیز واقعی رد و بدل نمی شود جز پندارهای غلط و توهمی. مثل دو کودک که در خیال خود در حال بازی هستند و به خیال خود خانه بزرگی دارند که پر است از وسایل در حالیکه چنین نیست. در حلقه ها نوعی تله پاتی یا انتقال فکر در بین پیروان حلقه ایجاد می شود زیرا چشم سوم همه آنها باز است و منظور و مفهوم همدیگر را درک می نمایند.

زمانی که مار کندالیتی از چاکرای ریشه به سمت بالا می رود و به چاکرای چشم سوم میرسد فرد دچار انواع توهمات و خیالات می شود که در نهایت همین توهمات با رفتن مار به سمت چاکرای تاج سر به کردار بد تبدیل می شود و آن دیو و یا مار پنهان چهره کریه و زشت خود را نشان می دهد. آیه زیر بسیار جالب است.

 

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ ﴿۱۰۴

آتش چهره آنها را مى‏ سوزاند و آنان در آنجا ترش‏رویند (۱۰۴)

 

آتشی که کندالیتی از درون به سمت بالا می آورد در نهایت کردار و گفتار این افراد را فرا می گیرد و زشتی و پلیدی بسیاری را در این افراد نشان می دهد که همان مار یا دیو خفته بیدار شده است. این آتش درون در نهایت از درون فرد بیرون می آید و هدفی جز سوزاندن و از بین بردن دیگران و یا انداختن آنها به این حلقه ندارد، که ادامه آیه این است:

 

أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَى عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهَا تُکَذِّبُونَ ﴿۱۰۵

آیا آیات من بر شما خوانده نمى ‏شد و [همواره] آن را مورد تکذیب قرار نمى‏ دادید (۱۰۵)

 

قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْمًا ضَالِّینَ ﴿۱۰۶

مى‏ گویند پروردگارا شقاوت ما بر ما چیره شد و ما مردمى گمراه بودیم (۱۰۶)

 

رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿۱۰۷

پروردگارا ما را از اینجا بیرون بر پس اگر باز هم [به بدى] برگشتیم در آن صورت ستمگر خواهیم بود (۱۰۷)

 

گروهی از افراد(حلقه) رو در نظر بگیرید که همیشه با هم هستند و جزو فرقه ای هستند که افکار خطرناکی دارند، خُب یک انسان عادی با چنین گروهی آشنا می شود. اولین کاری که افراد این حلقه انجام می دهد زینت دادن به حلقه و گروه خود است (زینت) یعنی کاری بکنند که این فرد هم به گروهشان اضافه شود (تکاثر) برای همین یک سری مزیت ها و ویژگی ها را برای گروه خود قرار می دهند مثلا می گویند اگر با ما باشی می توانی راحت از امکانات داخل حلقه استفاده کنی و شور و هیجان کسب کنید؛ مثلا هر هفته ما دور هم جمع می شویم و خوش می گذرانیم (لعب). کم کم فرد خوشش می آید و وارد شده ولی برای ورود باید حتما در فرکانس آلفا قرار بگیرد تا بتواند آن حس و حال را بگیرد که اکثرا این حس و حال یا با مشروب و مواد مخدر یا سخنرانی های احساسی انجام می شود. و سپس وقتی فرد به آلفا برود، مار کندالیتی چاکرای سوم را باز کرده و نقطه اشتراک بین اعضا را به آنها نشان می دهد و نوعی تفاهم ایجاد می شود. و در نهایت فرد حاضر است برای گروه و حلقه هر کاری بکند تا اولا بیرونش نکنند (جذب) دوما مقام و رتبه ای پیدا کند (تفاخر) و در نهایت فرد سعی می کند چیزهایی که در گروه مهم هستند مانند پول یا هر چیز دیگری را جمع کند (تکاثر). تا بتواند در نهایت خود حلقه ی دیگری درست کند. همانطور که می بینید، تمام چیزهایی که در این گونه شب شعرها و تجمعات حلقه ای مطرح میشود شامل تفاخر، تکاثر، زینت دنیایی، لهو و لعب و ... است.

 

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا وَفِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ﴿۲۰

بدانید که زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است [مث ل آنها] چون مث ل بارانى است که کشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینى آنگاه خاشاک شود و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست (۲۰)

 

و در نهایت مارکندالیتی چشم سوم را باز می کند و به چاکرای تاج سر میرود؛ فرد و در نهایت جمع گروه (حلقه) که از همبستگی و ارتباط این افراد ایجاد شده، چهره نحس و پلید و شوم خود را نشان می دهد و چیزی جز فحشا و منکر و گناه و فقر ایجاد نمی کند؛ که ریشه تمام مشکلات در جامعه همین است.

مار کندالیتی وقتی به سمت چشم سوم برود و پندار انسان را فاسد کند به سمت تاج سر می رود تا همین افکار پلید را در گفتار و کردار اجرا کند و گفتار و کردار شر تولید کند و در هنگامی که در تاج سر است مغناطیسی در انسان ایجاد می شود که راه ارتباطی با اجنه باز می شود. خیلی جالب است شیطان تا زمانی که مار کندالیتی به سمت چشم سوم می رود به فرد اجازه نمی دهد، کردار نیک انجام دهد زیرا کردار نیک، پندار را تنظیم می کند ولی به محض اینکه مار وارد پندار شد آنگاه این پندار پلید را به گفتار و کردار شر تبدیل می کند. این خلاصه طریقه جذب افراد به داخل حلقه ها و اشعار بود. خدا در قرآن، شعر را مخالف وحی آورده است و خیلی جالب است که کمتر مسلمانی این نکته قرآنی را توجه میکند. فراموش کردن آیات قرآنی به این واضحی را داریم می بینیم.

 

وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِینٌ ﴿۶۹

و [ما] به او شعر نیاموختیم و در خور وى نیست این [سخن] جز اندرز و قرآنى روشن نیست (۶۹)

 

لِیُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکَافِرِینَ ﴿۷۰

تا هر که را [دلى] زنده است بیم دهد و گفتار [خدا] در باره کافران محقق گردد (۷۰)

 

 

جادوی شیاطین (قسمت نود و هفت) عرفانهای قدیم و نوظهور (بخش نهم) وحی شیاطین (شعر)

pdf 

اعوذ بالله من الشیطن الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جادوی شیاطین (قسمت نود و هفت)

عرفانهای قدیم و نوظهور (بخش نهم)

وحی شیاطین (شعر)

 

 

شعر یعنی متن یا گفتاری که در حالت احساسات و یا خلسه و یا حالتهای دیگر گفته شده باشد و یا این حالات را به خواننده القا کند. از نظر قرآن شعر هر آنچیزی است که عقل و ذهن را بپوشاند. هر متنی ، چه نظم باشد و یا نثر باشد؛ اگر در راستای تخیلات، توهمات، خلسگی و توقف فکر و یا توقف ذهن و توقف عقل باشد؛ شعر نامیده میشود. یک سوره بزرگ در قرآن به اسم شعراء آمده است ولی حتی یکبار از شعر و یا شاعر تمجید نشده است و در تمام موارد شعر در تقابل با وحی الهی آمده است.

 

وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُو الشَّیَاطِینُ عَلَى مُلْکِ سُلَیْمَانَ وَمَا کَفَرَ سُلَیْمَانُ وَلَکِنَّ الشَّیَاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَکَیْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا یُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى یَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَیَتَعَلَّمُونَ مَا یَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ ﴿۱۰۲﴾

و آنچه را که شیطانها در سلطنت‏ سلیمان خوانده [و درس گرفته] بودند پیروى کردند و سلیمان کفر نورزید لیکن آن شیطان[صفت]ها به کفر گراییدند که به مردم سحر مى ‏آموختند و [نیز از] آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پیروى کردند] با اینکه آن دو [فرشته] هیچ کس را تعلیم نمیکردند مگر آنکه [قبلا به او] مى گفتند ما [وسیله] آزمایشى [براى شما] هستیم پس زنهار کافر نشوى و[لى] آنها از آن دو [فرشته] چیزهایى مى ‏آموختند که به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند هر چند بدون فرمان خدا نمى‏ توانستند به وسیله آن به احدى زیان برسانند و [خلاصه] چیزى مى ‏آموختند که برایشان زیان داشت و سودى بدیشان نمى ‏رسانید و قطعا [یهودیان] دریافته بودند که هر کس خریدار این [متاع] باشد در آخرت بهره‏ اى ندارد وه که چه بد بود آنچه به جان خریدنداگر مى‏ دانستند (۱۰۲)

 

در زمان قدیم، در بابِل، فرشتگان هاروت و ماروت هم دقیقا مراحل فریب شیطان را به مردم یاد میدادند و در نتیجه جادوی شیاطین باطل میشد و آنها به مردم گوشزد میکردند که اینها که به شما یاد میدهیم، جهت آزمایش شماست و ما با این آموزشها میخواهیم شما را از سحر شیاطین آگاه کنیم و آنها به مردم می گفتند و تاکید میکردند که از این آموزه ها سوء استفاده نکنید. این آیه دقیقا می فرماید که دو فرشته طریقه انجام جادو و سحرها توسط شیاطین را به مردم میگفتند تا که مردم تحت تاثیر آنها قرار نگیرند. شما اگر راز یک شعبده را بلد باشید، دیگر خیلی تحت تاثیر آن قرار نخواهید گرفت. سحر نوعی کلک و حیله است؛ که اگر حیله اش را بدانید، دیگر تحت تاثیر آن قرار نخواهید گرفت. شعر هم در راستای سوء استفاده از همان آموزشهاست.

قرآن صراحتا شعر را وحی شیطانی مینامد. وحی الهی و وحی شیطانی در آیات زیر از هم تفکیک شده اند. در این آیات، شعر به عنوان وحی نازل شده توسط شیاطین معرفی شده است.

 

هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ ﴿۲۲۱﴾

آیا شما را خبر دهم که شیاطین بر چه کسى فرود مى ‏آیند (۲۲۱)

 

تَنَزَّلُ عَلَى کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ ﴿۲۲۲﴾

بر هر دروغزن گناهکارى فرود مى ‏آیند (۲۲۲)

 

یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ ﴿۲۲۳﴾

که [دزدانه] گوش فرا مى دارند و بیشترشان دروغگویند (۲۲۳)

 

وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ﴿۲۲۴﴾

و شاعران را گمراهان پیروى مى کنند (۲۲۴)

 

أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ ﴿۲۲۵﴾

آیا ندیده‏ اى که آنان در هر وادیى سرگردانند (۲۲۵)

 

وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ ﴿۲۲۶﴾

و آنانند که چیزهایى مى‏ گویند که انجام نمى‏ دهند (۲۲۶)

 

إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ ﴿۲۲۷﴾

مگر کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده و خدا را بسیار به یاد آورده و پس از آنکه مورد ستم قرار گرفته‏ اند یارى خواسته‏ اند و کسانى که ستم کرده‏ اند به زودى خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت (۲۲۷)

 

مروری بر سوره العصر داشته باشم:

 

 

وَالْعَصْرِ ﴿۱

سوگند به عصر [دوره زمانی] (۱)

 

إِن ٱلْإِنسَٰنَ لَفِی خُسْرٍ ﴿۲

که واقعا انسان دستخوش زیان است (۲)

 

إِلَّا الَّذِین آمَنوا وَعَمِلُوا ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿۳

مگر کسانى که ایمان آورده (پندار نیک) و کارهاى نیک کرده (کردار نیک) و همدیگر را به حق سفارش (گفتار نیک) و به شکیبایى توصیه کردهاند (گفتار صبر) (۳)

 


در سوره العصر
  خدای بزرگ و مهربان می فرماید که انسان در خسران و زیان می باشد به جز کسانی که دارای پندار نیک (آمنوا) , کردار نیک (عملوا الصالحات), و گفتار نیک (تواصوا بالحق)، و وجود صبر در این سه مورد (تواصوا بالصبر) باشند. اگر توجه کنید می بینید که کردار بر گفتار مقدم است. چرا؟ چون خدای بزرگ از این ترتیب کلمات هدف خاصی داشته است. هدف او این است که باید ابتدا پندار به مرحله عمل برسد سپس به گفتار تبدیل شود. زیرا عمل و کردار موجب تنظیم پندار شده و گفتاری درست و نیک را تولید می کند. شاید شما هم گاهی مشاهده کرده‌اید که بعضی انسانها پندارهای خیالی و توهمی خیلی زیادی دارند و به راستی نمی‌شود آن را به مرحله عمل در آورد، پس نباید هم گفته شود. مثلا کسی یک داستان از خود می گوید و در محتوای این داستان، در توهم و خیال خود، بدون هیچ‌ وسیله ای پرواز می کند و کارهای خارق العاده دیگر انجام میدهد؛ ولی وقتی از او بخواهیم که این خیال خود را به مرحله عمل برساند دچار عجز خواهد شد و پی به اشتباه خود می برد و می فهمد که نمی تواند این کار را انجام بدهد و دیگر این ادعا را نمی کند و دیگر در موردش حرفی نمی زند.

شاعران هم از این قاعده مستثنی نیستند. آنها چیزی را می گویند که از مرحله عمل و کردار نگذشته است. یعنی هر پندار توهمی و تخیلی که دارند از صافی کردار  نمی گذرانند و سریع به گفتار تبدیل می‌کنند و این دقیقترین تعریف شعر است.

 

 برای همین خدای بزرگ می فرماید:


وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ «
224» أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ «225» وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ «226»


کلمه
الْغاوُونَ از ریشه غی و متضاد رشد است یعنی کسانی که از شعرا تبعیت می کنند راه غی و گمراهی را انتخاب کرده اند. و در هر موضوع و مطلبی سرگردان و گیج هستند و به نتیجه درست و دقیقی نمی رسند و نفس آنان رشد نمی کند و در عوض نفس آنان گمراه میشود. چرا؟ چون آنان چیزی را می گویند که به آن عمل نمی کنند و یا به عبارتی پندارشان از مرحله کردار نمی گذرد در نتیجه تعدیل و تنظیم نمی شود و فراتر از حقیقت و توانایی هایشان صحبت می کنند. و همین باعث می‌شود که نتوانند مطالب را به درستی تجزیه و تحلیل کنند و در نهایت به سرگردانی می رسند. به این شعر توجه کنید:


تا شب نشده

خورشید را …

لای موهایت می گذارم

و عاشق می شوم

فردا برای گفتن

دوستت دارم

دیر است



فارغ از ضد و نقیض های زیاد داخل این شعر کافی است به این شاعر بگوییم که در عمل همین کار را انجام بده و خورشید را از آسمان بیاور پایین و در بین موهای طرف قرار بدهد. می دانیم و می داند که نمی تواند. همان معشوقش اگر از این فرد بخواهد هنگام شب در حین خواب لیوانی آب برایش بیاورد این کار را نمی کند. چه برسد به خورشید و آن هم در لای موهایش.

هدف از این مثال این است که به نتیجه ی دقیقی برسیم و اینکه شاعران پنداری بلند و غرورآمیز و پر از غی و گمراهی دارند که چون از فیلتر کردار نگذشته است از واقعیت و حقیقت خیلی بدور است و انسان را به گمراهی می کشاند.

نکته ی مهم دیگر این است که این گفتار سرکش و بی منطق و بلند پروازانه و مبتنی بر پندار نادرست، چون انجامش غیر ممکن است موجب می شود که برای یک انسان عادی، عجیب به نظر برسد و جذب بشود. و حتی در ابتدا هیچی از شعر متوجه نمی شود ولی برای درک شعر باید در حس و حالی مانند حس و حال شاعر قرار گیرد. و این شروع ورود به حلقه عرفانی شاعر مورد نظر است. حلقه های عرفانی شاعران زمانی درک می شود که فرد نیز حس و حال مورد نظر را گرفته و وارد فاز این شاعران بشود. آنگاه است که حلقه های عرفانی مانند عرفان مولوی و حافظ و عطار و حلاج و.. ایجاد میشود. در قسمتهای قبلی گفته شد که در هر حلقه عرفانی، بیشتر اعضاء آن شیاطین هستند و شیاطین اعضاء ناپیدای حلقه هستند. در حلقه یک شاعر، خود شاعر جزو اعضاء مهم حلقه عرفان قرار دارد و به نوعی خود شاعر عنصر مهم انسانی حلقه و جزو تله و دام شیاطین حلقه است برای جذب افراد دیگر به این حلقه.

بله دقیقا! هر شاعری با توجه به میزان گمراهی و  غرور در شعرش به عرفانی دست می یابد که چون هیچ کس نمی تواند گفته هایش را به بوته آزمایش بگذارد در نگاه اول بسیار جالب و جذاب به نظر می رسد و افراد را به داخل خود می کشاند.
مانند این که کسی بگوید که در اعماق یک دریا پر است از یک فلز گرانبها.
اما در زمان های قدیم چنین سخنی چون امکان راستی آزمایی آن نبود نمی شد آن را رد کرد زیرا که شبهه در این جمله وجود دارد. از یک نگاه می توان به دیگران گفت اگر قبول ندارید خلافش را اثبات کنید. یعنی بروید در اعماق دریا و ببینید مثلا مروارید هست یا نیست.

کلام شاعر هم اینچنین است چیزی را می گوید که اگر به بوته عمل گذاشته نشود نمی توان پی برد که اشتباه است. زیرا شعر از فیلتر عمل و کردار نمی گذرد.
اصلا هر چیزی که از فیلتر عمل نگذرد و تنظیم‌ نشود موجب غی و تباهی و گمراهی است و نوعی شعر است. برای همین پروردگار عالم می فرماید حتما بعد از پندار باید این پندار به مرحله عمل برسد بعد از این به گفتار تبدیل شود و سپس بر روی گفتار و سخن خود صبر نشان بدهیم و در طول زمان به این چرخه پایبند باشیم.

 

پندار نیک --> کردار نیک --> گفتار نیک --> گفتار صبر

 

خروجی این چرخه، خیر است ولی شعر حاصل این چرخه نیست . شعر دقیقا حاصل فرآیندی است که از این چرخه تخطی میکند. در شعر پندارها بسیار گوناگون و گیج کننده هستند و همچنین کردار در آن حذف شده است و حتی گفتار در آن چند پهلو است. چنین چرخه ای نه تنها صبر تولید نمی کند، بلکه انسانها را سرگردان و حیران و بی تاب میکند. بنابراین چرخه تولید شعر اینطوری است:

 

پندارهای خیالی و توهمی--> حذف کردار --> گفتار چند پهلو و مبهم --> حیرت و بی تابی کردن

 

گفتاری که از مرحله کردار نگذرد، به گفتار نیک تبدیل نمیشود و بلکه به گفتار غی و گمراهی تبدیل میشود و باعث رشد انسانها نخواهد شد. کلام شاعر چیزی را می گوید که اگر به بوته عمل گذاشته نشود نمی توان پی برد که اشتباه است. زیرا شعر از فیلتر عمل و کردار نمی گذرد. اصلا هر چیزی که از فیلتر عمل نگذرد و تنظیم‌نشود موجب غی و تباهی و گمراهی است و نوعی شعر است. برای همین پروردگار عالم می فرماید که حتما بعد از پندار باید این پندار به مرحله عمل برسد بعد از این به گفتار تبدیل شود و سپس بر روی گفتار و سخن خود صبر نشان بدهیم و در طول زمان به آن پایبند باشیم  و حتی چرخه نیک خودش صبر می افزاید.

نکته ی مهم این است که فرد زمانی که شعر می گوید چون چیزی فراتر از حقیقت و توانایی فرد گفته و این چیز جدیدی است موجب ترشح هورمون دوپامین و سروتونین در مغز طرف مقابل شده و باعث ایجاد سرخوشی و شور و شعف در فرد می شود که شاعران از آن به عنوان شور و شیدایی یاد می کنند. وقتی کسی به معشوقش بار اول می گوید ماه را برای تو می آورم، معشوق از این پندار و گفتار عجیب و غریب دچار شور و شیدایی می شود. و بار دیگر نیز به همین میزان ترشح هورمون و ایجاد شیدایی نیاز دارد و دفعه بعد هم فرد می گوید علاوه بر ماه این دفعه خورشید هم را برای تو می آورم یا از خورشید زیباتری , این دفعه نیز دوباره در معشوق دوپامین و سروتونین بیشتری ترشح و جذابیت بیشتری ایجاد می شود. (برای فهم نحوه عملکرد هورمونها به مقاله 47 ام جادوی شیاطین مراجعه شود)

و به این طریق کم کم حلقه ی عرفانی عشق در طول زمان ایجاد شد و افراد به آن جذب شدند. وقتی فرد پندار غیر واقعی و متوهمانه ای دارد و از مرحله کردار نمی گذرد، موجب این می شود که چیزهایی عجیب و غریبی را بیان کند که باعث ایجاد شور و شیدایی در طرف مقابل می شود و طرف مقابل را تحت تاثیر خود قرار بدهد. شنیده ایم که خیلی اوقات یک فرد با گفتار شاعرانه خود که فراتر از توانایی های انسان بوده موجب جذب جنس مخالف شده است و دلیل این کار این است که مثلا با گفتن اینکه من ماه را برای تو می آورم موجب ایجاد شور وشیدایی در طرف می شود و هورمون دوپامین و سروتونین در فرد ترشح می شود و فرد معشوق بدون این که بداند جادو شده و به نوعی معتاد این نوع جملات می شود.

خیلی جالب است عاشق در اصل معشوق خود را معتاد این نوع جملات می کند. معتاد به شور و شیدایی. ولی نمی داند که بعد از مدت زمانی فرد مقابل به شور و شیدایی بیشتر نیاز دارد که یا باید شعرهای بلندپروازانه تری بگوید یا در عمل برای فرد کاری فراتر از توانایی اش انجام بدهد. مثلا در خبرها شاید خوانده باشید که مرد ثروتمندی برای معشوقش ماشین گرانقیمتی به عنوان هدیه خریده چون خواسته شور و شیدایی را در طرف ایجاد کند. ولی بازهم طرف می گوید باید ادامه بدهی و شور برای من ایجاد کنی و به نوعی معتاد این شور است. خلق الانسان ضعیفا و چون انسان از هر نظری ضعیف است در یک نقطه کم میاورد و معشوق مجبور است منبع دیگری برای ایجاد شور پیدا کند. این منبع چیست؟ در زمانی که فرد دچار شور و شیدایی زیادی می شود از نظر فیزیولوژیکی ضربان و تنفس او بالا می رود و از نظر روانی و پنداری هیجان و شور دارد. آنگاه از لحاظ مغناطیسی نیز میدان بزرگتری ایجاد شده که توسط دنیای اجنه شناسایی شده و نقشه توپوگرافیک فرد را پیدا می کنند و به طرف وصل شده و به وی از نظر مغناطیسی شور و شیدایی و حس عجیبی منتقل می کنند و فرد را جذب ایدئولوژی خود کرده و در نهایت به برده خود تبدیل می کنند. بعد از پیدا شدن این منبع شور جدید و بیگانه، دیگر معشوق به فرد اولی نیاز ندارد و فرد شاعر را در خماری تنها می گذارد و ادامه داستان ...

ولی اگر فرد بعد از هر پنداری ، آن پندار را به مرحله عمل برساند دیگر دچار توهم نشده و گفتار و پندار و کردارش تنظیم می شود و اسیر موجودات بیگانه نمی شود. زن و شوهر برای هم نعمت هستند و اگر در زیر سایه مودت و رحمت زندگی کنند نیازی به شور و شیدایی ندارند و معتاد نمی شوند. و به خوبی در کنار هم زندگی می کنند. پس شاعران با اوهام و پندارهای غیر عملی و مغرورانه خود موجب ایجاد حلقه های عرفانی جدیدی می شوند و طرفداران زیادی نیز پیدا می کنند. زمانی که پندار از مرحله کردار نگذرد انسان به درجه ای می رسد که راحت هر توهمی و خیالی را در ذهن خود می پروراند. توهمی که هیچ‌پایان و انتهایی ندارد و این همان هوی و هوس است. اجنه و شیاطین می توانند پندار فرد را به هر سویی و وادی بکشانند و  او را به توهمات و افکاری وسوسه کنند که موجب ایجاد نوعی حلقه عرفانی بشوند و افراد را جذب خود کنند. دقیقا محل لانه شیاطین و اجنه، پندار فرد است. برای همین شیطان می خواهد کردار را از زندگی انسان حذف و کمرنگ کند. زیرا حذف این بخش بسیار مهم که خدا در سوره العصر به آن اشاره فرموده است کار آنها را آسان می کند و فرد در گمراهی و غی باقی می ماند.

ولی خدای بزرگ چرخه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک و گفتار صبر را به ما یادآور شده است که از لانه کردن شیاطین در پندار فرد جلوگیری کند و از ایجاد حلقه های عرفانی ممانعت کند. وقتی فردی پنداری را به بوته عمل برساند این پندار تنظیم و متعادل شده و بعد که آنرا بیان می کند از ترویج شر و حلقه ی عرفانی نادرست جلوگیری میکند. بعد فرد می تواند بر گفته خود صبور باشد و به گفته خود در طول زندگی با چاشنی صبر عمل کند. ولی باحذف کردار و مهار نشدن پندار. تفکر انسان دچار پلیدی و آلودگی می شود و انسان را به تباهی می رساند و شیاطین با حذف کردار و ایجاد هوی و هوس در پندار فلسفه های خود را به انسان القا و وسوسه می کنند و فرد را گمراه می کنند و حتی گاهی فرد به سفیر شیطان تبدیل شده و پندارهای فاسد و توهمی ناشی از وسوسه شیطان را به دیگران منتقل کرده و حلقه ی عرفانی مورد نظر را در جهان ترویج می کنند. از طرفی پندار وقتی با کردار همراه نباشد موجب فساد و تباهی پندار شده و دیگر بعد از مدتی، کردار درستی نیز از فرد صادر نمی شود و فرد شعورش را از دست میدهد؛ زیرا فرد نمی داند چگونه این پندار را به مرحله عمل برساند. مثلا فردی که دچار غرور شده و خود را از دیگری بهتر می داند در جامعه از طریق دروغ (دروغ هم در گفتار و هم در کردار) خود را جور دیگری معرفی می نماید.

ملاحظه می نمایید که پندار نادرست و غرور آمیز در نهایت موجب ایجاد کردار و گفتار فاسد و نادرست میشود. یک شاعر با گفتارهای نادرست و شر خود موجب ایجاد حلقه ی جدیدی می‌گردد که در ابتدا بسیار جذاب و وسوسه انگیز است. و افراد را به سمت خود جذب میکند. در اساس در طول تاریخ تمامی فلسفه ها و حلقه های شیطانی اینچنین به وجود آمده اند.

البته شاعر حتماً قرار نیست که متن نظمی را بسراید شاید هر فردی که در خلسه و فرکانس شیطانی باشد با ایجاد یک حلقه و عرفان و فلسفه جدید دیگران را جذب کرده و به گمراهی بکشاند مانند آنتوان لاوی که سراینده متن نظم نیست ولی ایده‌های بسیار خطرناکی را ترویج می کرد. مولوی و بسیاری از شعرای دیگر هم از این قاعده مستثنی نیستند و در شعر خود با ایجاد حس و توهماتی عجیب نوعی حلقه و عرفان مخصوص به خود درست کرده که به گونه ای جذبه ایجاد می کند و افراد را به سمت این پندارهای توهمی و خیالی می کشاند. مثلا در ابیات زیر نوع پندارهای توهمی و غی آمیز خود را بیان می کند که به یک حلقه ی عرفانی تبدیل شده و پیروان زیادی پیدا کرده است.


بشنو از نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند


قبل از هر چیز خیلی عجیب است همیشه شیطان می خواهد که تقلیدی از کارهای خدا را داشته باشد مثلا در قرآن اولین آیه ای که بر پیامبر محمد نازل شد با
اقْرَأْ شروع شده که یعنی بخوان، چه چیزی را بخواند آن چیزی که خدا بر وی وحی و نازل می کند یعنی همان قرآن. اما شیطان در این بیت اول به شاعر می گوید بشنو
و شاعر هم همان سخن شیطان را به مریدان خود می رساند و می گوید حلقه به گوش باشید.

 

یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ ﴿۲۲۳﴾

که [دزدانه] گوش فرا مى دارند و بیشترشان دروغگویند (۲۲۳)


خوب شیطان می خواهد چه چیزی را بگوید می خواهد بگوید که شیطان مانند یک نی است که از نیستان جدا شده و الان از این حالت پیش آمده شکایت دارد . نیستان همان عالم اعلی و عالم فرشتگان بوده که شیطان طرد شده (به خاطر شکایت از خدا و اینکه از انسان بهتر است) و الان دوباره از این وضعیت شکایت میکند.
و می خواهد چیزی دیگر را نیز بگوید و آن این است که طرفداران این حلقه ی عرفانی در نهایت به سمت شیطان باید بازگردند. نی نوعی گیاه تو خالی است و حتی شیطان می خواهد به فرد بگوید که باید توخالی و تهی شد و الا نمی تواند برگردد. یعنی نباید هیچ عمل و کردار درستی داشته باشد و تمامی افراد داخل این حلقه همه تهی و توخالی هستند. و اینکه افرادی که در حلقه می افتند همه شبیه هم هستند.

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


نه تنها خود شیطان از نیستان یعنی عالم اعلی طرد شده است بلکه از طریق ایجاد شور در شاعر و انسانهای دیگر پیام و درد خود را بیان می کند. این شعر و نمونه های آن، همان فریاد و ایدئولوژی شیطان است که از طریق جنود انسانی اش به گوش همه می رسد.

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 تا بگویم شرح درد اشتیاق


شرح صدر که در قرآن به آن اشاره شده منظور روانکاوی است که شیطان در این شعر، بازهم سوء استفاده میکند و می گوید که باید روان انسان توسط شیاطین دوباره روانکاوی شود تا از طریق تحریف پندار و ایجاد توهمات نادرست فرد را وادارند که درد وی را به گوش انسان های دیگر برساند.


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

شاید شیطان در این بیت می خواهد بگوید هرکاری انجام بدهید در نهایت به اصل و اساس خویش برمی گردید. شاید هم امیدی واهی به انسان می دهد که شیطان هم در نهایت مورد بخشش خدا قرار می گیرد. از طرفی می خواهد بگوید که وقتی انسان به شیطان وصل بشود از طریق توقف فکر دوباره می خواهد بازگردد. و اینکه اگر به دنیای اجنه و شیاطین وصل بشوی برای کسب شور و شیدایی دو باره مثل معتاد مجبور هستید که برگردید و انرژی کسب نمایید.


من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست


شیطان در تمامی حلقه ها حضور دارد و حلقه هایی که سطح انرژی پایین است و دچار غم و اندوه هستند و حلقه هایی که دچار شور و شیدایی هستند. انسانی که در حلقه های واهی و متوهمانه گیر می افتد یک سری ایدئولوژی هایی کسب میکند که برای دیگران که از حلقه خارج هستند غیر قابل درک هست و نمی توانند کامل آن را درک کنند. ولی خودش هم جواب می دهد که اسراری که می خواهد بگوید در همین اشعار نهفته است ولی کمتر کسی می تواند این مسئله مهم را درک کند. زیرا برای درک مفاهیم و فلسفه های یک حلقه حتماً باید در فاز آن حلقه وارد شد.


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد


اگر فرد در  فضای آلفا و توقف فکر قرار بگیرید کسی نمی‌داند که چه توهماتی در فرد ایجاد می‌شود و این صدایی که در این فضا و از طریق شیاطین به شاعر الهام می شود نوعی نار و آتش است که خوانندگانش را به آتش می کشد زیرا نوعی شور در فرد ایجاد می کند و حسی متوهمانه را درست می نماید که به آن معتاد و وابسته می شود و حتی شعر می گوید که کسی که این نوع شور و شیدایی را درک نکند باید از بین برود که نوعی دشمنی با انسانهای مومن و خوب است.


آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد.

 

و این فلسفه ایجاد شور و شیدایی همان عشق است که در شیطان و نهایتا فرد می افتد و از طریق خمر و میسر، انسان می تواند برای خود این نوع شور را ایجاد کند.
برای همین بعضی از کسانی که از معشوق خود جدا می شوند، به مشروبات الکلی و مخدر ها روی می آورند تا از منبع دیگری شور را دریافت کنند.

 

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند


این راهی که فرد شاعر در پیش گرفته یعنی ایجاد شور در معشوقش برای معتاد کردن وی و وابسته کردنش راه بسیار سختی است زیرا طرف مقابل فقط باید هر بار دُز (اندازه) شعرش را بالا ببرد تا شور در فرد ایجاد شود و گرنه خیلی بی رحمانه طرد می شود.

فلسفه عشق که همه دم از آن میزنند هدفش معتاد کردن طرف و به سوی بردگی و تباهی کشاندن طرف می باشد. همان شور و شیدایی و یا ایجاد غم و غصه در طرف مقابل می‌باشد زیرا نهایت و نتیجه حلقه ها چیزی جز فریب نیست.


محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست


چقدر جالب که این اشعار که هوشمندانه بیان شده فقط افرادی را که از منطق درست خود استفاده نمی کنند جذب می کند و فرد باید حلقه به گوش سراینده باشد . فقط افرادی که در مدیتیشن هستند و درگیر حلقه مورد نظر هستند درد شاعر و سراینده را درک می کنند.


و در نهایت شعر می گوید:

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام


یعنی کسانی که این مسیر را رفته اند و در نهایت به سامادهی و توقف فکر وارد شده اند و یا در حلقه ای گرفتار شده اند توسط کسانی که خارج از حلقه هستند درک نمی شوند. برای درک این افراد باید ماهم وارد این حلقه بشویم تا ببینیم ماجرا از چه قرار است
همین که شاعر می‌گوید:

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

یعنی حلقه های ایجاد شده به وسیله ی شاعران را نمی توان درک کرد مگر با ورود به آن.

یا این شعر حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


که شاعر چیزی را می بخشد که در کردار امکان پذیر نیست یعنی همان حذف کردار از چرخه پندار و کردار و گفتار نیک و گفتار صبر. برای اینکه بتواند طرف مقابل را به مرحله شور و مستی بیاورد شاعران دیگر هم به تقلید از حافظ جوابهایی دیگر دارند مانند این که:

صائب تبریزی می گوید:

هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

اگر اشعار این شعراء را از حافظ شروع کنیم و رقابت شعرای دیگر را با آن مقایسه کنیم؛ متوجه خواهیم شد که توهمات در شعر غیر قابل کنترل است.

 

حافظ :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب:


هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

شهریار:


هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

امیر نظام گروسی:


اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سرو پا را


جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

دکتر انوشه:


اگر آن مهرخ تهران بدست ارد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را



خوب این توهمات در کردار امکان پذیر نیست و شاعر پنداری را بیان می کند که از مرحله عمل نگذشته و نمی تواند اجرا کند باز هم حرف بدون عمل  که موجب پندار مسموم و مریض می شود.

شهریار می گوید: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را .

روح امری است از جانب خدا، چطوری می شود کسی چیزی را که در سیطره توانایی او نیست ببخشد! این جملات فقط توهمات و پندارهای شیطانی است که انسان ها را دچار اشتباه کرده و به عبارتی مخ طرف زده می شود. مخ زدن یعنی فرد را در توهم و شور و شیدایی و مستی قرار دادن و او را به این شور و شیدایی معتاد کردن. باز هم شاعران زیاد دیگری که جوابهایی برای این شعر داده اند و همین امر نشان می دهد همگی توسط شیاطین گرفتار شده اند و در حلقه ای گیر افتاده اند.

 

یا این شعر:

کاش درقیامتش

بار دگر بدیدمش

آنمچه گناه او بود

من بکشم غرامتش

 

در روز رستاخیز و قیامت، مادر از فرزند و برادر از خواهر و برادر خود نمی پرسد چه برسد به فرد دیگر. شاعر این شعر در توهمی بس عمیق گیر افتاده و این سخن قابل آزمایش نیست چون هنوز که قیامت نشده و حرفی زده که نمی‌تواند در آینده به آن عمل کند و این یعنی گفتار بدون عمل و در نتیجه پندار نادرست و نا متعادل.

اگر فرد کردار نداشته باشد همین بلا بر سر پندارش می‌آید و فلسفه ها و ایدئولوژی های بسیار نادرستی در ذهن و روانش ایجاد شده که آن را سرلوحه زندگی خود قرار می دهد.

یکی از راههای فریب افراد استفاده از شور و شیدایی است. چگونه؟ به این طریق که مثلاً اگر کسی بخواهد فردی را جذب خود کند شعری برای فرد می سراید این شعر مثلاً می‌تواند اینجوری باشد:

 

با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تـــــــــــو را

رویای آشنای شب و روز عمــــر من!

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست

زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جـز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری

با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را

 

طرف مقابل با شنیدن این شعر که اصلاً در عمل و کردار امکان‌پذیر نیست دچار شور و شیدایی و هیجانی می‌شود که ناشی از ترشح هورمون دوپامین و سروتونین است. و حس عجیبی به وی القاء می شود و به سمت طرف مقابل جذب می شود. و طرف مقابل هم باید برای دفعات بعدی چنین اشعار و گفتارهای نادرستی را بسراید تا دوباره معشوق به همان حس شور و شیدایی برسد. در هنگام شور وشیدایی میدان مغناطیسی فرد با میدان مغناطیسی شیاطین و اجنه دچار مس می‌شود (به این حالت مجنونی میگویند) و موجودات دیگر وی را پیدا می کننند و به او متصل می‌شوند و کم کم معشوق به این حس معتاد شده و باید برای دفعات زیادی آن را تجربه کند. و سراینده بدون اینکه بداند طرف مقابل را معتاد و سرگردان می‌کند و مانوس می‌شود (یعنی به انسانی دیگر وابسته می شود) و دوای دردش هم پیش خودش است. ولی نکته مهم اینجاست که دیگر فرد با گفتار به هیجان و شور دست نمی یابد و فرد باید حتماً در عمل چیزی را انجام بدهد که دوباره شور را ایجاد کند که اگر فرد نتواند این کار را انجام بدهد معشوق به جن تکیه کرده و سعی میکند با کارهایی مانند گوش کردن به آهنگ و یا مشروب خوردن به سطح آلفا رفته و از طریق اجنه آن شور و شیدایی را تجربه کند و از مانوس به مجنون تبدیل می شود. خود سراینده هم در ابتدا مانوس و دلبسته فردی دیگر شده که در نهایت با اتصال به مغناطیس اجنه، وی نیز مجنون می شود.

جادویی که بین زن و مرد فاصله می اندازد، همین جور عشق است. یعنی همین روش بین زن و مرد فاصله می‌اندازد زیرا فرد به جای اینکه مودت و رحمت را سرلوحه زندگی خود نماید، شور و شیدایی را سرلوحه زندگی می‌کند و در نهایت چون توانایی به عمل آوردن گفتارش را ندارد موجب جدایی از فرد دیگر شده و از طرف دیگر طرف مقابل هم دیگر به او نیازی ندارد و به موجود بیگانه‌ای رو کرده و شور و مستی را از وی می گیرد.

همیشه شعر و عشق به پیروان خود اینگونه شور و شیدایی می‌دهد و پیروان شعر همیشه به دنبال شعری دیگر و شعری دیگر و شعری دیگر و هستند تا با به‌به و چه‌چه دوباره به همان شور و شیدایی برسند. و در نهایت حلقه ی ایجاد شده و همیشه به آن حلقه پناه می‌برند و خود را هدایت یافته می‌بینند، زیرا همین حس شور و شیدایی را نشانه خوشبختی و راه هدایت می بینند. آنان حس شور و شیدایی را با معنویت واقعی اشتباه می گیرند و به این طریق عمر خود را تلف میکنند و همیشه سرگردان و حیران می مانند و هیچوقت هم به مرحله یقین نمی رسند.

هر کسی می‌تواند شاعر باشد. هر کس که پندارش از فیلتر کردار نیک نگذرد و به مستقیما به مرحله گفتار برسد نوعی شاعر است زیرا پندارش تنظیم نیست و هر چیزی می گوید. و از طرف دیگر فرد شاعر بر گفته خود پایبند نیست و هر بار در وادی سرگردان است.

گاهی انسانها حرفی را که از پندار نادرست خود بیرون آمده، بارهای بار انکار میکنند. و این یعنی عدم صبر و پایبندی به گفته خود. برای شاعر بودن حتماً که نباید متن نظم گفته شود؛ خود پیروان شاعر هم خود کم کم به شاعر تبدیل می شوند. و همان اشعار شاعر را با افتخار در مجالس و حضور دیگران بیان می کنند. و هر بار در حلقه ای خود را مشغول می کنند. در جامعه شاعران زیاد هستند کسانی که همیشه سخنی را می‌گویند که به آن عمل نمی کنند. خدا در قرآن می فرماید:

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿۲

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید چرا چیزى مى‏ گویید که انجام نمى‏ دهید (۲)

 

کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿۳

نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید و انجام ندهید (۳)

 

یعنی گفتن چیزی که هیچ کرداری به دنبال ندارد نزد خدا بسیار مورد غضب می‌باشد زیرا که تنظیمات انسانی را که در سیستم رحمانی خلق شده بر هم می زند. و از لحاظ دیگر افکار و پنداری که به مرحله عمل نمی رسد کم کم به عقده‌های روانی و ذهنی تبدیل می‌شود و فرد را به بیماری‌های روانی و در نهایت به بیماری‌های جسمانی مبتلا می کند. اگر پندار به وسیله ی کردار تنظیم نشود مشکلات جدی برای فرد ایجاد می‌شود زیرا لانه ای برای اجنه و شیاطین می‌شود و از طریق مس مغناطیسی فرد را به سمت های خطرناک و وادی های سرگردانی می کشانند.

شعر ایمان را ضایع می‌کند زیرا ایمان مربوط به پندار است و زمانی که پندار شر و نادرست باشد ایمان تشکیل نمی شود. شیاطین از طریق شاعران انسان، حلقه ها را ایجاد می‌کنند. مثلاً اوشو یک شاعر و سفیر شیطان است که چون پندارش از مرحله کردار نمی‌گذرد هر گونه حرف عامه پسندی را می‌زند و این همان جادو است که انسان ها را به سمت خود می‌کشد و وارد حلقه ی خود می نمایند.

اگر کسی در ذهن خود خیال کند که حریف ده نفر در مبارزه است و زمانی که  این ادعا را به شما بگوید و شما از وی بخواهید که با ده نفر مبارزه کند و بعد از آن متوجه می‌شود که حتی حریف یک نفر هم به درستی نمی‌تواند باشد؛ آنگاه به اشتباه پنداری خود پی می برد وپندار خود را اصلاح می‌کند ولی اگر عملی نباشد همان پندار را حفظ می‌کند و حتی شاید ادعایش بالاتر رود و بگوید که حریف بیست نفر هم می‌شود زیرا هیچ سنگ محکی برای پندارش نیست.

و حتی گاهی فرد چیزی را می‌گوید که در پندارش هم می‌داند که نمی‌تواند انجام بدهد ولی چون کرداری درکار نیست؛ نمی‌توان درستی آن را متوجه شد مگر از بوته آزمایش صبر که آیا فرد بر گفته خود پایبند است یا نه. مثلاً کسی که پندارش دروغگوست؛ به فردی وعده می‌دهد که دختر خوبی را برای وی به منظور ازدواج معرفی می کند ولی این فقط حرفی بوده که حتی در پندارش هم می‌داند که انجام نمی‌دهد ولی باز هم به فرد وعده میدهد؛ ولی با کمی صبر معلوم می‌شود که وی دروغ گفته است. بنابراین بعضی پندارهای غیر واقعی، بوسیله عمل افشا میشوند و بعضی پندارهای غیرواقعی دیگر بوسیله صبر افشا میشوند.

 

 

تَنَزَّلُ عَلَى کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ ﴿۲۲۲﴾

بر هر دروغزن گناهکارى فرود مى ‏آیند (۲۲۲)

 

یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ ﴿۲۲۳﴾

که [دزدانه] گوش فرا مى دارند و بیشترشان دروغگویند (۲۲۳)

 

پس تعریف دیگری هم از شعر را متوجه شدیم و آن این است که حرفی را می‌زنند که حتی خود به آن باور ندارند فقط عامه پسند حرف میزنند. بعضی سیاستمدارها پوپولیست هستند و حرفهایی اصولی نمیزنند، بلکه حرفهایی میزنند که عامه پسند است و حتی خیلی مواقع ، خود آن را باور ندارند. شاید تعجب کنید که جهان توسط چنین سیاستمدارهایی اداره میشود. پادشاهی شیطان همین است. شعر، سخنان شعرگونه، حذف تدریجی کردار در جهان شیوع پیدا میکند و حتی افراد به ظاهر مومن هم جذب این سیستم شیطانی میشوند.

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿۲

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید چرا چیزى مى‏ گویید که انجام نمى‏ دهید (۲)

 

کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿۳

نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید و انجام ندهید (۳)

 

إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ ﴿۱۵

آنگاه که آن [بهتان] را از زبان یکدیگر مى‏ گرفتید و با زبانهاى خود چیزى را که بدان علم نداشتید مى گفتید و مى ‏پنداشتید که کارى سهل و ساده است با اینکه آن [امر] نزد خدا بس بزرگ بود (۱۵)

 

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ ﴿۸

مى‏ خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا گر چه کافران را ناخوش افتد نور خود را کامل خواهد گردانید (۸)

 

کَیْفَ وَإِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لَا یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ ﴿۸

چگونه [براى آنان عهدى است] با اینکه اگر بر شما دست‏ یابند در باره شما نه خویشاوندى را مراعات مى کنند و نه تعهدى را شما را با زبانشان راضى مى کنند و حال آنکه دلهایشان امتناع مى ‏ورزد و بیشترشان منحرفند (۸)

 

توجه شود که مفهوم شاعر بسیار گسترده تر از سراینده متن منظوم می باشد؛ شیطان خوب میداند که  برای ایجاد فلسفه ها و حلقه های مدرن, شاعران مدرن نیاز است.کسی که ویدئوی کمک به یک انسان را در فضای اینترنت پخش می کند ولی خودش کوچکترین قدمی برای انجام کار خوب  و کردار نیک بر نمی دارد خودش یک شاعر است. کسی که سخنان و سخنرانی بسیار زیبایی می کند ولی خودش انجام نمی دهد ویا حتی به آن از نظر پنداری هم باور ندارد یک شاعر و افاک اثیم است. یا نوشته ای را بر روی لباس و ماشینش می نویسد ولی حتی برای یکبار به مرحله کردار نمی رساند شاعر است. ویدئو و یا متنی بر روی ماشینش نوشته که مادر عزیزم؛ ولی همین فرد به مادرش احترام نمی گذارد. شاعران زیاد شده اند و اکنون فضای مجازی و کانالهای مجازی بلندگوی و تبلیغ گر این شاعران جدید هستند.