اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و سیزدهم)
درمان بیماری (بخش یازدهم)
آفرینش
بطور عجیبی روشهای درمان و سلامتی ، به طرز آفرینش و خلقت جهان هستی ربط پیدا میکند. خدای رحمان، روشهای درمان و سلامتی روانی ما را در سبک خلقت جهان هم جاسازی کرده است. در تورات، گفته شده است که جهان در شش روز آفریده شد و روز هفتم (شنبه) جهان به استقرار و سکون و آرامش رسید. همین آیه از تورات، اساس هفت روزه هفته ای را که بشر تا به امروز از آن استفاده می کند را ایجاد کرد. روز هفتم همان شنبه است. بر این اساس، خدا روز شنبه را هفتمین و آخرین روز هفته قرار داد و به مردم دستور فرمود که در روز شنبه از فعالیتهای کاری و تجاری خود دست بکشند و به عبادت بپردازند. اهمیت این موضوع آنقدر مهم بود که تعطیل بودن شنبه به عنوان روز هفتم هفته، جزو ده فرمانی قرار گرفت که خدا بر مسلمانان آن موقع نازل کرد. حتی در قرآن هم روز جمعه تعطیل نشده است و صراحتا بیان شده است که بعد از اقامه نماز جماعت هفتگی، به سر کارهای خود بروید. نماز جماعت در روز جمعه برگزار میشود، زیرا جمعه آخرین روز کاری هفته است. از نظر قرآن هم، شنبه روز تعطیل است و خدا در این مورد هیچ تغییری نداده است. بنابراین آخرین روز کاری هفته (جمعه) روز جمع شدن و روز نتیجه گیری و روز جمع بندی است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۹﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید چون براى نماز جمعه ندا درداده شد به سوى ذکر خدا بشتابید و داد و ستد را واگذارید اگر بدانید این براى شما بهتر است (۹)
فَإِذَا قُضِیَتِ الصَّلَاةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَاذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیرًا لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ﴿۱۰﴾
و چون نماز گزارده شد در [روى] زمین پراکنده گردید و فضل خدا را جویا شوید و خدا را بسیار یاد کنید باشد که شما رستگار گردید (۱۰)
براین اساس دستور خدای حکیم، روزهای کاری هفته شد شش روز (یکشنبه تا جمعه). چرا روزهای کاری هفته ، نشد هشت روز یا ده روز و شد شش روز؟ خلقت جهان، طراحی عجیبی در آن بکار برده شده است. شش روز کاری هفته را به شش روز خلقت آفرینش، میتوان نسبت داد. ما وقتی شش روز هفته را کار می کنیم، روز هفتم باید به حالت سکون برسیم. این یک حسی است که از بدو خلقت؛ جهان براساس آن خلق شده است. خدای رحمان از استراحت و خواب و سایر خصوصیات انسانی مبراست و آن قادر متعال نیازی به استراحت و سکون ندارد. اما نظامی که او آفریده است، براساس سکون هفتمین روز بنا شده است. اگر ما انسانها بخواهیم طبق نظام رحمانی زندگی کنیم و دچار بیماری جسمی و روانی نشویم، به چنین اینتروال و سکونی نیاز داریم. خدا جهان را در شش روز (یا شش مرحله) آفرید، اما مرحله هفتم آن، همین وضعیتی است که ما در آن هستیم.
وقتی نوح قومش را به سمت خدا دعوت میکند؛ به آنها نکته جالبی می گوید که قطعا نکته عجیبی در آن نهفته است. طبق فرموده خدا در قرآن؛ پیامبر نوح آنان را مخاطب قرار میدهد و می گوید:
أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا ﴿۱۵﴾ مگر ملاحظه نکرده اید که چگونه خدا هفت آسمان را توبرتو آفریده است (۱۵)
وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا ﴿۱۶﴾ و ماه را در میان آنها روشنایى بخش گردانید و خورشید را [چون] چراغى قرار داد (۱۶)
نوح قومش را مخاطب قرار داده و میگوید ای مردم مگر نمی بینید که خدا هفت آسمان را طبقه طبقه روی هم آفریده است. آیا قوم نوح هفت آسمان طبقه به طبقه را آن موقع بدون هیچگونه تکنولوژی امروزی می دیدند؟ در اینجا سماوات بدون ال معرفه ذکر شده است. با دقت در آیه مشخص میشود که این آیه نقل قول و گفته پیامبر نوح است و این که آنان دید دیگری نسبت به هفت آسمان داشته اند. ولی پیامبر نوح، با توجه به بینش آنان نسبت به هفت آسمان ( هفت طبقه یا هفت لایه یا هفت ستاره) ؛ این را نعمتی برای آنان میداند و اهمیت آن را برایشان گوشزد میکند. هر چند این نوع دید هم درست است. زیرا کلا لایه های کائنات هفت تایی خلق شده اند. بعضی ها می گویند که عدد هفت را سومری ها کشف کردند. اما طبق آیه قرآن مجید، متوجه خواهید شد که پیامبر نوح قبل از طوفان، که قبل از سومری ها بوده است، از عدد هفت استفاده میکند. زمان قدیم، وقتی کسوف و یا خسوف میشد؛ مردم می ترسیدند که خورشید دیگر برنگردد و برای همیشه جهان تاریک شود. به همین خاطر آنان به درگاه خدا دعا میکردند و قربانی میکردند، تا خورشید برگردد. آنها به درگاه خدا دعا میکردند، زیرا برگرداندن خورشید از دسترس آنان خارج بود. انسانها هر چقدر که پیشرفته تر شوند و دانسته هایشان بیشتر شود، نسبت به هفت لایه و وقایع طبیعی آسیب پذیرتر میشوند. دیگر کسی برای برگرداندن خورشید در حین کسوف دعا نمی کند. زیرا اکنون بشر با پیشرفت علم، تا حدی مطمئن شده است که کسوف و خسوف فقط حاصل گردش زمین و ماه دور خورشید است و گاه گاهی پیش میاید. اما مردم زمان قدیم، این را نمی دانستند و آنان لایه های هفتگانه را طور دیگری میدیدند و براساس آن حوادث طبیعی را قضاوت میکردند. اما در زمان ما، دیگر نمیتوان به سادگی این نشانه ها را دید. خیلی از مردم با آن که سنشان از بیست سی سال هم گذشته است، ولی هیچوقت کسوف و خسوف ندیده اند. آنان فقط در اینترنت و تلویزیون چنین نشانه هایی را دیده اند. اکنون بخاطر دود و آلودگی زیاد هوا، حتی شبها نمی توان ستاره ها را در آسمان واضح دید. اما در زمان پیامبر نوح، شبها می توانستند ستاره ها و سیاره ها را واضح ببینند ، حتی بهتر از شبهای کویر. هم اکنون هم در کویر بعلت عدم آلودگی هوا و دود، آسمان خیلی واضح و شفاف دیده میشود.
رصد آسمان در کویر
اگر در طبیعت بیشتر توجه کنیم؛ هفت تایی های دیگری را هم می بینیم. به عبارت دیگر، بسیاری از اجزای اساسی طبیعتی که ما می بینیم به یک شکل با عدد هفت مرتبط هستند و همچنین در قرآن عدد هفت، به گونه عجیبی با آفرینش و ساختار لایه بندی آن گره خورده است. بطور نمونه:
· جو زمین هفت لایه دارد.
· طبق فرموده قرآن و تمام کتابهای آسمانی دیگر، خالق رحمان، هفت آسمان خلق کرده است.
· طبق قرآن، هفت راه در آسمان هست (سبع طرائق)
· خواب فرعون، بصورت هفت تایی بود (هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را میخورند و هفت خوشه گندم خشکیده هفت خوشه سبز را از بین می برند) و تعبیر آن هم توسط یوسف بصورت هفت تایی بود. هفت سال فراوانی، بعد هفت سال قحطی.
· مثال قرآنی می گوید که یک دانه، هفت خوشه میدهد و هر خوشه صد دانه. این پاداش انفاق کنندگان است.
· پوسته زمین هفت لایه دارد.
· روزهای هفته، هفت روز است.
· تعداد قارهها هفت هستند. (در زمان نوح یکی از این قاره ها را آب فرا گرفت و هفت لایه به هم خورد)
· تعداد دریاهای اصلی هفت است.
· هفت رنگ اصلی رنگین کمان
· هفت باب و دروازه جهنم
· هفت شب بلای قوم عاد
· و ...
بنابراین دعوت نوح از قومش برای رویت هفت بنا و یا آسمان طبقه طبقه؛ دعوت آنان به دقت در آفرینش است. نوح آنان را دعوت میکند که به لایه های هفت گانه کائنات توجه کنند تا متوجه شوند که جهان تصادفی درست نشده است و خالق یکتایی پشت قضیه است.
این که خدا می فرماید که ای نوح، از هر حیوانی چند جفت بردار. منظور حیواناتی بوده است که قوم نوح با آنها سر و کار داشته اند. منظور حیواناتی از قبیل شیر و فیل نبوده است.
حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ ﴿۴۰﴾
تا آنگاه که فرمان ما دررسید و تنور فوران کرد فرمودیم در آن [کشتى] از هر حیوانى یک جفت با کسانت مگر کسى که قبلا در باره او سخن رفته است و کسانى که ایمان آورده اند حمل کن و با او جز [عده] اندکى ایمان نیاورده بودند (۴۰)
این که خدا از عبارت (از هر حیوانی یک جفت کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ) استفاده می فرماید. کلمه کُلٍّ به وسعت دید قوم نوح بستگی دارد. خدا انتخاب حیوانات را بر عهده نوح می گذارد و آن را بر وسعت علمی او می گذارد. زیرا حتی ما در قرن حاضر خیلی از حیوانات را هم ندیده و نمی شناسیم. شاید آن طوفان فقط در قاره آسیا پیش آمده باشد و مربوط به قاره آفریقا نبوده است. اگر هم توجه کنید، بیشتر حیوانات وحش در آفریقا هستند و در قاره های دیگر به نسبت آفریقا بسیار کم هستند. بعد از طوفان، حیوانات دیگر از آفریقا به قاره های دیگر رفتند ولی هنوز هم اکثر حیوانات وحش در آفریقا هستند. بعد از طوفان، مردم نسلشان زیاد شد و بعدا تعدادی از آنان از طریق سیبری وارد آلاسکا در قاره آمریکا شدند. در فرهنگ دینی سرخپوستان آمریکا، آنان عقیده دارند که آخرین بار جهان توسط طوفان نابود شده است.
وقتی طوفان نوح بررسی میشود، همیشه این سوال در ذهن مطرح میشود که آن همه آب که تا بالای کوهها هم میرسید، بعد از طوفان کجا رفت؟ در آن طوفان حتی مرتفع ترین کوههای آن منطقه هم زیر آب رفتند. در قرآن فرموده است که به امر خدا، زمین گرم شد و آبهای زیر زمین بالا آمد (وَفَارَ التَّنُّورُ) و همچنین از آسمان هم باران بارید و این دو حادثه (فوران آب زیرزمین و بارش باران) همزمان ، باعث تجمع آب زیادی شدند.
حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ ﴿۴۰﴾
تا آنگاه که فرمان ما دررسید و تنور فوران کرد فرمودیم در آن [کشتى] از هر حیوانى یک جفت با کسانت مگر کسى که قبلا در باره او سخن رفته است و کسانى که ایمان آورده اند حمل کن و با او جز [عده] اندکى ایمان نیاورده بودند (۴۰)
خدای مهربان و حکیم در ادامه جواب سوال ما را میدهد و می فرماید که :
وَقِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَمَاءُ أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِیَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ وَقِیلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿۴۴﴾
و گفته شد اى زمین آب خود را فرو بر و اى آسمان [از باران] خوددارى کن و آب فرو کاست و فرمان گزارده شده و [کشتى] بر جودى قرار گرفت و گفته شد مرگ بر قوم ستمکار (۴۴)
در این قسمت از آیه (وَقِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ) می فرماید که :گفته شد اى زمین آب خود را درون خود فرو بر. یعنی آب داخل زمین رفت و به عنوان آبهای زیرزمینی ذخیره شد. اکنون هم ثابت شده است که حجم زیادی از آبهای شیرین زمین در زیر زمین است و بیشتر دریاچه ها و آبهای زیرزمینی در قسمتهای مختلف زمین، بعد از طوفان نوح بوجود آمده است و پیدایش آنها به آن زمان بر میگردد. فسیلهای رسوبی که در بالای کوههای بلند هم یافت شده است، از طوفان آن زمان به جا مانده است و گرنه فسیل موجودات دریایی بالای کوه بی دلیل است. بیشتر آبی که در آن موقع، فوران کرد از خود زمین بود. وَفَارَ التَّنُّورُ یعنی آب از زمین فوران و جوشش کرد. اگر توجه کنید، زیر زمین فشارهای زیادی وجود دارد و به همین خاطر بعضی مواقع، یک چشمه بوجود میاید که آب از آن میجوشد و بالا میاید. گاهی این جوششها آنقدر فشار داشت تا بالای کوهها هم میرسید (وَهِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبَالِ). این داستان زیبای مهم قرآنی نقل شد تا این نکته را متوجه شویم که خدا بوسیله آتش و گرما، آبهای زیرزمین را بالا آورد و باعث جوشش آنها شد و طوفان بزرگی ایجاد شد و در نهایت آتش زمین را کم کرد و آبها در زمین فرو رفت و اما آن قومی که کافر بودند، به یک آتش بیگانه (آتش جهنم) سپرده شدند (مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا). عذاب قوم نوح، بخاطر به هم خوردن تراز آب یکی از قاره های هفت گانه (آسیا) بوده است و هم چنین بخاطر به هم خوردن تراز آبهای هفت دریای اصلی بوده است. هفت لایه آتمسفری بالای سر ماست که ما را از اشعه های مضر محافظت میکند. ضعیف شدن یکی از این لایه ها (مثلا لایه ازن) باعث به خطر افتادن سلامتی محیط زیست انسانهاست. شاید در آینده بخاطر هبوط زمین و عصیان انسان، لایه های هفت گانه آفرینش تا حدی به هم بخورد و یا ضعیف شود و انسان در زمین مجبور به ایجاد شرایط گلخانه ای شود. قبل از طوفان نوح، این لایه های هفتگانه بسیار واضح و منفک بوده اند ولی با هبوط زمین، تا حدی این لایه ها ضعیف شده اند و ضعیف تر هم خواهند شد.
هفتهای زیاد دیگری هم در طبیعت نهفته است. هندوئیسم معتقد به هفت جهان برتر و هفت جهان زیرین هستند. اما طبق قرآن، هفت جهان برتر همان هفت آسمان هستند و هفت جهان زیرین همان هفت دروازه جهنم هستند. ما در وضعیت فعلی در کره زمین؛ در این بین هستیم و هنوز تکلیف ما روشن نشده است. ما هفت لایه بالای خود را می بینیم و البته هفت دروازه جهنم هم به ما هشدار داده شده است. روز آخرت، یا انسانها به طبقات بالاتر آسمانها عروج میکنند و به بهشت میرسند و یا سقوط میکنند و به دروازه های هفتگانه جهنم وارد میشوند.
وقتی خدا آسمانها و زمین را آفرید؛ هفت آسمان ابتدا یکی بوده است بعدا جدایش کرده است (فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ). هر آسمانی هم قوانین مخصوص خود را دارند (وَأَوْحَى فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا). علمی که در آسمان ما کاربرد دارد، در آسمانهای دیگر کاربردی ندارد. ما در کره زمین، طبق دانسته های خویش، ماده را با مولکول و الکترون و اتم و پروتون و نوترون و ... می شناسیم. اما در آسمانهای دیگر، امورات طور دیگری است و اصلا شاید خبری از اتم و الکترون و پروتون نباشد و قوانین علمی در آسمانهای بالاتر کاملا متفاوت است.
هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۲۹﴾
اوست آن کسى که آنچه در زمین است همه را براى شما آفرید سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد و او به هر چیزى داناست (۲۹)
فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَى فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظًا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ﴿۱۲﴾
پس آنها را [به صورت] هفت آسمان در دو هنگام مقرر داشت و در هر آسمانى کار [مربوط به] آن را وحى فرمود و آسمان [این] دنیا را به چراغها آذین کردیم و [آن را نیک] نگاه داشتیم این است اندازه گیرى آن نیرومند دانا (۱۲)
از آیه قرآن نتیجه گرفته میشود که همانطور که زمین هفت لایه است، آسمانها هم به این روش هفت تایند. یعنی تو در تو و لایه به لایه همچون لایه های زمین. هر آسمانی داخل آسمان بالایی است.
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا ﴿۱۲﴾
خدا همان کسى است که هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید فرمان [خدا] در میان آنها فرود مى آید تا بدانید که خدا بر هر چیزى تواناست و به راستى دانش وى هر چیزى را در بر گرفته است (۱۲)
یعنی آسمان یکم در آسمان دوم واقع شده و آسمان دوم در آسمان سوم و الی آخر؛ همانطور که لایه اولی زمین که همان هسته است در میان لایه بعدی قراردارد. بیرونی ترین لایه ، همانجایی است که ما روی آن زندگی میکنیم. خارجی ترین لایه بسیار وسیع تر است و به جاهای دیگر ارتباط دارد و کاملا باز است. آسمان هفتم هم به این صورت است. (خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) (هفت آسمان)
آسمانها لایه لایه و تو در تو هستند، مثل تخم مرغهای تو در تو . هر امری از عرش خدا از طریق هفت آسمان به زمین میرسد، از آسمانهای مختلف طی میشود و از هر آسمان بالاتر به آسمان پایین تر نازل میشود. در حین تنزل ، پیامها طوری تبدیل میشوند که هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت به نسبت امکانات موجود در آسمان مورد نظر ، قابل استفاده باشند. کلام خدا در آسمان هفتم، اصلا با کلمات نیست ولی زمانی که همان پیام به آسمان ما میرسد و بر انسان نازل میشود، در قالب کلمات و زبان قراردادی انسان در می آید. در واقع آسمان یکم ساده سازی شده (simplified) آسمان های بالاتر است. در عین حال از نظر امنیت و زندگی هم کمیت و کیفیتش بسیار پایین تر از آسمانهای بالایی است.
ما هرگاه به آسمان نگاه می کنیم، ستاره هایی که می بینیم، الان نه آنجا هستند و شاید هم وجود نداشته باشند و توسط سیاه چاله هایی خیلی وقت ها پیش، حتی قبل از خلقت انسان، بلعیده شده باشند. ولی به هر حال ما تازه داریم این حادثه را می بینیم.
وَبَنَیْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعًا شِدَادًا ﴿۱۲﴾ و بر فراز شما هفت [آسمان] استوار بنا کردیم (۱۲)
وَجَعَلْنَا سِرَاجًا وَهَّاجًا ﴿۱۳﴾ و چراغى فروزان گذاردیم (۱۳)
خدای مهربان، هفت آسمان آفرید تا که از آسمانهای بالاتر به ترتیب امورات ساده سازی شود و به آسمان دنیا نازل شود. اگر نتیجه ای بخواهد از آسمان دنیا به آسمانهای دیگر برود، قرآن آن را عروج می نامد.
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ ﴿۵﴾
کار [جهان] را از آسمان [گرفته] تا زمین اداره مى کند آنگاه [نتیجه و گزارش آن] در روزى که مقدارش آن چنان که شما [آدمیان] برمى شمارید هزار سال است به سوى او بالا مى رود (۵)
خدای مهربان در آیه دیگری می فرماید که رزق شما و وعده های دیگر که به شما داده شده است، در آسمان است. یعنی رزق شما از آسمان بر شما نازل میشود و وعده ها هم از آسمان کنترل میشود و به وقتش وعده ها تحقق می یابند. وقتی خدا از وجود چیزی در آسمان حرف میزند، یعنی از کنترل انسانها خارج است.
وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ ﴿۲۲﴾ و روزى شما و آنچه وعده داده شده اید در آسمان است (۲۲)
آیه دیگری از حفاطت از آسمانها در مقابل شیاطین صحبت می فرماید؛ که به معنای بستن هفت لایه برای آنهاست. یعنی دیگر شیاطین نمیتوانند لایه ها را جستجو و دستکاری کنند. زمانی شیاطین میتوانستند از لایه های آسمانهای بالاتر استراق سمع کنند ولی بعد از هبوط زمین؛ این توانایی ها را از دست دادند. تا آن موقع شیاطین بصورت جسمانی میتوانستند وارد دنیای انسانها شوند. اما بعد از ممنوعیت از دستکاری و رصد هفت لایه آفرینش، دیگر خیلی از توانایی های خود را از دست دادند. شیطان باز هم ضعیف تر خواهد شد و توانایی های او محدودتر خواهد شد.
آیه دیگری از هفت بحر (سَبْعَةُ أَبْحُرٍ) صحبت میکند. جالب است که تعداد اقیانوسهای جهان هم اکنون هفت تاست.
وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۲۷﴾
و اگر آن چه درخت در زمین است قلم باشد و دریا را هفت دریاى دیگر به یارى آید سخنان خدا پایان نپذیرد قطعا خداست که شکست ناپذیر حکیم است (۲۷)
مردم بعد از درک این موضوع که امورات واقع شده در آسمان های بالاتر می توانند بر روی حوادث روی زمین موثر باشند، ویژگی های آسمانی و جادویی را به عدد هفت دادند. از این رو خرافات زیادی را به عدد هفت افزودند. مثلا مردم در زمان قدیم، کودک هفتم را دارای خواص جادویی میدانستند!
قبلا در زمان قدیم، تعداد فصلهای سال هفت بوده است و اکنون به سمت دو فصلی و در نهایت نزدیک قیامت به سمت تک فصلی (سرما) می رویم. این همان هبوط زمین است که قطعا اتفاق خواهد افتاد. انسان میخواهد خودش، هفت لایه را بسازد و از خودش محافظت کند. که البته تصمیم بسیار ظالمانه و جاهلانه ای است.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴿۷۲﴾
ما امانت [الهى و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (۷۲)
انسان این امانت را قبول کرد و این واقعا تصمیم ظالمانه و جاهلانه ای بود. خدا انسان را در قرآن با صفات ظلوم، جهول، کفور، هلوع، جزوع، منوع ، کنود، فخور، قتور و عجول یاد کرده است. اینها صفات واقعی یک انسان خام و هدایت نشده است و تمام مشکلات بشریت از همین صفات مذموم است. همین نکته ثابت میکند که اصلا ما آفریده شده ایم تا انسانیت را رد کنیم. بعضی ها می گویند که دین ما انسانیت است. اما واقعا ما انسان خلق شده ایم تا انسانیت را رد کنیم و حماقتی به اسم انسانیت را با پوست و گوشت خود لمس کنیم و بعد ردش کنیم. همه انسانها بطور حتم از جهنم خواهند گذشت (وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا) و این اتفاق هم اکنون افتاده است. با توجه به عبارت (حَتْمًا مَقْضِیًّا ) در آیه، اثبات میشود که این اتفاق افتاده است و ما خودمان متوجه نیستیم. اما خدای قادر توانا، پرهیزگاران را نجات خواهد داد.
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا ﴿۷۱﴾ و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد مى گردد این [امر] همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است (۷۱)
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا ﴿۷۲﴾ آنگاه کسانى را که پرهیزگار بوده اند مى رهانیم و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى کنیم (۷۲)
بطور قطع از آیه فوق برداشت میشود که فرآیند این دنیا، یک نوع عملیات نجات پرهیزگاران است (ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا) و گرنه، ظالمان در همان جهنمی که خود در این دنیا برای خویش ساخته اند می مانند و همین راه را ادامه میدهند.
هفت مرحله یوگا و هفت مرحله عشق؛ روشهایی است که انسانها بنا بوسوسه شیطان، آن را طی میکنند و خود را در آن گیر می اندازند. گرچه شیطان خالق نیست ولی با سوء استفاده از چاکراها و سیستم عصبی انسان، هفت مرحله یوگا و مدیتیشن طراحی کرد. این هفت مرحله یک نوع تله است و مثل تار عنکبوت است که انسانها در آن گیر می افتند.
وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَمَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا ﴿۱۱۹﴾
و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم کرد و وادارشان مى کنم تا گوشهاى دامها را شکاف دهند و وادارشان مى کنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند و[لى] هر کس به جاى خدا شیطان را دوست [خدا] گیرد قطعا دستخوش زیان آشکارى شده است (۱۱۹)
یَعِدُهُمْ وَیُمَنِّیهِمْ وَمَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿۱۲۰﴾
[آرى] شیطان به آنان وعده مى دهد و ایشان را در آرزوها مى افکند و جز فریب به آنان وعده نمى دهد (۱۲۰)
جالب است که کلمات کلیدی (فَلَیُبَتِّکُنَّ - لَآمُرَنَّهُمْ - لَأُضِلَّنَّهُمْ – فَلَیُغَیِّرُنّ - خَلْقَ اللَّهِ) هر کدام هفت حرف دارند. که نشان از نظم عجیبی دارد که شیطان در همان قالب هفت تایی ها مردم را فریب می دهد و آنان را در دام می اندازد. در اینجا خیلی راحت متوجه میشویم که تنها راه برای نجات از دست حیله های شیطان، به آغوش نظام رحمانی رفتن است و زندگی براساس خلقت خدای رحمان و در راستای آن. اما متاسفانه مردم این هفت لایه ها را ریز تر میکنند و آنرا بیشتر میکنند و کار خود را مشکل تر میکنند.
آخرین لایه بدن ما، پوست ماست. این آخرین لایه باید با آخرین لایه زمین (پوسته زمین که روی آن زندگی می کنیم) درگیر باشد تا سلامتی خود را از دست ندهیم. بعضی ها نمی گذارند هیچوقت خاکی شوند و هیچوقت روی خاک نمی نشینند و پوست خود را با خاک و سایر اجزای طبیعت تماس نمی دهند. این خودش نشان از تکبر بزرگی دارد که برای سلامتی آنان بسیار مضر است و خلل ایجاد کردن در لایه بندی های خلقت است. خدای مهربان در صورت نبود آب، برای وضو؛ تیمم با خاک را امر فرموده است و این نشان از اهمیت این موضوع دارد. خدا پنج بار تماس اجباری پوست ما را با لایه هفتمی زمین دستور داده است و این لزوم آن را اثبات میکند. انسانها اگر وضو و نماز بجا نیاورند، از خاک بیگانه میشوند و لایه های مصنوعی برای خود ایجاد میکنند. به همین خاطر مردم سراغ انواع اعمال زیبایی غیر ضروری میروند و لایه های اضافی بر بدن خود می گذارند.
نوح، بعد از طوفان، هفت قانون الهی را به مسلمانان آن موقع ابلاغ کرد. مسلمانان موظف شدند که این هفت قانون را رعایت کنند. این هفت قانون در تورات ذکر شده است:
1- ممنوعیت بتپرستی: هیچ نوع بتی را عبادت نکنید
2- ممنوعیت قتل: خون کسی را به ناحق بر زمین مریزید، خودکشی نکنید و فرزندان خود را نکشید و آنان را قربانی نکنید.
3- ممنوعیت زنا: زنا مکنید.
4- ممنوعیت قسم ناروا: سوگند ناروا نخورید و عهد نشکنید و تهمت نزنید.
5- گوشت حیوان را زنده زنده نخورید و آن را ابتدا ذبح کنید.
6- عدل و داوری را برپا سازید.
7- تشکیل دادگاه شرعی. برای نظارت بر انجام شش فرمان مورد اشاره.
متن این هفت قانون، برای ما واضح میسازد که مشکلات و گناهان قوم نوح حول چه محورهایی بوده است. قوم نوح خدا را می شناختند ولی برای خدا حرمت و قدری قائل نبودند و شکوه و ارج خدای عالمیان را رعایت نمی کردند. این که فکر کنیم، مردم زمان نوح، از همه نظر بت پرست بوده اند، اشتباه محض است. نوح از لفظ الله برای آنان صحبت میکند (مَا لَکُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا ) و این ثابت میکند که آنان در کل خدا را قبول داشتند ولی حرمت و قدر و وقار خدا را رعایت نمی کردند.
مَا لَکُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا ﴿۱۳﴾ شما را چه شده است که از شکوه خدا بیم ندارید (۱۳)
قتل، زنا، خوردن گوشت حیوان زنده بدون اینکه ذبح شود. تمام این اعمال زشت؛ نشان از شدت خشونت مردم آن زمان دارد. هفت قانون زمان نوح؛ از خشونتی حکایت دارد که بین مردم آن زمان نهادینه شده بود. تمام این مشکلات قبل از طوفان ، در دوره ما دوباره بر میگردد و البته شبیه همان نوع خشونتها اکنون برگشته است. وقوع جنگهای بیرحمانه بین کشورهای مختلف بخاطر اهداف هیچ و پوچ و مبهم. قسم دروغ خوردن؛ یعنی مردم به عهدها و قراردادها عمل نمی کنند. قوم نوح، قبل از طوفان؛ امکانات زیادی داشتند. اموال (منابع طبیعی) و فرزندان و نیروی انسانی زیاد (بَنِینَ به معنای نیروی انسانی هم هست) و باغها و رودخانه ها در اختیار آنان بود.
وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَلْ لَکُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَارًا ﴿۱۲﴾
و شما را به اموال و پسران یارى کند و برایتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پدید آورد (۱۲)
اکنون در دوره ما هم، نیروهای انسانی زیادی (بَنِینَ) وجود دارد که از آنها استفاده ای نمیشود و یا بطرز صحیح استفاده نمیشود. منابع طبیعی هم که کلا تلف میشوند. دوران قبل از طوفان، وضعیت آخر دوره ها را به ما می نمایاند. در هیچ کتاب آسمانی دیگری بجز قرآن، اطلاعات دقیقی از وضعیت اخلاقی، اجتماعی آن دوره نمانده است، بجز قرآن. قرآن بهترین تصویر از جامعه آن زمان (قبل از طوفان) را به ما ارائه میدهد.
یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَیُؤَخِّرْکُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَاءَ لَا یُؤَخَّرُ لَوْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۴﴾
[تا] برخى از گناهانتان را بر شما ببخشاید و [اجل] شما را تا وقتى معین به تاخیر اندازد اگر بدانید چون وقت مقرر خدا برسد تاخیر بر نخواهد داشت (۴)
از آیه براحتی میتوان فهمید که قوم نوح قبل از طوفان دچار ذنب (مِنْ ذُنُوبِکُمْ) شده بودند. ذنب به گناهانی گفته میشود که اثرات بدی به دنبال دارد. ذنب در عربی به معنای دُم و دنباله هم هست. یعنی گناهی که در نگاه سطحی اهمیت ندارد ولی نتایج بدی برای فرد و جامعه به دنبال دارد و به بار می آورد و یا خواهد آورد. این نتایج بعد از مدتی دودش به چشم همه خواهد رفت و جامعه به نابودی کشانده خواهد شد. به همین خاطر خدای مهربان در مقابل این ذنبها و گناهان ادامه دار، از مغفرت صحبت میکند. مغفرت یعنی چشم پوشی کردن از آن نتایج در قبال فرد و بخشیدن او.
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿۵۳﴾
بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده روى روا داشته اید از رحمت خدا نومید مشوید در حقیقت خدا همه گناهان را مى آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است (۵۳)
وَأَنِیبُوا إِلَى رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنْصَرُونَ ﴿۵۴﴾
و پیش از آنکه شما را عذاب در رسد و دیگر یارى نشوید به سوى پروردگارتان بازگردید و تسلیم او شوید (۵۴)
کسی که نماز بجا نمی آورد یا کسالی بجا می آورد، ذنب مرتکب شده است. زیرا بجا نیاوردن نماز، گناهی است که عواقب آن دنباله دار است، هم برای فرد و هم برای اجتماعش. فقط یک راه برای بخشیدن ذنوب هست و آن هم استغفار به درگاه خدا است. ذنب در ظاهر شاید ضرری برای دیگران نداشته باشد، ولی نتایج و عواقب آن در بُعد ما، قابل دیدنی نیست و به همین خاطر ادامه دار بودن ذنب، یک جامعه را به نابودی میکشاند. اسراف کردن یک نوع ذنب است. در ظاهر افراد آب زیادی مصرف میکنند و می گویند پولش را میدهیم. این حرف در ظاهر مشکلی ندارد ولی در اصل یک ذنب است و نتایج آن دنباله دار است. در ظاهر این فرد قانون را رعایت کرده است ولی ما یک درک بالاتر از قانون هم داریم که هدف از پرورش نفس رسیدن به آن نوع درک است. اکنون قانون و تبصره زیاد شده است و اکثرا هم به درد نخور و غیر قابل استفاده. یکی از جنبه های هبوط زمین، همین ازدیاد قانون است. کلک شرعی طبق قانون انجام میشود ولی از نظر خدا غیر شرعی است. انسانها ممکن است بتوانند قانون اختراعی خود را دور بزنند ولی نمیتوانند قانون خدا را دور بزنند. کشورهای جهان در این مورد گیر کرده اند. گاهی در اروپا پدر و مادری را به زندان می اندازند بخاطر محدود کردن بچه شان. در ظاهر قانونی است ولی بی معنا.
قانون بخاطر مهریه های زیاد، مرد را زنجیر میکند و آیه الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ زیر سوال میرود و خانواده به بن بست می رسد. قانون ساخت بشر، فقط تا حدی خوب است و گرنه دست و پا گیر است. قانون را براحتی میتوان دور زد، فقط کافیست با یک وکیل دَورزن مشورت شود. خدای مهربان در قرآن می فرماید که علم و حکمت با هم. اگر علم تنها باشد، و حکمت نداشته باشد؛ میشود قانونهای دست و پاگیر و الکی. خدا روزه را برای ما نوشته است. روزه حکمت دارد و راز سلامتی ما در آن است. اما داروها و قرصهای شیمیایی را تکنولوژی بوحود آورده است. تکنولوژی بدون حکمت مضر است. البته تکنولوژی همراه با حکمت خیلی بدرد بخور است. لقمان حکمت داشت.
وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ﴿۱۲﴾
و به راستى لقمان را حکمت دادیم که خدا را سپاس بگزار و هر که سپاس بگزارد تنها براى خود سپاس مى گزارد و هر کس کفران کند در حقیقت خدا بى نیاز ستوده است (۱۲)
پزشکان قدیم علاوه بر علم، حکمت هم داشتند و آنان را حکیم می نامیدند. حکمت خیلی بالاتر از علم است. داوود جالوت را از بین برد، بخاطر این که داوود حکمت داشت و جالوت قدرت. زیرا حکمت بالاتر از قدرت است.
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِینَ ﴿۲۵۱﴾
پس آنان را به اذن خدا شکست دادند و داوود جالوت را کشت و خداوند به او پادشاهى و حکمت ارزانى داشت و از آنچه مى خواست به او آموخت و اگر خداوند برخى از مردم را به وسیله برخى دیگر دفع نمیکرد قطعا زمین تباه مى گردید ولى خداوند نسبت به جهانیان تفضل دارد (۲۵۱)
متاسفانه محیطهای مدرسه و دانشگاه های فعلی، حکمت را به افراد تعلیم نمی دهند و علم و فرمولهای بدون حکمت یاد میدهند که بیمه کننده نیست. اگر افراد در زمان ما حکمت یاد می گرفتند، متوجه میشدند که زندگی ساده در نظام رحمانی بسیار بهتر از زندگی پر زرق و برق است. ذنب به گناهانی گفته میشود که حکمت در آن نیست. مثلا یکی آب زیادی مصرف می کند و می گوید پولش را میدهم؛ این یعنی کارهایش قانونی است ولی حکمت ندارد و این یک نوع ذنب است. شکرگزاری ضد ذنب است. به همین خاطر، پیامبر نوح بعد از طوفان بسیار به شکرگزاری اهمیت میداد و روزهای خاصی را به آن نسبت داد و آن را به مسلمانان آن روز یاد میداد. یکی از صفات نوح، شکور بود.
وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ ﴿۱۳۵﴾
و آنان که چون کار زشتى کنند یا بر خود ستم روا دارند خدا را به یاد مى آورند و براى گناهانشان آمرزش مى خواهند و چه کسى جز خدا گناهان را مى آمرزد و بر آنچه مرتکب شده اند با آنکه مى دانند [که گناه است] پافشارى نمى کنند (۱۳۵)
أُولَئِکَ جَزَاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ ﴿۱۳۶﴾
آنان پاداششان آمرزشى از جانب پروردگارشان و بوستانهایى است که از زیر [درختان] آن جویبارها روان است جاودانه در آن بمانند و پاداش اهل عمل چه نیکوست (۱۳۶)
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ﴿۱۳۷﴾
قطعا پیش از شما سنتهایى [بوده و] سپرى شده است پس در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است (۱۳۷)
هَذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ ﴿۱۳۸﴾
این [قرآن] براى مردم بیانى و براى پرهیزگاران رهنمود و اندرزى است (۱۳۸)
خدا در هفت فرمان نوح می فرماید که قتل نکنید. اما ممکن است کسی خشمگین شود و یکی را بکشد و بگوید دیه اش را میدهم. پیامبر موسی بخاطر عصبانیت و تعصب قومی، در زمان جوانی یکی را میکشد و خدا آن گناه را ذنب می نامد. این گناه در تصمیم گیریهای بعدی موسی هم تاثیر گذار بود.
وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ یَقْتُلُونِ ﴿۱۴﴾ و [از طرفى] آنان بر [گردن] من خونى دارند و مى ترسم مرا بکشند (۱۴)
اما موسی ، کوچکترین دفاعی از این ذنب خود نکرد و آن را به شیطان نسبت داد و فورا از خدا تقاضای استغفار کرد (فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ) و او نگفت خون بهایش را میدهم.
وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِیعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ ﴿۱۵﴾
و داخل شهر شد بىآنکه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد یافت یکى از پیروان او و دیگرى از دشمنانش [بود] آن کس که از پیروانش بود بر ضد کسى که دشمن وى بود از او یارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را کشت گفت این کار شیطان است چرا که او دشمنى گمراه کننده [و] آشکار است (۱۵)
قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿۱۶﴾
گفت پروردگارا من بر خویشتن ستم کردم مرا ببخش پس خدا از او درگذشت که وى آمرزنده مهربان است (۱۶)
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیرًا لِلْمُجْرِمِینَ ﴿۱۷﴾
[موسى] گفت پروردگارا به پاس نعمتى که بر من ارزانى داشتى هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود (۱۷)
بنابراین بنا به گفته پیامبر موسی، استغفار از ذنب، به معنای رسیدن فرد به این نوع تشخیص است که ذنب یک نوع عمل شیطانی است (هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ). این تشخیص آنقدر مهم است که موسی بعد از این تشخیص، شخصیت دیگری پیدا کرد و بالکل عوض شد. اما قوم نوح، قبل از طوفان حاضر به چنین اعترافی نبودند و در نهایت، ذنوبی که قوم نوح مرتکب شدند؛ دنباله دار بود و بر آن اصرار ورزیدند و آنها را به سمت ارتکاب خطاها برد (مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا) و غرق شدند و داخل آتش شدند.
وَقَدْ أَضَلُّوا کَثِیرًا وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا ضَلَالًا ﴿۲۴﴾
و بسیارى را گمراه کرده اند [بار خدایا] جز بر گمراهى ستمکاران میفزاى (۲۴)
مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ یَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصَارًا ﴿۲۵﴾
[تا] به سبب گناهانشان غرقه گشتند و [پس از مرگ] در آتشى درآورده شدند و براى خود در برابر خدا یارانى نیافتند (۲۵)
این آیه ثابت میکند که اگر کسی ذنوب را کنترل نکند، قطعا دیر یا زود به سمت خطا خواهد رفت و سرنوشت خوبی نخواهد داشت. آخرین دعای نوح قبل از شروع طوفان این بود.
وَقَالَ نُوحٌ رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا ﴿۲۶﴾
و نوح گفت پروردگارا هیچ کس از کافران را بر روى زمین مگذار (۲۶)
إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا ﴿۲۷﴾
چرا که اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند (۲۷)
رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا تَبَارًا ﴿۲۸﴾
پروردگارا بر من و پدر و مادرم و هر مؤمنى که در سرایم درآید و بر مردان و زنان با ایمان ببخشاى و جز بر هلاکت ستمگران میفزاى (۲۸)
حوادث قبل از طوفان نوح؛ دقیقا در آخر دوره ها برای جامعه امروز ما هم اتفاق خواهد افتاد. این مثال بسیار خوبی است برای ما تا متوجه شویم که در آخر دوره ها چه اتفاقی می افتد. پنج بتی که در دوره قبل از طوفان بود وضعیت آن زمان را برای ما مشخص میکند. قوم نوح قبل از طوفان، روزهای خاصی برای تقدیس جنس نرینه، جنس مادینه، و تقدیس حیوانات خاصی داشته اند. شکرگزاری به معنای تقدیس طبیعت نیست، بلکه به معنای تقدیس خداست. قوم نوح، پنج مفهوم منحرف شده داشته اند که از یک نوع شکرگزاری منحرف، منشعب شده بود.
وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا ﴿۲۳﴾
و گفتند زنهار خدایان خود را رها مکنید و نه ود را واگذارید و نه سواع و نه یغوث و یعوق و نسر را (۲۳)
هر کدام از این اسامی معنا و مفهوم خاص خود را داشته اند.
· وَدًّا (ودّ نمایانگر مرد، پدر، پسر و در کل جنس نرینه )
· سُوَاعًا (سواع نمایانگر زن، مادر، دختر و در کل جنس مادینه )
· یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا (هر کدام از این سه بت، نمایانگر حیوانات مختلف بوده اند. یغوث=شیر، یعوق= اسب ، نسر= کرکس و هر کدام از این سه حیوان نمایانگر یک خاصیت بوده اند. شیر پادشاه جنگل و نماد قدرت؛ اسب نماد سرعت و قدرت نظامی و زیبایی ؛ کرکس نماد پرندگان قوی و شکار... )
اما در زمان ما این پنج الهه معناهای متفاوتی را در بر دارند که در ادامه ذکر میشود. خدای مهربان فقط جهت اطلاعات عمومی ، نام این بتها را ذکر نفرموده است؛ بلکه میخواهد چیزهایی به ما یاد دهد. یک نکته مهم یاد آوری میشود و آن هم این است که هر نوع فلسفه ای که لایه های رحمانی را بپوشاند و آن را کتمان کند؛ نوعی الهه و بت است. به همین خاطر نوح به مردمش، هفت لایه بودن آسمانها را تذکر میدهد. اگر توجه کنید، پنج بت زمان نوح، همگی این لایه های رحمانی را میپوشانند و آن را کتمان میکنند. معناهای جدید این بتها در دوره ما به صورت زیر است:
· وَدًّا = مردانگی، نیروی انسانی، نیروی کار، ساختهای بزرگ و عظیم
· سُوَاعًا = زنانگی، مادر، نیروی تبلیغاتی، نیروی بازاریابی،
· یَغُوثَ = شیر، قدرت، پادشاهی، رهبری، ریاست، مقام،
· یَعُوقَ = اسب، سرعت، قدرت نظامی، ادوات نظامی پیشرفته، نیروی نظامی،
· نَسْرًا = کرکس، پرنده شکاری، هواپیما، پهباد، نیروی هوایی ، ماهواره ، فضانوردی،
تمام این پنج نماد، طوری اسم گذاری شده اند که در زمان ما میتواند به مفاهیم دیگری معنا شود. مردم بجای شکرگزاری از خدا، روزهای خاصی به نام روز پزشک، روز مهندس، روز معلم، روز مادر، روز پدر، روز دختر، روز زن و ... که همگی نشان از یک تفکر منحرف دارد. یا اینکه جملات غلطی است که می گوید"مادرو عشق است". این جملات که برای بت ساختن از مادران و پدران است؛ نوعی بت سازی است و این همان بتهای ودّ و سواع است. اکنون ناموس پرستی، مادر پرستی ، وطن پرستی یک نوع فلسفه زندگی است که ادامه همان تفکرات منحرف زمان نوح هستند. دولتها بیش از حد به نیروی نظامی اهمیت میدهند و اگر زور داشته باشند، هر کار که دلشان خواست میکنند و به هر جا که بخواهند به بهانه های واهی حمله میکنند.
اینها نوعی تقدیس و تقدس بخشیدن به غیر خداست. تقدیس طبیعت، تقدیس پدر، تقدیس مادر، تقدیس زن و مرد و هر چیز دیگری بجز خدا، جایز نیست. خدا بجای تقدیس اینها، شکرگزاری گذاشته است. دیگر حالا کمتر پدر و مادری فرزندشان را نصیحت میکنند که حنیف و مسلمان باش. بلکه همگی فرزندان خود را توصیه میکنند که وکیل و دکتر و مهندس و ... شو. یک پدر واقعی مثل یعقوب در لحظات آخر عمرش، فرزندان خود را توصیه میکند که مسلمان باشید و فقط خدا را معبود خود قرار دهید.
وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ﴿۱۴﴾
و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش کردیم مادرش به او باردار شد سستى بر روى سستى و از شیر باز گرفتنش در دو سال است [آرى به او سفارش کردیم] که شکرگزار من و پدر و مادرت باش که بازگشت [همه] به سوى من است (۱۴)
وَإِنْ جَاهَدَاکَ عَلَى أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۵﴾
و اگر تو را وادارند تا در باره چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى از آنان فرمان مبر و[لى] در دنیا به خوبى با آنان معاشرت کن و راه کسى را پیروى کن که توبه کنان به سوى من بازمى گردد و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است و از [حقیقت] آنچه انجام مى دادید شما را با خبر خواهم کرد (۱۵)
خدای مهربان، آسمانها و زمین و جو زمین و سایر لایه های هفت تایی آفریده است تا که ما را از شر شیاطین حفظ کند. آفرینش این هفت لایه ها به این خاطر است که ما راه را گم نکنیم. تمام قانونهای هفت گانه نوح، همگی از نهی راه و سبیل بد صحبت میکنند (وَسَاءَ سَبِیلًا ).
قانون دوم و سوم نوح:
وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِیلًا ﴿۳۲﴾
و به زنا نزدیک مشوید چرا که آن همواره زشت و بد راهى است (۳۲)
وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلَا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا ﴿۳۳﴾
و نفسى را که خداوند حرام کرده است جز به حق مکشید و هر کس مظلوم کشته شود به سرپرست وى قدرتى داده ایم پس [او] نباید در قتل زیاده روى کند زیرا او [از طرف شرع] یارى شده است (۳۳)
یعنی اینکه زنا، قتل و سایر گناهان؛ دور زدن آفرینش و خلقت خداست. خدا بجای زنا، ازدواج گذاشته است. کسی که زنا میکند، به نوعی هفت لایه رحمانی و آفرینش را دور میزند و البته به خودش هم ضربه میزند. هر وقت انسان لایه ها و قوانین رحمانی را دور بزند، به شیطان نزدیک میشود و در تیررس او قرار خواهد گرفت.
خود انسان لایه های مختلفی دارد؛ دو لایه مهم انسان لایه جسمانی و لایه ناری یا آتشی اوست. انسان برای پاک کردن لایه آتشی خود، باید از لایه جسمانی خود شروع کند. باید بوسیله کالبد و لایه جسمانی خود، وضو بگیرد، نماز بخواند، روزه بگیرد و ... و لایه جسمانی خود را با خاک و آب و هوا و سایر عناصر طبیعت تماس دهد و خاکی باشد و به نوعی یک سپر جسمانی برای خودش درست کند. این سپر جسمانی همان مغتسل شدن با طبیعت رحمانی است که در آیه ایوب مفصل مورد بررسی قرار گرفت. لایه های مختلف هفت گانه رحمانی پاک کننده و تطهیر کننده هستند. کل نظام رحمانی پاک کننده است. در عالم نار و آتش؛ انسان نمیتواند با شیطان مقابله کند؛ زیرا شیطان از آتش آفریده شده است و او در این لایه بسیار ماهر است. تنها راه تجهیز شدن در مقابل شیطان و مقابله با او؛ رعایت لایه های رحمانی است. ما از خاک آفریده شده ایم و جسم هستیم. بنابراین نماز، روزه، زکات، مغتسل شدن با طبیعت و سایر کارهای جسمانی میتواند ما را از لایه ناری شیاطین حفظ کند. اگر خدا بخواهد، در قسمت بعدی این مبحث مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و دوازدهم)
دیوهای خفته بخش دوم (خانواده)
یکبار خانمی گفت که بیشتر گناهان کبیره را مردان انجام میدهند و این اغلب اوقات مردان هستند که کارهای بد از جمله قتل، دزدی، جنگهای جهانی، رباخواری ، کم فروشی، گران فروشی و ... انجام میدهند و زنان گناهان کمتری به نسبت مردان انجام میدهند. او گفت که گناهان اصلی را مردان مرتکب میشوند و نه زنان. این قسمت از جادوی شیاطین به بررسی این ادعای احساسی و شعر گونه می پردازد. در این قسمت، قصد بر این نیست که از مردان حمایت شود. ولی از آنجا که گناهان زنان، مقداری پوشیده تر و شعر گونه تر هستند؛ تشخیص آن سخت است و گرنه شیطان برای هیچکدام از گروههای مردان و زنان نخوابیده است و هر دو گروه را هدف گرفته است. زمانی که شیطان آدم و همسرش را در بهشت فریب داد، هر دو را فریب داد، همانطور که آیه قرآنی می فرماید (أَزَلَّهُمَا = هر دو را لغزانید و یا فریب داد).
فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ ﴿۳۶﴾
پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد و فرمودیم فرود آیید شما دشمن همدیگرید و براى شما در زمین قرارگاه و تا چندى برخوردارى خواهد بود (۳۶)
در قسمتهای قبل ثابت شد که شعر (اعم از بیت و غزل و فیلمهای توهمی و آهنگهای آلفایی و احساسات فریبنده و ...) همان وحی شیاطین است که باعث ضربه زدن به نظام رحمانی میشود. نباید نفوذ شعر در میان مردم دست کم گرفته شود، همانطور که هیچوقت نباید شیطان را دست کم گرفت. جملات شعرگونه مثل دیوهای خفته ای هستند که بوقتش و سر فرصت، بیدار میشوند و زندگی ها را بر باد میدهند. وقتی شیاطین از بُعد بالاتر بخواهند مطلبی را بر انسانها نازل کنند، به زبان شعر نازل میشود.
هر بار که دستورهای خدا در قرآن نادیده گرفته شود، یک دیو خفته بوجود میاید که در زمان مناسب ظاهر میشود و اثرات مخربش را می گذارد. برای نابود کردن یک جامعه، کافیست بنیاد خانواده ها سست شود. فرعون این نکته مهم را خیلی خوب میدانست. مشاوران فرعون، یک راه عجیب برای کنترل قدرت بنی اسرائیل به فرعون پیشنهاد دادند. آنها فرزندان مذکر را ذبح میکردند و زنان را زنده می گذاشتند.
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجَاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَیُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ وَفِی ذَلِکُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ ﴿۶﴾
و [به خاطر بیاور] هنگامى را که موسى به قوم خود گفت نعمت خدا را بر خود به یاد آورید آنگاه که شما را از فرعونیان رهانید [همانان] که بر شما عذاب سخت روا مى داشتند و پسرانتان را سر مى بریدند و زنانتان را زنده مى گذاشتند و در این [امر] براى شما از جانب پروردگارتان آزمایشى بزرگ بود (۶)
در این آیه، دو فعل ذبح کردن (وَیُذَبِّحُونَ) و زنده نگهداشتن (وَیَسْتَحْیُونَ) استفاده شده است. یُذَبِّحُونَ به معنای از پا در آوردن هدفمند و قانونی است. یَسْتَحْیُونَ به معنای زنده گذاشتن و عَلَم کردن خاصیتی بطور هدفمند و به منظور خاصی است. اگر توجه کنید، هر دوی این حیله های فرعونی، در میان خانواده صورت می گیرد. ذبح کردن همیشه به معنای کشتن نیست. بلکه به معنای از پا در آوردن قانونی و رسمی است. شاید شنیده باشید که وقتی تمام اختیارات یک فردی را می گیرند؛ میگویند که رسما او را حذفش کردند.
فرعون مردان را از پا در می آورد و خاصیت مردانگی را از آنها می گرفت و به جای آن، خاصیت زنانگی را عَلَم میکرد. وقتی از فرعون حرف زده میشود، بعضی ها فکر میکنند که فرعون یک نفر است. اما باید بدانیم که فرعون یک نفر نیست (مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ) و بلکه یک سیستم است. بطور مثال زمانی که فضای مجازی و تلویزیون و تبلیغات دیگر برای مردان؛ کرم ضد چروک و بوتاکس و سایر اعمال زیبایی غیر ضروری پیشنهاد میدهد و در حد گسترده ای آن را تبلیغ میکند؛ این خودش به نوعی ذبح خاصیت مردانگی است و این همان نکته ای است که آیه می فرماید (وَیُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ). چرا برای یک مرد باید چین و چروک صورت و شکل بینی مهم باشد؟ این موارد شاید برای بعضی زنان مهم باشد، ولی برای مرد با خاصیت مردانگی، نباید اهمیتی داشته باشد. اگر افرادی که در گروههای موسیقی مثل بی تی اس (گروهی در کره جنوبی) فعالیت میکنند، را نگاه کنید، متوجه میشوید که جنسیت در این گروهها زیاد مهم نیست و بلکه جنسیتها با همدیگر ادغام شده اند. کشوری مثل کره جنوبی هم اکنون، با مشکل زاد و ولد روبرو شده است و تقریبا زاد و ولد هر خانوار به زیر یک فرزند (هفت دهم) رسیده است؛ یعنی خیلی از خانواده ها اصلا فرزند ندارند. مسکن در کره جنوبی آنقدر گران شده است که برای خیلی ها یک رویا است. مردان زنانه و زنان مردانه، بطور قطع زندگی و نسل بشر را به خطر می اندازند. کره جنوبی برای تشویق زنان و مردان به فرزندآوری، هزینه های میلیاردی انجام میدهد ولی نتیجه قابل توجهی بدست نیاورده است. تمام پیشرفتهایی که در زمینه های مختلف تکنولوژی در کره جنوبی بدست آمده است، اهمیتی نخواهد داشت، مگر اینکه زنانگی به زنان و مردانگی به مردانشان برگردانده شود و گرنه شهرهای بزرگ این کشور بزودی خالی از سکنه خواهند شد و نیروی کار خود را از دست خواهند داد. وقتی نسل یک کشور به خطر افتد، یعنی نیروی ماهر و کاری خود را از دست میدهد. دیگر خبری از ساخت و سازها و کارهای بنیادی نخواهد بود و به همین خاطر است که قیمت مسکن در این جوامع روزبروز بالاتر خواهد رفت.
اساسا قائل شدن تفاوتهای آفرینشی بین زن و مرد، بستر پیشرفت را برای یک کشور فراهم می آورد. سیاستمداران کره جنوبی درنظر دارند وزارتی به نام وزارت زاد و ولد تاسیس کنند تا این مشکل جدی را حل کنند. بشر بخاطر رعایت نکردن دستورات ساده خدای رحمان، خودش را دچار یک بدبختی عجیب و غریب و پیچیده کرده است. کسی در پنجاه سال پیش هیچوقت تصور نمی کرد که بشر مجبور به راه اندازی وزارت زاد و ولد شود. خیلی از کشورها این معضل را ریشه یابی کرده ولی به نتیجه درستی نرسیدند. آنها برای حل موقت این مشکل، انواع یارانه ها و امتیازات مختلف برای زنان در نظر گرفتند ولی به نتیجه نرسیدند و کار خراب تر شد. آنان هیچوقت نمیخواهند متوجه شوند که در جامعه ای که مردان زنانه شوند و زنان مردانه شوند؛ کلا همه چیز به هم خواهد ریخت. مشاوران فرعون این نکته را فهمیده بودند و آنان برای کاهش جمعیت بنی اسرائیل، این حربه شیطانی و کاری را بکار بردند. وقتی یک خانواده دو نفره، یک کودک داشته باشند، یعنی دو نفر به یک نفر تبدیل شده و نسل بعدی نصف خواهد شد و همینجوری برای نسلهای بعد تصاعدی کمتر میشود. این یک نسل کشی تمام عیار است؛ اما اینبار بطور سیستماتیک، طوری که افراد متوجه نیستند.
خدای مهربان خلقتش را کامل انجام داده است و خدا اصرار دارد که مردان مردانه باشند و زنان زنانه باشند و نگهداری این وضعیت فقط در نظام رحمانی امکان پذیر است. خدا میخواهد که مردان از مردانگی خود محافظت کنند و زنان از زنانگی خود محافظت کنند. مردان باید اهل تلاش و کوشش و جهاد در راه خدا باشند تا بتوانند مردانگی خود را حفظ کنند. زنان هم باید اهل حیا و شرم و آزرم باشند تا بتوانند از زنانگی خود محافظت کنند. اینها امانتهایی هستند که خدا به مردان و زنان داده است و باید آن را محافظت کنند و در این مورد امانت دار باشند. آن امانتی که خدا در آیه قرآنی از آن حرف میزند، از جنبه جنسیتی همین است.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴿۷۲﴾
ما امانت [الهى و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (۷۲)
لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا ﴿۷۳﴾
[آرى چنین است] تا خدا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را عذاب کند و توبه مردان و زنان با ایمان را بپذیرد و خدا همواره آمرزنده مهربان است (۷۳)
وقتی خدا می فرماید (وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ) یعنی چیزهایی که در مورد صورت و بدن برای زنان مهم است، به مردان سرایت میکند. به این طریق خاصیت مردانگی ذبح میشود. به این طریق سیستم خانواده و در نتیجه اجتماع براساس فنداسیون زنانه می چرخد و سلایق زنانه بر جامعه مسلط خواهد شد. در حالی که سیستم و نظام رحمانی، نه زنانه است و نه مردانه و بلکه ترکیب خاص خود را دارد که در آن زنان اهمیت خاص خود و مردان هم اهمیت خاص خود را دارند و نظام رحمانی، نعوذ بالله مردانه و یا زنانه نیست. سیستم خدا براساس فنداسیون فمنیستی نیست. حتی مشرکان زمان پیامبر محمد، معتقد بودند که سیستم خدا براساس فنداسیون زنانه بنا شده است و آنان فرشتگان را از جنس مونث می پنداشتند.
فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّکَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ﴿۱۴۹﴾ پس از مشرکان جویا شو آیا پروردگارت را دختران و آنان را پسران است (۱۴۹)
أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِکَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ ﴿۱۵۰﴾یا فرشتگان را مادینه آفریدیم و آنان شاهد بودند (۱۵۰)
أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ﴿۱۵۱﴾هشدار که اینان از دروغ پردازى خود قطعا خواهند گفت (۱۵۱)
وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ ﴿۱۵۲﴾خدا فرزند آورده در حالى که آنها قطعا دروغگویانند (۱۵۲)
أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِینَ ﴿۱۵۳﴾آیا [خدا] دختران را بر پسران برگزیده است (۱۵۳)
مَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ﴿۱۵۴﴾شما را چه شده چگونه داورى مى کنید (۱۵۴)
أَفَلَا تَذَکَّرُونَ ﴿۱۵۵﴾آیا سر پند گرفتن ندارید (۱۵۵)
خدا به آنان تذکر میدهد که نظام خدا جنسیتی نیست. اینکه خدای مهربان و حکیم بعضی کلمات را در قرآن به صورت مونث و بعضی ها را بصورت مذکر بیان فرموده است، مربوط به قواعد زبان عربی است. مثلا وقتی کلمه ملائکه و یا الشمس (خورشید) را بکار میبرد، آن را مونث بکار میبرد؛ نه به آن خاطر که ملائکه و خورشید مونث باشند؛ بلکه این جزو قواعد عربی است. اصلا جنسیت در مورد خورشید و ملائکه و ... بی معناست. وقتی پیامبر ابراهیم چالش مشهور را در مورد خورشید و ماه و ستاره ایجاد کرد؛ در نهایت وقتی به خورشید رسید گفت که هَذَا رَبِّی هَذَا أَکْبَرُ. در این حالت باید میگفت هَذَه أَکْبَرُ ، زیرا کلمه الشمس در عربی مونث است. دلیل این کار این است که پیامبر ابراهیم زبانش عربی نبوده است و بلکه زبان او سریانی و یا آرامی بوده است و در قواعد آن زبان مونث و مذکر برای کلماتی مثل خورشید مطرح نبوده است. خدای حکیم در اول آیه می فرماید الشَّمْسَ بَازِغَةً یعنی خورشید برآمده. خدا در این قسمت خورشید را با قواعد عربی مونث (بَازِغَةً) ذکر کرده است؛ اما وقتی نوبت به نقل قول و گفته پیامبر ابراهیم میرسد؛ جنسیت خورشید در نظر گرفته نمیشود و کلمه هذا بصورت مذکر بیان میشود.
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ ﴿۷۸﴾
پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامى که افول کرد گفت اى قوم من من از آنچه [براى خدا] شریک مى سازید بیزارم (۷۸)
بنابراین جنسیت بخشیدن به اشیاء و ملائکه و خورشید و ...، یک امر زبانی است و ربطی به ماهیت مونث و مذکر ندارد.
اما خدای حکیم برای بشر صراحتا می فرماید که ای انسان شما را بصورت مونث و مذکر خلق کرده ام. یعنی حالت سومی نیست. مذکر باید مذکر باشد و باید از ظاهرش مشخص باشد و نباید مذکر خودش را به شکل مونث درآورد؛ که این مخالف خلقت خداست.
وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالْأُنْثَى ﴿۳﴾ و [سوگند به] آنکه نر و ماده را آفرید (۳)
در جامعه ای که مردان مثل زنان آرایش کنند و چین و چروک برایشان مهم باشد، یعنی فنداسیون جامعه زنانه است و این مخالف نظام رحمانی است. فیلمهای هالیوودی و شبکه های تلویزیونی داخلی و خارجی این چنین سیستمی را تبلیغ میکنند و متاسفانه هم خیلی جا افتاده است. در جامعه ای که فنداسیون مردان براساس سلایق زنان، بنا نهاده شود، آن جامعه قوامیت خود را از دست میدهد. فرعون کاری میکرد که مردان به زنان دسترسی نداشته باشند. زنان بنی اسرائیل به مرتبه ای رسیدند که از مردشان دورتر میشدند. چنین جامعه ای برای زنان، به ظاهر یک امنیت جور میکند و به آنها انواع یارانه میدهد و البته در کنار آن مردان را پایمال میکند. طبق نظام قرآنی، مردان بر زنان قوامیت دارند (الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ). این قوامیت به معنای برتری مردان بر زنان نیست، زیرا کرامت انسانها فقط به تقواست و ربطی به جنسیت ندارد (ان اکرمکم عندالله اتقیکم)؛ کرامت جنسیتی نیست. بنابراین قوامیت به معنای اختصاصی بودن و بجا آوردن وظایف هر طیف، مخصوص به خودش است. زنان و مردان، هر کدام سیستم مخصوص خود را دارند و طبق آن متفاوت از دیگری خلق شده اند. خدای قادر متعال بهتر از هر کسی میداند که آدمیان را چطوری خلق کند. اصلا اگر تفاوتهایی بین زن و مرد نباشد، زن و مرد نمی توانند با هم زندگی کنند. شیطان این نکته را به خوبی میداند و به همین خاطر سعی دارد که به زنان تلقین کند که مردانه بودن مردان مانع خوشبختی آنها است و باید مردان تحت قوامیت زنان باشند. یا به مردان تلقین میکند که زن بودن یک عیب است. در جامعه ما اینطور رایج است که مثلا کسی که زیر قولش بزند، را به زن تشبیه میکنند که این تشبیه اصلا درست نیست. خدای مهربان زنان را زن آفریده است و چنین قضاوتی در مورد زنان، عدم شناخت خلق و خوی زنان است.
بعضی آئینهای شیطانی نوین و قدیم (مثل بهائیان) بطور کلی بر عدم تفاوت زنان و مردان تاکید دارند. بهانه اصلی آنان برای اتخاذ چنین رویکردی، آزار و اذیت و خشونت علیه زنان بود. اما آنان بجای بکارگیری دستورات خدا در جهت حل این معضل؛ از دیوهای خفته ای استفاده کردند که سالها در روان آدمیان خوابیده بوده است. خدای حکیم خالق ماست و از نظر او مردان بطور کلی بر زنان قوامیت دارند.
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ وَاللَّاتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلًا إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا ﴿۳۴﴾
مردان سرپرست زنانند به دلیل آنکه خدا برخى از ایشان را بر برخى برترى داده و [نیز] به دلیل آنکه از اموالشان خرج مى کنند پس زنان درستکار فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ کرده اسرار [شوهران خود] را حفظ مى کنند و زنانى را که از نافرمانى آنان بیم دارید [نخست] پندشان دهید و [بعد] در خوابگاه ها از ایشان دورى کنید و [اگر تاثیر نکرد] با قاطعیت با آنان برخورد کنید. پس اگر شما را اطاعت کردند [دیگر] بر آنها هیچ راهى [براى سرزنش] مجویید که خدا والاى بزرگ است (۳۴)
وَاضْرِبُوهُنَّ در آیه بالایی به معنای زدن و یا کتک زدن نیست، بلکه به معنای برخورد قاطعانه است. خشونت علیه زنان، نشانه مردانگی نیست؛ بلکه خشونت و کتک زدن، شیوه منحرف شده این دستور الهی است. بعضی احزاب و گروهها به اشتباه فکر میکنند که با پیشرفت تکنولوژی و مصنوعی شدن تمدن بشری، دیگر مردان بر زنان قوامیت ندارند. آنان به اشتباه تصور میکنند که عصر حاضر ، عصر عدم تفاوت بین زنان و مردان است. اتفاقا تفاوت بین زن و مرد باعث تحکیم بنیان خانواده است. اگر در یک اجتماع، به تفاوتهای بین زن و مرد معتقد نباشند، دیگر خانواده ای وجود ندارد. اصلا خانواده یعنی وجود این نوع تفاوت و پذیرش این نوع تفاوت و در این مورد به تفاهم رسیدن.
در قرآن؛ بر وجود احترام ، مهربانی، مراقبت از اعضای خانواده، یتیمان و زنان و مردان تاکید شده است. وجود منطق، احترام، مهربانی (هر سه) در خانواده ضروری است. عدم تفاوت زن ومرد؛ این اصول را از خانواده حذف میکند و خانواده ای مرده بدست میاید. ممکن است کسی بپرسد که چطور بفهمیم که خدا زن و مرد را متفاوت خلق کرده است. اینکه زنان نتوانسته اند پیامبر شوند؛ نشان از این دارد که توانایی های آنان با مردان کاملا متفاوت است و البته این عیب و نقطه ضعف نیست و بلکه خدای آفریننده اینطوری خلق کرده است. چه دلیلی بالاتر از اینکه بگوییم خدا اینطوری آفریده است.
خدا دلیل قوامیت مردان بر زنان را می فرماید: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ یعنی دلیل قوامیت مردان بر زنان بخاطر متفاوت بودن فضیلت مادی و معنوی مردان و زنان است و این که مردان از اموالشان خرجی خانواده را می دهند. مردانِ خوب کار میکنند و هر آنچه که بدست می آورند را برای زن و بچه هایشان هزینه میکنند؛ اما زنان بطور کلی نمیتوانند اینچنین انفاق کنند و توانایی چنین انفاقی را ندارند. ما اینجا به حالتهای استثناء کاری نداریم. دلیل اصلی این تفاوت خیلی ساده است، خدا زنان را اینجوری آفریده است و زنان و مردان با هم دیگر واقعا تفاوت دارند و هر کدام باید نقش خود را ایفا کنند.
کانورتر و قلب مرد، مردانه است و کانورتر و قلب زن، زنانه است. یک مادر از بچه اش نگهداری میکند و بر بچه اش قوامیت دارد. اما این مادر نمیتواند بر شوهرش همین نوع قوامیت را داشته باشد. متاسفانه بعضی زنان، میخواهند مثل کودکانشان، مردان را کنترل کنند که این روش اشتباهی است. خصوصیات مادری برای مرد، با خصوصیات زنانگی خیلی فرق میکند.
الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسَائِهِمْ مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَرًا مِنَ الْقَوْلِ وَزُورًا وَإِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ﴿۲﴾
از میان شما کسانى که زنانشان را ظهار مى کنند [و مى گویند پشت تو چون پشت مادر من است] آنان مادرانشان نیستند مادران آنها تنها کسانى اند که ایشان را زاده اند و قطعا آنها سخنى زشت و باطل مى گویند و[لى] خدا مسلما درگذرنده آمرزنده است (۲)
خدای حکیم مهربان که خالق ماست، بین زنان و مردان تفاوت قائل شده است و همه چیز را در کتاب آسمانی قرآن بطور واضح بیان فرموده است. کسانی که قرآن را کتاب آسمانی خود میدانند، به امر خدا تسلیم میشوند و حق اضافی برای خود نمی خواهند. تمام مشکلات خانواده ها از اختراع همین حق اضافی هاست. مثلا ممکن است که بعضی زنان بخواهند شوهرشان را از هر نظر کنترل و مدیریت کنند که این یک نوع حق اضافی و مضر است و دودش در چشم خودشان خواهد رفت. یا اینکه بعضی مردان میخواهند در عقاید همسرشان دخالت کنند و تفتیش عقاید میکنند که این ها همگی نوعی حق اضافی و مضر برای طرفین بحساب میاید. خدای دانای حکیم انسانها را از این نوع افراط و تفریطها بر حذر میدارد و این نوع افراط و تفریطها بمرور زمان به یک دیو خفته تبدیل میشود و در زمان معین سر بر میاورد و زندگی خانواده و بالتبع جامعه را نابود میکند.
زنانه بودن برای زنان، بسیار مناسب است و این خلقت خدا در مورد زنان است. اما جامعه جدید تلاش دارد که مردان را زنانه سازی کند، یعنی مردان را به سمتی هُل دهد که مردان مثل زنان آرایش کنند و مثل زنان به صورت و سایر اعضای خود اهمیت دهند. این اصلا خوب نیست. خدا هیچوقت مخالف نظافت و پاکیزگی نیست ولی پاکیزگی و نظافت مردان خیلی با زنانه سازی مردان تفاوت دارد. اگر بهتر دقت کنید، این نوع تغییر، جامعه را به سمت همجنس گرائی می برد. زیرا مردان زنانه شده با زنان زندگی میکنند و این یک نوع همجنس گرائی است. تحقیقاتی در یکی از دانشگاههای خارجی ثابت کرد که مردانی که ظاهر خود را زنانه می سازند و به آن خیلی اهمیت میدهند، مردان دیگر به سمت آنان متمایل میشوند.
در یک خانواده ای، بچه شان بیمار شد و سرماخوردگی گرفت؛ مادر کودک گفت باید فورا آموکسی سیلین بهش بدهیم تا خوب شود. اما پدر خانواده گفت بگذارید خودش خوب شود و بطور طبیعی از او مواظبت می کنیم و داروی شیمیایی به او ندهیم، زیرا داروهای شیمیایی سیستم ایمنی بدن کودک را ضعیفتر میکند و میکروبهای مفید بدن کودک را از بین می برد. اما چون قدرت با مادر خانواده بود، داروی شیمیایی به بچه داده شد. چه مشکلی در کار است که مادر خانواده به حرف پدر خانواده گوش نداد و غیر منطقی عمل کرد؟
همه می دانیم که احساسات در زنان حاکمتر است تا منطق و برای مردان هم منطق حاکمتر است. اما یک مقدار منطق برای زنان خیلی زیباست. پذیرفتن منطقهای ساده و عدم زورگویی در مقابل شوهر، نوعی احترام به قوامیت مردان است و مردانگی را در مردان زنده میکند و به زندگی ها قوامیت می بخشد. یک مقدار منطق در زنان باعث پذیرفتن مرد به عنوان قوام خانواده میشود و این خودش لذت بخش است و این نوعی احترام به پدر خانواده است و بچه در چنین محیطی درست پرورش می یابد. همچنین کمی مهربانی برای مردان هم زیباست که باز هم باعث قوامیت خانواده ها میشود. مقداری مهربانی برای مردان از نوع حَنَانًا بسیار زیباست. همانطور که یحیی بکار می بُرد.
یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ﴿۱۲﴾ اى یحیى کتاب [خدا] را به جد و جهد بگیر و از کودکى به او نبوت دادیم (۱۲)
وَحَنَانًا مِنْ لَدُنَّا وَزَکَاةً وَکَانَ تَقِیًّا ﴿۱۳﴾ و [نیز] از جانب خود مهربانى و پاکى [به او دادیم] و تقواپیشه بود (۱۳)
وَبَرًّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُنْ جَبَّارًا عَصِیًّا ﴿۱۴﴾ و با پدر و مادر خود نیکرفتار بود و زورگویى نافرمان نبود (۱۴)
و همچنین مقداری منطق برای زنان خیلی زیباست. همانطور که مادر مریم داشت. مادر مریم، زنانه بود ولی در عین حال منطق زیبایی داشت. او قبول کرد که مذکر و مونث مثل هم نیستند و تفاوتهایی با هم دارند (وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى). او این تفاوتها را پذیرفت و این نوع منطق برای زنان خیلی زیباست.
فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنْثَى وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى وَإِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ ﴿۳۶﴾
پس چون فرزندش را بزاد گفت پروردگارا من دختر زاده ام و خدا به آنچه او زایید داناتر بود و پسر چون دختر نیست و من نامش را مریم نهادم و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده به تو پناه مى دهم (۳۶)
در آیه فوق، الذَّکَرُ همان مردانگی (Masculinity) است و أُنْثَى هم همان زنانگی (Femininity) است. مادر مریم فرد آگاهی بوده است و می گوید که وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى یعنی که با مرد نباید مثل زن رفتار کرد. این دید یک زن مومن و خداپرست بوده است. یعنی زنانگی نمیتواند بر مردانگی قوامیت داشته باشد و اگر زن بخواهد بر مرد قوامیت داشته باشد، باید خاصیت زنانه به مردش بدهد و به این طریق مردانگی را از شوهرش می گیرد. این یک نوع تلاش بیفایده و مضر است. مردی که خاصیت مردانگی اش ضعیف شود؛ دیگر نمیتواند از زن محافظت کند و حتی از خود هم نمیتواند محافظت کند.
تبارک الله احسن الخالقین. مبارک و والا و پر برکت باد خدای بزرگ آن بهترین آفریننده. کسی که به خلقت کامل خدا ایمان داشته باشد می داند که او همه چیز را در جای خود و در مکان و زمان مناسب آفریده است. اگر یک نفر زن خلق شده و یا یک نفر مرد، این بهترین حالت است و باید شکر گذار خدای بزرگ بود. زنانگی (Femininity) و مردانگی(Masculinty) مفهومی وسیع تر و گسترده تر از زن و مرد است. در اصل از نظر فیزیولوژیکی ، مردان اصیل و طبیعی، جذب Femininty زنان و زنان اصیل و طبیعی، جذب Masculinity مردان می شوند. برای همین بسیار جالب است که در جامعه گاهی یک مرد که به خاطر عوامل منحرف شده، شصت درصد زنانگی و چهل درصد مردانگی دارد به دنبال زنی است که شصت درصد مردانگی و چهل درصد زنانگی داشته باشد. زیرا به نوعی مانند یک قطعه پازل هستند که به ظاهر همدیگر را کامل می کنند. ولی مشکل اینجاست که اگر میزان زنانگی و مردانگی در یک انسان از حالت طبیعی و خدادادی خارج شود به دلیل ترشح ناهماهنگ و نامتعادل هورمون ها باعث ایجاد بیماری های جسمی و در نهایت روانی می شود و کانون خانواده از هم می پاشد. در مردانی که زنانگی زیادتری دارند امکان جذب شدن به سمت مردان ماسکولین بسیار زیاد می شود که منجر به کردار ناشایست قوم لوط می شود.
و یا حتی قبل از طوفان نوح به گونه ای مفهوم زنانگی زینت داده شده بود و مردم به این سمت گرایش پیدا کرده بودند و برای خود الهه هایی در این زمینه ایجاد کرده بودند. تنها تقوای الهی است که انسان را به خدا نزدیک می کند نه زنانگی و مردانگی. برای همین نباید انسان از زن بودن و مرد بودن خود ناراضی باشد.
مرد با خاصیت مردانگی خود امنیت را در خانواده و زن با زنانگی خود آرامش را در خانواده بنا می نهند و در نهایت موجب ایجاد حرمت و احترام و جایگاهی نیک از منظر همدیگر شده و بقای خانواده تامین می شود. ولی به محض اینکه بر اثر جهل و خود خواهی یکی از طرفین تعادل وجودی خود را از هم بپاشد تعادل طرف دیگر را نیز در خطر می اندازد و موجب تزلزل و اختلاف در خانواده می شود. متاسفانه شاید فرد بتواند در کالبد جسمی خود تغییراتی ایجاد نماید ولی کالبد آتشی و ناری خود را چکار می کند و فطرت خود را چکار می کند؟ در واقع فرد به طغیان علیه سیستم خدای رحمان پرداخته و نوعی ناسپاسی انجام داده است.
در اصل غرور و فریب موجب می شود که انسان راه نادرست
و کج را انتخاب کند.
مریم نمونه کامل یک زن بود که به موجودیت و زنانگی خود راضی بود و از همین طریق
خود را تزکیه داد و خدا از نظر زنانگی وی را بر زنان جهانیان برتری داد.
وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ ﴿۴۲﴾
و [یاد کن] هنگامى را که فرشتگان گفتند اى مریم خداوند تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان برترى داده است (۴۲)
یَا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَاسْجُدِی وَارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ ﴿۴۳﴾
اى مریم فرمانبر پروردگار خود باش و سجده کن و با رکوع کنندگان رکوع نما (۴۳)
جالب اینجاست معمولا زنان دوست دارند نسبت به زنان دیگر برتری داشته باشند برای همین به مردانگی و ماسکولینیتی پناه می برند تا نوعی تفاوت ایجاد کنند و به برتری برسند. همین مسائل ساده شروع فریبی بزرگ می باشد. و یا یک مرد برای اینکه خود را به یک زن اثبات کند به جای اینکه مردانگی خود را اثبات کند خود را درکانال زنانه قرار می دهد و سعی دارد از آن کانال زن را مجذوب خود نماید، در حالیکه زن به یک مرد نیاز دارد و نه به یک زن. جامعه به هردوی مرد و زن نیاز دارد. مرد امنیت و زن آرامش را ایجاد می کند. جنگهای جهانی همیشه بخاطر به هم خوردن این نوع تعادل بوجود آمده است. زمانی که جامعه زنانه میشود، بعد از مدتی مردان برای گرفتن حق خود، جامعه را بیش از حد مردانه میکنند و عدم تعادل این دو، باعث جنگهای بزرگ، عذاب خدا و یا نابودی جامعه و یک نسل میشود.
بعضی
زنان اعتقاد دارند که همه مشکلات شان ناشی از مردان است! چرا جدیدا زنان این نوع
جملات را زیاد می گویند. برای همین است که جنبش های فمنیستی ایجاد گردیده و سعی در
کمرنگ کردن مردان و بی اهمیتی نسبت به مردان می شود.
باید
جواب این سوال را در فمنینیتی و ماسکولینیتی یافت. مثلا زنی که قوامیت مرد را قبول
نمی کند و بر اساس غرور می خواهد این رابطه درست را وارونه نماید و خود قوام باشد.
مجبور است ماسکولینیتی خود را افزایش بدهد. این افزایش ماسکولینیتی از طرف شوهر وی
جذابیت زنانگی را ندارد و از جهتی تعادل هورمونی خود زن را هم از بین می برد و وی
را به بیماری های روانی و در نهایت جسمی سوق می دهد.
پس
بهتر است بگوییم مشکلات او ناشی از گرایش به ماسکولینیتی (مردانگی) است. همان
ماسکولینیتی که در خود افزایش داده موجب دردسر وی شده است و نه شوهر وی. شیطان دقیقا میخواهد این تئوری غلط را در
ذهن مرد و یا زن بیندازد و آنان را در خانواده به جان هم بیندازد. افزایش ماسکولینیتی (مردانگی) در زنان، باعث عدم رضایت
زن میشود ولی زن به اشتباه عدم رضایت خود را به شوهرش نسبت میدهد. همچنین مردان فمنینیتی
(زنانگی) را در خود افزایش میدهند و همین افزایش ، باعث نارضایتی آنان نسبت به
همسرش میشود و به اشتباه عدم رضایت قلبی خود از زندگی را به زنش نسبت میدهد. شیطان
ملعون از همین طریق خیلی زندگی ها را نابود کرده است.
جالب است گاهی زنان حتی به اشتباه ماسکولینیتی را در خشونت و فحاشی و ضرب و شتم میدانند. خیلی از زنان را دیده ایم که نسبت به شوهران خویش از ضرب و شتم استفاده می کنند که در نهایت این حیله شیطان است برای معرفی نادرست مردانگی که در نهایت زن را در ورطه بدبختی می اندازد ولی اگر زن لطفات و زنانگی خود را حفظ کند و آرامش را در زندگی ایجاد نماید، دیگر هیچ مشکل روانی و جسمی آزارش نمی دهد؛ و برای مرد هم همین طور. گاهی مرد برای اینکه بتواند به دل زن راه یابد به اشتباه فکر میکند که باید مردانگی خود را کاهش و زنانگی را افزایش بدهد و منجر به ادا و اطوارهای زشتی می شود که زن را ناراحت می کند چون در اصل زن دنبال زنانگی نیست. بیایید به خدا و خلقت خدا احترام بگذاریم و اعتماد کنیم و تفاوتها را بپذیریم و حس برتری جویی را در خود از بین ببریم. چون تنها راه نجات همین است.
متاسفانه زنان امروز، به آرایش مردانشان خیلی اهمیت میدهند و مرد مردانه را نمیخواهند، زیرا به اشتباه فکر میکنند که مرد مردانه، آزادی آنان را می گیرد؛ به همین خاطر سعی در هم سطح کردن مردان با خود را دارند و یا بعضی مواقع سعی دارند خودشان را همسطح مردان کنند و به این طریق خاصیت قوامیت را خنثی کنند.
وقتی ترکیب مردانگی عوض شود، دیگر انسانها آسیب پذیرتر میشوند و آن وقت انسانها یک جفت به اسم شیطان پیدا میکنند و کل ماجرا عوض میشود.
در جامعه ما تعریف درستی از مردانگی و زنانگی نشده است. کتک زدن زنان، مردانگی نیست. اینها تعاریف نادرست مردانگی است. همچنین بی منطقی و زور گفتن به شوهر هم تعریف زنانگی نیست و اینها تعاریف شیطانی این موضوع هستند. یکی از روشهای شیطانی برای تسخیر مردان توسط زنان، زنانه سازی مردان است. و یا کتک زدن زنان و خشونت علیه زنان که روشی شیطانی برای قوامیت مردان بر زنان است.
زنانی که دستورات خدا و خلقت او را قبول ندارند، سعی دارند که مردان را هم سطح خود کنند و در سطح خود بیاورند و او را زنانه سازی کنند تا بتوانند او را کنترل کنند. زنی که قوامیت مرد را قبول ندارد، به اشتباه فکر میکند که قوامیت مرد بر او، آزادی او را می گیرد و محدودیتهایی برای او ایجاد میکند و جلو خوشبختی او را می گیرد. زنانی که توانایی بکار گیری زنانگی خود را ندارند و قادر به جذب مرد خود نیستند، سعی میکنند که مردانگی مرد خود را کاهش داده و او را به سمت زنانگی سوق دهند و مرد را وارد میدان خود کنند تا بتوانند او را کنترل کنند. این حس برتری جویی باعث بدبختی خانواده ها میشود. همچنین مردانی که به مردانگی خود اعتماد ندارند، سعی در مردانه کردن زنان خود دارند و به این طریق سعی میکنند زن را وارد میدان خود کنند تا بتوانند او را کنترل کنند. تمام اینها بخاطر عدم اعتماد و عدم توکل به کلمات و دستورات خداست.
زنانه سازی مردان و مردانه سازی زنان، مقدمه گرایش به هم جنس گرائی است و هر دو یک نوع بیماری خانوادگی هستند که به مرور به یک بیماری اجتماعی مثل هم جنس گرائی تبدیل میشوند. پس هم جنس گرائی یک بیماری اجتماعی است که از یک بیماری خانوادگی (زنانه سازی مردان و یا مردانه سازی زنان) ناشی میشود.
عملکرد شیطان مثل گذشته ها نیست و شیطان راهکارهای خود را عوض کرده است. دیگر شیطان یک نفری و بی واسطه کار نمیکند و بطور مستقیم افراد را فریب نمیدهد و بلکه شیطان بطور سیستماتیک و آبشاری کار میکند. ما باید در شناخت شیطان و عملکردش در جامعه جدید بیشتر دقت کنیم و در ایده های خود نسبت به شناخت شیطان بازنگری کلی انجام دهیم. زیرا شیطان مثل گذشته نقطه به نقطه و فیس تو فیس عمل نمی کند. بلکه مراحل فریب پیچیده تر شده است و مثل کلاف پیچ در پیچ شده است.
جادوگران زمان فرعون، براساس وحی شیاطین و استراق سمع از آسمانهای دیگر، متوجه شدند که یک نوزاد مذکر (Masculinity) در بنی اسرائیل متولد خواهد شد و نظام او را از بین می برد.( توجه شود که قبلا شیاطین توانایی استراق سمع از آسمانهای دیگر را داشتند؛ اما بعدا محدودتر شدند و اکنون محدودیتهای بیشتری پیدا کرده اند و البته باز هم محدودتر خواهند شد.) فرعون برای جلوگیری از این امر؛ تصمیم گرفت که فنداسیون مردانه را از جامعه بنی اسرائیل حذف کند و فنداسیون زنانه (Femininity) را جایگزین آن کند. به این طریق براحتی جامعه بنی اسرائیل خنثی میشد. زیرا مردان جامعه توسط زنان همان جامعه کنترل میشدند و دیگر آن جامعه از پا در می آمد. فرعون جامعه بنی اسرائیل را بدون هیچ هزینه ای کنترل میکرد. فقط کافی بود که زنان جامعه را به جان مردان آن بیندازد. آن موقع مردان را از کار و زندگی می انداخت و خیالش بابت حکومتش راحت میشد.
درک ما از مردانگی و زنانگی منحرف شده است. مردان باید مردانه باشند و زنان باید زنانه باشند؛ که اگر اینطوری نباشد و این ها از آنان گرفته شود، حس رضایت از خلقت رحمانی کسب نخواهند کرد و عاقبت جالبی نخواهند داشت. حتی این افراد در این جهان مادی هم عزت نفس و اعتماد به نفس خویش را از دست میدهند.
بعضی گفته های احساسی و شعرگونه در ابتدا، یک جمله ساده اند ولی با گذشت زمان، به یک دیو تبدیل میشوند. مردی که معیار انتخاب زوج برای او بر مبنای زیبایی ظاهری مصنوعی است و زنی که مرد را فقط بخاطر پول و مادیات انتخاب میکند؛ در فراز و نشیبهای زندگی زیر این توافق میزنند. زیرا این نوع معیارها فقط یک شعر هستند. شیطان بوسیله این احساسات مبهم در خیلی از زندگیها سرمایه گذاریهای درازمدت و عمده ای کرده است. اگر انسانها معیار زندگی مشترک را پول و مادیات و زیبایی مصنوعی و سایر شعارهای هیچ و پوچ قرار دهند، در واقع از پول و اینها یک الهه برای خود ساخته اند.
قانونی که انسانها میگذارند، نهایتش تا ده بیست سال دوام آورد، بعد از آن کارائی خود را از دست میدهد و دوباره باید قانون از نو نوشته شود. اما قانون خدا ازلی ابدی است. زیرا خدا قانونش را براساس آفرینش و خلقت بیان میدارد و مو لای درزش نمی رود. خانواده در لایه بالایی از طریق مردان کنترل میشود. هیچ دولتی نمیتواند خانواده ها را کنترل کند. هر وقت دولت در کنترل خانواده ها و پوشش زنان دخالت کرد، یک سیستم فرعونی ایجاد شد. خدا به پیامبر محمد می فرماید که ای نبی، به زنان و دختران خود بگو که پوشش های خود را بر خود فروتر گیرند. پیامبر از جنبه زندگی شخصی، به خانواده خود باید این مطلب را می گفت. یعنی مردان مسئول خانواده خود هستند.
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا ﴿۵۹﴾
اى پیامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو پوششهاى خود را بر خود فروتر گیرند این براى آنکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند [به احتیاط] نزدیکتر است و خدا آمرزنده مهربان است (۵۹)
وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا ﴿۳۳﴾
و در خانه هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینتهاى خود را آشکار مکنید و نماز برپا دارید و زکات بدهید و خدا و فرستاده اش را فرمان برید خدا فقط مى خواهد آلودگى را از شما افراد خانواده بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند (۳۳)
وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَى فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفًا خَبِیرًا ﴿۳۴﴾
و آنچه را که از آیات خدا و [سخنان] حکمت[آمیز] در خانه هاى شما خوانده مى شود یاد کنید در حقیقت خدا همواره دقیق و آگاه است (۳۴)
مبحث پوشش، فقط در سطح خانواده قابل حل است و لا غیر. بعضی دولتها بخاطر سیاستهای غلط، مردان را بیکار کرده اند و شغل مناسبی برای مردان فراهم نیست و در نتیجه قوامیت مردان بر زنان از بین رفته است و یا کاهش یافته است. پدر خانواده شغل میخواهد که با کار و تلاش و کوشش بتواند خرجی خانواده را فراهم کند و به خانواده خود انفاق کند. فراهم کردن شغل برای مردان بسیار مناسبتر از دادن پول نقدی و یارانه است. اما وقتی دولت با پرداخت نقدی ، نقش مردان را در خانواده از بین می برد و یا کم رنگ می کند؛ در واقع عملا به معنای ذبح کردن مردان است. البته این خاصیت به نفع زنان هم نیست و زنان هم از یک مرد مردانه محروم میشوند. خدای حکیم، کار کردن و فعالیت زنان را منع نکرده است و بلکه بعضی کارها برای زنان مناسبتر است ولی در هر حالتی باید قوامیت مردان حفظ شود. دستور خدا یک حُکم است. وقتی خدا می فرماید (الرجال قوامون علی النساء)؛ یعنی این یک نوع نظم است که با نظام رحمانی هماهنگ است و در غیر اینصورت، نظام شیطانی است و باعث قطع نسل میشود.
در زمان پیامبر نوح و پیامبر لوط، خدای قادر توانا دو بلای سخت بر آن جوامع نازل فرمود. زیرا اگر اینجوری نمیشد، نسل بشر همان موقع از بین میرفت. در زمان نوح طوری شده بود که حتی زن پیامبری مثل نوح، علیه نوح بود و به هیچ عنوان قوامیت نوح را قبول نداشت. زن لوط هم با قوم لوط ماند.
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ ﴿۱۰﴾
خدا براى کسانى که کفر ورزیده اند آن نوح و آن لوط را مثل آورده [که] هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند و به آنها خیانت کردند و کارى از دست [شوهران] آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد با داخل شوندگان داخل آتش شوید (۱۰)
این حوادث نشان میدهد که قوامیت زنان بر جامعه، جامعه را به سمت فرعونیت و استکبار میرساند. قوامیت زنان بر مردان، باعث شد که تعادل جوامع آن موقع به هم بخورد. طوری که قوم لوط به سمت انقطاع نسل رفتند و قوم نوح هم به نقطه ای رسیدند که دیگر رشد افراد صالح در آن جامعه به بن بست رسیده بود.
وَقَالَ نُوحٌ رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا ﴿۲۶﴾
و نوح گفت پروردگارا هیچ کس از کافران را بر روى زمین مگذار (۲۶)
إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا ﴿۲۷﴾
چرا که اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند (۲۷)
قوامیت زنان بر مردان ایراد اساسی دارد و مطابق خلقت و نظام رحمانی نیست. اگر زنانی این را قبول ندارند، در واقع در خلقت خدای آفریننده شک دارند. قوامیت مردان بر زنان نه تنها کوچک شمردن زنان نیست، بلکه ارزش دادن به زنانگی است. مسلمان یعنی کسی که تسلیم دستورات خداست، هر چند که مطابق با نفس سرکش او نباشد. هر فردی چه مرد و چه زن، یک گردنه و عقبه دارد که باید ردش کند و خودش را به پذیرش آن مجاب کند. پذیرفتن قوامیت مردان بر زنان همان گردنه سختی است که زنان باید طی کنند و گرنه نفسشان رشد نمی کند.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و یازدهم)
درمان بیماری (بخش دهم)
شکرگزاری
بسیار مهم است که بدانیم پیروی از قرآن به این معنا نیست که شما تمام دانسته های خود را کنار بگذارید. خدا کتابهای آسمانی قبلی را با توجه به دانش مردم آن زمان در مورد نیازهایشان، فرستاد. اگر چه قرآن نسخه نهایی هدایت خدا برای تمام مردم جهان است، اما از ارزش و اهمیت کتابهای قبلی یا رسولان پیشین نمی کاهد. هیچ کتاب آسمانی بعدی هرگز این کار را در مورد هیچ کتاب آسمانی یا رسول قبلی انجام نداده است. هر کتاب آسمانی و پیام آور جایگاه و نقش منحصر به فرد و ارزشمندی در تاریخ بشریت داشته است. اگر قرآن را مطالعه کنید؛ بیش از نصف مطالبش، داستان و تشریح امتهای قبلی و سرنوشت آنان است و مدام تاکید میکند که قرآن تصدیق کننده کتابهای پیشین است. قرآن بر فرق نگذاشتن بین رسولان الهی بسیار تاکید میکند و آن را جزو لاینفک ایمان بحساب آورده است. به این ترتیب کسی نباید بگوید که پیامبر ما محمد است و پیامبر مسیحی ها، مسیح است. باید به همه رسولان الهی ایمان آورد؛ فرق گذاشتن بین رسولان الهی حیله بزرگ شیطان است که به وسیله آن، این همه فرقه بازی درست شده است. خدا می فرماید که: لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ یعنی ما بین هیچکدام از رسولان فرق قائل نمی شویم و در ادامه می فرماید که در آن صورت ما مسلمانیم (وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ). یعنی شرط مسلمان بودن، فرق نگذاشتن بین رسولان الهی است. بنابراین کسانی که میگویند پیامبر ما محمد است و پیامبر یهودیان موسی است و پیامبر مسیحیان، مسیح است؛ عملا ایمان و پندار نیک خود را نابود میکنند و ثابت میکنند که فقط ادعای مسلمانی دارند و گرنه بویی از اسلام نبرده اند.
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَى وَعِیسَى وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿۱۳۶﴾
بگویید ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل آمده و به آنچه به موسى و عیسى داده شده و به آنچه به همه پیامبران از سوى پروردگارشان داده شده ایمان آورده ایم میان هیچ یک از ایشان فرق نمى گذاریم و در برابر او تسلیم هستیم (۱۳۶)
اینکه تمام امتهای پیشین هم مسلمان بوده اند، یکی از ایده های اصلی قرآن است. زمانیکه فرشتگان برای عذاب قوم لوط آمدند. آنان از خانه های مسلمانان در شهر لوط صحبت میکردند!
ذاریات آیه 36:
فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۳۶﴾ و[لى] در آنجا جز یک خانه از مسلمانان بیشتر نیافتیم (۳۶)
این آیه ایمانداران شهر لوط را مسلمان می نامد. یا اینکه در سوره یونس، خدا بنی اسرائیل را مسلمان می نامد. متاسفانه کسی به مفاهیم این آیات قرآنی توجه نمی کند و عملا باعث فرقه سازی میشوند.
وَقَالَ مُوسَى یَا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ ﴿۸۴﴾ و موسى گفت اى قوم من اگر به خدا ایمان آورده اید و اگر مسلمانید بر او توکل کنید (۸۴)
یا ایمان آورندگان زیر چه کسانی بوده اند که قبل از ایمان آوردن ، مسلمان بوده اند؟
وَإِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ﴿۵۳﴾
و چون بر ایشان فرو خوانده مى شود مى گویند بدان ایمان آوردیم که آن درست است [و] از طرف پروردگار ماست ما پیش از آن [هم] از تسلیمشوندگان بودیم (۵۳)
أُولَئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ ﴿۵۴﴾
آنانند که به [پاس] آنکه صبر کردند و [براى آنکه] بدى را با نیکى دفع مى نمایند و از آنچه روزیشان داده ایم انفاق مى کنند دو بار پاداش خواهند یافت (۵۴)
یعنی آدم میتواند دوبار و یا چندین بار دوباره مسلمان شود و عهدش را با خدا تجدید کند. گروه های مسیحیت و یهودیت و صابئیت و فرق اسلامی و سایر اسامی بعدا اختراع شده اند. قطعا بدانید که خدا هیچوقت دینش را تغییر نمی دهد. تمام جهان از اول خلقت یک دین داشته اند و همچنان یک دین خواهند داشت تا قیامت و این عهدی بوده است از طرف خدا برای تمام کسانی که به پیام خدا در تمام تاریخ می گرویده اند. تمام تلاش پیامبران و زحمات آنان به این خاطر بوده است که این عهد شکسته نشود و رعایت شود. طوفان آمد و خدا به نوح امر فرمود که یک کشتی بساز و مومنان را نجات بده. ساخت کشتی سالها طول کشید و کشتی ساخته شد و مومنان آن موقع بسیار زحمات و گرفتاری ها را تحمل کردند تا زنده بمانند و عهد خدا شکسته نشود و دین خدا (اسلام) همچنان ادامه یابد. برای چه خدا این همه اصرار داشت تا نسلی از زمان نوح زنده بمانند و بجای دیگری منتقل شوند؟ یا بعدا خدای حکیم با روشهای مختلف میخواهد که بنی اسرائیل را کمک کند و آنان را از دست فرعونیان نجات دهد. آیا خدا نمیتوانست گسترش دین را بوسیله یک نسل جدید در جای دیگری از کره زمین ادامه دهد؟ قطعا آن قادر متعال میتوانست و هیچ کاری برای آن قادر حکیم غیر ممکن نیست. با توجه به بهانه جوئی های مکرر بنی اسرائیل و عهدشکنی های زیاد آنان ، این کار از نگاه ما انسانها خیلی موجه است. اما خدا میخواهد که دقیقا همان یک دین (اسلام) بوسیله نسل پیروان اولیه منتقل شود. زیرا خدا نمی خواهد زحمات پیامبران و پیروان آنان را نادیده بگیرد و نمی خواهد زحمات آنان را ابتر کند. تمام این تلاشها و پافشاریها بخاطر حفظ خط ایمانی بوده است که تمام پیامبران برای آن تلاش کرده اند و گرنه نژاد مهم نیست. همه آدمیان فرزندان آدم و یا نوح و سام و چند نفر دیگر بوده اند. این که خدا در قرآن به کارهای بنی اسرائیل خیلی اهمیت میدهد و بیشتر پیامبران از آنهاست ، بخاطر حفظ آتش درونی و حنیفانه و خط ایمانی بوده است که در طول زمان با زحمت و دردسر کسب شده است.
وَلَقَدْ آتَیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ ﴿۱۶﴾
و به یقین فرزندان اسرائیل را کتاب [تورات] و حکم و پیامبرى دادیم و از چیزهاى پاکیزه روزیشان کردیم و آنان را بر مردم روزگار برترى دادیم (۱۶)
وَآتَیْنَاهُمْ بَیِّنَاتٍ مِنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ﴿۱۷﴾
و دلایل روشنى در امر [دین] به آنان عطا کردیم و جز بعد از آنکه علم برایشان [حاصل] آمد [آن هم] از روى رشک و رقابت میان خودشان دستخوش اختلاف نشدند قطعا پروردگارت روز قیامت میانشان در باره آنچه در آن اختلاف میکردند داورى خواهد کرد (۱۷)
فرعون هم در لحظات آخر عمرش ، ادعای مسلمانی میکند ولی نزد خدا قابل قبول نیست. وقتی فرعون ادعای مسلمانی میکند یعنی اینکه موسی و بنی اسرائیل خود را مسلمان نامیده بوده اند. ادعای فرعون مورد قبول واقع نشد، زیرا فرعون عهدی با خدا نبسته بود و فرصتی برای شرکت در این عهد نداشته است.
وَجَاوَزْنَا بِبَنِی إِسْرَائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْیًا وَعَدْوًا حَتَّى إِذَا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۹۰﴾
و فرزندان اسرائیل را از دریا گذراندیم پس فرعون و سپاهیانش از روى ستم و تجاوز آنان را دنبال کردند تا وقتى که در شرف غرق شدن قرار گرفت گفت ایمان آوردم که هیچ معبودى جز آنکه فرزندان اسرائیل به او گرویده اند نیست و من از تسلیم شدگانم (۹۰)
این آیه ثابت میکند که با ادعای مسلمانی، کسی نمیتواند مسلمان شود. کسی که بین رسولان الهی فرق میگذارد، یعنی مسلمان نیست و فقط ادعاست؛ زیرا او نمی خواهد ادامه دهنده عهد خدا با پیامبران گذشته باشد؛ بلکه میخواهد با کسی دیگر عهد ببندد. ابراهیم و یعقوب و تمام پیامبران خود را مسلمان نامیده اند و حتی به آن تاکید و وصیت هم کرده اند.
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۱۳۱﴾ هنگامى که پروردگارش به او فرمود تسلیم شو گفت به پروردگار جهانیان تسلیم شدم (۱۳۱)
وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى لَکُمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ﴿۱۳۲﴾ و ابراهیم و یعقوب پسران خود را به همان [آیین] سفارش کردند [و هر دو در وصیتشان چنین گفتند] اى پسران من خداوند براى شما این دین را برگزید پس البته نباید جز مسلمان بمیرید (۱۳۲)
أَمْ کُنْتُمْ شُهَدَاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِیهِ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قَالُوا نَعْبُدُ إِلَهَکَ وَإِلَهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿۱۳۳﴾
آیا وقتى که یعقوب را مرگ فرا رسید حاضر بودید هنگامى که به پسران خود گفت پس از من چه را خواهید پرستید گفتند معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق معبودى یگانه را مى پرستیم و در برابر او تسلیم هستیم (۱۳۳)
با این آیات محکم الهی، هیچ راه فراری نیست. تمام این دلایل محکم قرآنی نشان میدهند که اسامی مسیحیت و یهودیت و غیره تماما توسط انسانها اختراع شده اند و خدا فقط اسم مسلمان را برای پیرو تنها دینش انتخاب کرده است. وقتی یک پیامبری مثل یعقوب و لوط و موسی و ... خودشان را مسلمان مینامند، مگر ممکن است که پیروان آنها اسم دیگری داشته باشند! اسامی دیگر بخاطر حزب بازی و جریانات سیاسی انتخاب شده اند. بمرور زمان باتوجه به جبهه گیریها و حزب گرائیهای خویش ، خودشان اینطوری خودشان را نامگذاری کردند و عملا با اینکار میثاق خود با خدا را شکستند. اینکه پیامبر محمد را موسس اسلام بدانیم، از اساس اشتباه است و معادلاتش با قرآن جور در نمی آید. ادعایی که خود او هیچوقت نکرده است و بارها در قرآن تاکید شده است که از زمان آدم تابحال، اسم دین خدا، اسلام بوده است و هیچ اسم دیگری قابل پذیرش نیست. اینکه خدای حکیم در قرآن از کلمات یهودی، صابئی، مسیحی و مجوسی استفاده می فرماید؛ بخاطر تائید این فرقه ها نیست؛ بلکه بخاطر تشریح وضعیت موجود است. به همین خاطر می فرماید که :
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۶۹﴾
کسانى که ایمان آورده و کسانى که یهودى و صابئى و مسیحى اند هر کس به خدا و روز بازپسین ایمان آورد و کار نیکو کند پس نه بیمى بر ایشان است و نه اندوهگین خواهند شد (۶۹)
خدای حکیم می فرماید که: کسانى که ایمان آورده و کسانى که یهودى و صابئى و مسیحى اند هر کس به خدا و روز بازپسین ایمان آورد (پندار نیک) و کار نیکو کند (کردار نیک) پس نه بیمى بر ایشان است و نه اندوهگین خواهند شد. خدای مهربان برای این افراد؛ پندار نیک و کردار نیک را شرط رستگاری میداند. خدا در مورد این گروهها که اسامی من در آوردی برای خودشان انتخاب کرده اند، از گفتار نیک صحبت نفرموده است. زیرا اینها کتابهای آسمانیشان را به نفع خود تغییر داده اند و و مطالب آن را کتمان میکنند و گفتارشان را با شرک آمیخته اند.
نکته مهم دیگری که در قرآن خودنمایی میکند، دوباره مسلمان شدن است. آیه قرآن می فرماید که : و چون پیام قرآن بر ایشان فرو خوانده مى شود مى گویند بدان ایمان آوردیم که آن درست است و از طرف پروردگار ماست ما پیش از آن هم از مسلمانان بودیم. این یعنی دوباره مسلمان شدن. کسی که با شنیدن آیات و نشانه های خدا، نتواند دوباره مسلمان شود، یعنی در اصل مسلمان نبوده است و دینش را به یک فرقه تبدیل کرده بوده است.
وَإِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ﴿۵۳﴾
و چون بر ایشان فرو خوانده مى شود مى گویند بدان ایمان آوردیم که آن درست است [و] از طرف پروردگار ماست ما پیش از آن [هم] از مسلمانان بودیم (۵۳)
اسلام یک روزه بوجود نیامده است. بلکه حاصل زحمات و از خود گذشتگیهای پیامبران پیشین و پیروانشان است و آنان زمینه را برای آخرین کتاب خدا فراهم کردند. قرآن نقطه اوج سلسله پیام های خدای رحمان است که اگر زحمات پیامبران پیشین نبود، محقق نمی شد. قرآن نمایانگر تمام کتابها و پیام آوران قبلی است.
اما این نکته را در نظر داشته باشیم که بخاطر رعایت نکردن همین نکته ساده ولی مهم (فرق نگذاشتن بین رسولان الهی) پیروان کتابهای آسمانی از میزان خارج شده اند و در حیطه افراط و تفریط افتاده اند. یهودیان، به بعضی مراسمهای مذهبی، همچون قربانی خیلی اهمیت میدهند، هر چند که روح این مراسمها را درک نمی کنند. مسیحیان، به پندار خیلی اهمیت میدهند، اگر چه منجر به کردار نشود. مسلمانان سنتی هم به گفتار خیلی اهمیت میدهند، حتی اگر این گفتارها به زبان مادریشان نباشد و چیزی از آن متوجه نشوند. به این ترتیب چرخه نیک خود را از تنظیم خارج کرده اند. جالب است که هر سه خود را به پیروی از پیامبر ابراهیم منسوب میکنند! اگر توجه کرده باشید، یهودیان علامت ستاره را برای نماد خود برگزیده اند؛ مسیحیان علامت خورشید را برای خود انتخاب کرده اند. مسلمانان هم علامت ماه را انتخاب کرده اند. این سه علامت (خورشید، ستاره، ماه) ما را یاد چالش معروف پیامبر ابراهیم می اندازد. پیامبر ابراهیم ستاره اى دید گفت این پروردگار من است و آنگاه چون غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم و چون ماه را در حال طلوع دید گفت این پروردگار من است آنگاه چون ناپدید شد گفت اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامى که افول کرد گفت اى قوم من، من از آنچه براى خدا شریک مى سازید بیزارم. پیامبر ابراهیم با این کار، ثابت کرد که دل بستن به پرچمها و سمبلها و شعارهای فرقه ای کار نادرستی است و با یکتاپرستی منافات دارد.
وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ﴿۷۵﴾
و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد (۷۵)
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ﴿۷۶﴾
پس چون شب بر او پرده افکند ستاره اى دید گفت این پروردگار من است و آنگاه چون غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم(۷۶)
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ ﴿۷۷﴾
و چون ماه را در حال طلوع دید گفت این پروردگار من است آنگاه چون ناپدید شد گفت اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم(۷۷)
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ ﴿۷۸﴾
پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامى که افول کرد گفت اى قوم من من از آنچه [براى خدا] شریک مى سازید بیزارم(۷۸)
تصادفی نیست که نمادهای سه آئین بزرگ جهان (خورشید – ماه - ستاره) قبلا توسط پیامبر ابراهیم رد شده است. زیرا این آئینها، در اصل یکی بوده اند. خدا از اول خلقت تابحال، فقط یک دین برای تمام جهان در نظر گرفته است. اما بمرور زمان صاحبان این کتابهای آسمانی، روشهای خود را جدا کردند و دچار انحراف شدند. دلیل انحراف آنان این بود که در کردار و گفتار خویش، خالصانه پندار خود را به این امور اختصاص نمی دادند.
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۷۹﴾
من از روى اخلاص پاکدلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم(۷۹)
دین تمام پیامبران (اسلام) دینی بوده است که جنبه های مختلفی را شامل میشده است؛ از جمله کتاب، حکمت، تزکیه، تربیت، احکام. اما دینهای اختراعی، هرکدام به قسمتی از این فرآیند چسبیدند و بقیه را کم اهمیت کردند. یهودیان به احکام و اجرای ظاهری آن خیلی اهمیت دادند (کردار). مسیحیان به تزکیه و تربیت خیلی اهمیت دادند (پندار)، صابئیان به حِکمت خیلی اهمیت دادند (گفتار نیک). مسلمانان خودشان گروههای مختلفی شدند و هر کدام به قسمتی از اینها اهمیت دادند. قرآن به عنوان تیر آخر و نتیجه تلاش تمام پیامبران؛ میخواهد به ما یاد دهد:
· چرا خلق شده ایم و چرا به این دنیا آمده ایم
· تزکیه نفس را به ما آموزش میدهد
· به روز آخرت اهمیت میدهد و به بهشت و جهنم
· به سرنوشت پیامبران قبلی اهمیت میدهد
· به ما یاد میدهد که با شیطان دشمن باشیم
· به ما یاد میدهد که خود را از شیطان و حیله های او دور نگه داریم
· و...
خدا برای دور نگهداشتن امتهای پیشین از حیله شیطان؛ روشهایی را به آنها یاد داد. متاسفانه این روشها نزد پیروان آنان حکمت و روح خود را از دست داده است و خیلی کم آن را اجرا میکنند. نماز، وضو، روزه، زکات، حج، شکرگزاری، هجرت، غسل در تمام ادیان قبلی هم وجود دارد ولی حکمت خود را از دست داده است. قرآن دوباره اینها را به سبک جدید و قابل اجرا در زمان ما، زنده میکند.
در زمان پیامبر نوح، شکرگزاری رایج بوده است. آنها برای بیشتر روزها و ایام سال؛ مراسم شکرگزاری داشته اند. به همین خاطر در قرآن از پیامبر نوح به عنوان شکور یاد میشود.
ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کَانَ عَبْدًا شَکُورًا ﴿۳﴾
[اى] فرزندان کسانى که [آنان را در کشتى] با نوح برداشتیم راستى که او بنده اى سپاسگزار بود (۳)
شَکُورًا یعنی کسی که بسیار شکرگزاری میکند. در آیه فوق از ذریه ای صحبت میکند که داخل کشتی با نوح همراهی کردند. گروهی از مکاتب پیشین که قرآن آنان را صابئین می نامد، خود را از پیروان پیامبر نوح میدانند و آنان هم اکنون ایام زیادی برای شکرگزاری دارند. از آیات قرآنی مشخص میشود که قوم مومن در زمان نوح ؛ به روزهای سال معنی میدادند و برای هر کدام شکرگزاری مخصوص آن را داشتند و آن را به فقط خدا اختصاص میدادند. آنان روزی که کشتی نجات یافت را به یک روز شکرگزاری تبدیل کردند و در آن روز ، جشن شکرگزاری برگزار می کردند. به همین خاطر مومنان آن موقع، به ایام شکرگزاری خیلی اهمیت میدادند و همین امر سبب شد که اولین تقویمها را آنان بوجود آورند.
خدا به موسی دستور میدهد که روزهایی که من آنان را از دست فرعون نجات دادم، را به یاد آنان آور و در این روزها شکرگزاری کنید. خدا این روزها را ایام الله (وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ) می نامد.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ ﴿۵﴾
و در حقیقت موسى را با آیات خود فرستادیم [و به او فرمودیم] که قوم خود را از تاریکیها به سوى روشنایى بیرون آور و روزهاى خدا را به آنان یادآورى کن که قطعا در این [یادآورى] براى هر شکیباى سپاسگزارى عبرتهاست (۵)
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجَاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَیُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ وَفِی ذَلِکُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ ﴿۶﴾
و [به خاطر بیاور] هنگامى را که موسى به قوم خود گفت نعمت خدا را بر خود به یاد آورید آنگاه که شما را از فرعونیان رهانید [همانان] که بر شما عذاب سخت روا مى داشتند و پسرانتان را سر مى بریدند و زنانتان را زنده مى گذاشتند و در این [امر] براى شما از جانب پروردگارتان آزمایشى بزرگ بود (۶)
هنوز هم یهودیها در این روز، یک عید دارند به نام عید فطیر که در آن روز نان فطیر میخورند به یاد روزهایی که از دست فرعون فرار میکردند و فرصت نداشتند منتظر شکل گرفتن خمیر آرد شوند و بدون خمیر مایه نان می پختند. اما آیا این مراسم شکرگزاری، هنوز حکمت و معنای اصلی خود را در خود دارد و یا فقط یک مراسم بی معنا و بی روح است؟
شکرگزاری فقط باید برای خدا باشد و خدا آن را اختصاصا به ایَّامِ اللَّهِ تعبیر نموده است. شکرگزاری نعمتها را زیاد میکند و موسی به قومش این نکته مهم را در شکرگزاریها گوشزد میکند.
وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ ﴿۷﴾
و آنگاه که پروردگارتان اعلام کرد که اگر واقعا سپاسگزارى کنید [نعمت] شما را افزون خواهم کرد و اگر ناسپاسى نمایید قطعا عذاب من سخت خواهد بود (۷)
وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ ﴿۸﴾
و موسى گفت اگر شما و هر که در روى زمین است همگى کافر شوید بى گمان خدا بى نیاز ستوده[صفات] است (۸)
غیر از پیامبر موسی، تمام پیامبران دیگر هم به شکرگزاری اهمیت میدادند. واقعا شایسته است که مسلمانان هم روزهایی برای شکرگزاری از نعمات و توجهات خدای حکیم داشته باشند و آن روزها را به فقط خدا اختصاص دهند. روزهای شکرگزاری روزهایی است که انسانها از آتش بیگانه اجنه و شیاطین آزاد میشوند. از آیات قرآنی متوجه میشویم که مردم زمان نوح و قبل از آن؛ همیشه در کنار رودخانه ها زندگی میکرده اند (وَیَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَارًا ) و به همین خاطر مراسمی به اسم غسل تعمید داشته اند.
وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَلْ لَکُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَارًا ﴿۱۲﴾
و شما را به اموال و پسران یارى کند و برایتان باغها قرار دهد و رودخانه ها براى شما پدید آورد (۱۲)
آنان از آب رودخانه استفاده کرده و بوسیله آن خود را غسل میدادند؛ به این طریق آتشها و مغناطیسهای بیگانه را از بدن و جلد خویش بیرون میراندند. این را قطعا پیامبر نوح و پیامبران قبل و بعد از او به مردم یاد میداده اند. صابئیان و مسیحیان اولین کسانی بودند که غسل تعمید انجام میدادند و هنوز هم انجام میدهند. بعدا در زمان پیامبر یحیی؛ دوباره این روشها زنده شد و یحیی دوباره غسل تعمید را بین مردم جا انداخت. از جمله کسانی که بوسیله یحیی غسل تعمید شد، خود مسیح بود. ممکن است که کسی بپرسد هدف از این غسل چه بوده است؟ همانطور که در قسمت های قبلی درمان بیماری؛ گفته شد؛ گاهی آتشهای بیگانه بر جلد انسانها سوار میشوند و بر شاکله و روان انسان سنگینی ایجاد میکنند؛ غسل ، نماز، وضو؛ این میدان و آتش بیگانه را از وجود انسان و جلد انسان میراند. بعضی ها نماز را سختی و ضد رفاه بحساب می آورند. ما متاسفانه بعضی اعمال را به اشتباه، اسمش را لذت و رفاه و راحتی میگذاریم، ولی در اصل ظلم به نفس و کالبد است. در قسمت قبل گفته شد که بیماری آخرین تیری است که خدا در اختیار ما قرار میدهد تا که به وسیله آن، به سمت خدا برگردیم و مثل ایوب صفات بندگی صبر و اوّابی کسب کنیم. شکرگزاری مداوم تیر دیگری است که خدا در اختیار ما قرار داده است تا که مثل نوح صفت شکوری بدست آوریم.
حیوانات هیچوقت انرژی خود را بیهوده به هدر نمیدهند. یک گاو همه چیزش مفید است؛ گوشت، پوست، پهن، شیر و... حیوانات همه چیزشان ارزش افزوده دارد و مفید است. انسان هم باید تفریحات خود را به شکرگزاری تبدیل کند تا هیچ فرصتی را برای کسب صفات بندگی از دست ندهد.
گاهی بعضی مسلمانان، صابئیان و مسیحیان را نگاه میکنند و پیش خود میگویند خوش به حالشان که شکرگزاری و غسل تعمید دارند. آنان پیش خود فکر میکنند که پس چرا قرآن چنین روشهایی را به ما نگفته است. این قضاوت آنان به این علت است که آنان قرآن را به درستی و با جزئیات نخوانده اند. قرآن روشهای کلی تر و بسیار بروزتر برای اینکار ارائه داده است. با هبوط زمین؛ دیگر خبری از رودخانه ها نیست و برای نسل بشر امروزی اصلا میسر نیست که در رودخانه های جاری غسل کند. خدای مهربان در عوض؛ به ما بی نهایت روش ارائه میدهد. او روزی پنج بار نماز و وضو، روزهای ماه رمضان، روز زکات دادن ، جهاد و تلاش و کوشش در راه خدا ؛ تفکر در نشانه های رحمانی شامل گردش خورشید ، طلوع، غروب، اختلاف شب و روز(وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ)، بارش باران و رحمات الهی (مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ رِزْقٍ)، برف، وزش باد (تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ )، سبزشدن گیاهان، چگونگی خلقت حیوانات و گیاهان؛ و خیلی از نشانه های دیگر را روشی برای غسل ما قرار داده است. در اصل غسل در نظام قرآنی؛ معنای وسیعی دارد و فقط غسل بوسیله آب رودخانه و آب جاری (غسل تعمید) نیست؛ بلکه خدای حکیم در قرآن، روش بسیار کاراتر و بروزتری را ارائه میدهد که روشهای پیامبران پیشین را هم شامل میشود. خدای بزرگ میخواهد که ما خودمان را در آغوش سیستم رحمانی بیندازیم. کسی که طبق نظام رحمانی زندگی کند؛ به معنای واقعی مغتسله و پاک شده است.
صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ ﴿۱۳۸﴾
این است نگارگرى الهى و کیست خوشنگارتر از خدا و ما او را پرستندگانیم (۱۳۸)
خدای مهربان و حکیم در آیه بالایی؛ هماهنگ شدن با نظام رحمانی (صِبْغَةَ اللَّهِ) را یک نوع عبادت مینامد. نگارگری رحمانی چه میگوید و چطوری با آن باید هماهنگ شد؟
· وقتی شب میاید یعنی یا بخواب یا عبادت کن و با هدف لهو و لعب و مدیتیشن، شب نشینی نکن.
· وقتی روز است یعنی که زمان تلاش و کوشش و جهاد است.
· وقتی زمستان است، یعنی سرما برای بدن خوب است؛ خودت را با سرما تماس بده.
· وقتی تابستان است یعنی گرما برای بدن خوب است؛ خودت را با گرما تماس بده
· زیر نور آفتاب برو؛ این خودش نوعی غسل است.
· زیر باران برو؛ این هم خودش یک نوع غسل است.
· خدا رحیم و رحمان است، ما هم باید نسبت به دیگران رحم داشته باشیم.
· فیلمهای توهمی و آهنگهای آلفایی گوش ندادن.
· ولگردی نکردن در وبگردی.
· بجا آوردن نمازها در زمانهای مخصوص خود.
· روزه گرفتن در سی روز ماه رمضان.
· زکات دادن بعد از کسب هر نوع درآمدی.
· وضو گرفتن قبل از اقامه نماز.
· در صورت توانایی مالی، بجا آوردن حج خانه خدا
· خاکی بودن و مغرور نشدن روی زمین
· کنترل عصبانیت و خشم نوعی غسل است در نظام رحمانی
· اسراف نکردن
· افراط و تفریط نکردن در هیچ امری
· بی تفاوت نبودن نسبت به قضایا
· قمار نکردن و دنبال شرایط شبیه به قمار نرفتن
· و ...
تمام این روشهای قرآنی برای این است که ما باید با نظام رحمانی مغتسل شویم. وقتی که ایوب بیمار شد؛ خدای مهربان به او گفت که ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ . در قسمتهای قبلی ، بطور مفصل این آیه بررسی شد. خدا به ایوب دستور فرمود برای درمان بیماریت، با محیط خودت (هَذَا) مغتسل شوید. منظورش این است که برای درمان بیماری، کافی است که با همان محیط موجود و در دسترس مغتسل شوید.
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى (۴۲)
غسل با آب رودخانه فقط یک روش محدود است و البته در زمان ما، برای کمتر کسی مقدور است. خدای مهربان تغییرات شب و روز را برای ما قرار داده است تا در طی این فرآیند تغییر، مغتسل شویم. در آیه زیر نکته مهمی فرموده است؛ او کسی است که شب و روز را پشت سرهم (اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً) قرار داده است. یعنی :
شب-روز-شب-روز-شب-روز-شب-روز-شب-روز-شب-روز-.....
وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُورًا ﴿۶۲﴾
و اوست کسى که براى هر کس که بخواهد عبرت گیرد یا بخواهد سپاسگزارى نماید شب و روز را جانشین یکدیگر گردانید (۶۲)
چرا این فرآیند مدام تکرار میشود؟ برای اینکه انسانها خود را تحت این فرآیند پوشش دهند و مغتسل شوند. شب است یعنی بخواب، روز است یعنی کار و تلاش و کوشش و جهاد کن. در ادامه می فرماید که خدا نظام رحمانی را اینطوری متناوب طراحی فرموده است تا که لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُورًا یعنی تا ما:
· عبرت گیریم و نظام رحمانی و نعمات خدا برای ما یادآوری شود
و یا
· شکرگزاری کنیم
فرآیند شکرگزاری و اغتسال باید متناوب و ادامه دار باشد. آبی که جریان نداشته باشد، تصفیه نمیشود. آب به زیر خاک و سنگها میرود و با آنان مغتسل میشود و این آب تصفیه شده و همچنین بسیاری از املاح و ویتامینها از خاک جذب کرده و به این طریق چرخه مفیدی صورت می گیرد. جریان سیستم رحمانی یک نوع شکرگزاری است. مردم شکرگزاری ها را در زندگی خویش حذف کرده اند. همسو شدن با طبیعت ، باید با نام و یاد خدا باشد و گرنه به طبیعت پرستی منجر میشود. به همین خاطر پیامبر ابراهیم، همسو شدن با نظام طبیعت را با یک شرط مهم گره بست و آن هم حالت حنیفانه بود.
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۷۹﴾
من از روى اخلاص پاکدلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم (۷۹)
یعنی باید خالصانه و حق گرایانه با نظام رحمانی همسو شویم (حَنِیفًا). همانطور که امتهای پیشین روز برداشت محصول، روز نجات یافتن از دست مشرکان، روز سوار شدن بر کشتی نوح و سایر ایام را شکرگزاری میکردند. این نوع شکرگزاریها باید سمت و سوی حنیفانه داشته باشد و گرنه به یک مراسم بی معنا و بی روح و بت پرستی تبدیل میشود. انسانها باید انرژیشان را در راه خدا خرج کنند و در راه تعصبات قومی، قبیله ای و مذهبی صرف نکنند. حتی نباید این ایام را به مذهب و فرقه خاصی نسبت داد. معنای حنیف همین است. درست است که خدا اسامی یهودیت و نصرانیت و غیره را در قرآن ذکر فرموده است، اما آنها را قبول ندارد. زیرا اینها بعد از مدتی مدعی شدند و از حالت حنیف خارج شدند.
مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَلَا نَصْرَانِیًّا وَلَکِنْ کَانَ حَنِیفًا مُسْلِمًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۶۷﴾
ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى بلکه حق گرایى فرمانبردار بود و از مشرکان نبود (۶۷)
تقدیس طبیعت و تقدیس حیوانات، یک امر ناپسند بود که امتهای پیشین در آن افتادند. قوم نوح قبل از طوفان، روزهای خاصی برای تقدیس جنس نرینه، جنس مادینه، و تقدیس حیوانات خاصی داشته اند. شکرگزاری به معنای تقدیس طبیعت نیست، بلکه به معنای تقدیس خداست. قوم نوح، پنج مفهوم منحرف شده داشته اند که از یک نوع شکرگزاری منحرف، منشعب شده بود.
وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا ﴿۲۳﴾
و گفتند زنهار خدایان خود را رها مکنید و نه ود را واگذارید و نه سواع و نه یغوث و یعوق و نسر را (۲۳)
هر کدام از این اسامی الهه هایی بوده اند و معنا و مفهوم خاص خود را داشته اند.
· وَدًّا (ودّ نمایانگر مرد، پدر، پسر و در کل جنس نرینه )
· سُوَاعًا (سواع نمایانگر زن، مادر، دختر و در کل جنس مادینه )
· یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا (هر کدام از این سه بت، نمایانگر حیوانات مختلف بوده اند. یغوث=شیر، یعوق= اسب ، نسر= کرکس و هر کدام از این سه حیوان نمایانگر یک خاصیت بوده اند. شیر پادشاه جنگل و نماد قدرت؛ اسب نماد سرعت و قدرت نظامی و زیبایی ؛ کرکس نماد پرندگان قوی و شکار... )
تقدیس طبیعت و هر چیز دیگری بجز خدا، جایز نیست. خدا بجای تقدیس طبیعت، شکرگزاری گذاشته است. انسانها در زمان قدیم، خورشید و ماه و ستاره را تقدیس کردند و آنها به خیال خود، کار خوبی میکردند و از ستاره و ماه و خورشید قدردانی میکردند. ولی متوجه نبودند که با این کار، خود را به سمت و سوی اشتباه ماجرا سوق دادند. تقدیس غیر خدا ، آنقدر به آرامی و نرمی روال دین و جهت انسان را عوض میکند که با هوش ترین پیروان دین هم متوجه انحراف نمیشوند. فقط افراد حنیفی مثل پیامبر ابراهیم متوجه این موضوع شدند.
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۷۹﴾
من از روى اخلاص پاکدلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم (۷۹)
شکرگزاری خیلی حساس است و اگر انسانها در شکرگزاری سمت و سوی خود را به سمت خالق آسمانها و زمین نکنند؛ قطعا منحرف خواهند شد. مواظبت و رعایت حقوق حیوانات و طبیعت امر مناسبی است، همانطور که پیامبر نوح حیوانات خاصی را وارد کشتی کرد تا آنان را با خود حمل کند. در زمان ما، افراط در حق بعضی حیوانات، کار را به جایی کشانده است که افراد با حیوان خانگی خود ازدواج میکنند و این امر زشت، مخالف نظام رحمانی است. همان پنج مشکلی که در زمان نوح بود، به روش دیگری در زمان ما پیش آمده است. مردم دنیا از بدو خلقت، انحرافات و مشکلات مشابهی را تجربه کرده اند و سرگذشت مردم قبل از طوفان، مو به مو برای مردم بعد از طوفان دوباره پیش خواهد آمد.
این امورات زشت آنچنان به نرمی در عقاید آدمیان رخنه میکند و آنچنان به نرمی صورت می گیرد طوری که افراد متوجه نیستند دارند چکار میکنند. گفتهای رایج است که میگوید زمانی که قورباغه را داخل یک ماهیتابه پر از آب قرار میدهند، و آب آن را به تدریج داغ میکنند، قورباغه نمیتواند متوجه افزایش تدریجی حرارت شود. از این مثل برای اشاره به این امر استفاده میشود که بسیاری از مردم، مثل قورباغه، نمیتوانند تغییرات تدریجی و کُشنده عقاید خود را متوجه شوند. مقدس شدن یک حیوان و یا یک امر دیگر، هیچوقت به یکباره آغاز نشده است. بلکه به مرور زمان جا خوش میکند. برای جلوگیری از چنین اتفاقی، خدای حکیم و بزرگ به ما دستور میدهد که حنیفانه با قضایا برخورد کنید تا مثل قورباغه فرضی در نظام شیطانی پخته نشوید.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾
پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین کن با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است آفرینش خداى تغییرپذیر نیست این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى دانند (۳۰)
مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَلَا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۳۱﴾
به سویش توبه برید و از او پروا بدارید و نماز را برپا کنید و از مشرکان مباشید (۳۱)
به همین خاطر پیامبر ابراهیم، حنیفانه به قضایا نگاه میکرد. همه ما هم باید مثل او حنیف تسلیم شده باشیم. افراط و تفریط باعث عشق بیش از حد نسبت به شیئ ای یا حیوانی یا فردی میشود و یا ممکن است باعث نفرت بیش از حد از یک چیزی شود. عشق و نفرت دو لبه افراط و تفریط هستند. به همین خاطر عشق و نفرت هر دو، یک مفهوم شیطانی هستند. در بعضی فرهنگها، مردم از بعضی حیوانات خیلی بدشان میاید و اما بعضی حیوانات دیگر را تقدیس میکنند. اینها همگی افراط و تفریط است.
آدمی اگر حنیف نباشد، حتی در حسها هم مشکل پیدا میکند. در بعضی مقاطع تاریخی، افراط در حس خونخواهی ، باعث تبدیل شدن به حس تقدس افراد شد. یا حس حیوان دوستی به حس عدم استفاده از گوشت آنان و یا به گیاه خواری منجر شد. هدف از انحراف این حسها، دخالت در نظام رحمانی است.
خدای مهربان به جهاد و تلاش و کوشش و کشته شدن در راه خدا خیلی اهمیت میدهد و طبق فرموده خدای بزرگ، کشته شدن در راه خدا بسیار با ارزش است و کشته شدگان در راه خدا مستقیم به بهشت میروند. اما این حس در طول تاریخ منحرف شد و مردم به فناء فی الله و قربانی کردن خود رو آوردند و حتی گاهی مواقع هر جوری بود میخواستند جنگهای ناخواسته و مصنوعی پیش آورند تا خون خود را بدهند و عملیات انتحاری انجام دادند و به خیال خود شهید شوند. در حالی که اینها نوعی انحراف است. اینها دخالت در نظام رحمانی است و کج کردن آن است و مخالف مفهوم حنیف است.
فرزندان و همسران درمقابل زحماتی که برای همدیگر میکشند؛ بجای تشکر از همدیگر، کارهای انجام شده را وظیفه طرف مقابل میدانند. به این طریق شکرگزاری جایش را به وظیفه میدهد. مردم در مقابل خدا هم همینجوریند. بجای تشکر از خدا بخاطر نعمات ونزولات، آن را وظیفه خدا میدانند! و به این طریق کفر می ورزند. آدمهای غیر شکرگزار منعطف نیستند؛ احساس واقعی ندارند، خشک هستند و همه چیز را به وظیفه ربط میدهند.
شکرگزاری یک فرآیند بدون توقف است و باید همیشه ادامه یابد. شکرگزاری به نوعی رجم شیطان هم هست. شیطان باید همیشه رجم شود و هیچوقت نباید با او مصالحه شود. خدا نمیخواهد که مردم یک مراسم سمبلیک شکرگزاری و بی روح انجام دهند و بعد از پایان مراسم بروند سراغ کردارهای بد.
سلیمان از نعماتی که خدا در اختیار او قرار داده بود؛ به نحو احسن و مفید استفاده میکرد. این هم خودش یک نوع شکرگزاری بود. سلیمان به امر خدا جنها و قدرتهایی زیادی در اختیارش بود؛ او از این نیروها برای ساختن بناها و دیگر اشیاء مفید استفاده میکرد.
یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِنْ مَحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَاسِیَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُکْرًا وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ ﴿۱۳﴾
[آن متخصصان] براى او هر چه مى خواست از نمازخانه ها و مجسمه ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه ها و دیگهاى چسبیده به زمین مى ساختند اى خاندان داوود شکرگزار باشید و از بندگان من اندکى سپاسگزارند (۱۳)
استفاده درست و صحیح از منابع طبیعی، یک نوع شکرگزاری است. مردم زمان قدیم؛ زمانی که بهار می رسید؛ با کمک همدیگر جویهای آب را لایروبی میکردند و این خودش یک نوع مراسم شکرگزاری بود. مراسم شکرگزاری فقط این نیست که در آن روز مردم بخورند و بخوابند؛ بلکه گاهی یک امر خیر و مشارکتی میتواند شکرگزاری باشد. استفاده درست و صحیح از منابع طبیعت یک نوع شکرگزاری است. شکرگزاری یک نوع عمل و کردار نیک است. مثلا یکی تصمیم می گیرد که یک هفته اتوموبیل بیرون نبرد تا دود کمتری تولید شود و این خودش مراسم شکرگزاری است بخاطر تشکر از خدا بخاطر اعطای آب و هوای پاک و تمیز. شکرگزاری در یک مورد خاص، آن نعمت را زیاد میکند.
تمام دستورات قرآن، بر این مبنا استوارند که پاکی را برای ما انسانها فراهم کنند. وقتی خدای مهربان دستور به وضو و تیمم و غسل میدهند؛ هدف از آن را طهارت بیان میدارند (وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ). البته خیلی واضح است که این طهارت فقط از جنبه آلودگیهای مادی نیست و بلکه هدف اصلی آن، پاک شدن از آلودکی نار و آتش بیگانه است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ وَإِنْ کُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ کُنْتُمْ مَرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیدًا طَیِّبًا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُمْ مِنْهُ مَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿۶﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید چون به [عزم] نماز برخیزید صورت و دستهایتان را تا آرنج بشویید و سر و پاهاى خودتان را تا برآمدگى پیشین [هر دو پا] مسح کنید و اگر جنباید خود را پاک کنید [=غسل نمایید] و اگر بیمار یا در سفر بودید یا یکى از شما از قضاى حاجت آمد یا با زنان نزدیکى کرده اید و آبى نیافتید پس با خاک پاک تیمم کنید و از آن به صورت و دستهایتان بکشید خدا نمى خواهد بر شما تنگ بگیرد لیکن مى خواهد شما را پاک و نعمتش را بر شما تمام گرداند باشد که سپاس [او] بدارید (۶)
خدای مهربان در آیه دیگری از طهارت قلبی (أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ) صحبت می فرمایند:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَى طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَاللَّهُ لَا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمًا ﴿۵۳﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید داخل اتاقهاى پیامبر مشوید مگر آنکه براى [خوردن] طعامى به شما اجازه داده شود [آن هم] بىآنکه در انتظار پخته شدن آن باشید ولى هنگامى که دعوت شدید داخل گردید و وقتى غذا خوردید پراکنده شوید بىآنکه سرگرم سخنى گردید این [رفتار] شما پیامبر را مى رنجاند و[لى] از شما شرم مى دارد و حال آنکه خدا از حق[گویى] شرم نمى کند و چون از زنان [پیامبر] چیزى خواستید از پشت پرده از آنان بخواهید این براى دلهاى شما و دلهاى آنان پاکیزه تر است و شما حق ندارید رسول خدا را برنجانید و مطلقا [نباید] زنانش را پس از [مرگ] او به نکاح خود درآورید چرا که این [کار] نزد خدا همواره [گناهى] بزرگ است (۵۳)
قطعا ما قادر به شستن ظاهری قلب خویش نیستیم. بلکه در آیه؛ منظور این است که با رعایت زبان و چشمان خویش، تقوا را رعایت کنیم و به این طریق مغناطیس و آتش بیگانه را از وجود خویش دک میکنیم. خدا این را نوعی طهارت می نامد. تقوا و پرهیزگاری و رعایت حیا نوعی طهارت و غسل قلب است.
قوم لوط، مسلمانان را مورد تمسخر قرار داده و به آنها می گفتند که اینها را بیرونشان کنید، زیرا اینها دنبال طهارت هستند. این جمله، یعنی پیروان لوط را اخراج کنید، زیرا پیروان لوط دنبال خارج کردن آن آتش و نار بیگانه از وجود خویش هستند و می خواهند این خوشی و سر مستی را از ما بگیرند!
فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ﴿۵۶﴾
و[لى] پاسخ قومش غیر از این نبود که گفتند خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید که آنها مردمى هستند که به پاکى تظاهر مى نمایند (۵۶)
آتش و نار بیگانه نمی گذارد ما فهم درستی از قرآن داشته باشیم. به همین خاطر خدا می فرماید که معانی باطنی و عمیق و نهفته (فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ) قرآن کریم را فقط کسانی می فهمند که از آلودگیهای ناری بیگانه پاک باشند.
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ﴿۷۷﴾ که این [پیام] قطعا قرآنى است ارجمند (۷۷)
فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ﴿۷۸﴾ در کتابى با معانی عمیق و نهفته (۷۸)
لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ ﴿۷۹﴾ که جز پاکشدگان بر آن دست ندارند (۷۹)
با توجه به این آیات ، براحتی میتوان فهمید که قرآن به آلودگیهای باطنی و ناری خیلی اهمیت میدهد.
شیطان سعی دارد که نشانه های رحمانی را کم رنگ کند. البته خود انسانها هم نشانه های رحمانی را برای خود کم رنگ کرده اند. آنقدر هوا آلوده شده است که دیگر حتی شبها هم نمیتوان ستاره ها را واضح دید. دیگر مثل سابق نمیتوان ستاره ها را بدون تلسکوپ دید. هفت لایه جوی بالای سرما قرار دارد، روز به روز ضعیف تر و ناپیداتر میشوند. تمام بطنها و لایه های نظام رحمانی بصورت هفت تایی تنظیم شده اند. هفت آسمان، هفت لایه و پوسته زمین زیر پای ما، هفت لایه جو، هفت دروازه جهنم و ...
در زمان پیامبر نوح؛ مردم آن موقع حتی میتوانستند هفت لایه جوی و هفت آسمان را با چشمان خود ببینند. طبق فرموده خدا در قرآن؛ پیامبر نوح آنان را مخاطب قرار میدهد و می گوید:
أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا ﴿۱۵﴾ مگر ملاحظه نکرده اید که چگونه خدا هفت آسمان را توبرتو آفریده است (۱۵)
وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا ﴿۱۶﴾ و ماه را در میان آنها روشنایى بخش گردانید و خورشید را [چون] چراغى قرار داد (۱۶)
نوح قومش را مخاطب قرار داده و میگوید ای مردم مگر نمی بینید که خدا هفت آسمان را طبقه طبقه روی هم آفریده است. در اینجا سماوات بدون ال معرفه ذکر شده است. مشخص میشود که آنان دید دیگری نسبت به هفت آسمان داشته اند. ولی پیامبر نوح، با توجه به بینش آنان نسبت به هفت آسمان ( هفت طبقه، هفت لایه ، هفت ستاره) ؛ این را نعمتی برای آنان میداند و اهمیت آن را برایشان گوشزد میکند(فلسفه هفت آسمان).
این آیه خیلی مهم، ثابت میکند که ما در هر نوع شکرگزاری ای باید هفت لایه های رحمانی را تشخیص دهیم و آن را به شمارش آوریم. دقت در هفت آسمان، دقت در هفت لایه زمین، دقت در هفت لایه جو، دقت در سایر هفت لایه های دیگر؛ فهم عمیقی از کیهان و طبیعت رحمانی به ما میدهد که باعث میشود خدا را بهتر بشناسیم و شکرگزارتر شویم. خود قرآن هم براساس هفت لایه طراحی شده است که منظور از آن این است که معانی و مفاهیم کلمات قرآن تا هفت لایه میتواند تفکیک شود و این خودش دنیایی از اطلاعات و دانش در اختیار انسان میگذارد. قرآن فقط یک کتاب نیست؛ بلکه یک فوق کتاب است. قرآن با کتابهای دیگر فرق مهمی دارد که در همین نکته نهفته است.
وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِی وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ ﴿۸۷﴾
و به راستى به تو سبع المثانى و قرآن بزرگ را عطا کردیم (۸۷)
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و دهم)
درمان بیماری (قسمت نهم)
1. قلب تبدیل کننده معانی و مفاهیم است:
قلب واژه ای است در قرآن که بسیار معنی شگرفی دارد. قلب در عربی به معنای دگرگونی است. با مطالعه قرآن متوجه میشویم که قلب محل اتصال کالبد بشری ما با نفس ماست. یک نوع converter ( تبدیل کننده) است. یعنی تصمیمات نفس و پیامهای لایه بالایی برای ما بصورتی تبدیل میشوند که کالبد بشری ما (مغز، فکر و ...) آن را درک کند. این مرکز دگرگونی، مرکز احساسات هم هست. اینکه قلب داخل سینه، در عربی قلب نامیده میشود؛ به این خاطر است که قلب خون سیاه و بدون اکسیژن را دریافت و آن را تصفیه کرده و همراه اکسیژن و خون تمیز به اعضای بدن سرازیر میکند. و این فرآیند به نوعی تبدیل کردن و کانورت کردن است. قلبی که قرآن از آن سخن میگوید، در بیشتر آیات قرآن، قلب فیزیکی نیست؛ بلکه منظور قلبی است که مفاهیم عالی معنوی را برای ما ترجمه میکند و برعکس. در هر دو حالت، قلب کانورتر و تبدیل کننده است. قلب فیزیکی خون سیاه و بدون اکسیژن را تصفیه و کانورت کرده و به سایر اعضاء میرساند. قلب معنوی هم معانی و مفاهیم را برای ما کانورت میکند و تشکیل دهنده پندار نیک و یا پندار بد است. نکته مهم اینجاست که در بیشتر مواقع سلامت قلب معنوی بر سلامت قلب فیزیکی هم تاثیر میگذارد. خدای حکیم در مورد قلب فیزیکی می فرماید:
إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ ﴿۳۷﴾
قطعا در این یادآوریها و تذکرها براى هر صاحبدل و حق نیوشى که خود به گواهى ایستد عبرتى است (۳۷)
ما انسانها در ابعاد محدودی آفریده شده ایم ولی جهان بالاتر دارای ابعاد بیشتری می باشد؛ پیامهای خدا و معنویت اعلی باید بصورتی برای ما بیان شود که قابل درک و فهم و احساس باشد. گاهی احساسات و حوادثی که در جامعه اتفاق می افتند، دارای پیامی معنوی همراه خود هستند که این پیام فقط توسط قلبهای سالم احساس میشود و فقط بوسیله قلب سالم بدرستی درک خواهد شد. به همین خاطر وحی از طریق قلب بر آدمی نازل میشود و قلب محل تبادل ارتباط انسان با وحی به حساب میاید. کلمات در ابعاد بالاتر گسترده تر هستند ، باید بصورتی دربیایند تا که ما در ابعاد دنیوی محدود خود آن را بفهمیم. کلمات آسمان بالاتر باید نزول و ساده تر شوند تا ما آن را بفهمیم (این تعریف تَنْزِیلُ است). به این طریق قلب وسیله ای برای این ارتباط است.
وَإِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۱۹۲﴾ و راستى که این [قرآن] وحى پروردگار جهانیان است (۱۹۲)
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ﴿۱۹۳﴾ روح الامین آن را بر دلت نازل کرد (۱۹۳)
عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ ﴿۱۹۴﴾ تا از [جمله] هشداردهندگان باشى (۱۹۴)
این کانورتر هم خودش یک نوع حس است که باید به حسهای پنجگانه اضافه شود. در آیه زیر خدای حکیم، قلب را در ردیف چشم و گوش آورده است. هر چند در قرآن ، قلب در بیشتر مواقع به معنای فیزیکی نیست ولی هر چی هست، مثل حواس پنجگانه یک کانورتر و تبدیل کننده است برای ما تا حوادث و پیامهای معنوی را درک کنیم. همانطور که رنگهای طبیعت را با چشم می بینیم.
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﴿۱۷۹﴾
و در حقیقت بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده ایم [چرا که] قلبهایی دارند که با آن [حقایق را] دریافت نمى کنند و چشمانى دارند که با آنها نمى بینند و گوشهایى دارند که با آنها نمى شنوند آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند [آرى] آنها همان غافلماندگانند (۱۷۹)
2. قساوت یک نوع بیماری قلبی است:
گاهی این کانورتر به علت گناهان زیاد و پشت سر انداختن فرصتها، تیره و تار میشود و آن موقع درک مفاهیم معنوی برای فرد مشکل میشود. هر گناهی که انجام شود مثل یک غشاوه و لایه از کانورت و درک درست مفاهیم و پیامهای معنوی جلوگیری میکند. افراد گناهکار بیمارگونه و ناقص فکر میکنند و این نشان از قلب مریض دارد. سنگدلی و شقاوت یک نوع بیماری قلبی است؛ اما متاسفانه مردم بیشتر به بیماریهایی مثل سرماخوردگی و گلو درد و ... اهمیت میدهند و اصلا سنگدلی و شقاوت را بیماری به حساب نمی آورند. در حالی که خدای حکیم در بیشتر آیات قرآنی؛ هر جا از کلمه مرض صحبت میکند؛ مربوط به قلب است. این ثابت میکند که قلبی که معانی و مفاهیم را در زمان خودش صحیح و درست نفهمد و آن را به پندار نیک و کردار نیک تبدیل نکند؛ مریض است. از نظر خدا این نوع مریضی خیلی مهم است. و کلمه مرض در اکثر آیات با قلب همراه است.
لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ ﴿۵۳﴾
تا آنچه را که شیطان القا مى کند براى کسانى که در دلهایشان بیمارى است و [نیز] براى سنگدلان آزمایشى گرداند و ستمگران در ستیزه اى بس دور و درازند (۵۳)
انَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ ﴿۳۷﴾
قطعا در این [عقوبتها] براى هر صاحبدل و حق نیوشى که خود به گواهى ایستد عبرتى است (۳۷)
گاهی مرض قلب آنچنان سخت است که خدا نسبت کری و کوری را به قلب میدهد. این که در بعضی آیات نسبت کوری و کری به افراد ناسپاس داده میشود، در اصل منظورش کوری و کری قلب است. زیرا تقریبا تمام گناهکارانی که معانی و مفاهیم را نمی فهمند و یا نمیخواهند بفهمند، گوش و چشم ظاهری سالم دارند.
3. چاکرای قلب:
انجام مدیتیشن و تلاش برای باز کردن چاکرای قلب، ضررات جبران ناپذیری به قلب معنوی و حتی قلب فیزیکی وارد میکند. کسانی که چاکرای قلب باز میکنند، مثل این است که یک کانورتر بیگانه را بجای قلبشان کار می گذارند. بنا به تجربیات افراد، بعد از باز کردن چاکرای قلب، آنان مکررا احساس درد و تیر کشیدن و نارسایی قلبی را گزارش میدهند.
أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ﴿۴۶﴾
آیا در زمین گردش نکرده اند تا دلهایى داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوشهایى که با آن بشنوند در حقیقت چشمها کور نیست لیکن دلهایى که در سینه هاست کور است (۴۶)
تنها راه کسب ایمان (پندار نیک) ، قلب است و همچنین قلب محل صدور پندارهای نیک (و یا شرّ) است. در اصل، قلب باید محل صدور پندارهای نیک به مغز و ذهن ما باشد و گرنه ایمان بی معناست. پیامبر ابراهیم برای برای رسیدن به درجه اطمینان قلبی، از خدا نشانه خواست و خدا فرمود چهار پرنده بگیر و قطعه قطعه کن و هر قطعه ای را بالای یک تپه بگذار تا زنده و مبعوث شوند. ابراهیم به یقین و اطمینان قلبی رسید. اطمینان قلبی و یقین، سرچشمه تولید پندار نیک را اصلاح میکند و به این طریق فرد از حیرانی و سرگردانی نجات می یابد.
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۲۶۰﴾
و (یاد کن) آنگاه که ابراهیم گفت: (پروردگارا، به من نشان ده؛ چگونه مردگان را زنده مى کنى؟) فرمود: (مگر ایمان نیاورده اى؟) گفت: (چرا، ولى تا دلم آرامش یابد.) فرمود: (پس، چهار پرنده برگیر، و آنها را پیش خود، ریز ریز گردان؛ سپس بر هر کوهى پاره اى از آنها را قرار ده؛ آنگاه آنها را فرا خوان، شتابان به سوى تو مى آیند، و بدان که خداوند توانا و حکیم است.) (۲۶۰)
4. عدم اطمینان قلبی، آدمیان را در مورد حوادث و مشکلات دنیایی، آسیب پذیر تر میکند:
هر چقدر که افراد قلب و کانورتر معنوی ضعیف تری داشته باشند، در مورد مسائل دنیایی و معنوی به عدم قطعیت می رسند و ممکن است که افراد سالها تلاش کنند ولی به نتیجه نرسند و دچار حیرت و سرگردانی شوند. عده ای برای حل این مشکل و فرار از صورت مساله، شروع به باز کردن چاکرای قلب میکنند و دو دستی کانورتر خود را دست آتش بیگانه میدهند، تا از یک نیروی بیگانه اطمینان قلبی کسب کنند. اما کسی مثل پیامبر ابراهیم، با کردار و سعی و تلاش عملی، برای خود از خدای بزرگ اطمینان قلبی گرفت. عدم اطمینان قلبی آدمیان را در مورد حوادث دنیایی، آسیب پذیر تر و عصبی تر میکند و آن موقع انسانها حساستر میشوند. شک و گمان بد نسبت به خدا و دیگران و حتی خود، چیزی نیست که خودبخود بوجود آید. بلکه بخاطر کانورتر معنوی انسان است. کسانی که اقدام به باز کردن چاکراهای قلب میکنند، سریعا قضاوت میکنند، سریعا تصمیم می گیرند، پیش داوری میکنند و همه اینها کردارها و گفتارهایی ناپسند و مذموم است. بنابراین قلب و یا کانورتر مشکل دار، کردار و گفتارهای اضافی و غیر لازم تولید میکند و باعث به هم ریختن زندگی ها میشود. البته توجه شود که برای باز کردن چاکراها، روش خاصی لازم نیست. بلکه فیلمهای توهمی، عشق، آهنگهای آلفایی، مدیتیشن، خریدهای اضافی، ولگردی در وبگردی و ... همگی به نوعی انواع چاکراها را در انسان باز میکنند.
5. قلب مریض و قلب سلیم:
مشکل تمام مردم در طول تاریخ که پیام پیامبران و پیامهای راستین دیگر را رد میکرده اند؛ بخاطر مشکل قلبی بوده است. قلب آنان توانایی تبدیل کردن آن تذکرها و یادآوری و رویدادها را به معنا و پندار نیک نداشته است. مرض قلب یعنی این. مردم براحتی بت پرستی های اقوام گذشته را رد میکنند ولی بت پرستی های خود را نمی بینند. این یک نوع کوری قلب است (وَلَکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ). نود و نه درصد مردم جهان می گویند فرعون و نمرود آدمهای بدی بوده اند؛ ولی خودشان چنین سیستمهایی را به سبک جدید پذیرفته اند. دلبستگی به مال دنیا را مذموم می شمارند ولی خوشان دلبسته آنند. توصیه به حق و توصیه به صبر در میان مردم رواج ندارد. آدمی در توصیه به حق و توصیه به صبر، ابتدا باید خودش آن را اجرا کند. اینها همگی نشان از عدم تولید پندار نیک مناسب بوسیله قلب است. پندار نیک بوسیله قلب تولید میشود. وقتی قلب کور باشد، دیگر پندار نیک تولید نمیشود و در نتیجه بقیه موارد مشکل پیدا میکند. قلب سلیم چرخه نیک تولید میکند، اما قلب مریض نمی گذارد چرخه نیک بوجود آید. پندار نیک ابتدا وارد قلب میشود و بعد وارد ذهن و حافظه میشود.
پندار نیک ß کردار نیک ß گفتار نیک ß گفتار صبر
أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ﴿۴۶﴾
آیا در زمین گردش نکرده اند تا دلهایى داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوشهایى که با آن بشنوند در حقیقت چشمها کور نیست لیکن دلهایى که در سینه هاست کور است (۴۶)
6. فرق ایمان و اسلام:
قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿۱۴﴾
[برخى از] بادیه نشینان گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاورده اید لیکن بگویید اسلام آوردیم و هنوز در دلهاى شما ایمان داخل نشده است و اگر خدا و پیامبر او را فرمان برید از [ارزش] کرده هایتان چیزى کم نمى کند خدا آمرزنده مهربان است (۱۴)
همانطور که آیه بالایی می فرماید، ایمان آوردن با اسلام آوردن فرق دارد. زیرا اسلام مربوط به کردار و گفتار است ولی ایمان مربوط به پندار است.
ایمان |
اسلام= تسلیم شدن |
|
پندار نیک |
کردار نیک |
گفتار نیک |
پندار نیک وارد قلبها میشود |
مربوط به بعد مادی |
زبان و حرکات ما |
رسیدن به اطمینان قلبی |
افزدون پندار نیک |
|
به یقین رسیدن نفس |
و باز هم افزدون پندار نیک |
|
ایمان به ندرت و طی زمان بدست میاید |
اسلام یک تصمیم اولیه است و اخذ کردار نیک+گفتار نیک است و با کسب ایمان، پندار نیک بدست میاید و ایمان افزایش می یابد |
|
قلب تنها وسیله درست کردن نفس است |
اما شعر یک پندار مبهم+گفتار مبهم است و در آن کردار نیست. |
|
تقوا مربوط به قلب است |
مراسم شکرگزاری یک نوع کردار نیک است. اما ذکر و یاد آوری خدا، مربوط به پندار نیک است |
|
اگر معنویت به قلب ندهی و آن را تغذیه صحیح نکنید، کفر به آن راه می یابد |
|
|
اگر قلب به یقین برسد، چرخه ی نیک محکم خواهد شد. |
|
تمام اعمال عبادی، همچون نماز، زکات، روزه و ... برای تقویت پندار نیک است. تقویت پندار نیک برای رسیدن به اطمینان قلبی است و اطمینان قلبی هم برای رساندن نفس به درجه یقین است. تمام این زحمات بخاطر رساندن نفس به یقین است.
وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ﴿۹۹﴾ و پروردگارت را پرستش کن تا اینکه مرگ تو فرا رسد (۹۹)
7. فرق قلب و فوءاد:
مهمترین آیه برای اثبات اینکه قلب محل ارتباط عالم اعلی با کالبد بشری ماست؛ آیه زیر است. خدا واژه رَبَطْنَا (ارتباط) را برای قلب بکار می برد.
أَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَنْ رَبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۱۰﴾
و دل مادر موسى [از هر چیز جز از فکر فرزند] تهى گشت اگر قلبش را استوار نساخته بودیم تا از ایمان آورندگان باشد چیزى نمانده بود که آن [راز] را افشا کند (۱۰)
در قرآن، علاوه بر قلب از کلمه فوءاد هم استفاده شده است در آیه فوق از کلمه فواد و قلب با هم استفاده شده است. از آیه فوق مشخص میشود که فوءاد به احساس و خواص غریزی آدمیان گفته میشود؛ مثل غریزه دوست داشتن و بی قراری مادر موسی نسبت به فرزندش. تمام آدمیان از بدو تولد نعمتهای غریزی شنیدن و دیدن و افئده به آنان داده میشود. اما بعضی مواقع غریزه ثبات کافی ندارد و ممکن است بر احساس قلب غلبه کند. مثلا مادر موسی نزدیک بود که راز را فاش کند(فوءاد)؛ اما خدا بر قلب او وحی کرد و مانع از فاش شدن شد. این حادثه نشان میدهد که بعضی مواقع ممکن است که آنچه فوءاد مایل است با آنچه که قلب مایل است، در تعارض باشند. فوءاد به ادارک غریزی گفته میشود که از بدو تولد به هر آدمی داده میشود.
وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿۷۸﴾
و خدا شما را از شکم مادرانتان در حالى که چیزى نمى دانستید بیرون آورد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد باشد که سپاسگزارى کنید (۷۸)
اما قلب مفهومی گسترده تر دارد و درگاه ارتباطی با لایه بالاتر است. انذار کافرین بی فایده است، زیرا بر قلب آنان لایه ای تاریک نشسته است و توانایی درک مفاهیم عالی را ندارند. هرچند که آدمی بطور غریزی میتواند بعضی مسائل را درک کند و از فوءاد خود استفاده کند؛ غریزه لازم است ولی کافی نیست. خیلی از مردم وقتی صحنه ای از یک فیلم احساسی و یا یک حادثه را می بینند؛ براساس قلب غریزی (فوءاد) ؛ واکنش نشان میدهند و قضاوت میکنند، این یعنی احساس کردن و درک معانی با فوءاد. اما این کافی نیست و آدمهایی که به خدا نزدیکترند؛ از نظر معنوی با قلب خود آن را می سنجند و راجع به آن قضاوت میکنند و آن را به معنا تبدیل میکنند. فوءاد به احساسات تبدیل میکند و قلب به معانی و مفاهیم تبدیل میکند. به این خاطر خدای مهربان در قرآن راجع به ثبات فوءاد توسط قلب صحبت میکند. آدمهایی که پندارشان به فوءاد وابسته است و نه قلب؛ با دیدن هر صحنه احساسی، اشک میریزند و تحت تاثیر قرار می گیرند. اما خدا این نوع تزلزل فوءاد را قبول ندارد. خدا مردم را به تثبیت و ثبات فوءاد دعوت میکند و به آنان توصیه میکند که بوسیله معانی و مفاهیم معنوی، فوءاد غریزی خود را تحت کنترل قلب خود در آورند.
کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ وَجَاءَکَ فِی هَذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ ﴿۱۲۰﴾
و هر یک از سرگذشتهاى پیامبران [خود] را که بر تو حکایت مى کنیم چیزى است که دلت را بدان استوار مى گردانیم و در اینها حقیقت براى تو آمده و براى مؤمنان اندرز و تذکرى است (۱۲۰)
8. برای ورود به بهشت نیاز به کانورتر سالم است:
تنها کسانی وارد بهشت میشوند که با قلب سلیم این دنیا را ترک کرده باشند. قلبی که از خباثث و گناهان و از تزلزل پاک باشد. قلب ناسالم، پندار درست بیرون نمیدهد و پس فرد حوادث و وقایع را درست نمی فهمد و یا آن را اشتباهی می فهمد. انسانها فقط زمانی به بهشت میروند که به درک درستی از جهان و حوادث آن رسیده باشند و این فقط در صورت سلامت قلب امکان پذیر است. قلب سلیم، قلبی است که حوادث دنیا را بدرستی درک کرده باشد و آن را بدرستی فهمیده باشد و به این طریق قلب سالمی دارد. یک دستگاه تصفیه ، زمانی میتوان از آن به عنوان دستگاه مفید و سالم یاد کرد که خروجی مفیدی تولید کند. در واقع، افراد با توجه به کانورتر معنوی خویش که در این دنیا ساخته اند، تصمیم می گیرند که بعد از مرگ کجا بروند.
یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ ﴿۸۸﴾ روزى که هیچ مال و فرزندى سود نمى دهد (۸۸)
إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ﴿۸۹﴾ مگر کسى که دلى پاک به سوى خدا بیاورد (۸۹)
قلب مریض، قلبی است که دروغ می گوید (یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ). با دهان خویش چیزى مى گویند که در قلبهایشان نیست. أَفْوَاهِ در عربی به معنای دهان است. در آیه بالایی می فرماید که کافرین با دهان خود چیزی میگویند که در قلب آنان اینطوری نیست. این تعریف دروغ است. اما در در روز داوری، دهان ها مهر و موم میشود و در عوض سایر اعضای بدن، به سخن می آیند. این نکته مهمی را دارد و ثابت میکند که قلب مریض، در روز داوری هم مریض است و قادر به راست گفتن نیست و به همین خاطر در مورد مجرمین، از دهان برای تکلم استفاده نمیشود و بلکه از اعضاء دیگر بدن استفاده میشود. زیرا در آن روز آنچه کسب شده است، مهم است و نه آنچه که گفته میشود.
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵﴾
امروز بر دهانهاى آنان مهر مى نهیم و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند (۶۵)
فقط دعاهایی به خدا میرسد که از قلب سالم برآید. زیرا قلب ما تنها راه ارتباطی و تبدیل کننده با جهان اعلی می باشد.
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ ﴿۳۰﴾
و یهود گفتند عز یر پسر خداست و نصارى گفتند مسیح پسر خداست این سخنى است [باطل] که به زبان مى آورند و به گفتار کسانى که پیش از این کافر شده اند شباهت دارد خدا آنان را بکشد چگونه [از حق] بازگردانده مى شوند (۳۰)
یهودیها می گفتند عزیر پسر خداست و نصاری میگویند مسیح پسر خداست. جالب است که آیه می فرماید که این گفته ها، از خودشان نیست و از امتهای قبل از یهود و نصاری گرفته شده است (یُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ). بعضی گفته ها فقط اقوالی است که از دهان خارج میشوند و تقلید است (گفتار تنها) و از یک قلب سالم بر نمی آید. مثلا بعضی افراد ظاهرا میگویند که به روز آخرت ایمان دارند ولی در عمل، زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند . این گفتار بدون پندار نیک است و از نظر خدا ارزشی ندارد. زیرا چیزی که از قلب برنیاید، به خدا نمی رسد. قلب تنها راه تاثیر گذاری در عالم بالاتر است. در نظام رحمانی، الفت واقعی بین قلبهاست (أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ). اما در نظام شیطانی وحدت وجود، الفت بین پندارهای غلط بوجود میاید.
9. استفاده از قمار و مخدرات یک نوع بیماری قلبی هستند:
قمار و مخدرات رجس هستند؛ این مساله از این نظر مهم است که رجس یک نوع بیماری قلبی است. خدا نمیخواهد که ما دچار بیماری قلبی شویم. قمار و استفاده از مخدرات ؛ به معنای این است که افراد فهم درستی از دنیا و وقایع آن ندارند و به همین خاطر این یک نوع بیماری قلبی است. کسی که قمار میکند، درک درستی از خوشبختی، پول و زندگی ندارد و کانورتر معنویش مشکل دارد. کسی که نماز بجا نمی آورد و یا با حالت تنبلی آن را انجام میدهد، درک درستی از اهمیت نماز ندارد.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ﴿۹۰﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها و تیرهاى قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند پس از آنها دورى گزینید باشد که رستگار شوید (۹۰)
إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ﴿۹۱﴾
همانا شیطان مى خواهد با شراب و قمار میان شما دشمنى و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد پس آیا شما دست برمى دارید (۹۱)
10. تجربه نزدیک به مرگ:
با پیشرفتی که در علوم پزشکی و احیای بیماران صورت گرفته است، بشر دچار یک سری پیچیدگیهای عجیب شده است. تصوراتی نزدیک به مرگ را مشاهده میکند. داروهای بیهوشی و توهم زا هم مزید بر علت شده و چنین تجربیاتی را به افراد میدهند. شاید گفته های افرادی را شنیده باشید که در کما یا حالت NDE (تجربیات نزدیک به مرگ) برای آنها پیش آمده است. بکاربردن تجربه بعد از مرگ برای این گونه رویدادها درست نیست، زیرا کسی که بمیرد، دیگر زنده نخواهد شد. این نوع تجربیات قبل از مرگ (نزدیک به مرگ) رخ میدهد ولی با این تفاوت که این افراد توسط خدای بزرگ از مرگ نجات داده میشوند تا فرصت دیگری به آنها داده شود. یک برنامه ای در شبکه چهار سیما با همین نام پخش میشد که این تجربیات در آنجا بیان میشد. متاسفانه مطالبی که تجربه گران می گویند، به سمت ایجاد یک عرفان جدید میرود که در بیشتر موارد قابل اعتماد نیست. آنچه که آنها می گویند هیچ ارتباطی با عالم غیب ندارد. زیرا آنها هنوز نمرده اند و از جهان پس از مرگ برنگشته اند تا خبری از آنجا آورده باشند. در ادامه ثابت میشود آنچه که این تجربه گران می بینند، فقط یک رویا و خواب اجباری است و نه چیز دیگری و هر آنچه که برایشان اتفاق افتاده است، مربوط به همین دنیاست. در این تجربیات معمولا افراد به سبک اشتباه زندگی خویش اعتراف میکنند و از بُعد اعتراف، شاید برای دیگران عبرت انگیز باشد.
خدای مهربان در قرآن، حال و اوضاع جهنمیان و بهشتیان را بیان فرموده است و اخبار واقعی از دنیای پس از مرگ را بیان فرموده است. خدای حکیم، خواب را شبیه مرگ معرفی میکند. با این تفاوت که در خواب، نفس آدمیان دوباره به بدن برگردانده میشود ولی در مرگ، نفس برای همیشه از بدن خارج میشود. اما تا وقتی که آدمیان نمیرند، جهان بعد از مرگ را تجربه نمی کنند.
اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ﴿۴۲﴾
خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى ستاند و [نیز] روحى را که در [موقع] خوابش نمرده است [قبض مى کند] پس آن [نفسى] را که مرگ را بر او واجب کرده نگاه مى دارد و آن دیگر [نفسها] را تا هنگامى معین [به سوى زندگى دنیا] بازپس مى فرستد قطعا در این [امر] براى مردمى که مى اندیشند نشانه هایى [از قدرت خدا]ست (۴۲)
تجربیات قبل از مرگ، هم نوعی رویا و خواب اجباری است، اما با درجاتی عمیقتر. بعضی مراحل در زندگی ما هست که توسط هر کسی باید طی شود. مرحله نطفگی در شکم مادر، نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی، پیری، کهولت و در نهایت مرگ؛ همه این حالات برای هرکسی پیش میاید. اما بعضی افراد، تعدادی از این مراحل را دوست ندارند و از آن فرار میکنند. تجربیات نزدیک به مرگ بیشتر برای این افراد پیش میاید. زیرا آنها بعضی تجربیات و مراحل زندگی را طی نکرده اند و ممکن است که آن را در لحظات آخر زندگی با هم و به یکباره طی کنند. خدا تمام این فرصتها (نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی، پیری، کهولت) را به تمام انسانها میدهد. حتی اگر یکی بخواهد بوسیله خیالبافی این مراحل را پرش کند؛ ممکن است خدای حکیم اراده کند که بزور به او نمایش داده شود، حتی اگر شده بوسیله رویا و خواب عمیق در کما.
11. تجربه نزدیک به مرگ نوعی تنبیه دنیایی است:
سرنوشت بعضی از کسانی که خوابهای قبل از مرگ داشته اند، نشان میدهد که اکثر آنان یا مغرور بوده اند، یا پر مدعا و بلند پرواز بوده اند، یا اینکه بعضی واقعیتها را به سخره میگرفته اند، یا ناشکر و ناسپاس بوده اند و ....تمام این مشکلات از پندار منحرف شروع میشود. گاهی پندار آدمی، آنقدر از جاده واقعیت خارج میشود که فقط با یک حادثه بزرگ و شوک قلبی، آرام می گیرد و سر جای خودش قرار می گیرد.
اما کسی را در نظر بگیرید که بیماری سختی میگیرد و چندین سال متوالی با این بیماری دست و پنجه نرم می کند. یا کسی را در نظر بگیرید که مراحل زندگی خود را به سختی و با تلاش زیاد طی کرده است. این فرد تصویری از کلیت زندگی را در پندار خویش دارد و متعادل است. این فرد نیازی به تجربه قبل از مرگ ندارد. اما فردی که از پیری و از خیلی واقعیتهای زندگی فرار میکند و از فرصتی که خدا به او داده است، استفاده نمی کند و بلند پرواز است و پندار منحرفی دارد. این فرد ، بعضی تجربیات و شوکها را در لحظات نزدیک مرگ می بیند تا پندار ثابتی اخذ کند (پندار نیک یا پندار شرّ). خدا خودش می فرماید که انسانها را برای این آزمایش خلق کرده است. افراد را در این آزمایش قرار میدهد تا افراد، نیک و شرَ خودشان را انتخاب کنند. به هر حال خوابهای اجباری در حالت کما هم یک روش است.
12. حنجره ها:
معمولا افراد در حالت رویای نزدیک به مرگ، خود را در داخل کانالها و یا تونلهایی (گاهی کانالی از نور و گاهی کانال تاریک) می بینند. آنها در این کانالها، خلاصه و چکیده زندگی گذشته خویش را مشاهده میکنند. خدای مهربان در آیه ای از قرآن به این نوع تجربیات اشاره می فرماید:
إِذْ جَاءُوکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا ﴿۱۰﴾
هنگامى که از بالاى [سر] شما و از زیر [پاى] شما آمدند و آنگاه که چشمها خیره شد و جانها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهایى [نابجا] مى بردید(۱۰)
هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا ﴿۱۱﴾
آنجا [بود که] مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند (۱۱)
در این آیات، از کلمه حناجر برای این نوع کانالها استفاده شده است (وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ). اگر هم توجه کرده باشید، حنجره انسان هم شبیه یک لوله خرطومی شکل است (مثل لوله های پلاستیکی مارپیچی خرطومی شکل که سیمهای برق از آن عبور داده میشود) که به معنای کانالهایی است که افراد نزدیک به مرگ آن را طی میکنند. اما اگر کسی مرگش نرسیده باشد، تا آخرش نخواهد رفت و فقط قسمتی از آن را طی می کند. این کانال در واقع چکیده و خلاصه زندگی افراد است که به او نمایش داده میشود تا فرد به خود آید و پندارش را تصحیح کند(هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا ). این قسمت از آیه در مورد زلزله شدیدی صحبت میکند (وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا ) که در پندار آدمیان رخ میدهد. زیرا افراد با پندار ، باید آزمایش شوند (هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ) و این زلزله برای پندارهای جمود و بلندپرواز است. حتی ممکن است که افراد به خدا شک و گمان بد برند و نسبت به خدا و نظام رحمانی، گمانهای نابجا ببرند (وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا ).
بنابراین هر آنچه که فرد در این کانالها (حناجر و یا گلوگاه ها) می بیند، لزوما صحیح نیست و بلکه به گذشته زندگی آن فرد بستگی دارد. اگر این تجربیات در حالات تتا و آلفا پیش آمده باشد، شیطان قادر به دخالت در آن خواهد بود. گاهی آدمیان بوسیله مواد بیهوشی، به کما میروند و این کما، خواب عمیق نیست و بلکه جزو تتاست (محدوده فریب شیطان). پیشرفتهای پزشکی در زمینه احیاء و بیهوشی، چنین خوابها و تجربیاتی را وارد زندگی انسانها کرده است که در زمان قدیم، خیلی کم پیش میامده است.
در قسمتهای قبل گفته شد که هر انسانی، آتش وجودی مخصوص خویش را دارد و این آتش وجودی همراه جسم خاکی ما در حین مرگ می میرد. اما گاهی جسم به حالت نزدیک مرگ و یا کما میرود؛ ولی هنوز جسم ناری و یا لایه آتشی انسان زنده است. به همین خاطر است که این افراد بعد از کما، ممکن است از بالای تخت بیمارستان، بوسیله لایه آتشی خود، جسم خاکی خود را ببینند. بنابراین آنچه که فرد آسیب دیده می بیند، مربوط به غیب نیست و بلکه مربوط به لایه آتشی او است. لایه آتشی انسان حافظه دارد و این لایه آتشی هم یک نوع ماده است و از جنس آتش و یا مغناطیس است و بشدت هم تحت تاثیر اجنه و آتشهای بیگانه قرار می گیرد.
حتی یوگا کارها و مرتاضان هم بدون رفتن به کما، چنین تجربیاتی را بیان کرده اند؛ در هیپنوتیزم هم چنین تجربیات مشابهی بدست آمده است. قرصهای مسکن و داروهای بیهوشی هم در ایجاد چنین تجربیاتی بی تاثیر نیستند. حتی کسانی که مدیتیشن میکنند، تجربیاتی را بیان میدارند که نشان از آن دارد، آتش خود را از بدن خویش جدا کرده اند و یا شاید یک آتش بیگانه به خود وصل کرده اند. چنین تجربیاتی در زمان قدیم خیلی کم گزارش شده است، زیرا آن موقع فرایند احیاء بیمار بوسیله داروها آنقدر پیشرفته نبوده است. صابئیان که از قدیمی ترین ادیان توحیدی هستند، وقتی کسی به حالت احتضار میرسید و از روی جسمش می فهمیدند که فرد دارد می میرد و کاری از دستشان برای بهبود او بر نمی آمد؛ او را غسل تعمید کرده و پارچه سفید بر تن او میکردند و منتظر میشدند که فرد بمیرد؛ آن موقع او را خاک میکردند. ادیان دیگر هم تقریبا چنین می کرده اند. در چنین فرآیندی قطعا چنین تجربیاتی نقل نمی شده است و گزارش نمیشده است.
بنابراین آنچه که این افراد بعد از بیداری بیان میکنند، نمیتواند ملاک قضاوت دینی قرار گیرد. خدا زندگی عادی را برای فهم و تدبر و تغییر ما گذاشته است و انسان فقط در حالتی که جسمش زنده است و میتواند کردار انجام دهد و گفتار کند؛ میتواند پندار خود را تصحیح کند. زنده بودن یک نعمت است تا ما بوسیله این زندگی بتوانیم نفس خویش را پاک کنیم.
بعضی افراد در زندگی خویش ناسپاسی میکنند و حتی گاهی آرزوی مرگ میکنند، اما وقتی در این کانالها، چکیده زندگی گذشته شان به نمایش در میاید، پشیمان میشوند و در نتیجه پندار آنان تصحیح میشود، بادشان می خوابد و ممکن است که بعد از بیداری، تغییراتی در خود صورت دهند و این تغییرات اگر مثبت باشد، به نفع آنان است.
وَأَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ کَاظِمِینَ مَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَلَا شَفِیعٍ یُطَاعُ ﴿۱۸﴾
و آنها را از آن روز قریب[الوقوع] بترسان آنگاه که جانها به گلوگاه مى رسد در حالى که اندوه خود را فرو مى خورند براى ستمگران نه یارى است و نه شفاعتگرى که مورد اطاعت باشد(۱۸)
یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ ﴿۱۹﴾
[خدا] نگاههاى دزدانه و آنچه را که دلها نهان مى دارند مى داند(۱۹)
در این آیه، از یک لحظه ای صحبت میشود که قلب در این کانال قرار می گیرد (إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ). حرکت کردن قلب معنوی در این کانال (حناجر) به سمت بالا به معنای این است که فرد نزدیک مرگ است ولی هنوز مرگ رخ نداده است.
خیلی مهم است که توجه شود که تجربیات قبل از مرگ، وحی نیست. این جور تجربیات، مربوط به تمام انسانها از هر مذهب و دینی است و هر کدام به نوعی آن را می بینند. یک مسیحی ، مسیح را می بیند که در عالم معناست و با او گفتگو میکند و یا یکی دیگر می گوید که در تجربه، بدن من با بدن مسیح یکی شد! خیلی از افراد در این رویاها، از مسیح به عنوان پسر و همکار خدا یاد میکنند. در حالی که ما میدانیم که این گفته کفر بزرگی است. در نتیجه کسانی که در محیط یهودیت و مسیحیت و یا بودایی زندگی میکنند، و با آن تعالیم بزرگ شده اند؛ تجربه آنها در همان مفاهیم مطرح میشود. تجربه های زیادی از بودائیان ذکر شده است که در آن به تناسخ اشاره میکنند. یا یکی دیگر در تجربه اش می گوید:
همان طور که از تونل بالاتر میرفتم، نور بزرگتر و درخشانتر میشد. سپس در اتاق خدا بودم. عیسی مسیح در کنار خدا نشسته بود!
این نوع بینش نسبت به خدا، کفر بزرگی است و از همان کفر بزرگ مسیحیت که مسیح را پسر خدا میدانند، نشات می گیرد.
13. کانورتر مشکل دار:
در این نوع تجربه ها، از داده ها و دیتاهای موجود در حافظه ناخودآگاه فرد استفاده میشود. از چیزی که دم دستش است بر میدارد و این خاصیت یک انسان است. انسان بالاخره خیر و شرّ خودش را می بیند، حتی در لحظات مرگ. بنابراین افراد در این رویاها، چیزی از غیب نمی بینند، بلکه مراحلی از کانورتر معنوی و پندار خود را می بینند. یک خواسته افراطی تحقق نیافته، یک پندار بلند پروازانه تحقق نیافته تعدیل میشود، تا فرد بتواند دوباره زنده شود و آزمایش زندگی را با پندار تعدیل شده طی کند و آزمایش را کامل کند و طور دیگری آن را دنبال کند. خدا به این طریق، یک مطلبی را میخواهد به انسانها ثابت کند. خدا مقداری از انتهای زندگی را به بعضی افراد نمایش میدهد تا که به آنها ثابت کند که بعضی افراد حتی اگر خلاصه زندگی گذشته خود را هم ببینند، دوباره همان روشهای قبلی را ادامه میدهند. کسی که بودایی است در این تجربه ها، زندگی قبلی خود را می بیند و عملا تناسخ را بیان میکند. زیرا او به تناسخ اعتقاد دارد. وقتی از کما خارج شود و به زندگی عادی برگردد، دوباره شدیدتر به عقیده تناسخ خواهد چسبید.
کسی که مسیحی است ، عملا در این تجربه ها از مسیح به عنوان پسر خدا و حتی گاهی خود خدا یاد میکند. همین گونه تجربیات ثابت میکند که این گونه تجربیات ، لزوما صحیح نیستند و هر کسی حوادث را براساس قلب معنوی و کانورتر خود می بیند و بیان میکند. قلبی که معانی و مفاهیم غلطی را در دنیای فانی کسب کرده است، یعنی مریض است و قلب مریض در حالت سکرات موت هم مریض است و قضایا را درست نمی بیند. اتفاقا کسانی که این نوع تجربیات را دارند، بعد از برگشت باید در اصول و مفاهیم اساسی معنوی خویش بازنگری انجام دهند و از نو همه چیز را بسازند و کانورتر و قلب خود را اصلاح کنند. انسان بخاطر یک اشتباه کوچک، چنین تجربه ای را نمی بیند. بلکه حتما همه چیز از بنیه اشتباه است.
کسانی که وارد جهنم میشوند، حتی اگر وارد جهنم شوند و به این دنیا برگردانده شوند، دوباره همان مسیر را ادامه میدهند؛ زیرا تغییر مسیر نیاز به اصلاح قلب و کانورتر معنوی دارد و بدون آن میسر نیست. اما در جهنم چنین برگشتی میسر نیست ولی برای افراد به کما رفته، امکان پذیر است.
بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا کَانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ ﴿۲۸﴾
[ولى چنین نیست] بلکه آنچه را پیش از این نهان مى داشتند براى آنان آشکار شده است و اگر هم بازگردانده شوند قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمى گردند و آنان دروغگویند(۲۸)
جهنم جایی است که هیچ کس را به اجبار وارد آن نمی کنند و بلکه افراد جهنم را طبق پندار خود میسازند. بعضی انسانها در لحظه آخر این دنیا پشیمان میشوند و به همین خاطر نمی میرند و دوباره برگردانده میشوند. هر روحی بسته به اینکه چگونه زندگی روی زمین داشته است، خودش قضاوت خواهد کرد که به کجا می رود. خدا افراد را قاضی خودشان میکند. وقتی خدای دانای حکیم بداند (که از قبل همه چیز را میداند)، فردی در حالت کما یک ذره امید تغییر در او یافت می شود؛ او را بر می گرداند؛ تا انتخابش (خیر یا شر) را محکمتر کند.
اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا ﴿۱۴﴾نامه ات را بخوان کافى است که امروز خودت حسابرس خود باشى(۱۴)
حتی یک نوع جهنم هم در این دنیای فانی وجود دارد که افراد به یک خواهش و میل افراطی روی می آورند و اصرار دارند که به آن برسند. این نوع خوابها برای تایید نیست و بلکه برای بازنگری کلی در راه و روش زندگی است. شیطان میتواند در سکرات موت هم افراد را فریب دهد و در پندار آنان دخالت کند و افراد را به راه و روش غلط قبلی متمایلتر کند. این نوع تجربیات در بعضی مواقع هم میتواند منجر به تنبیه فرد شده و فرد به راه راست برگردد.
وَجَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِکَ مَا کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ ﴿۱۹﴾
و سکرات مرگ به راستى در رسید این همان است که از آن مى گریختى (۱۹)
به هر حال این تجربیات، همانطور که از اسمش مشخص است، فقط یک تجربه است و نه چیز دیگری. افراد در حین تعریف تجربه های خود، به گناهان قبلی خود اعتراف میکنند و همین اعتراف شاید برای دیگران مفید باشد و گرنه حوادثی که در این نوع خوابها برای افراد اتفاق می افتد، هیچ گونه خاصیت غیبی ندارند. کسی که در این نوع تجربه ها از مسیح به عنوان پسر خدا یاد میکند؛ تفکر نادرستی را به دیگران منتقل میکند و اگر دیگران این خواب را غیبی و ماورائی بدانند، مهر تائیدی بر عقاید غلط خویش می نهند و تصمیم غلطی خواهند گرفت و نه تنها آموزنده نیست، بلکه بسیار هم خطرناک است. ما روزی در پنج نماز خویش، بیان میکنیم که خدا مالک روز دین (مالک یوم الدین) است. این یعنی کسی غیر از خدا نمیتواند در روز دین تصمیم گیری کند. در لحظات مرگ، اختیار آدمی دست خودش نیست و نباید تصمیم گیری های بزرگ را به آن روز بیندازد. توبه فرعون مورد قبول واقع نشد، هر چند که در لحظه آخر اعتراف کرد. ولی اعتراف تحت شرایط اجباری و کما ، به درد نمیخورد. باید افراد برگردند به زندگی و دید که آیا واقعا پندار و کردار و گفتار خود را اصلاح میکنند و یا خیر. این نوع تجربیات یک نوع شوک و زلزله پنداری است و قاعدتا باید افراد بعد از برگشت ، پندار خویش را کوبیده و از نو بسازند و این خودش بازبینی کلی عقایدشان را شامل میشود و صرفا با تغییر در کردار و گفتار بدست نمیاید.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و نه)
درمان بیماری (بخش هشتم)
آتش درونی (قسمت سوم)
1. مدعیان درمانگری:
در این زمانه فرقه های زیادی ادعای درمانگری دارند. تمام این فرقه ها برای درمان، با روشهای مختلف سعی دارند که به آتش بیگانه وصل شوند و بوسیله این نیروهای بیگانه درمان شوند. خودشان این آتش بیگانه را کائنات، شعور کیهانی،کرامات و .. می نامند. اما خدای مهربان با ذکر موضوعات متعدد از جمله بیماری ایوب و آیات ابتدایی سوره نور در مورد زدن جلد، درمانها و راهکارهایی واقعی به انسانها معرفی کرده است. اما عرفانهای غلط مبتنی بر آتشهای بیگانه هستند و خودشان را دست آن آتش بیگانه می سپارند و همین سرآغاز بدبختی آنان است. این آتش بیگانه میتواند از طرق مختلف بر جلد انسان سوار شود و فرمانروای بدن شود؛ از جمله مدیتیشن، رقص سماع، شعرخوانی، افراط در فیلمها، آهنگهای آلفایی، ولگردی در وبگردی، دل بستن به کرامات، وابسته شدن به قرصها و داروهای شیمیایی، مخدرات و فلسفه های غلط در مورد زندگی و ... . خدای مهربان ما را تنها نمی گذارد و با کتاب محکم قرآن، ما را به راه راست راهنمایی میکند. کتاب قرآن با نکاتی که در آن هست، فقط یک کتاب نیست، بلکه یک فوق کتاب است. کلماتی که در قرآن استفاده شده است، چنان جامع الشرایط و پرمعنا هستند که یقین پیدا می کنیم که قرآن آخرین کتاب آسمانی است و کتاب دیگری برای هدایت بشر لازم نیست.
2. تنبیه جلدی :
همیشه در طول تاریخ، برای مبتلایان به بیماری های جسمی، عیادت و همدردی و همدلی وجود داشته است، اما برای بیماریهای ناشناخته و یا بیماریهای روانی و یا جرمهای زشت، چنین چیزی نبوده است و متاسفانه مردم این نوع بیمارها را سنگسار میکرده اند و قصد حذف فیزیکی این افراد را داشته اند. سنگسار یک قانون غیر الهی بوده است که نشان از سنگدلی مردم داشته است. این یک واقعیت است کسی که سنگسارش کنند، یعنی قصد کشتن او را دارند. خدا در هیچ کدام از کتابهای آسمانی دستور به سنگسار و رجم نداده است. بلکه این خود پیروان بوده اند که برای زدن جلد گناهکاران و یا بیماران خطرناک، اینچنین روشی را بر میگزیدند. خدا رحمان و رحیم است و تا حد امکان و توانایی فرد، قصد نجات فرد از دست شیطان را دارد.
سوره نور از معدود سوره هایی است که در آن بیشتر به احکام جلد و رمی پرداخته است. بعد از ذکر آیات، در آیه 34 ام این سوره می فرماید که : و قطعا به سوى شما آیاتى روشنگر و خبرى از کسانى که پیش از شما روزگار به سر برده اند و موعظه اى براى اهل تقوا فرود آورده ایم. اگر توجه کنید می بینید آیه می فرماید که آیات جلد و رمی، خبری از زمانهای قدیم است که برای شما نازل میشود. یعنی در زمانهای قدیم هم چنین دستوری بوده است. یعنی مطالب این سوره در قدیم هم بوده است و خدا قانونش را عوض نکرده است. اما چرا مردم زمان قدیم، زناکاران را با سنگ بمباران میکردند؛ از بی رحم بودن مردم حکایت دارد. خدا چنین دستوری نداده است.
وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَمَثَلًا مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ ﴿۳۴﴾
و قطعا به سوى شما آیاتى روشنگر و خبرى از کسانى که پیش از شما روزگار به سر برده اند و موعظه اى براى اهل تقوا فرود آورده ایم (۳۴)
حکم سنگسار در هیچ جای قرآن نیامده است و همچنین جلد زدن به پوست هم به معنای شلاق زدن نیست. اگر خدای حکیم منظورش شلاق زدن بود، قطعا از لغتهای مربوط به شلاق زدن در زبان عربی (مثل سوط و شلاق و ...) استفاده میکرد تا هر گونه شک و شبهه ای را از بین برد. جلد در تمام آیات دیگر قرآن به معنای پوست آمده است. جلد کتاب، یعنی لایه ای از کتاب که محافظ برگهای کتاب است. جلد انسان یعنی لایه ای که محافط بدن انسان است. این جلد میتواند پوست باشد و یا لایه مغناطیسی و یا آتشی باشد که محافظ روان انسان است.
در قسمت قبل در مورد آیه دوم سوره نور، بحث شد؛ بخاطر اهمیت موضوع؛ یک سری نکات در آن مورد روشن میشود تا شک و شبهه ها از بین رود. آیه اول سوره نور خیلی واضح بر واجب و فرض بودن مطالب این سوره تاکید دارد (وَفَرَضْنَاهَا). یعنی صرفا نصیحت و موعظه نیست و بلکه باید حتما اجرا شود.
سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنْزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ﴿۱﴾
[این] سوره اى است که آن را نازل و آن را فرض گردانیدیم و در آن آیاتى روشن فرو فرستادیم باشد که شما پند پذیرید (۱)
آیه بعدی بلافاصله در مورد موضوعی صحبت می فرماید که زن و مرد زناکار باید صد جلد زده شوند. در این آیه از فعل اجْلِدُوا استفاده می فرماید. این فعل از ریشه جلد است و به معنای پوست هم هست. معمولا در ترجمه های قرآن، جلد را تازیانه ترجمه میکنند، زیرا تازیانه به پوست برخورد میکند و درد ایجاد میکند. اما در واقع جلد به معنای تازیانه نیست و بلکه به معنای جلد و لایه بیرونی بدن است. یا به زبان ساده تر، جلد به معنای لایه مغناطیسی یا لایه آتشی انسان است. معمولا وقتی شیطان بر کسی سوار شود و در جلد او برود؛ یعنی مغناطیس و آتش شیطان بر مغناطیس و آتش انسان تسلط پیدا کرده است و یا با او انیس شده است. افرادی که زنا میکنند و همچنین کسانی که تهمت زنا میزنند؛ هر دو گروه به نوعی این نوع عمل و یا اتهام زدن را حق مسلم خود میدانند و در این مورد انسانهایی آزارگر هستند و از این آزارگری لذت می برند. این حق مسلم در پندار آنان شکل گرفته است و البته از یک پندار بیگانه آب میخورد.
گروه اولی در ملا عام انجام میدهند و گروه دومی در ملا عام بیان میدارند. این نوع رفتار، یک نوع فریاد است ولی فریادی از آتش بیگانه ای که بر جلد انسان سوار است. برای خاموش کردن و تنبیه کردن این فریاد؛ باید این آتش و مغناطیس بیگانه از جلد انسان رجم و دفع شود. بنابراین فعل اجْلِدُوا که در این آیه استفاده فرموده است، نه به معنای سنگسار است و نه به معنای تازیانه زدن. این فعل همانطور که از ریشه اش پیداست از کلمه جلد گرفته شده است و به معنای زدن جلد است. این جلد ، همان لایه آتشی انسان است که فرد گناهکار این لایه اش را به وسیله آتش شیطان آلوده کرده است و هدف خدا از زدن جلد زناکار و تهمت زننده، بیرون راندن این آتش بیگانه از جلد او است و نه کشتن فرد. قطعا در فرآیند دَک کردن این آتش بیگانه، خود فرد گناهکار هم اذیت و عذاب میشود. زیرا بیرون راندن آتش بیگانه از جلد، همیشه همراه با سختی و درد است. مثل ترک اعتیاد که همراه با عذاب و رنج است. کسی که معتاد است، تا وقتی که در راه ترک آن، عذاب و رنج نکشد، قادر به ترک نخواهد بود.
در نظام رحمانی، دنیا دار توبه و درمان و اصلاح است. اعمال زشت زنا و یا تهمت زدن زنا، هیچکدام رحم در آنان نیست و این کردارهای زشت خالی از ترحم هستند. خدای مهربان برای کسانی که تهمت زنا میزنند، هشتاد ضربه جلدی نوشته است که با خود عمل زنا (صد ضربه) فرق چندانی ندارد. این نشان میدهد که تهمت زنندگان بدون چهار شاهد، پندار و مغناطیس آنان تقریبا به کثیفی پندار زناکاران است. معمولا افراد یک جامعه در زمینه های فحشاء به دو گروه تقسیم میشوند. گروه اولی مرتکب فحشاء میشوند ولی گروه دومی، بدون چهار شاهد، افراد را متهم به فحشا میکنند. معمولا اکثر افراد یک جامعه بی تقوا از نوع گروه دوم هستند. جالب است که درجه کثیفی آتش بیگانه افراد تهمت زننده هشتاد است که نزدیک صد است و با مرتکبین زنا فرق چندانی ندارد. علاوه بر آن خدا وظیفه سنگینی بر دوش مومنین آن جامعه می گذارد و آن هم این است که دیگر نباید شهادتی از تهمت زنندگان مورد قبول واقع شود.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۴﴾
و کسانى که نسبت زنا به زنان شوهردار مى دهند سپس چهار گواه نمى آورند هشتاد تازیانه به آنان بزنید و هیچگاه شهادتى از آنها نپذیرید و اینانند که خود فاسقند (۴)
به این طریق خدای حکیم ادعاهای ریاکارانه ( پاک نشان دادن خود در حد خراب کردن دیگران ) را در حد گناه زنا معرفی میکند (فَلَا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى ). پاک نشان دادن خود به قیمت خراب کردن دیگران یک نوع فریب است. افرادی که صرفا برحسب ظاهر جلدی افراد، به دیگران تهمت زنا میزنند، میخواهند یک چیزی را در نهاد کثیف خویش پنهان کنند و در واقع میخواهند جلد خود را از آلودگی های زیادی که دارد مخفی کنند. خدا دانای غیب و نهان است و میداند که اینها هم جلدشان آلوده است و به همین خاطر برای اینها هم هشتاد ضربه می نویسد. شاید داستان مریم مجلدیه را در انجیل شنیده باشید. بر پایه داستان انجیل، مریم مجدلیه زمانی زنی تن فروش بوده است. روزی اهل شهر به دنبال وی میافتند تا وی را سنگسار کنند. او میگریزد تا به مسیح میرسد. مسیح داستان را از آنها میپرسد و آنان میگویند که ما میخواهیم او را بخاطر گناهانش سنگسار کنیم. مسیح میگوید بسیار خوب چنین کنید ولی اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد. این سخن مسیح ایشان را شرمنده و پراکنده ساخت و مریم مجدلیه نجات یافت. از آن پس این زن از پیروان مسیح شد. این داستان نشان میدهد که همیشه مردم برای پاک نشان دادن جلد پنهان خود، سعی در حذف کسانی را داشته اند که بدنام شده بوده اند.
الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۲﴾
به هر زن زناکار و مرد زناکارى صد جلد بزنید و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در [کار] دین خدا نسبت به آن دو دلسوزى نکنید و باید گروهى از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند (۲)
نظریه های غلط مذهبی که هیچکدام از قرآن اخذ نشده اند میگوید: " تعزیر باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را درهم شکند! "
این عقاید کاملا شیطانی است و بسیار ضد قرآنی هستند. اصلا آیه دوم سوره نور در مورد تازیانه زدن صحبت نمی کند، بلکه در مورد ضربه به جلد انسان صحبت میکند. خدای مهربان در مورد زنا و تهمت زننده، فقط عذاب نمی کند و بلکه درمان هم میکند. این مساله نشان میدهد که گناه خطرناکی مثل زنا آنقدر مضر است که گناهکار فقط با صد ضربه و یا فشار جلدی معذب و دردناک بیدار میشود. در اینجا میتوان جَلْدَةٍ را فشار دردناک بر جلد مغناطیسی و آتش بیگانه در جلد انسان هم معنا کرد. اما فشار دردناک بر جلد چیست؟
یک ضرب المثل قدیمی هست که میگوید شیطان توی جلدش رفته است. در زمانهای قدیم، شیاطین ملموس تر و جسمانی تر بودند و حتی بعضی مواقع میان انسانها میامدند. اگر شیطان بر کسی مسلط میشد، به نوعی توی جلد او میرفت و به عنوان یک آتش بیگانه (یا مغناطیس بیگانه) بر آتش انسان مسلط میشد. خردمندان آن جوامع قدیمی سنگهای نوک تیزی را روی پوست افراد قربانی فرو میکردند (نه تا حدی که خونریزی شود) تا که فرد عذاب بکشد و این سنگهای نوک تیز تا مدت مشخصی به همان حالت نگه داشته میشد. به این طریق جن و یا شیطان از جسم فرد خارج میشد. زیرا زجر کشیدن فرد، در روان او حس تنفر از جن ایجاد میکرد و او را طرد و رجم میکرد و به این طریق آتش شیطان از جلد فرد خارج میشد. آن موقع فرشتگان میان انسانها آمدند و این روشها را به انسانها یاد دادند تا که انسانها برای حالات بحرانی بتوانند شیطان را از وجود خود خارج کنند. مردم آن موقع ابتدا این روش را با نام خدای رحمان انجام میدادند، اما بمرور زمان این روشها فلسفه اصلی خویش را از دست داد و به یک جادو تبدیل شد و تهی و توخالی شدند. اما بعدا مردم به فرد بیمار و یا زناکار نزدیک نمی شدند و از راه دور او را سنگ باران می کردند. در حالی که فرشتگان چیز دیگری گفتند و قصدشان از این موضوع ، درمان و تنبیه این بیماران روانی بوده است و نه کشتن. اما چرا مردم روش را تغییر دادند؟ زیرا آنان خودشان تهمت زننده بودند و برای پنهان کردن جلد آلوده خویش؛ قصد نابودی آنان را کردند. مثلا به فرد بی تقوایی میگویند که فلانی ناموسش را بخاطر تعصبات ناموسی کشت. او بجای اینکه این عمل زشت را تقبیح کند؛ میگوید دستش درد نکند! به این طریق مردم براحتی دستورات خدا را سرپیچی میکنند و پا را از گلیم خود فراتر میگذارند. خدا می بخشد ولی اینها نمی بخشند.
لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُبِینٌ ﴿۱۲﴾
چرا هنگامى که آن [بهتان] را شنیدید مردان و زنان مؤمن گمان نیک به خود نبردند و نگفتند این بهتانى آشکار است (۱۲)
مردم بی تقوا معمولا برای نشان دادن انزجار خویش از یک عملی ، حتی به کشتن هم رو می آورند. به همین طریق عمل زدن جلد در طول تاریخ به بمباران سنگ (سنگسار) تبدیل شد.
3. تنبیه جلدی باید همراه با عذاب باشد :
مترجمین قرآن، بدون توجه به اینکه خدا در قرآن چه فعل و اسمی برای تنبیه زناکار و تهمت زننده استفاده کرده است، همان روش غلط قبلی تاریخی را تجویز میکنند. خدای حکیم از فعلی استفاده فرموده است (اجْلِدُوا ) که تابحال هیچ عربی از آن برای سنگسار و یا تازیانه زدن استفاده نکرده است. جَلْدَةٍ در زمان ما به معنای تازیانه نیست، بلکه به معنای صد ضربه به میدان مغناطیسی و یا جسم ناری افراد است همراه با درد. با این ضربات دردناک، مغناطیس بیگانه (مغناطیس شیاطین و یا نار شیاطین) از جلد فرد خارج میشود. این ضربات برای کشتن فرد زناکار و یا ناقص کردن او نیست و بلکه برای عذاب دادن اوست. فرد زانی فقط با این روش بیدار میشود. خدای مهربان دستور بیهوده نمیدهد. کسی که جلو چهار شاهد زنا میکند، دست از همه چیز شسته است و تمام چاکراهایش باز است و موجودات نامرئی برای او تصمیم می گیرند. فقط صد ضربه دردناک به جلد او، نار بیگانه را از بدن او بیرون می برد. در این روش، باید افراد عذاب بکشند، تا که میدانشان ریکاوری شود و میدان بیگانه از آنان خارج شود. و البته این عذاب باید توسط تعدادی از مومنان (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ) مشاهده شود تا که عبرتی باشد برای آنها. مشاهده عذاب توسط تعدادی از مومنان، دلایل دیگری هم دارد و آن هم این است که زدن جلد سوری و فیلم نباشد و بلکه باید دردناک باشد تا که مغناطیس بیگانه رجم شود.
در واقع این روش که در آیه فرموده است، نوعی رجم جن و جن گیری هم است. ما از طرز گفتار آیه قرآن متوجه میشویم که روشهایی که مردم در طول تاریخ برای رجم کردن شیطان استفاده کردند، هیچکدام را خدا تجویز نکرده است. زیرا در این روشهای غلط، مردم تعدادی سنگ بزرگ برداشته و به سوی فرد زناکار پرتاب میکنند و قطعا این فرد از این حادثه سالم بیرون نخواهد آمد. در حالی که خدای حکیم در آیات بعدی از توبه و اصلاح این افراد صحبت می فرماید. بنابراین هدف خدا از ضربات جِلدی، کشتن افراد و یا ناقص کردن آنان نیست و بلکه خدا میخواهد به کمک اِعمال درد و عذاب، این افراد را از دست اجنه و شیاطین نجات دهد و در کنار آن، عبرتی باشند برای سایر مومنان. در داستان مریم مجدلیه که در انجیل ذکر شده است، متوجه میشویم که مسیح عمل سنگسار و حتی تازیانه زدن را قبول ندارد.
مردم بعد از گذشت چندین قرن، این روشها را منحرف کردند و یا فلسفه اصلی آن را فراموش کردند. آنان بنا به وسوسه شیطان تصمیم گرفتند که با این روشها، نیروها و میدانهای بیگانه را بجای راندن و بیرون کردن، تحت کنترل خویش درآورند و از آن کمک گیرند. این تصمیم نقطه شروع بدبختی انسانها بود.
4. تنبیه جلدی نباید همراه با رافت باشد :
قسمتی از آیه می فرماید که : وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ یعنی در اجرای این حکم، دلسوزی نکنید و بلکه آن را اجرا کنید و برای هر دو نفر چه زن و چه مرد (بِهِمَا) بدون شک اجرا شود. این جلد زدن برای بیرون راندن آتش بیگانه مسلط شده بر افراد است. رافت در نزدن به ضرر افراد است و آتش بیگانه برای همیشه جا خوش میکند. یعنی زدن جلدی باید برخلاف و ضد آتش و میدان مغناطیس بیگانه باشد. اما اگر توجه کنید، مدیتیشین و یوگا و کارهایی که مرتاضان و دروایش انجام میدهند؛ همگی موافق آتش بیگانه است و در جهت تقویت میدان مغناطیسی بیگانه آنهاست. زحمات و رنجهایی که این افراد به خود میدهند، در جهت رافت به موجود بیگانه است و پایگاه آنان را در جلد انسان قوی تر میکند. مردمی که عمل سنگسار و یا تازیانه زدن را انجام میدهند، حتی نمیدانند که چرا اینکار را میکنند؛ آنها نمیدانند که فلسفه اصلی زدن جلد؛ رجم میدان مغناطیسی بیگانه ای است که بر فرد مسلط شده است و هدف کشتن فرد گناهکار نیست.
5. نقطه شروع تحریف در تنبیه جلدی :
به همین خاطر این افراد، راههای دور کردن میدانها و آتشهای بیگانه را منحرف کرده و سعی کردند آن نیروی بیگانه را کنترل کنند و در خدمت خود گیرند. آنان بجای راندن میدانها و نارهای بیگانه تصمیم گرفتند که آن را کنترل کنند و در اختیار خویش قرار دهند و بدبختی اصلی انسان از همینجا شروع شد. مدیتیشن و یوگا و مرتاضی و فنگ شوئی و عرفان حلقه و ... تمرین چنین حالتی است، تا که این آتش بیگانه را جذب کنند و به خدمت گیرند.
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ﴿۶﴾
و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سرکشى آنها مى افزودند (۶)
بعد از مدتی، مردم قدرت را به سنگها و سوزنها دادند ، بجای اینکه خدا را مطرح کنند و او را همه کاره بدانند. آنان با نیروهای بیگانه مصالحه کردند و سازش کردند و از آنها کمک گرفتند.
6. سوء استفاده از راهنمایی های خدا:
اگر توجه کنید، تمام ایدئولوژیهای غلط تاریخی همچون یوگا، مدیتیشن، کارما، فنگ شوئی و ... همگی منحرف شده یک ایده درست بوده است. خدا یک امر فرموده است که برای درمان مشکل خاصی، میدان و آتش بیگانه را از وجود خویش برانید. اما بعد از مدتی عده ای آمدند و بجای دفع و رجم آتش بیگانه آن را جذب کردند و با آن مصالحه کردند. خدا امر فرموده است برای بیرون راندن آتش بیگانه، از جلد زناکار و تهمت زننده ها؛ صد ضربه جلدی بدون رافت و پشت سر هم جهت رجم و دفع میدان بیگانه به او بزنید. اما عده ای دیگر آمدند این روش را رویه زندگی خویش کردند و در نهایت مرتاض شدند. جالب است که مرتاضان با آتش بیگانه مصالحه کرده اند و عملا پذیرای آتش بیگانه شده اند.
7. استفاده از تنبیه جلدی برای زمان ما:
باید توجه شود که خدای حکیم در قرآن، تنبیه جلدی را برای زناکاران و تهمت زنندگان نوشته است. در زمان ما منظور از آیه تنبیه بوسیله سنگ و یا طب سوزنی یا طب سنگی نیست. بلکه منظور زدن جلد افراد است. زمانهای قدیم، جن با انسان، ارتباط ملموس تر و فیزیولیژیکی تری داشتند. در نتیجه وقتی جن وارد جلد یک نفر میشد، با سنگهای نوک تیز و شاید داغ پوست فرد را فشار میدادند تا حدی که فرد عذاب بکشد. عذاب کشیدن مداوم فرد باعث خارج شدن آتش بیگانه از جلد فرد میشد. جلد یک انسان همان آتش وجودی اوست. اما در زمان ما، آتش وجودی انسانها فرق کرده است و آتش وجودی اجنه هم فرق کرده است و از حالت فیزیکی خارج شده است و قابل دیدن نیست. ما دیگر هیچوقت اجنه و شیاطین را مثل زمانهای قدیم نمی بینیم و نخواهیم دید. زیرا بُعد وجودی ما با آنها فاصله گرفته است و محدودیتهایی در این زمینه برای هر دو گروه پیش آمده است. دلیل آن خیلی ساده است. با پیشرفت تکنولوژی، ارتباط دنیای انسانها و جنها؛ از حالت فیزیکی و جسمانی خارج میشود و به بُعد مغناطیسی محدود شده است. اکنون با کمک هوش مصنوعی و نرم افزارهای مختلف میتوان صحنه جرم برای افراد درست کرد که با واقعیت فرق چندانی ندارد و براحتی چشمان ما فریب میخورند. بنابراین اجنه در این حیطه مجالی برای حضور خود نمی بینند و کار آنها در پشت پرده ها صورت می گیرد. اما زمان قدیم، حضور فیزیکی و آتشی اجنه مطرح بود.
در زمان قدیم پوست انسان لانه آتش بیگانه بود. به همین خاطر پوست را به عنوان جلد انسان بوسیله سنگهای نوک تیز فشار میدادند تا فرد عذاب بکشد و آتش بیگانه از جلد بیرون آید. با توجه ماهیت ارتباطی و جسمی جن و انسان در آن زمان، پوست ورودی آتش بیگانه بوده است. آنها ابتدا با سنگهای نوک تیز و گرم بر پوست فشار می آوردند (همراه با عذاب و البته نه تا حدی که خون بیاید) و این کار از فاصله نزدیک انجام میشد و سنگ به سوی زناکار پرتاب نمیشد. اما بعدا مردم می ترسیدند که نزدیک این آتش بیگانه شوند و از راه دور سنگ پرتاب میکردند. آنچه که فرشتگان به مردم یاد دادند، با آنچه که مردم اجرا کردند، زمین تا آسمان فرق دارد. مردم قصد داشتند که خود را خوب نشان دهند و قصد داشتند که آتش مغناطیسی کثیف خود را بوسیله اعمال ریاکارانه مخفی کنند. به همین خاطر خدا برای تهمت زنندگان زنا هشتاد ضربه نوشته است. زیرا آنها هم جلدشان کثیف است و با تهمت زدن زنا، ثابتش کردند.
در زمان ما روشهای ورودی آتش بیگانه تغییر کرده است. بطور مثال یک معتاد به ماده مخدر، از طریق دوستان، رفقای ناباب، فلسفه های غلط، بینش غلط در مورد نشئگی و خوشبختی و بینش غلط در مورد لذت به این سبک زندگی وارد میشود. هر کدام از این روشها، تعادل هورمونهای بدن را به هم می ریزد (تعادل هورمونها). وقتی تعادل هورمونها به هم ریخته شود، باید قید آن چیزی که تعادل هورمونها را به هم ریخته است، را زد. قید رفقای ناباب، فلسفه های غلط و تمام موارد دیگری که این مشکل را پیش آورده اند به یک باره زد. وقتی خدای مهربان از صد ضربه جلدی پشت سر هم صحبت میکند، یعنی تمام ورودیهایی که مشکل را پیش آورده اند، یکدفعه و به یکباره بست و به این طریق آتش بیگانه از بین میرود. هر چند این روش همراه با عذاب و درد است ولی همین عذاب و درد است که فرد را به خود میاورد. نسل جدید هیچوقت تحمل صد ضربه فیزیکی با تازیانه را ندارند. هدف خدا در آیه کشتن افراد نیست و بلکه کشاندن آنان به فاز توبه و اصلاح است. همانطور که در آیه پنجم همین سوره می فرماید:
إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿۵﴾
مگر کسانى که بعد از آن توبه کرده و به صلاح آمده باشند که خدا البته آمرزنده مهربان است (۵)
کسانی که درملاء عام زنا میکنند و یا تهمت میزنند، با نصیحت بر نمی گردند. بلکه باید روشی معذب برای برگشت آنان انتخاب شود. کسی که زنا میکند، قطعا قبل از آن عمل زشت، از روزنه های زیادی عطش پیدا کرده است و این حس شیطانی را در خود وارد کرده است. ممکن است از طریق تصاویر و فیلمها و کلیپهای مستهجن، ولگردی در اینترنت و سایر روشها این آتش بیگانه را در جان خود انداخته است. ارتباطات هوشمند از طریق موبایل و اینترنت، روزنه های زیر پوستی هستند که آتش بیگانه ای را وارد بدنها میکند و باید این روزنه ها زده شود. این روزنه ها نوعی دوپامین دیجیتالی هستند. جلد انسان هم دارای روزنه هایی است. خدا برای کسی که زنا میکند، دستور به سرکوب و ضربدری زدن تمام این روشها به یکباره میدهد و دستور می فرماید که تمام این روزنه های جلدی به یکباره قطع شود و تار و مار شود و بایکوت شود و فرد از اینها محروم شود تا دیگر آتش بیگانه تغذیه نشود و فرد از آن حالت و جادو بیرون آید.
8. استفاده از تنبیه جلدی برای درمان بیماریهای حاد:
از این روش که خدا فرموده است، میتوان برای درمان بیماریهای حاد و صعب العلاج ایده گرفت. خدای مهربان در آیه مربوطه می فرماید که این روش برای کسی اجبار است که به بیماری زنا و یا تهمت زنا دچار شده است. زیرا این روش تا حدی به جلد انسانها هم ضرر میزند. این روش، یک سبک زندگی نیست، بلکه یک روش ناچاری است. در طول تاریخ ، در زمانهای قدیم، بعضی مردم مثل مرتاضان و دراویش خود را ضربدری در زندگی عادی بایکوت کردند و این روش را رویه زندگی خویش کردند که اشتباه بود. خدا این روش را برای حالتهای خیلی بحرانی و خیلی حاد گذاشته است.
این روش میتواند برای یک بیماری حاد جسمی و یا روانی که اجنه در جلد فرد رفته است، بکار رود. خدا در این روش بایکوت یهویی را تجویز میکند. حتی بعضی پزشکان ، اعتیاد به غذا را مثل اعتیاد به مواد مخدر میدانند. در اصل اعتیاد در مرحله حاد یعنی وابستگی به چیزی که بدن شما آن را نیاز ندارد و این نیاز کاذب توسط یک مغناطیس و آتش بیگانه ایجاد شده است و این خواهش و ویار اوست نه شما. بنابراین سرکوب این آتش بیگانه، منجر به درمان بیماری میشود. دانشمندان علم بدن، برای درمان بعضی بیماریهای حاد ، حذف کامل غذاهای محرک را به یکباره توصیه میکنند. حذف کامل، همان صد ضربه است و حذف غذاهای محرک بیماری هم یعنی زدن بدون رافت. خدا در قرآن هر کلمه که می فرماید، دنیایی از مطالب را برای ما بیان میدارند.
9. میدانها و مغناطیسهای رحمانی با هم هماهنگ هستند:
دانشمندی آزمایش جالبی انجام داده است (لینک مربوطه). وی به ساقه گل یک الکترود وصل کرده است و متوجه شده است که گل دارای یک میدان مغناطیسی است و ازطریق همین الکترود که به دستگاه صوتی متصل بود متوجه شد که این میدان صدایی از خود ایجاد می کند. وقتی زنبور عسل در هوا پرواز می کند الکترون های خود را در برخورد با هوا از دست می دهد و دارای بار مثبت می شود و از طرفی گل هم دارای بار منفی است. زنبور ارتعاش میدانی مغناطیسی (ارتعاش صوتی ) گل را درک می کند و به آن جذب می شود و وقتی روی گل می نشیند گرده گل که دارای بار منفی است به پاها و شاخک های زنبور می چسپد. نکته جالب اینجاست که الکترودی که به دستگاه صوتی وصل بود صدایش تغییر کرد زیرا میدان به حالت تقریبا خنثی درآمده بود. و زنبور وقتی از روی گل پرواز کند. آن گل دیگر آن میدان قبلی را ندارد و ارتعاش صوتی اش نیز خیلی ضعیف می شود و برای همین زنبور و سایر زنبورها دیگر به سمت آن جذب نمی شوند (تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ). هم زنبور و هم گل، با طرز عملکرد خود، ترافیک اضافی را از بین می برند و هم گرده افشانی انجام میشود.
10. هر میدانی دارای جهت و شدت می باشد:
هرچیزی در این دنیا دارای یک میدان مغناطیسی می باشد که از طریق حرکت بار الکتریکی و یا دوران الکترون به دور هسته ایجاد می گردد و همچنین میدان مغناطیسی دارای دو جنبه می باشد یکی جهت و دیگری شدت.
در آیه جلد خدا می فرماید که :
الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۲﴾
به هر زن زناکار و مرد زناکارى صد تازیانه بزنید و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در [کار] دین خدا نسبت به آن دو دلسوزى نکنید و باید گروهى از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند (۲)
دو نکته در این آیه مهم خودنمایی میکند:
1. دلسوزی نکردن نسبت به این افراد (وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ): این جهت میدان است. مغناطیس بیگانه که روی جلد افراد نشسته است، باید رانده شود و برای اینکار باید جهت خاصی را گرفت. جهت باید در سویی باشد که میدان بیگانه دفع و رجم شود. رافت به خرج دادن در این مورد، در واقع رافت به آتش بیگانه ای است که در بدن مجرم مثل زالو جا خوش کرده است. خدا می فرماید که جهت میدان باید مبتنی بر عدم رافت باشد.
2. صد ضربه پشت سرهم زدن (فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ): این هم شدت میدان است. چون مغناطیس بیگانه در جلد آنها جا خوش کرده است، باید با شدت با او برخورد کرد. صد ضربه پشت سر هم یعنی شدت .
کره زمین هم خود دارای یک میدان مغناطیسی بسیار قوی است که این میدان بخشی از سیستم رحمانی می باشد. برای همین هم خدای بزرگ پنج نماز را در شبانه روز برای ما قرار داده است تا اینکه با گرفتن وضو و افزایش رسانایی در پنج قسمت بدن (دو دست و دو پا و سر) و قرار دادن آن پنج قسمت بر روی زمین موجب هماهنگی مغناطیس بدن با مغناطیس زمین بشود و یا به عبارتی دوباره در جریان سیستم و میدان رحمانی قرار بگیریم. بسیار جالب توجه است که خدای حکیم و بزرگ چنین چیزی خلق کرده و برای ما مهیا کرده تا که راهی برای نجات ما از میدان شرّ ایجاد کند و دوباره در مسیر طبیعی قرار بگیریم. وقتی طبق نظام رحمانی زندگی کنید و دستورات خدای رحمان را درست و صحیح اجرا کنید، میدان مغناطیس بیگانه نمیتواند به آتش وجودی انسان هیچ آسیبی برساند.
11. شیاطین میدانهای مغناطیس و آتشهای خود را گسترش داده اند:
شیاطین و اجنه نیز در این دنیا مغناطیس و نار خود را توسعه داده اند و دنیا را آلوده کرده اند و هر کس که به اشتباه و یا عمد در میدان شیاطین قرار بگیرد دچار شرّ و پلیدی خواهد شد. انسان نیز به نوبه خود بر اثر عبور بار الکتریکی در بدن و چرخش الکترون به دور هسته های سلول های عصبی دارای میدان مغناطیسی در اطراف خود می باشد که ظاهرا به صورت یک سیال در اطراف انسان قرار دارد. این میدان در سر بیشتر است زیرا دارای سلولهای عصبی بیشتری نسبت به سایر قسمت های بدن می باشد. در دست و پا هم قرار دارد و این قسمت های بدن پایانه ها و انتها های بدن می باشند. برای همین این پنج قسمت در وضو، با آب مرطوب می شوند تا رسانایی آنها بیشتر شده و در هنگام نماز با برخورد این پنج قسمت با زمین میدان انسان به حالت طبیعی برگردد. زیرا در طول روز با قرار گرفتن ناخواسته در میدان مغناطیسی بیگانه که به شیاطین مرتبط است انسان بار مغناطیسی زیاد و آلوده ای پیدا می کند که موجب ایجاد توهم و وسوسه و انجام کارهای بد و گفتن سخنان ناشایست می شود.
ولی خدای بزرگ و حکیم برای خلاصی و ریست کردن این میدان به حالت طبیعی، برای ما کره زمین را قرار داده که همیشه در دسترس است. ولی متاسفانه برخورد و تماس انسان ها با زمین در این دنیای جدید خیلی کاهش پیدا کرده است. خدا به ایوب دستور می فرماید که با پایت با زمین تماس پیدا کن. اگر فردی در میدان بیگانه شیاطین قرار گیرد، کم کم به اعمال پلید و گفتار بد روی می آورد و مغناطیس و آتش رحمانی که خدا به وی داده است کاهش پیدا کرده و مغناطیس شیاطین بر وی تسلط پیدا می کند.
12. شرایط برقرار شده در زمین نعمت است برای ما:
لازم به ذکر است که کره زمین در شبانه روز فرکانس های مختلفی ایجاد می نماید. مانند فرکانس بتا و آلفا و تتا و گاما و دلتا. میدان مغناطیسی بدن ما نیز چنین فرکانس هایی ایجاد می کند. سر و دست و پا هم چنین میدان هایی ایجاد می نمایند. زمانی که فرکانس های بدن ما با فرکانس مغناطیسی زمین هم راستا باشد بدن ما در سلامتی کامل است ولی با دخالت میدان بیگانه و ایجاد تنش و عدم توازن در میدان مغناطیسی، بدن فرد به انواع بیماری های روانی و جسمی دچار می شود.
مثلا در هنگام شب و در آن سمت تاریک زمین به علت پشت کردن زمین به آفتاب، میدان زمین به حالت دلتا می رود و برای همین خوابیدن برای انسان در شب بسیار مفید است؛ زیرا انسان در این فرکانس به خواب می رود و یا تلاش و تکاپو در روز و در فرکانس بتا و گاما مناسب است زیرا زمین هم دارای همین فرکانس در همین زمان می باشد و هم راستایی موجب ایجاد فشار مناسب و بهینه بر سیستم وجودی انسان می گردد. برای همین خدا می فرماید شب برای شما لباس است یعنی در راستای مغناطیس زمین قرار بگیریم یعنی بخوابیم. دیگر شیاطین به ما نفوذ نمی کنند. چون در فرکانس دلتا هستیم. شب برای انسان مثل لباس خواب است.
البته در هنگام طلوع و غروب خورشید چون میدان مغناطیسی آن بخش از زمین که در حال طلوع و غروب است به حالت آلفا و تتا می رود؛ خدا برای همین در قرآن می فرماید:
وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَأَصِیلًا ﴿۲۵﴾ و نام پروردگارت را بامدادان و شامگاهان یاد کن (۲۵)
وَمِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَیْلًا طَوِیلًا ﴿۲۶﴾ و بخشى از شب را در برابر او سجده کن و شب[هاى] دراز او را به پاکى بستاى (۲۶)
یعنی در هنگام طلوع و غروب ذکر خدا را انجام بدهید زیرا خود میدان مغناطیسی زمین هم در آلفا و تتا می باشد و حتی نماز مغرب و صبح برای همین مسئله قرار داده شده است. زیرا این دو نوع زمان یک نوع فلق هستند و ممکن است انسانها در این حالات گیر میدان شیاطین افتند.
13. فلسفه کارما بر خلاف میدان و نظام رحمانی است:
فلسفه کارما به این صورت است که افراد اشتباها با قرار گرفتن در میدان بیگانه شیاطین و اجنه خود را از نظر فکری در کارما قرار می دهند و برای همین با میدان بیگانه و موجودات بیگانه ارتباط برقرار می شود. برای اینکه بتوانیم به حالت طبیعی خود برگردیم باید از کارما و میدان بیگانه فاصله گرفته و به آغوش سیستم و میدان رحمانی برگردیم. یکی از نکات این است که وقتی از میدان بیگانه خارج می شویم دیگر اجنه و شیاطین از ما خبر ندارند و نمی توانند بر علیه ماکاری انجام بدهند ولی وقتی انسان در تفکر کارما قرار گیرد نیروهای شیطانی از موقعیت ما خبر دارند و برای فریب با هم هماهنگ می شوند. فلسفه های غلطی همچون مدیتیشن، یوگا، کارما و ... همگی برای هماهنگ شدن با میدان آتشین و مغناطیس بیگانه ساخته شده اند.
14. یوگا و مدیتیشن مغناطیس بیگانه را بر فرد مسلط میکنند:
فرد از طریق یوگا و مدیتیشن مغناطیس خود را کاهش داده و جلدهایی که خدا به وی داده از بین می برد و برای همین نفوذ میدان بیگانه راحت تر می شود و در وجود فرد نهفته می شود و حتی به حالتی می رسد که کالبد فرد به صورت مدیوم در می آید و جن یا مغناطیس بیگانه می تواند از طریق کالبد فرد کارهایی انجام بدهد و حتی از طریق مغناطیس، دیتا و اطلاعاتی به ذهن فرد القا کند و به فرموده خدای حکیم؛ برای همین است که گاهی افرادی از انسانها به افرادی از جن پناه می برند و انسانها سرکش تر میشوند.
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ﴿۶﴾
و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سرکشى آنها مى افزودند (۶)
حتی نکته جالب این است هر میدانی دارای ارتعاش صوتی خود می باشد برای همین اجنه همیشه در حال سمع هستند و به محض شنیدن ارتعاش صوتی آلفا و تتا راه نفوذ را پیدا می کنند و به میدان انسان نفوذ کرده و فرد را ناخالص میکنند. در هنگام دعا فرد باید خالص و کامل در سیستم و میدان رحمانی باشد تا دعایش درست و شنیده بشود زیرا خدا سمیع الدعاست و ارتعاش صوتی میدان مغناطیسی رحمانی را سمع و به آن پاسخ می دهد و اما میدان بیگانه مورد غضب خداست و به آن پاسخی نمی دهد. انسان با ایمان و عمل صالح میدان مغناطیسی درست و طبیعی خود را افزایش می دهد و به نوعی خود را جلد می گیرد .و جلد یعنی چیزی که انسان را از مزاحمت های اطراف محافظت می نماید. در اصل جلد برای محافظت است. به همین خاطر بعضی دعاها برآورده نمیشوند، زیرا فقط دعاهای خالصانه و یکتاپرستانه مورد غضب خدا قرار نمی گیرند و پذیرفته میشوند. هر دعایی که غیر خدا در آن دخالت داده شود، آلوده است و خالص نیست و بنابراین رد میشود.
وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا ﴿۱۸﴾ و محلهای سجده ویژه خداست پس هیچ کس را با خدا مخوانید (۱۸)
15. مطابق نظام رحمانی زندگی کردن
میدان مغناطیسی زمین مانند حفاظی کره زمین و حتی انسان ها را از شر اشعه های خطرناک خورشید حفظ می نماید یعنی به نوعی لباسی است برای زمینیان. همین میدان و سیاله ی اطراف انسان نیز حفاظی است برای اشعه های خورشیدی و حتی حفاظی است برای محافظت از اجنه ها و شیاطین. یعنی لباسی است برای انسان. در راستای مغناطیس زمین قرار گرفتن یعنی در راستای سیستم رحمانی قرار گرفتن که این خود به نوعی درمان هر مریضی می باشد چه جسمی چه روانی.
در اصل زیربنای تمام درمان ها این است که انسان در سیستم رحمانی قرار بگیرد و به عبارتی در میدان مغناطیسی درست قرار بگیرد. به عنوان مثال در شب که فرکانس زمین کم کم به سمت دلتا می رود به این معنی است که ای انسان تو نیز بخواب زیرا شفای انسان در خواب است ولی در عصر جدید رسانه های جمعی مانند گوشی و تلویزیون و ... متاسفانه کل ذهن فرد را درگیر کرده و در آلفا قرار داده و باعث می شود بر علیه میدان مغناطیس طبیعی قرار گیرد و بر بدن فشار بسیاری ایجاد شود و در نهایت مشکلات جسمی و خواب و مشکلات روانی برای فرد ایجاد می گردد. درمان در این است که ما به آغوش سیستم رحمانی برگردیم.
حتی یکی از فلسفه های نماز جماعت واقعی این است که افراد در کنار هم و وقتی هم سو و هم راستا می شوند میدان مغناطیسی ایجاد می گیرد که چون شدت زیادی دارد به افرادی که تحت میدان بیگانه قرار گرفته اند کمک می نماید. و آنها را از آن حالت خارج می کند و برای همین هم خدا می فرماید در حالت سکارا نماز نخوانید تا فرکانس جمعی آلوده نشود و میدان خالصی ایجاد گردد. در حالت نماز فرادا اگر در حالت سکارا خوانده شود چون در راستای میدان شیاطین قرار می گیرند باعث می شود برای میدان دیگر که متعلق به شیاطین است نماز بخوانند. البته نماز جماعت خواندن با جماعتی که مغناطیس بیگانه بر نمازگزاران مسلط است، هم خطرناک است و در این مورد باید مواظب بود.
16. میدان خالص:
هر فعالیتی که انجام می شود در راستای یکی از این دو میدان قرار دارد یا در راستای میدان رحمانی و یا در راستای میدان شیطانی. در هر راستا باشد آن راستا قوی تر و نیرومند تر می شود. هر فردی تقریبا ترکیبی از دو میدان را دارد که باید سعی نماید آن را خالص کند. زیرا شیطان به بندگان خالص هیچ راهی ندارد.
همان طور که گفته شد هر چیزی میدانی دارد در زمان های قدیم وقتی کسی دچار گناهی می شد سعی می کردند با استفاده از فرو کردن سنگ های نوک تیز در پوست بدنش، میدان مغناطیسی بیگانه در جلد او را رجم کنند تا آنرا به حالت طبیعی برگردانند زیرا شیاطین در جایی که میدان طبیعی و رحمانی قرار دارد نمی مانند و فرار می کنند زیرا این دو با هم در یکجا جمع نمی گردند .
استفاده از اشیا طبیعی مانند سنگ و آب و خاک برای کمک به افراد دارای مشکلات جسمی و روانی سابقه و پیشینه بسیار زیادی دارد که بعدها متاسفانه فلسفه اصلی این کار به گمراهی کشیده شد و خاصیت شفا را در سنگ ها دانستند و برای همین هم بت های سنگی ایجاد گردید. آیه ی بسیار زیبایی در قرآن در مورد قربانی گفته شده است که هابیل و قابیل قربانی کردند ولی قربانی یکی باعث شد که به میدان رحمانی نزدیک شود و قربانی دیگری وی را به میدان شیطانی نزدیک کرد.
باز شدن چاکراها یعنی همان ورود آهسته مغناطیس اجنه و شیاطین به درون انسان و تسخیر و مسخ فرد که موجب ویرانی و تباهی انسان می گردد. خدای بزرگ چاکرا و بدن انسان را به گونه ای خلق کرده که چاکراها در حالت تعادل هستند و میدان مغناطیسی بیگانه اجازه ورود ندارد ولی ما با ناآگاهی خود و بازکردن این درها به راحتی اجازه ورود به این مغناطیس را می دهیم و در نهایت موجب مشکلات جسمی و روانی برای خود می شویم.
17. تغییر میدان همراه با درد است:
مغناطیس هر دروازه ی چاکرایی را که باز می کند آن قسمت از بدن را تحت تاثیر و فشار قرار می دهد و در نهایت موجب مریضی فرد می شود. در نهایت این میدان می خواهد که چشم سوم و در آخر سر کل کالبد فرد را تسخیر نماید و میدان رحمانی را در فرد به ضعیف ترین حالت برساند.
گاهی شاید برای شما هم پیش آمده که در داخل ماشین وقتی هوا به سر شما می خورد دچار سردرد شده اید. این به خاطر این است که با برخورد هوا به سر، الکترون های سر مانند زنبور در حال پرواز کاهش می یابد و موحب افزایش بار مثبت می شود و ایجاد سردرد می نماید. پس با این مثال متوجه می شویم که تغییر میدان چه فشاری بر اندام های بدن وارد می کند. انسانها بی حوصله اند و برای نجات از این فشارها، گاها به روشهای سریع و نادرست مثل مصرف قرص پناه می برند. در حالی که با کمی خواب و استراحت این مشکل حل میشود.
شیطان هر نوع کاری که خدا در قرآن فرموده است، در محدوه میدان مغناطیسی خود شبیه آن را ایجاد کرده است. گاهی یک فرد حوصله نماز ندارد می گوید کار سختی است که هر روز پنج بار بایستم!؛ ولی همین فرد حاضر است روزی یک پاکت سیگار یا بیست عدد سیگار را ایستاده سرپا در حیاط خانه یا بالکن خانه بکشد که تعداد و زمان بیشتری را از او می گیرد که میتوان گفت شیطان نوعی تقطیع از سیستم رحمانی را در برنامه خود دارد و فرد به نوعی شیطان را عبادت می کند و انرژی و وقت بیشتری را برای شیطان می گذارد. یا همین میزان هزینه را برای شیطان می کند و به جای آنکه زکات بدهد ماهانه هزینه بیشتری را برای سیگار و یا مشروبات و تفریحات می دهد.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و هشت)
درمان بیماری (بخش هفتم)
آتش درونی (بخش دوم)
· مسمومیت ناری
در قسمت قبل گفتیم که انسانها باید در این دنیا با انرژی و آتش درونی خدادادی خویش یک ساختمان شخصیتی و یا شاکله صحیح یکتاپرستانه در حد توان خود برای خویش درست کنند. اما شیطان میخواهد این فرصت را از آنها بگیرد؛ که اگر با آتش وجودی خویش، یک شاکله برای خود فراهم نکنند، با آتش جهنم پذیرایی خواهند شد. انسان از خاک بدبو آفریده شده است که اگر با انرژی و آتشی که خدا در نهاد او قرار داده است، خودش را نپزد و پخته نکند، بویش نمیرود و بوی گندش همه جا را می گیرد. در اصل شیطان میخواهد کم کم آتش درونی افراد را خاموش و آتش خود را جایگزین آن کند. تمام بیماریهای روانی از این مورد ناشی میشوند. آتش شیطانی با سیستم بدنی ما نمیسازد و این آتش بیگانه، کارکرد بدن ما را دچار مشکل میکند. آتش شیطان با آتش وجودی ما فرق دارد. این نوع آتش، آتشی است که به جان انسان می افتد، و البته در بقیه جاها هم تاثیر میگذارد. کسانی که در آب غرق میشوند و نجات می یابند، مقدار توازن الکترولیت بدنشان به هم میخورد و دچار مسمومیت با آب میشوند. تهوع، سرگیجه و بیهوشی از جمله آثار مسمومیت با آب است. آتش زیاد و بیگانه در بدن انسان هم او را دچار بیماری روانی میکند. بیماری روانی یعنی مسومیت با نار یعنی مسمومیت پنداری. کسانی که پرخوری میکنند، مسمومیت با خاک برای آنها پیش میاید. زیرا تمام مواد غذایی مثل کربوهیدرات، پروتئین، شکر و غیره همگی از خاک درست شده اند. بنابراین مسمومیت با تمام چهار رکن اصلی نظام طبیعت (آب، خاک، هوا، آتش) ممکن است پیش آید که منشاء تمام بیماریها از این چهار راه است.
مسمومیت با آتش زمانی پیش میاید که نار وجودی خویش را افزایش دهیم و یا اینکه نار اجنه و شیاطین را وارد وجود خویش کنیم. که در این حالت آتش روی آتش پیش میاید (نار عَلیَ نار). . سیستم عصبی انسان برای آتش وجودی خودمان طراحی شده است و توان انتقال آتش روی آتش را ندارد. مثلا یک کابل نازک، میتواند تا حدی جریان برق را از خود عبور دهد که اگر بیشتر شود، ممکن است آتش بگیرد و یا جلد کابل بسوزد و یا کابل پاره شود. بدن ما توان تحمل نار و آتش بیگانه را ندارد و سیستم عصبی انسان را به هم میریزد. عصبانیت، خودخواهی، طمع، حرص، کینه و سایر صفات شیطانی؛ بخاطر جریان بیش از حد آتش در وجود ماست که در خیلی از مواقع بوسیله نار اجنه و شیاطین ایجاد میشود.
· جهنم یک آتش ناشناخته و مسموم است
جهنم یک آتشی است که در جان ساکنینش جریان پیدا میکند. کسانی که شیوه نار علی نار را بجای بکار گیری نار خدادادی خویش در این جهان برای آخرت خود انتخاب کرده بوده اند. در آن دنیا هم آنان نوری از خود ندارند و به یک نار غیر وجودی مثل نار جهنم سپرده میشوند. در هر حالت آنان نابود نمیشوند و باید زنده بمانند و آنان مجبورند آتش ناشناخته ای را انتخاب کنند که تنها آتش موجود در آن مکان، آتش جهنم است. در جهنم، آتش بطور دسته جمعی افراد را کنترل میکند (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ). خدا از کنترل دسته جمعی جهنمیان صحبت میکند و از یک شعله مرکزی به نام (نار جهنم) صحبت می فرماید. در حالی در این دنیا، هر کس آتش وجودی خویش مختص به خود را دارد. اما در جهنم آتشها دسته جمعی است و عذاب یکی به عذاب دیگران می افزاید. به همین خاطر خدا می فرماید که جن و انس هیزم جهنم هستند. دو نوع هیزم، آتش قوی تری ایجاد میکنند تا یک نوع هیزم.
وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا ﴿۱۵﴾ ولى منحرفان هیزم جهنم خواهند بود (۱۵)
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَأُولَئِکَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ ﴿۱۰﴾
در حقیقت کسانى که کفر ورزیدند اموال و اولادشان چیزى [از عذاب خدا] را از آنان دور نخواهد کرد و آنان خود هیزم دوزخند (۱۰)
هیزم بودن برای جهنم به این معناست که هر کسی با آتشی که از جهنم میگیرد، به عنوان تقویت کننده جریان آن عمل میکند و انگار به عنوان آمپلی فایر عمل میکند. گروههای مختلف در جهنم، همدیگر را لعنت میکنند و انگار همیشه با هم جنگ دارند. آنان در جهنم دشمن خونی (دشمن ناری = دشمن آتشی) هم خواهند بود. در جهنم کسی با کسی نمیتواند درد دل کند.
قَالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ فِی النَّارِ کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّى إِذَا ادَّارَکُوا فِیهَا جَمِیعًا قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لِأُولَاهُمْ رَبَّنَا هَؤُلَاءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِنَ النَّارِ قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلَکِنْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿۳۸﴾
مى فرماید در میان امتهایى از جن و انس که پیش از شما بوده اند داخل آتش شوید هر بار که امتى [در آتش] درآید همکیشان خود را لعنت کند تا وقتى که همگى در آن به هم پیوندند [آنگاه] پیروانشان در باره پیشوایانشان مى گویند پروردگارا اینان ما را گمراه کردند پس دو برابر عذاب آتش به آنان بده [خدا] مى فرماید براى هر کدام [عذاب] دو چندان است ولى شما نمیدانید (۳۸)
وَقَالَتْ أُولَاهُمْ لِأُخْرَاهُمْ فَمَا کَانَ لَکُمْ عَلَیْنَا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ ﴿۳۹﴾
و پیشوایانشان به پیروانشان مى گویند شما را بر ما امتیازى نیست پس به سزاى آنچه به دست مى آوردید عذاب را بچشید (۳۹)
· ذریت شیطان
زمانی که نار علی نار پیش آید، خواهشها و تمناهای بیگانه هم پیش خواهد آمد و نفس غیر قابل کنترل خواهد شد. وقتی شیطان اغوا شد، گفت که ذریت بنی آدم را افسار خواهد زد. طریقه حرف زدن ابلیس با خدا در آیه زیر، نشان از پررویی و تکبر او دارد. او با کمال وقاحت و جانبدارانه خدای عالمیان را مخاطب قرار داده و میگوید: (قَالَ أَرَأَیْتَکَ – آیا دیده ای؟) ؛ انگار خدا حق او را خورده است.
قَالَ أَرَأَیْتَکَ هَذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا ﴿۶۲﴾
[سپس] گفت به من بگو این کسى را که بر من برترى دادى [براى چه بود] اگر تا روز قیامت مهلتم دهى قطعا فرزندانش را جز اندکى [از آنها] افسار خواهم زد (۶۲)
فعل لَأَحْتَنِکَنَّ (افسار خواهم زد؛ کنترل خواهم کرد) برای موردی استفاده میشود که فرد بخواهد حیوانی را لجام بزند و با افسار آنرا کنترل کند. اگر توجه کرده باشید، با کشیدن افسار حیوان، به سمت چپ و راست و یا کشیدن و رها کردن و یک سری حرکات دیگر، براحتی حیوان را کنترل میکنند، متوقف میکنند، به حرکت وا میدارند و ...
شیطان از نار و یا آتش مخصوص آفریده شده است و او این آتش را در جان آدمیان می اندازد و براحتی از این طریق بنی آدم را کنترل میکند. آتش شیطان همان لجام و افساری است که به وسیله آن آدمی را کنترل میکند. این نوع کنترل یک نوع شستشوی مغزی است و افساری از آتش است. خدای دانا و حکیم در آیه دیگری می فرماید که عده ای ابلیس و ذریت او را به دوستی می گیرند. در اینجا منظور از ذریت ابلیس ، فقط اجنه و شیاطین نیستند؛ بلکه انسانهایی که نار ابلیس در آنها جریان دارد هم جزو ذریه ابلیس هستند.
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا ﴿۵۰﴾
و [یاد کن] هنگامى را که به فرشتگان گفتیم آدم را سجده کنید پس [همه] جز ابلیس سجده کردند که از [گروه] جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچید آیا [با این حال] او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى گیرید و حال آنکه آنها دشمن شمایند و چه بد جانشینانى براى ستمگرانند (۵۰)
به این طریق، باید تعریف دیگری از ذریت طبق قرآن ارائه دهیم. ذریت فقط در نسل خاکی نیست. بلکه کسانی که نار و آتش ابلیس در وجود آنان جریان دارد و با آن آتش زندگی میکنند و آن آتش را به دوستی گرفته اند و در جلد خویش استفاده میکنند، به نوعی ذریت ابلیس بحساب میایند. یک نوع ذریت هست که ژنتیکی است ولی یک نوع ذریت دیگر هست که بوسیله آتش وجودی منتقل میشود. شما اگر دقت کرده باشید، بت پرستیها در بعضی اقوام نسل به نسل منتقل میشود و فرزندان آنان ناخودآگاه از روش غلط اجدادی خویش دفاع آتشین میکنند، این دفاع غلط همان آتشی است که نسل به نسل بوسیله شیطانهای مسلط بر قوم به جلد آنان منتقل میشود.
پیامبر ابراهیم وقتی که تمام کلمات و آزمایشات را پست سر نهاد و آتش وجودی خویش را خالص گردانید و فقط برای خدا اختصاص داد؛ خدا او را امام و پیشوای متقین قرار داد. ابراهیم از خدا خواست که این آتش پاک و خالص را در ذریت او هم قرار دهد. اما خدا فرمود که ظالمان نمیتوانند چنین آتش خالصی (ذریت) را منتقل کنند و اصلا نمی توانند آن را نگهدارند.
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ﴿۱۲۴﴾
و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود و وى آن همه را به انجام رسانید [خدا به او] فرمود من تو را پیشواى مردم قرار دادم [ابراهیم] پرسید از دودمانم [چطور] فرمود پیمان من به بیدادگران نمى رسد (۱۲۴)
زیرا منتقل کردن آتش و جوهره خالص، بصورت نسل ژنتیکی ممکن نیست و اصلا بی معنی است. بلکه این نوع جوهره بوسیله کار و تلاش و کوشش و جهاد و نماز منتقل میشود. ذریت مقوله ای فقط خاکی نیست. ذریت پاک فقط بوسیله نماز صحیح به نسلهای بعد منتقل میشود. پیامبر ابراهیم آگاه ترین فردی بوده است که در میان بشر پیدا شده است. او نماز را نگهدارنده یک ذریت پاک معرفی میکند. او متوجه شد که نماز ، میتواند ذریت پاکی را نسل به نسل منتقل کند. نماز آتش وجودی انسان را متعادل و پاک نگه میدارد.
رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ ﴿۴۰﴾
پروردگارا مرا برپادارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز پروردگارا و دعاى مرا بپذیر (۴۰)
رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ ﴿۴۱﴾
پروردگارا روزى که حساب برپا مى شود بر من و پدر و مادرم و بر مؤمنان ببخشاى (۴۱)
این یک واقعیت است که تصمیمات اجنه و شیاطین در سرنوشت ما موثر است. هم جن و هم انس، هر دو دارای آتش وجودی هستند و بنابراین در انتقال ذریت، آتش وجودی بسیار و خیلی موثر است.
· قوم نوح
نوح از راهنمایی قومش نا امید شد؛ زیرا هر فرد جدیدی که به دنیا میامد، آتش مشرکان در جلد او جریان داشت و در نتیجه راهنمایی و هدایت قوم تقریبا غیر ممکن شد و به بن بست خورد. آتش وجودی در جلد و پوست انسانهاست. وقتی یک نار و آتش بیگانه در جلد افراد باشد و آن را پوشانده باشد، نفوذ به آن کار آسانی نیست و در مورد قوم نوح، کار به بن بست خورده بود. قوم نوح با آتش وجودی شیاطین، خود را پوشانده بودند و به نوعی با آن وحدت وجود پیدا کرده بودند. آنان دیگر غیر قابل نفوذ بودند. فقط آتش جهنم میتواند این چنین وحدتی را در هم شکند. اصلا مفهوم وحدت وجود همین است.
إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا ﴿۲۷﴾
چرا که اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند (۲۷)
قوم نوح با هم دیگر وحدت پیدا کردند و به همدیگر گفتند که تا آخرین قطره خونشان از عقاید خویش دفاع میکنند و صحبتهای آنان در مورد بتهای پنجگانه بسیار آتشین بود (وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ؛ گفتند زنهار خدایان خود را رها مکنید ...). بزرگترین و گسترده ترین وحدت غلط در طول تاریخ، وحدت آن قوم علیه نوح بود. آنان بطرز عجیبی یک آتش متحد سرکش در جلدشان رفته بود. البته در نهایت غرق شدند و به یک آتش سرکش تر و متحدتر (آتش جهنم) سپرده شدند.
وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا ﴿۲۳﴾
و گفتند زنهار خدایان خود را رها مکنید و نه ود را واگذارید و نه سواع و نه یغوث و نه یعوق و نه نسر را (۲۳)
وَقَدْ أَضَلُّوا کَثِیرًا وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا ضَلَالًا ﴿۲۴﴾
و بسیارى را گمراه کرده اند [بار خدایا] جز بر گمراهى ستمکاران میفزاى (۲۴)
مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ یَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصَارًا ﴿۲۵﴾
[تا] به سبب گناهانشان غرقه گشتند و [پس از مرگ] در آتشى درآورده شدند و براى خود در برابر خدا یارانى نیافتند (۲۵)
آنان بوسیله آب غرق شدند ولی بعد از آن بدست یک نار بیگانه افتادند (مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا). این قسمت از آیه اینچنین موضوعی را بیان میدارد. خدا در این آیه، بعد از آب، آنان را بدست یک آتش بیگانه می سپارد که همان آتش جهنم است. آتش جهنم هم بصورت مرکزی افراد را کنترل میکند و نوعی وحدت وجود خاص در جهنم برقرار است.
· کنترل ذریت بنی آدم
شما نمیتوانید حیوانی را کنترل کنید، وقتی افسارش دست دیگری است. وقتی عده ای آتش و نار شیطانی در آنان جریان دارد؛ نمیتوان آنان را نسبت به خدا و دستورات او متعهد کرد. همانطور که شیطان نسبت به خدا پر رو بود و ذره ای قدر و حرمت خدا را نگه نداشت.
قَالَ أَرَأَیْتَکَ هَذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا ﴿۶۲﴾
[سپس] گفت به من بگو این کسى را که بر من برترى دادى [براى چه بود] اگر تا روز قیامت مهلتم دهى قطعا فرزندانش را جز اندکى [از آنها] افسار خواهم زد (۶۲)
شیطان خدا را مخاطب قرار داده و به حالت حق به جانب از خدای عالمیان می پرسد: به من بگو این کسى را که بر من برترى دادى براى چه بود!؟ در ادامه شیطان، تهدید خود را آشکار میکند و کنترل ذریتی بنی آدم را مطرح میکند. شیطان از آتش خلق شده است و به همین خاطر فقط از طریق آتش میتواند کارش را انجام دهد. بنابراین شیطان با دخالت در آتش وجودی انسانها، مرکز کنترل واحساسات آنان را در دست می گیرد. هر انسانی یک جسم ناری (آتشی) هم دارد که باید بوسیله خودش ساخته شود و اگر ساخته نشود، شیطان از آتش شیطانی خود برایش میسازد و به این طریق افراد به ذریت شیطان تبدیل میشوند. بنابراین ذریت در آیه (رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِی) به معنای نسل شیطان و نسلی از بنی آدم که از شیطان پیروی میکنند و آتش شیطان در وجود هر دو گروه جریان دارد، است.
آتش روی آتش، باعث به هم خوردن تعادل روانی افراد میشود. زیرا ما یک آتش وجودی داریم و آتش بیگانه اجنه و شیاطین میتواند در کالبد ما جریان یابد و ما را تسلیم خود کنند. آتش روی آتش باعث تسلیم شدن انسانها به جنها خواهد شد. حتی این آتش بیگانه میتواند تمام کارهای ناپسند و مذمومی که شیاطین در طول تاریخ انجام داده اند را به ما منتقل کنند. این آتش تا حدی یک حافظه تاریخی هم هست. وقتی یک کودک بزرگ میشود، بدون آنکه کسی یادش دهد، بعضی خصوصیات بد اخلاقی مربوط به قوم خویش و یا والدینش را در خود بروز میدهد. زیرا این خصوصیات بد اخلاقی در آتشی است که همزاد شیطانیش منتقل میکند. وقتی مادر مریم، مریم را بدنیا آورد، دعای جالبی کرد و فرزندش (و ذریت فرزندش) را از شر شیطان به خدا پناه داد.
فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنْثَى وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى وَإِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ ﴿۳۶﴾
پس چون فرزندش را بزاد گفت پروردگارا من دختر زاده ام و خدا به آنچه او زایید داناتر بود و پسر چون دختر نیست و من نامش را مریم نهادم و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده به تو پناه مى دهم (۳۶)
این که مادر مریم در آیه می فرماید وَإِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ یعنی خدایا ، فرزندم و نسل او را از آتش وجودی شیاطین به تو می سپارم. مادر مریم میدانست که نژاد کالبدی در سرنوشت فرزندش زیاد مهم نیست، بلکه نژاد ناری اوست که سرنوشت او را تعیین میکند. ما نار و آتش وجودی خویش را نمی توانیم ببینیم؛ ولی تاثیر عمیقی بر پندار و کردار و گفتار ما دارد.
آتش اجنه که در وجود افراد نفوذ کند، از آنجا که قوی تر از آتش وجودی خودمان است، برای کالبد آدمی بی حسی میاورد. زنان مصر وقتی یوسف را دیدند، دست خود را بریدند ولی در آن موقع احساس درد نکردند و حتی متوجه بریدن دست خود نشدند. بی حسی از این نوع برای سلامتی بدن ما مفید نیست. وقتی عضوی بی حس شود، دیگر کارهای روتین خودش را درست انجام نمیدهد و باعث پذیرش بیماریها خواهد شد.
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَآتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّینًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ ﴿۳۱﴾
پس چون [همسر عزیز] از مکرشان اطلاع یافت نزد آنان [کسى] فرستاد و محفلى برایشان آماده ساخت و به هر یک از آنان [میوه و] کاردى داد و [به یوسف] گفت بر آنان درآى پس چون [زنان] او را دیدند وى را بس شگرف یافتند و [از شدت هیجان] دستهاى خود را بریدند و گفتند منزه است خدا این بشر نیست این جز فرشته اى بزرگوار نیست (۳۱)
زنان مصر با دیدن یوسف، حسهای حرص و ولعشان برجسته شد و در آن موقع متوجه بریدن دست خویش نشدند؛ زیرا در آن موقع آتش بیگانه شیطان بر روان و کالبد آنان مسلط شد. دراویش و مرتاضان با ذکرها و حرکات خاص تکراری مثل سر تکان دادن پشت سر هم و تکرار کلمات مانترا، باعث ورود آتش بیگانه به کالبد خویش میشوند و بنابراین نوعی بی حسی در کالبد آنان پیش میاید و به همین خاطر سیخ در گونه خود فرو میکنند و دردی را حس نمی کنند و حتی خون هم نمیاید.
جالب است که زنان مصر با دیدن یوسف، گفتند که وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ . آنان کلمه الله را استفاده کردند. بعضی از مردم به اشتباه فکر میکنند که مردم بت پرست زمان قدیم، الله را نمی شناختند و بت پرست مطلق بوده اند. آنان الله را کامل می شناختند و به او ایمان داشتند. مشکلشان قراردادن خدایانی دیگر در کنار الله بود. نود و نه درصد مردم جهان، همیشه به خدا ایمان داشته اند و خدا را قبول داشته اند. مشکلشان قراردادن خدایان دیگر در کنار باریتعالی بوده است.
· لسان الغیب!
وقتی فرد عصبانی است، در آن موقع هیچی حالیش نیست و انگار کنترل اعصابش دست خودش نیست. زیرا در آن موقع نار و آتش بیگانه ای کنترل جلد او را در اختیار می گیرد و فرد بی اختیار و بدون رعایت اصول اولیه خودش، سخنانی بر زبان می راند. برای صحبت منطقی با فرد عصبانی، باید صبر کرد تا عصبانیت از او خارج شود. راندن این سخنان بر زبان آدمی، از آتش بیگانه ای تاثیر می پذیرد که در آن لحظه بر وجود افراد مسلط میشود. به قول معروف به این حالت می گویند لسان الغیب. یعنی زبانی بیگانه که از طرف آدمی صحبت میکند. شعر هم گفته هایی تاثیر گرفته از آتش بیگانه است و به این خاطر به شاعر لسان الغیب و شیرین بیان هم می گویند. این نوع لسان، لسان شیطان است که در ظاهر نظم است ولی بسیار آشفته ست و براحتی منطق دنیای انسانها را دور میزند. آتش بیگانه منطقش با منطق عادی فرق دارد. مثلا فرد غیبت میکند و برای توجیه ایم عمل میگوید که او هیچ وقت دروغ نمی گوید! اما خودش متوجه نیست که دارد فریب میدهد. یعنی افراد با تبدیل غیبت به فریب، فکر میکنند که عمل ناشایستی انجام نداده اند. وقتی آتش شیطان در بدن انسان دخالت کند، اینچنین منطقی را بر انسانها اجرا میکند. منطق شیاطین که نوعی بی منطقی است، براحتی منطق ما را تحت تاثیر قرار میدهند. در طول تاریخ انواع کلکهای شرعی بوسیله منطق آتشین شیاطین میان انسانها بوجود آمده است. از جمله دور زدن تعطیلی شنبه.
· انسان باید سختی های رحمانی را تحمل کند
خدای حکیم و مهربان می فرماید که ما انسان را در سختی آفریده ایم (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ ). این آیه به این معنا نیست که نعوذ بالله آفرینش انسان برای خدا سخت بوده است. بلکه به این معناست که سرشت و فطرت انسان براساس سختی آفریده شده است و بدن و روان او بر این روش سازگار است. سیستم ایمنی انسان (چه جسمی و چه روانی) براساس کَبَد و سختی و رنج آفریده شده است.
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ ﴿۴﴾ براستى که انسان را در سختی آفریده ایم (۴)
انسان باید تلاش و کوشش کند و در این راه سختی بکشد تا بتواند زندگی سالمی را ادامه دهد. تنبلی گناه بزرگی است، زیرا تنبلی فرآیندی است که در آن کَبَدٍ و سختی نیست. انسان در فرآیند سختی، پخته میشود و میتواند زندگی سالمی را طی کند. در فرآیند درمان هر گونه بیماری، اگر همراه درد باشد و انسان درد را تحمل کند، درمان ریشه ای و واقعی انجام خواهد گرفت. این روش درمان، درس عبرتی هم است برای دیگران. اگر یک فرزند در خانواده، یکی با زحمت و رنج به هدفی رسیده باشد، به دیگر برادران و خواهرانش هم درس بزرگی میدهد. اگر کسی با زحمت یک بیماری را رد کند و درمان شود، به دیگر افراد اجتماعش درس تلاش و کوشش و مقاومت خواهد آموخت و این خودش یک مثال خوب برای تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر است. این فرد عملا شعار پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک را به اجرا گذاشته است. پیش بعضی مراکز درمانی که میروی، آنقدر مسکن و داروهای شیمیایی برای فرد می نویسند که فرد اصلا نمیداند درد و رنج بیماری چیست ولی در عوض به خلسگی و تنبلی عادت خواهد کرد و آن درسی که از بیماری باید بیاموزد را نخواهد آموخت. اگر در فرآیند درمان بیماری، درد نباشد، سیستم ایمنی بدن انسان فریب می خورد.
فرق مهمی که درمانهای نظام رحمانی با نظامهای دیگر دارد این است که درمان در نظام رحمانی مبتنی بر بیرون راندن آتش بیگانه است ولی درمانهای نظام غیر رحمانی، مبتنی بر استفاده از آتش بیگانه است. زمانی که ابراهیم از یکتاپرستی حرف میزد، قومش فکر کردند که دیوانه و مجنون شده است و به این طریق برای او یک جحیم تدارک دیدند. جحیم در اینجا یعنی آتشی بیگانه. آنان به این طریق میخواستند که آتش وجودی ابراهیم را خاموش کنند و آتش جحیم را جایگزینش کنند. از این کارها، زیاد انجام میشود. مُغها برای درمان بیماری افراد ، آنان را بوسیله جادوگری، به یک آتش بیگانه می سپردند و یک آتش بیگانه به جان بیمار می انداختند و به نار وجودی افراد، ناخالصی اضافه میکردند تا که حالی به حالی شود. بنابراین جبهه شرّ و خیر دو راهکار برای درمان بیماری دارند:
1- آتش بیگانه به جلد افراد اضافه شود که این روش را جبهه شرّ انجام میدهد.
2- آتش بیگانه از جلد افراد خارج میشود که این روش را خدای رحمان توصیه می فرماید.
در زمانهای قدیم، وقتی کسی بیماری روانی سختی می گرفت و توانایی درمان او را نداشتند، او را طرد میکردند؛ اما خدا حتی در مورد زناکاران می فرماید که بوسیله زدن جلد، آتش بیگانه را از جلد آنان طرد کنید و بعد برگردند سر زندگی خویش. در قسمت قبل بررسی شد که در آیه جلد (آیه دوم سوره نور)، جلد به معنای پوست نیست؛ بلکه به معنای آتش وجودی فرد است که ناخالصی دارد. بنابراین زدن جلد به معنای شلاق زدن نیست.
معمولا بعد از زدن جلد، هورمونهای سروتونین و دوپامین و ... به حالت عادی بر می گردند و به همین خاطر اینکار برای افراد با عذاب همراه است. بیرون کردن نار بیگانه همیشه همراه با زجر و عذاب است، زیرا نار بیگانه دقیقا در سمت مخالف میدان طبیعی انسان است.
بعضی سختی ها برای زندگی ها لازم است. همیشه موارد سهل الهضم، سهل الوصول زیاد بدرد نمی خورند. توجه کنید که انسان لازم نیست که مصنوعی برای خودش کَبَد و سختی ایجاد کند. بلکه همان سختی هایی که در فرآیند عادی زندگی پیش میاید کافی است و بیشتر از آن هم مفید نیست. فرآیند عادی سختی یعنی روزه گرفتن ، روزی پنج بار قطع امور روزانه و بجا آوردن نماز، زکات دادن، شبها زود خوابیدن، روزها کار و تلاش و کوشش کردن، گذراندن روال طبیعی بیماری و عدم استفاده از مخدرات و مسکنات و ...
· شیطان میخواهد سختی های رحمانی را دور بزند
اما شیطان به افراد می گوید که کَبَدها و سختی های نظام رحمانی را حل میکند و آن را بر میدارد. شیطان بوسیله ایجاد آرامشهای مصنوعی و مخدرات و اشعار میخواهد اینکار را بکند و البته برای انجام این کار باید نار و مغناطیس خودش را سوار کالبد انسان کند و این یعنی شروع بدبختی انسان. البته شیطان دروغ می گوید و آنان را وارد سختی های بیشتری میکند. یکی هست که روزی بیست سیگار میکشد و هر بار پنج دقیقه سرپا ایستاده و برای هر سیگار وقت میگذارد ولی او حاضر نیست برای پنج نماز، هر نماز دو دقیقه وقت بگذارد. یا افراد روزانه به مدتهای مشخصی کارهای روزانه شان را قطع میکنند و گوشی خود را چک میکنند و سری به انواع کانالها میزنند ولی نماز برایشان سخت است. شیطان سختی های رحمانی را اینطوری بر میدارد.
در اینجا به یک نتیجه جالب میرسیم؛ کسانی که نماز بجا نمی آورند و می گویند سخت است؛ در جاها و قسمتهای دیگر مجبورند عملی شبیه نماز را طور دیگری بجا آورند. کسی که نماز بجا نمی آورد؛ روزی دهها بار کانالهای مجازی را چک و ویو میکند. این میشود نماز او. اما این نماز برای خدا نیست و بلکه برای تقویت نار بیگانه است. در واقع کسی که برای خدا نماز نخواند، بدون اینکه خود بداند، بطرز دیگری برای شیطان نماز بجا میاورد.
کسی که روزه نمی گیرد، بدنش اشباع میشود و بعدا مجبور میشود که برای درمانش گیاه خواری کند و یا بعضی غذاها را بر خود ممنوع کند. همانطور که می بینید افرادی که روزه نمی گیرند، طور دیگری مجبورند روزه بگیرند.
کسی که زکات نمیدهد، مجبور است که جلسات تفریح و کلاسهای یوگا، رقص باله و غیرباله و سایر کلاسهای بیفایده و مسخره برود و ده برابر زکات را در این راهها خرج میکند. این نیازهای کاذب را مغناطیس و نار بیگانه به افراد وسوسه و تزریق میکند.
· دوران قاعدگی و زایمان
طبق فرموده خدای رحیم در قرآن، دوران قاعدگی و زایمان برای زنان همراه با زجر و اذیت است و این زجر و اذیت آتش وجودی آنان را میزان و تنظیم میکند و گرنه زنان به تنهایی توانایی این کار را ندارند.
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ وَلَا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى یَطْهُرْنَ فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ﴿۲۲۲﴾
از تو در باره عادت ماهانه [زنان] مى پرسند بگو آن رنجى است پس هنگام عادت ماهانه از [آمیزش با] زنان کناره گیرى کنید و به آنان نزدیک نشوید تا پاک شوند پس چون پاک شدند از همان جا که خدا به شما فرمان داده است با آنان آمیزش کنید خداوند توبه کاران و پاکیزگان را دوست مى دارد (۲۲۲)
زنان در آن روزها، اذیت میشوند و البته امروزه متاسفانه زنان بوسیله داروهای شیمیایی این رنج را به حداقل میرسانند و این اشتباه بزرگی است. تحمل این رنج آتش وجودی آنان را تنظیم میکند و بعد از قاعدگی ، زندگی نرمالتری خواهند داشت و از بیماریهای زنانه مصون خواهند بود. انسانها هر چقدر که طبق نظام رحمانی منطبق تر زندگی کنند، جوابشان را بی حساب می گیرند. وقتی در نظام رحمانی رنج بکشی، مزدش را خواهی گرفت (إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ).
قُلْ یَا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَةٌ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ ﴿۱۰﴾
بگو اى بندگان من که ایمان آورده اید از پروردگارتان پروا بدارید براى کسانى که در این دنیا خوبى کرده اند نیکى خواهد بود و زمین خدا فراخ است بى تردید شکیبایان پاداش خود را بىحساب [و] به تمام خواهند یافت (۱۰)
خدای رحمان بخشنده است؛ وقتی سختی ها و کبدهای معمول نظام رحمانی را تحمل کنید، اجرش را خواهید گرفت. سیستم ایمنی بدن انسان، به معنای واقعی هوشمند است و هربار که دردی را تسکین دهد و مشکلی را حل کند، برای دفعه بعد، هوشمندتر میشود و بهتر عمل میکند. عدم احساس درد در بیماریها، سیستم ایمنی بدن را فریب میدهد و آن را همچنان کودک و بی تجربه نگه میدارد. مردم بوسیله قرصهای مسکن و مخدرات، درد را از بدن خویش حذف میکنند و سیستم ایمنی بدنشان را از یادگیری و ارتقاء محروم میکنند. قاعدگی برای زنان حادثه بدی نیست که با درد آن مقابله شود، خدای رحمان آن را در وجود آنان گذاشته است و جزو تفکیک ناپذیر سیستم وجودی شان است. خدا خودش می فرماید که قاعدگی نوعی اذیت است (قُلْ هُوَ أَذًى)، یعنی باید بگذارند روند طبیعی اذیت آن طی شود و آن را بوسیله مسکن و قرصهای شیمیایی قطع نکنند، تا آتش وجودی زنان کاملا مثلا اولش تنظیم شود.
در این دنیا همه چیز به نوعی حافظه دارند، سیستم ایمنی بدن انسان هم حافظه دارد و از عملکرد خودش یاد می گیرد. خدا در آیه می فرماید که هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ یعنی دوران قاعدگی اذیت است و در آن دوره از زنان دوری کنید. وقتی خدا می فرماید که دوره قاعدگی اذیت است، یعنی یکی از خصوصیات دوران قاعدگی اذیت شدن است که نباید این خاصیتش را از بین برد. باید دوری کنید در آن روزها از آنان؛ زیرا در آن روزها، پاکسازی نار وجودی صورت می گیرد و ممکن است که درگیریهای ناخواسته پیش آید و زنان نار وجودیشان با نار شوهرشان درگیر شود. به همین خاطر می فرماید که نزدیکشان نشوید تا از این مغناطیس پاک شوند (وَلَا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى یَطْهُرْنَ) و نار زنانگی خالص خویش را ریکاوری کنند. در صورتی که اذیت در آن نباشد؛ خاصیت زنانگی زنان منحرف میشود و دچار انواع بیماریهای زنانه هم میشوند.
سیستم ایمنی بدن انسان، یک ماشین به تمام معنا خودکفاست که از داده های قبلی خود یاد می گیرد. اگر زنان بوسیله قرصهای مسکن و مخدر، قاعدگی را بی تاثیر کنند، دستگاه ایمنی و کاهش درد بدن آنان، از آن به بعد براساس قرصها برنامه ریزی میکند و فریب میخورد و عملا به قرصها معتادش میکند.
· سختی های رحمانی رحمت است
آدمیان اگر با حوصله و صبر در درمان بیماری ها و درمان دردها، پیش نروند، تحمل شرایط دیگر را هم نخواهند داشت و در درمان دردها به روشهای نادرست پناه خواهند برد. شما اگر در درمان درد و بیماری به یک جادوگر پناه برید و او درد شما را کاهش دهد، به او اعتماد پیدا می کنید و ارتباط شما با خدا کم رنگ و ضعیف خواهد شد. نباید با نظام رحمانی و قواعد آن، مقابله کرد، بلکه باید با آن هماهنگ شد. به همان اندازه که انسانها جسمشان را از نظام رحمانی و قواعد آن دور کنند، به همان اندازه هم روانشان از نظام رحمانی دور میشود.
اگر در این دنیا، نار وجودی انسانها کنترل نشود و از ورود نارهای بیگانه جلوگیری نشود، اصلا لذت بخش نیست. اگر نار وجودی زنان و مردان حالت عادی نباشد، ارتباط سالمی بین آنان نخواهد بود و زندگی آنان به هم میریزد. آتش مثل خون است برای شیطان، زیرا او از آتش آفریده شده است. اگر آتشی بیگانه بر انسان مسلط شود، مثل این است که خون آن فرد بیگانه در بدن انسان باشد.
عکس العمل و برخورد نظام رحمانی نسبت به بندگان خیلی لطیفانه و رحیمانه است. خدا فقط رفاه کالبد جسمی را در نظر نمی گیرد، بلکه سلامت کالبد ناری را هم در نظر می گیرد. شما اگر بوسیله قرصهای مسکن احساس راحتی و آرامش کنید ، ولی در عوض آتش بیگانه بر شما مسلط شود و سیستم ایمنی بدن شما ضعیف شود؛ این روش یک روش غلط است. پزشکان در زمان قدیم همیشه به دو گروه تبدیل شده بوده اند؛ گروهی از آنان حکیم بودند و گروهی دیگر مُغ. مُغها بوسیله مسکنها و مخدرات و جادو، همیشه درد و سختی را از فرآیند درمان بر میداشتند و به این طریق نظام رحمانی را دور میزدند. وقتی درد را از فرآیند درمان برداری، عملا درمانی انجام نمی پذیرد و همه اش جادو و فریب است.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و هفت)
درمان بیماری (بخش ششم)
پیوستگی های مداوم در زندگی، سیستم ایمنی بدن را می خواباند. زندگی در جای گرم و نرم، انسانها را تنبل کرده است. تابستان و زمستان و گرما و سرما برای این افراد بی تاثیر است. آیا خدای بزرگ نعوذ بالله اشتباه کرده است که بعد از تابستان، پاییز می آورد و بعد سرمای زمستان میاید؟ خدا میخواهد پیوستگی حسی و جسمی ما را قطع کند و باعث قوی تر شدن سیستم ایمنی بدن ما شود. افراد در سرما و گرما، باید خود را وارد محیط کنند و سرما و یا گرمای طبیعت را حس کنند و پیوستگی جسمی خود را قطع کنند. این مورد حتی برای روان انسان هم صادق است. وقتی فکر و پندار انسان مدام بر یک روال پیوسته و تقطیع نشده باشد، فرد خودبخود دچار فریز و جمود فکری خواهد شد و گره ها و عقده های فکری و ذهنی در او ایجاد خواهند شد و این همان تومور و آرتروز روانی است و سیستم ایمنی روان را ضعیف میکند. نماز برای تقطیع این حالت است و باعث افزایش سیستم ایمنی جسمی و روانی نمازگزار میشود.
یک مومن باید قواعد رحمانی را در طبیعت بشناسد و از آن پیروی کند و زندگی خود را بر آن اساس تنظیم کند. اگر تابستان بود، در هوای تابستان بیرون رود و گرمای آن را حس کند؛ اگر زمستان بود، در هوای سرد بیرون رود و سرمای آن را حس کند. وقتی افراد زمستان و تابستان برایشان فرقی ندارد؛ یعنی شکرگزار نیستند و به این تغییر حالت راضی نیستند و بنابراین کفران نعمت میکنند و کفران نعمت؛ نعمت را از بین می برد. این خاصیت نظام رحمانی است. زمانی خواهد رسید که فصلها از بین میروند و تغییرات طبیعت به حداقل می رسد. آن وقت بشر برای تحریک سیستم ایمنی بدن جسمی و روانی خودش، باید از داروهای شیمیایی استفاده کند و روشهای مصنوعی استفاده کند و واقعا آن موقع زندگی مسخره ای خواهد داشت. ما باید خود را با قواعد رحمانی طبیعت هماهنگ کنیم و نه اینکه آن را خنثی کنیم.
خنثی کردن قواعد رحمانی یعنی اینکه در فصل گرما؛ همیشه کولر روشن باشد و در نتیجه فصل تابستان معنایش را از دست میدهد. تنها زمانی میتوانیم به خوشبختی در این جهان دست بیابیم که خود را تسلیم قواعد رحمانی کنیم. خدا لطف میکند که فصول مختلف برای ما گذاشته است. خدا لطف میکند که باران و برف می باراند و گرنه میتوان از اقیانوس، لوله کشی کرد و آب شیرین کن گذاشت. تهیه آب از طریق برف و باران زمین تا آسمان با این روشهای صنعتی و مصنوعی فرق دارد. خدا میخواهد که پیوستگی و گرمی و نرمی و سردی را بزور برای ما تقطیع کند تا مریض نشویم. خدا میخواهد که بدن ما را با آب و خاک تماس دهد. ما باید وارد ریل نظام رحمانی شویم و خود را به آن بسپاریم. وارد ریل نظام رحمانی شدن یعنی خود را معرض آن قرار دهیم و این معنای توکل به خدای رحمان است. بیماری زمانی پیش میاید که از این ریل خارج شویم. بدن انسان هوشمند است و در نظام رحمانی، سلامتیش را بدست میاورد. برگی که زرد شده است، آبش دهید زردیش میرود. قطعه ای از نهال را به درخت دیگر پیوند دهید، رشد میکند. قطعا بدن انسان از ساختار گل و درخت پیچیده تر است و هوشمندتر است. توکل به غیر خدا، مساوی است با ضعف سیستم جسمی و روانی انسان.
قواعدی که بشر اختراع کرده است، همچون کارما؛ بر این اصل می چرخند که هر جور فکر کنی، دنیا بر آن اساس می چرخد! این قاعده ، درست برخلاف نظام رحمانی و سلامتی روحی و جسمی ماست. زیرا در اصل ما باید خود را با نظام رحمانی وفق دهیم و ما باید خود را با آن هماهنگ کنیم نه اینکه نظام رحمانی با ما هماهنگ شود. تمارض یعنی خود را به مریضی زدن و حال آنکه مریض نیستی. فردی که تمارض میکند، بنا به شرایط روحی روانیی که دارد، معتقد است که باید مریض می بود و خودش هم نمیداند که چرا مریض نیست. به هر حال او خود را به مریضی میزند و از عقیده غلط خود عقب نمی نشیند. کارما و تمارض درست برخلاف فطرت بشری و نظام رحمانی هستند. در این شرایط مصنوعی، بدن انسان بیمار میشود.
نشانه های هر نوع بیماری ای ، در نهایت روزی به سطح جلود و پوست میرسد. وقتی نشانه های بیماری، به سطح پوست برسد؛ یعنی در سطح حاد و خطرناک قرار گرفته است. خیلی افراد فکر میکنند که پرخوری نمی کنند و سالم زندگی میکنند؛ اما نشانه های پرخوری در جلد و پوست آنان، با برآمدگی شکم نمایان میشود. نشانه های زیاده روی در چربی، با جوش روی پوست نمایان میشود و ...
حتی بیماریهای روانی هم ، در مرحله نهایی، نشانه های خودش را به جلود آدمیان میرسانند. وقتی کسی بطور مداوم بغض و عصبانیت خود را کنترل نکند، در نهایت آثار عصبانیت در پوست او نمایان میشود و در حین عصبانیت، افراد رنگشان قرمز میشود و یا اینکه کنترل ظاهری خود را از دست میدهند.
حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۲۰﴾
تا چون بدان رسند گوششان و دیدگانشان و پوستشان به آنچه میکرده اند بر ضدشان گواهى دهند (۲۰)
وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۲۱﴾
و به پوست [بدن] خود مى گویند چرا بر ضد ما شهادت دادید مى گویند همان خدایى که هر چیزى را به زبان درآورده ما را گویا گردانیده است و او نخستین بار شما را آفرید و به سوى او برگردانیده مى شوید (۲۱)
خدا در درمان بیماری ایوب، به او پیشنهاد میدهد که بیماریش را از پا درمان کند، یعنی ریشه ای درمان کند و ظاهر سازی نکند. خیلی از داروهای شیمیایی فعلی بیماری را درمان نمی کنند و بلکه فقط ظاهرسازی است و در عوض سیستم ایمنی بدن را سرکوب میکنند و گل به خودی است. یک آمپول که میزنی، ضررش از فایده اش بیشتر است و نوعی سرکوب سیستم ایمنی بدن است. مثل انداختن بمب شیمیایی در محوطه جنگ است که خیلی از خودی ها را هم از بین می برد. وقتی خدا در مورد بیماری ایوب از کلمه بَارِدٌ استفاده می فرماید، معنای ظریفی در آن نهفته است.
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى (۴۲)
بَارِدٌ یعنی مخالف گرما. در اصل سرما یعنی نبود گرما. هر گونه داروی شیمیایی نوعی گرماست. جای گرم و نرم نوعی گرماست. غذاهای پرکالری و با طبع گرم هم نوعی گرماست. تنبلی و بی تحرکی نوعی گرماست. یعنی در درمان بیماریها به پای خودت متکی باش. ایوب در این راه تلاش فوق العاده ای کرد و صفت صبر بر تن خود کرد و او با این طرز تفکر به طرف خدای رحمان و سیستم رحمانی بازگشت و صفت اوّاب را هم بر تن خود کرد. زمانی که ایوب این دو صفت بندگی را بر تن خود کرد، دیگر بیماری او درمان شد. از بُعد معنوی وقتی این دو صفت بندگی (صبر- اوّاب) بر تن کنید، دیگر ایمن خواهید بود. بنابراین برای درمان بیماری جسمی، باید دو صفت صبر و اوّاب بر تن خود کرد.
1- صبر : بکار بردن صبر و استفاده نکردن از داروهای شیمیایی و مخدرات که در ظاهر افراد را خوب نمایش میدهد ولی در اصل آنان را از ریل رحمانی خارج میکند.
2- اوّاب: برگشت به طرف خدای رحمان و طبق نظام رحمانی و طبیعت رحمانی زندگی کردن.
پیامبر ابراهیم، سه صفت بندگی اواه و حلیم و منیب برای خود کسب کرد و به این ترتیب آتش نمرودیان نتوانست صدمه ای به او بزند. زیرا این سه صفت او را ایمن کرده بود.
1- حلیم: بردبار بودن در مورد انحرافات قوم خویش
2- اواه: نرم دل بودن
3- منیب: بازگشت کننده به سمت خدا
اما مشرکین زمان پیامبر محمد، صفاتی برای خود کسب کرده بودند که مختص خدا نبود و نشانه بندگی خدا نبود؛ مثلا کسی که به بت عزی خدمت میکرد، بعد از مدتها ، صفت عبدالعزی (بنده عزی) برای خود کسب میکرد. این نوع صبر و تلاش نجات دهنده افراد نبود زیرا برای خدا نبود. در قیامت هم این جور صفات به درد نمی خورند و کسب کننده این صفات تنها رها میشوند. زیرا فرد یکتاپرست فقط صفات بندگی خدای عالمیان کسب میکند و لاغیر.
وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکَانَکُمْ أَنْتُمْ وَشُرَکَاؤُکُمْ فَزَیَّلْنَا بَیْنَهُمْ وَقَالَ شُرَکَاؤُهُمْ مَا کُنْتُمْ إِیَّانَا تَعْبُدُونَ ﴿۲۸﴾
و [یاد کن] روزى را که همه آنان را گرد مى آوریم آنگاه به کسانى که شرک ورزیده اند مى گوییم شما و شریکانتان بر جاى خود باشید پس میان آنها جدایى مى افکنیم و شریکان آنان مى گویند در حقیقت شما ما را نمى پرستیدید (۲۸)
فَکَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ إِنْ کُنَّا عَنْ عِبَادَتِکُمْ لَغَافِلِینَ ﴿۲۹﴾
و گواهى خدا میان ما و میان شما بس است به راستى ما از عبادت شما بى خبر بودیم (۲۹)
دو صفت بندگی خدای رحمان که بر تن کنید، به امر خدا، بیماری جسمی درمان میشود (مثل ایوب) و اگر سه صفت بر تن کنید، به امر خدا، آتش بیگانه (آتش جحیم) بر شما سرد میشود (مثل ابراهیم). سیستم ایمنی بدن انسان بر این معیار کار میکند. یعنی هر گونه درمان بیماری ای که مبتنی بر صفات صبر و توبه و اوّاب نباشد، آب در الک کردن است. مثل خیلی از داروهای شیمیایی که یک نوع مخدرند و اصلا صبر در آنها بی معنی است. تا وقتی یکی از صفات بندگی رحمان را در حین درمان بیماری بر تن نکنید، سیستم ایمنی بدن ناقص است و بیماری ریشه ای درمان نخواهد شد.
شاید شنیده باشید که می گویند سن فقط یک عدد است. در نظام رحمانی، این جمله واقعا اشتباه است. سن نه تنها یک عدد نیست؛ بلکه نشانه بزرگ شدن و رشد روانی یک فرد است. این جمله بی معنی دقیقا بر عکس صفات صبر و اواّبی است. زیرا بندگان رحمان، سن خود را در نظر دارند و براساس سن خود ، پا دراز میکنند و خواسته هایشان را بر این اساس تنظیم میکنند.
در یکی از کانالها نوشته بود که علت شادی مردم فنلاند در چهار چیز است:
· بعضی ها شادی دارند ولی همه تابستان دارند.
· هر کس خالق خوشبختی خودش است.
· کسی که خوشبخت است باید آن را پنهان کند.
· بدبین هرگز نا امید نخواهد شد.
جالب است که این چهار جمله، هر چهارتایش غلط است. در جمله اولی، شادی های مصنوعی را بهتر از فصل تابستان میداند و این همان مطلبی است که عرض شد. مردم به نشانه های رحمانی توجهی نمی کنند و بیشتر شادی های مصنوعی که خود برای خود ایجاد میکنند، برایشان مهم است. در جمله بعدی نوشته است که هر کس خالق خوشبختی خودش است. این جمله هم غلط است. یک بنده یکتاپرست، حتی خوشحالی های خود را هم از طرف خدا میداند و خود را خالق آن نمیداند.
وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَى ﴿۴۳﴾و هم اوست که مى خنداند و مى گریاند (۴۳)
وَأَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَأَحْیَا ﴿۴۴﴾و هم اوست که مى میراند و زنده مى گرداند (۴۴)
مردم فکر میکنند که با چند تا جوک تعریف کردن و مهمانی گرفتن، خوشحالی و خوشبختی به آنها روی آورده است. در حالی که نمیدانند خوشبختی و خوشحالی فقط از طریق و کانال نظام رحمانی بدست میاید. درمان یاس و نا امیدی انسان هم فقط از این طریق ممکن است. جمله سومی می گوید: کسی که خوشبخت است باید آن را پنهان کند. چرا باید پنهان کند؟ اگر آدمی خوبی ای به او رسیده است باید بگوید و شکرگزاری کند و معنای شکرگزاری همین است.
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿۱۱﴾ و از نعمت پروردگار خویش [با مردم] سخن گوى (۱۱)
جمله چهارمی می گوید که : بدبین هرگز نا امید نخواهد شد. این جمله واقعا عجیب و غریب است. این جمله درمان نا امیدی را در بد بینی میداند. در حالی که نا امیدی یک بیماری روانی است و درمان آن فقط در برگشتن به نظام رحمانی است و این یعنی توکل و خوشبینی به نظام رحمانی. کلا بیشتر جملات شعر گونه که در کتابهای شعر و فضای مجازی گفته میشود، یک نوع دلگرمی است. این هم خودش یکنوع گرمی است.
مردم پیش رمال و دعانویس که میروند، کلمات و عباراتی را تحویلشان میدهند که یک نوع گرمی است و طبع آن جملات گرم است و الکی افراد به این جملات شعر گونه دل میبندند. مثلا یک رمال و دعانویس و یا حتی یک دوست ممکن است به شما چنین جملاتی را تحویل دهد:
تو احساساتی هستی،
زودرنج هستی،
بدخواه داری،
زحمات تو را نادیده می گیرند،
دستت نمک نداره،
تنهایی، بی کَسی، چقدر مظلومی!، بدبختی!،
قَدرت را نمی دانند و ...
تمام این جملات، نوعی گرمیجات بحساب میایند و الکی به فرد دلخوشی میدهند و او را از واقعیات دور میکنند. این نوع جملات در دنیای امروزی خیلی زیاد است. نماز برای قطع کردن این گرمی هاست و نماز در این گونه موارد به عنوان سردی عمل میکند و اثرات این جملات مسخره را خنثی میکند. این جملات را گرمی های روانی می نامیم، در ظاهر افراد را گرم میکنند، ولی در اصل سیستم روانی او را ضعیف میکنند. حتی خیالات و توهمات هم نوعی گرمی بحساب میایند و باعث نابودی روان انسانها میشوند و آنان را از کار و زندگی می اندازند.
بیشتر مواقع ثروتمندان بیماریهای عجیب می گیرند و هزینه های بیشتری به آنها تحمیل میکند؛ دلیل آن خیلی ساده است. زیرا آنان گرمی های زیادی دارند و سیستم ایمنی جسمی و روانی آنان ضعیف شده است و در نتیجه مشکلاتی برایشان بوجود میاید که برای افراد دیگر شاید بوجود نیاید. پول، ثروت، مقام، دارائی، فرزندان، دوستان همگی یک نوع گرمی هستند. کسی که به اینها دل می بندد، مقاومت سیستم ایمنی بدنش را کاهش میدهد. سیستم ایمنی بدن برای هر انسانی نعمت است. باید خدای رحمان را بخاطر این نعمت شکرگزاری کنیم و اهمیت آن را برای خود یادآوری کنیم. در صورت هر گونه کفران آن، این نعمت برداشته میشود. کسی که برای سیستم ایمنی بدنش اهمیتی نمیدهد و بجای آن از گرمیجات مختلف استفاده میکند و در آن زیاده روی میکند، از دستش میدهد. همانطور که بخاطر کفران نعمت انسانها، نظام طبیعت هبوط پیدا میکند. وقتی افراد قدر نعمات خدادادی را ندانند، نظام طبیعت هبوط پیدا میکند و محصولات کیفیت اصلیش را از دست میدهد. این قاعده رحمانی برای سیستم ایمنی بدن و روان انسان هم صادق است.
در زمان شروع یک بیماری و بی نظمی در بدن، ابتدا، اعضاء داخلی تحت تاثیر قرار می گیرند. اما در مراحل بعدی، این بیماری در پوست و جلد انسان ظاهر میشود. مثلا کسی که پرخوری میکند و کبد خود را چرب میکند، جلد و پوست او نشانه هایی از چربی در آن نمایان میشود. زیرا اگر کبد مشکل پیدا کند و یا کم کار شود و نتواند چربی های اضافی را از خود دفع کند، باید این چربی های اضافی از روشهای دیگری دفع شوند که معمولا از طریق پوست دفع میشوند و همین مورد باعث خراب شدن پوست و عفونت و آزار و اذیت میشود. تعریق و تبخیر در پوست انجام میشود و دمای بدن ما را هم تنظیم میکند.
آیه ای در قرآن هست که می فرماید در جهنم، آنقدر سیستم وجودی انسان نامیزان است که هربار پوستهایشان خراب میشود و بی حس میشود و دوباره پوست دیگری جایگزین آن میشود. این ثابت میکند که افراد در جهنم تقریبا همیشه آثار بیماری در آنان هست و همیشه بیمارند و همیشه در مراحل حاد بیماری به سر می برند.
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نَارًا کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَزِیزًا حَکِیمًا ﴿۵۶﴾
به زودى کسانى را که به آیات ما کفر ورزیده اند در آتشى [سوزان] درآوریم که هر چه پوستشان بریان گردد پوستهاى دیگرى بر جایش نهیم تا عذاب را بچشند آرى خداوند تواناى حکیم است (۵۶)
خدای مهربان با ذکر آیاتی در مورد جهنم ما را راهنمایی میکند تا که در درمان بیماری، راه درست را انتخاب کنیم و از آن پیشگیری کنیم. خدای بزرگوار و مهربان بهترین سخن را در قرآن نازل کرده است، قرآن کتابى است که آیاتش در آرامی و متانت و زیبایى همانند یکدیگر است؛ آیاتى که از شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانى که از پروردگارشان مىترسند مىافتد و پوست آنان تحت تاثیر قرار می گیرد؛ سپس پوست و قلبشان نرم میشود و به ذکر خدای عالمیان متمایل مىشوند. در آیه مورد نظر کلمات پوست، لرزش، قلب، نرم شدن پوست و قلب برجسته است.
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ ذَلِکَ هُدَى اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ ﴿۲۳﴾
خدا زیباترین سخن را [به صورت] کتابى متشابه متضمن وعد و وعید نازل کرده است آنان که از پروردگارشان مى هراسند پوست بدنشان از آن به لرزه مى افتد سپس پوستشان و دلشان به یاد خدا نرم مى گردد این است هدایت خدا هر که را بخواهد به آن راه نماید و هر که را خدا گمراه کند او را راهبرى نیست (۲۳)
این آیه خیلی مهم می فرماید که ( تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ) یعنی پوست کسانی که از پروردگارشان خشیت دارند و از او می ترسند، تحت تاثیر قرار می گیرد. خشیت و ترس از خدا، به معنای ترس از چیزی مثل تاریکی و یا یک موجود دیگر نیست، بلکه به معنای هماهنگ و میزان بودن با نظام رحمانی است. یکتاپرستان از خدا خشیت دارند زیرا میترسند که ناخواسته و نادانسته از نظام رحمانی خارج شده باشند و در آن صورت بدبخت شوند و از ریل نظام رحمانی عقب بمانند.
کلمه تَقْشَعِرُّ معنای مهمی را در مورد درمان بیماریهای جسمی برای ما بیان میدارد. این کلمه به معنای تحت تاثیر قرار گرفتن پوست است. مثلا شما اگر در هوای سرد بیرون روید، پوست شما انقباض و انبساط پیدا میکند و باعث تحرک داخل پوستی میشود و در سلامتی پوست موثر است. حتی احساس معنویت درونی که قلب را تحت تاثیر قرار دهد، باعث سیخ شدن مو میشود که این خودش در سلامتی پوست و مو بسیار تاثیر گذار است. در ادامه می فرماید که ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ یعنی پوست و قلبشان نرم میشود. کلمه تَلِینُ در عربی به معنای نرم شدن است. مثل اینکه شما قبل از ورزش، ابتدا باید کمی خودتان را نرم کنید و گرنه دچار گرفتگی و اسپاسم عضلانی خواهید شد. پوست و قلب انسان هم باید نرم شوند و گرنه در یک حادثه و مصیبت ممکن است که اسپاسم عضلانی بگیرید و دچار مشکلات پوستی و یا قلبی شوید. خیلی افراد با شنیدن یک مصیبت، صبر خود را از دست داده و دچار خودزنی و بیماری و انواع ایست قلبی شده اند. آنان با چنگ زدن، پوست خود را زخمی میکنند تا که از فشار قلبی نجات یابند. تمام این موارد بخاطر این است که آنان از قبل (با ذکر خدای رحمان و خشیت از او) پوست و قلب خود را نرم نکرده بوده اند.
قلب انسان باید بوسیله تفکر و تذکر و خشیت در آیات الهی تحت تاثیر قرار گیرد و نرم شود، تا در وقایع دیگر و در مقابل بیماریهای دیگر ضعیف نباشد. این قضیه برای پوست هم برقرار است. زمانی که پوست انسان بوسیله تفکر و تذکر و خشیت در آیات الهی تحت تاثیر قرار گیرد، یک نرمش واقعی انجام گرفته است و در آن صورت میتواند کمکی برای کبد و سایر اعضای بدن در خارج کردن سموم بدن باشد و گرنه گرفتار میشود. در جهنم، هر گونه ناخوشی، فورا در پوست نمایان میشود و این نشان از این دارد که فرد در این دنیای پست در آیات و نشانه های خدا تذکر و خشیت و تفکر نکرده است و پوست خود را تحت تاثیر قرار نداده است و همین رویه نصیب اوست در آن دنیا. معمولا انسانها بوسیله ماساژ پوست، میخواهند سلامتی خود را بازیابند، ولی خدا روشی را ارائه میدهد که قطعا کارائی صد در صدی دارد و هزینه بردار هم نیست و در دسترس هر انسانی هم هست. تفکر و تحت تاثیر قرار گرفتن آیات و نشانه های خدا و تعمق در آن و خشیت از خدای رحمان.
خدا بهترین حدیث را در قرآن نازل کرده است؛ کتابی هماهنگ و باثبات که به هر دو راه بهشت و دوزخ اشاره می کند. پوست کسانی که هیبت و حرمت پروردگارشان را ارج می نهند از آن منقبض می شود، سپس پوست و قلبشان برای پیام خدا نرم می شود. چنین است هدایت خدا؛ او آن را به هر که بخواهد هدایت شود، عطا می کند. و اما کسانی را که خدا به گمراهی فرستد، هیچ چیز نمی تواند آنها را هدایت کند. این آیه خیلی مهم میفرماید ذلِکَ هُدَى اللَّهِ یعنی این هدایت خداست.
· تحت تاثیر آیات و نشانه های خدای رحمان قرار گرفتن تا حدی که موی پوست سیخ شود و پوست انقباض و انبساط پیدا کند : تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ
· بعد از این پوست نرم میشود و در نهایت قلب هم نرم میشود: ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ
بیشتر بیماریهای قلبی و پوستی، بخاطر عدم نرمش پوست و قلب پیش میاید. این نوع نرمش هم چیزی نیست که با ماساژ پوست و قلب بدست آید؛ بلکه نرمش و اثرگیری از آیات خدای رحمان موثرترین روش است. اگر پوست خود را با طبیعت خدای رحمان هماهنگ کنیم، در سلامت قلب ما مفید و موثر است. پوست ما باید آفتاب بخورد، با آب سرد و گرم و طبیعی تماس پیدا کند، باید با خاک زمین تماس داشته باشیم و خاکی باشیم. اینها همگی در سلامت پوست و قلب ما مفید است. در قسمتهای قبلی ، بحث شد که خدای مهربان، در درمان ایوب، کلمات کلیدی مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ بکاربرده است. یعنی با سردی تماس پوستی داشته باش، تا پوست تحت تاثیر قرار گیرد و منقبض و منبسط شود و فلج نشود.
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى (۴۲)
کسانی که خود را با طبیعت و نظام رحمانی مغتسل نمی کنند و تماس نمیدهند، دچار فلج پوستی میشوند و در نتیجه دچار انواع بیماری ها میشوند. پوست ما از نظر مساحت بزرگترین و گسترده ترین عضو بدن ماست. بنابراین بزرگترین تاثیر را بر بدن ما دارد. لرزش پوست و سیخ شدن موها بخاطر شنیدن آیات و نشانه های خدا و خشیت خدای رحمان، در سلامتی نه فقط پوست، بلکه در سلامتی سایر اعضاء هم موثر است.
اکنون مردم عادت کرده اند و بی دلیل ، پوست خود را با انواع شوینده های شیمیایی میشویند و اما حاضر نیستند با خاک و آب جاری طبیعت تماس یابند. آنها با مواد شیمیایی مغتسل میشوند ولی با طبیعت و نظام رحمانی خیر! خدای مهربان در سوره کهف می فرماید که اصحاب کهف را در خواب به پهلوی چپ و راست می گرداندیم (نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ) تا که از بی تحرکی و فلج پوست جلوگیری شود و در نتیجه اعضای داخلی بدن آنان سلامتیش را از دست ندهد.
اکنون مردم پیاز موهای بدن خود را بوسیله لیزر میسوزانند و به قول خودشان موهای زائد را ریشه کن میکنند. اما متوجه نیستند که با این کار انقباض و انبساط پوست را از بین می برند و خیلی از کارائی های پوست را از بین می برند و عملا باعث فلج شدن پوست خود میشوند. پوست میتواند ورودی و حتی خروجی بدن ما باشد. میتواند موائد زائد و سمی را از طریق تبخیر، تعریق خارج کند و همچنین مواد مفید و باکتریهای مفید از طبیعت را بگیرد و در سلامت بدن ما بسیار مفید است.
بعضی مواقع هم انسانها بوسیله تکنولوژی ماسکهایی برای خود میسازند و عملا تماس پوستشان با طبیعت را از بین می برند و این مخالف کلمه مغتسل آیه (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ) است. تیغ و خار در طبیعت و حتی نیش زنبور، مواردی طبیعی هستند که حتی برای انعطاف پوست ما مفید هستند. بعضی افراد زیاد نمی خندند تا پوستشان چروک نشود! به این طریق گسترده ترین عضو بدن، فلج میشود. مسائل مهم زندگی اهمیتش را از دست داده است و در عوض مسائل بیخودی، مهم شده اند.
اما مومنان با تحت تاثیر قرار گرفتن از آیات رحمانی در کتاب آسمانی و در کتاب طبیعت رحمانی؛ قلبشان می لرزد و پوستشان هم سیخ میشود و به این طریق پوست خود را منقبض و منبسط کرده و عملا در راه سلامتی پوستی و قلبی خویش گام بر میدارند.
مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ﴿۳۳﴾آنکه در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه کار [باز] آید (۳۳)
کسانی که تحت تاثیر آیات و نشانه های رحمانی قرار می گیرند، سلامت قلبی خود را هم تضمین کرده اند. طبق فرموده خدا در قرآن، حتی اگر کوه، قرآن را می فهمید و بر او نازل میشد؛ کوه از خشیت خدا از هم پاشیده میشد. اما خدا در مقابل آیات ونشانه های خود، از ما فروپاشیده شدن نمی خواهد و آن مهربانترین از ما فقط انقباض و انبساط پوست و قلب میخواهد تا سلامتی روانی و جسمی خودمان تضمین شود.
لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ﴿۲۱﴾
اگر این قرآن را بر کوهى فرومى فرستادیم یقینا آن [کوه] را از بیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده مى دیدى و این مثلها را براى مردم مى زنیم باشد که آنان بیندیشند (۲۱)
آیه دوم سوره نور، از موضوعی صحبت می فرماید که زن و مرد زناکار باید صد تازیانه زده شوند. در این آیه از فعل اجْلِدُوا استفاده می فرماید. این فعل از ریشه جلد است و به معنای پوست هم هست. معمولا در ترجمه های قرآن، جلد را تازیانه ترجمه میکنند، زیرا تازیانه به پوست برخورد میکند و درد ایجاد میکند. اما در واقع جلد به معنای تازیانه نیست و بلکه به معنای پوست و لایه بیرونی است.
الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۲﴾
به هر زن زناکار و مرد زناکارى صد جلد بزنید و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در [کار] دین خدا نسبت به آن دو دلسوزى نکنید و باید گروهى از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند (۲)
برخورد دردناک با پوست، به نوعی تحریک اجباری پوست و در نتیجه تحریک قلب هم هست. البته اگر خوب دقت کنیم؛ این آیه در مورد تازیانه زدن صحبت نمی کند، بلکه در مورد ضربه به پوست صحبت میکند. قرآن کلمات را طوری بیان می فرماید که با عوض شدن دوره ها و عصرها، معنای نزدیک به آن دوره بگیرد. کلمات دیگری هم برای تازیانه در عربی است ولی عمدا و هدفدار کلمه جلد برای این معنا انتخاب شده است. خدای مهربان در مورد زنا و تهمت زننده، فقط عذاب نمی کند و بلکه درمان هم میکند.
این مساله نشان میدهد که گناه خطرناکی مثل زنا آنقدر برای پوست و قلب مضر است که گناهکار فقط با صد ضربه و یا فشار پوستی دردناک بر پوست بیدار میشود. در اینجا میتوان جَلْدَةٍ را فشار دردناک بر پوست هم معنا کرد. اما فشار دردناک بر پوست چیست؟ در ادامه مورد بحث قرار می گیرد.
کسانی که علنا و جلو چشمان چهار نفر عمل زشت زنا را انجام دهند، در حالت وخیمی از تعادل قلبی روانی هستند و بدون صد ضربه دردناک و عذاب آور به پوست بیداریشان غیر ممکن است. از آنجا که کلمه جَلْدَةٍ نکره و بدون ال تعریف است؛ نشان میدهد که این کلمه به معنای تازیانه نیست و بلکه مربوط به فشار دردناک بر پوست است و ممکن است که هر بار و در هر دوره ای روش آن فرق کند.
تازیانه مربوط به زمانی بود که اجنه و شیاطین ارتباط ملموسی با انسانها داشتند ولی اکنون آنان از دیدها پنهان هستند و محدود شده اند. پس قطعا باید روش دیگری برای رجم آنان بکار برد. یک ضرب المثل قدیمی هست که میگوید شیطان توی جلدش رفته است. در زمانهای قدیم، شیاطین ملموس تر و جسمانی تر بودند و حتی میان انسانها میامدند. اگر شیطانی بر کسی مسلط میشد، به نوعی توی جلد او میرفت و به عنوان یک آتش بیگانه (یا مغناطیس بیگانه) بر فرد مسلط میشد. خردمندان آن جوامع قدیمی سنگهای نوک تیزی را روی پوست افراد قربانی فرو میکردند (نه تا حدی که خونریزی شود) تا که فرد عذاب بکشد و این سنگهای نوک تیز تا مدت مشخصی به همان حالت نگه داشته میشد. به این طریق جن و یا شیطان از جسم فرد خارج میشد. زیرا زجر کشیدن فرد، در روان او حس تنفر از جن ایجاد میکرد و او را طرد و رجم میکرد و به این طریق شیطان از جلد فرد خارج میشد. آن موقع فرشتگان میان انسانها آمدند و این روشها را به انسانها یاد دادند تا که انسانها برای حالات بحرانی بتوانند شیطان را از وجود خود خارج کنند. آنان ابتدا این روش را با نام خدای رحمان انجام میدادند، اما بمرور زمان این روشها فلسفه اصلی خویش را از دست داد و به یک جادو تبدیل شد و تهی و توخالی شدند.
بعد از مدتی مردم این روش دفع شیطان را منحرف کردند و فلسفه آن را منحرف کردند و نام خدا را از آن حذف کردند. در قرنهای بعدی، حتی یک طب به اسم طب سوزنی از این روش ایجاد شد و برای درمان بیماریها از آن استفاده میکردند ولی معنا و مفهوم خود را از دست داده بود.
در زمان ما حضور فیزیکی شیاطین مطرح نیست و این روشهای سنتی کارساز نیست. دنیای شیاطین و اجنه بمرور فاصله بیشتری از دنیای انسانها گرفت و تا حدی ارتباط جسمانی بین این دو از بین رفته است. شیاطین از آتش مخصوص و بی دود آفریده شده اند و چیزی شبیه به مغناطیس هستند. هر انسانی هم دور و بر خویش یک لایه مغناطیسی دارد. در قسمت قبل گفته شد که شیطان میخواهد آتش وجودی افراد را حذف کند و آتش خود را جایگزین آن کند. یعنی شیطان میخواهد جلد انسانها را حذف کند و جلدی از جنس آتش مخصوص خودش را جایگزین آن کند. بنابراین ضربه زدن به جلد در زمانه ما ، به معنای سنگ فرو کردن در پوست نیست. بلکه به معنای ایجاد زجر و عذاب در میدان مغناطیسی موجود بیگانه است تا که موجود بیگانه از آن خارج شود. خدای مهربان، در این آیه به مردم طریقه آزاد کردن افراد از اجنه و شیاطین را یاد می دهد.
الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۲﴾
به هر زن زناکار و مرد زناکارى صد جلد بزنید و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در [کار] دین خدا نسبت به آن دو دلسوزى نکنید و باید گروهى از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند (۲)
خدا با این روش تنبیه و عذاب، میخواهد که ماسکهای افراد زناکار را بردارد و ماهیت اصلیشان را مشخص کند. زیرا کسانی که جلو چهار شاهد، مبادرت به عمل زشت زنا میکنند، قطعا ماسکهای زیادی برای خود برگزیده اند و قیافه واقعی خویش را زیر آن مخفی کرده اند. خدا میخواهد که این ماسکها و جلدها و پوستهای بیگانه برداشته شود و صد ضربه دردناک بر پوست آنان زده شود تا که تنبیه و عذاب شوند و علاوه بر آن، میدان مغناطیس بیگانه از آنان برداشته شود.
کسانی که مبادرت به زنا میکنند و آبرو برایشان مهم نیست، قطعا شیطان در جلد و میدان آنان نفوذ کرده است و برای بیرون راندن این شیطان از این میدان ، باید صد ضربه به جلد آنان زد. ضرب المثل هست میگوید شیطان توی جلدش رفته است؛ یعنی شیطان در بدن آنان مخفی شده است. حتی کسانی که تهمت زنا میزنند هم باید هشتاد ضربه زده شوند. این ضربات چندین فایده مهم دارد:
· افراد عذاب میشوند تا که عبرتی برای دیگران باشد.
· جَلْدَةٍ در زمان ما به معنای تازیانه نیست، بلکه به معنای صد ضربه به میدان مغناطیس افراد است همراه با درد.
· با این ضربات دردناک، مغناطیس بیگانه (مغناطیس شیاطین) از بدن خارج میشود. این ضربات برای کشتن فرد زناکار و یا ناقص کردن او نیست و بلکه برای عذاب دادن اوست. فرد زانی فقط با این روش بیدار میشود. خدای مهربان دستور بیهوده نمیدهد. کسی که جلو چهار شاهد زنا میکند، دست از همه چیز شسته است و تمام چاکراهایش باز است و موجودات نامرئی برای او تصمیم می گیرند. فقط صد ضربه دردناک به جلد او، نار بیگانه را از بدن او بیرون می برد.
· در زمانهای خیلی قدیم، مردم این نکته را میدانستند و بعضی بیماریهای خطرناک را ناشی از ورود آتش بیگانه به بدن بیمار میدانستند و بوسیله سنگهایی نوک تیز، فشارهایی دردناک بر بدن او وارد میکردند تا میدان مغناطیسی افراد تحت تاثیر قرار گیرد و مغناطیس و آتش بیگانه از بدن فرد خارج شود. حتی میتوان طب سوزنی را برگرفته از این روش دانست. هر چند که اکنون طب سوزنی از هدف اصلی خویش منحرف شده است. خدای رحمان سیستم ایمنی بدن و روان انسان را کامل آفریده است، کافیست که فعال شود. خودش میداند چطوری مغناطیس بیگانه شیطان را از بدن انسان بیرون راند.
· در این روش، باید افراد عذاب بکشند، تا که میدانشان ریکاوری شود و میدان بیگانه از آنان خارج شود. و البته این عذاب باید توسط تعدادی از مومنان (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ) دیده شود تا که عبرتی باشد برای آنها. در واقع این روش که در آیه فرموده است، نوعی رجم جن و جن گیری هم است.
· ما از طرز گفتار آیه قرآن متوجه میشویم که روشهایی که مردم در طول تاریخ برای رجم کردن استفاده کردند، هیچکدام را خدا تجویز نکرده است. زیرا در این روشهای غلط، مردم تعدادی سنگ بزرگ برداشته و به سوی فرد زناکار پرتاب میکنند و قطعا این فرد از این حادثه سالم بیرون نخواهد آمد. در حالی که خدای حکیم در آیات بعدی از توبه و اصلاح این افراد صحبت می فرماید. بنابراین هدف خدا از ضربات جِلدی، کشتن افراد نیست و بلکه خدا میخواهد به کمک اِعمال درد و عذاب، این افراد را از دست اجنه و شیاطین نجات دهد و در کنار آن، عبرتی باشند برای سایر مومنان.
مردم بعد از گذشت چندین قرن، این روشها را منحرف کردند و یا فلسفه اصلی آن را فراموش کردند. آنان بنا به وسوسه شیطان تصمیم گرفتند که با این روشها، نیروها و میدانهای بیگانه را بجای راندن و بیرون کردن، تحت کنترل خویش درآورند و از آن کمک گیرند. این تصمیم نقطه شروع بدبختی انسانها بود.
به همین خاطر این افراد، راههای دور کردن میدانها و آتشهای بیگانه را منحرف کرده و سعی کردند آن نیروی بیگانه را کنترل کنند و در خدمت خود گیرند. آنان بجای راندن میدانها تصمیم گرفتند که آن را کنترل کنند و در اختیار خویش قرار دهند و بدبختی اصلی انسان از همینجا شروع شد. مدیتیشن و یوگا تمرین چنین حالتی است، تا که این آتش بیگانه را جذب کنند و به خدمت گیرند.
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ﴿۶﴾
و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سرکشى آنها مى افزودند (۶)
بعد از مدتی، مردم قدرت را به سنگها و سوزنها دادند ، بجای اینکه خدا را مطرح کنند و او را همه کاره بدانند. آنان با نیروهای بیگانه مصالحه کردند و سازش کردند و از آنها کمک گرفتند. مثلا در فنگ شوئی که یک فلسفه شیطانی است، افراد میخواهند که میدانها و آتشهای بیگانه را تحت کنترل خویش درآورند و این میدانهای خبیث را تحت کنترل خویش درآورند. قبلا هاروت و ماروت برای طریقه خنثی سازی این جادوها پیش مردم آمدند؛ اما مردم بجای راندن این میدانها و آتشهای بیگانه، در فکر به خدمت گرفتن آن افتادند و به این طریق در جادو افتادند و به آموزه های هاروت و ماروت خیانت کردند.
در زمان ما هم، مردم پوست و جلدشان را تغییر میدهند و با انواع و اقسام عملیات و داروها، اجازه نفس کشیدن به پوست خود نمی دهند و عملا بجای رجم شیاطین از جلد خویش، آنان را در جلد و میدان مغناطیس خویش نگه میدارند. پوست ما زمانی نفس میکشد که در نظام رحمانی بسر بریم. شیطان ضد نظام رحمانی است و نمیتواند در آن بسر برد.
در ایران قدیم، مردم برای بیرون راندن آتش و مغناطیس شیاطین عملی به نام ناف گرفتن انجام میدادند که البته بعدا فلسفه آن را منحرف کردند. در قرآن، مجوس به کسانی گفته میشود که دستورات صحیح را به جادو تبدیل میکردند. کلمه مجوس که در قرآن ذکر شده است، به معنای جادوست. یعنی مذهبی که با جادو عجین شده است. در زمان پیامبر محمد؛ آیین هندو، میترا و بعضی طریقتهای دیگر چنین حالتی داشتند. مجوس از مغ (روحانیون و یا جادوگران ایران باستان و هند باستان) گرفته شده است. در زبان انگلیسی که یک زبان آریایی است، کلمه مجیک (magic) از همین کلمه مغ (magos) گرفته شده است. مغ یک کلمه آریایی است و مجوس معرب همین کلمه است.
هاروت و ماروت میان مردم آمدند و آنان را نسبت به نفوذ شیاطین و جادوی آنان هشدار دادند ولی مردم بجای عمل به آن، از آن دستورات و مفاهیم سوء استفاده کردند و برعکسش کردند و عملا آن را به جادو تبدیل کردند. زرتشت بوسیله نماز و طهارت، طریقه راندن دیوها را به مردم یاد داد. اما سخنانی که زرتشت گفت، بعدا توسط مغها، تحریف شد و شکل جادو به آن داده شد. در زمان قدیم، پزشکان به دو گروه کلی تقسیم میشدند.
· حکیم : افرادی که در هر دستور درمانی، معنا و مفهوم صحیح آن را در نظر داشتند و کار خود را رازآلود جلوه نمی دادند و همیشه حکمت واقعی دستورات را برای بیمار بیان میکردند و در درمان بیماریها، صبر را به بیمار توصیه میکردند و یاد میدادند و او را با نظام رحمانی آشتی میدادند و به این طریق اجنه و شیاطین را از بدن افراد می راندند.
· مغ : کسانی که بجای راندن اجنه و شیاطین از بدن بیماران و دور کردن مغناطیس بیگانه از آن؛ بیماران را به حالت خلسگی و خماری می بردند و در ظاهر دردشان را کم میکردند ولی آنان را معتاد داروهای شیمیایی و انواع وِردها میکردند. این گروه عملا اجنه و شیاطین را در بدن افراد باقی میگذاشتند و نمی راندند و حتی برای حضور آنان در جلد افراد، عادی سازی میکردند. داروهای شیمیایی، خاصیت جادویی دادن به انواع سنگها و اشیاء و انگشتر و ... ، فنگشوئی، مدیتیشن، یوگا، انواع اعمال زیبایی و ... ادامه دهنده روش مغهاست.
حتی مغها، به مردم یاد میدادند که متن اوستا را وارونه بخوانند و آنها این نوع خواندن اوستا را شفابخش می دانستند. اما حالا می دانیم که وارونه خواندن یک متن، یعنی معنا و مفهوم را از آن گرفتن و در نتیجه به جادوگری تبدیل کردن.
اگر موضوع آیه ضربات به جلد را بیشتر کنکاش کنیم، به نکات جالبی از درمان بیماریها می رسیم. در دو آیه بعد خدای حکیم می فرماید که کسانی که نسبت زنا به زنان شوهردار میدهند، و چهار شاهد نمی آورند، باید هشتاد تازیانه زده شوند.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۴﴾
و کسانى که نسبت زنا به زنان شوهردار مى دهند سپس چهار گواه نمى آورند هشتاد تازیانه به آنان بزنید و هیچگاه شهادتى از آنها نپذیرید و اینانند که خود فاسقند (۴)
برای زناکار صد تازیانه، ولی برای کسی که تهمت زنا میزند و چهار شاهد ندارد، هشتاد تازیانه باید زده شود و همچنین نباید هیچوقت تا آخر عمرشان شهادت از این افراد پذیرفته شود. اینها همگی نکات مهمی را در بر دارد. کسی که تهمت زنا میزند، یک درجه کمتر از زناکار است و او هم شیطان در جلدش رفته است. بعضی مردم، بدون تحقیق و چشم بسته، صرفا بخاطر نوع پوشش افراد و ظاهر، تهمت زنا را به دیگران میزنند. خدا آنان را از این نوع کار بشدت بر حذر میدارد و گناه آنان را تقریبا برابر با زنا میداند (زنا صد ضربه جلدی و تهمت زنا هشتاد ضربه). این نکته زنگ هشدار مهمی است برای کسانی که براحتی براساس ظاهر، دیگران را قضاوت میکنند. زیرا تسخیر آتش وجودی انسانها توسط جن و شیطان، همیشه نشانه زناکار بودن و یا حرام زاده بودن نیست و ممکن است دلایل دیگری داشته باشد و مربوط به گناهان دیگری باشد. اگر براساس ظاهر جلدی، افراد زنا کار باشند، خود تهمت زننده ها هم باید زناکار اعلام شوند. زیرا ظاهر آنان هم تحت کنترل مغناطیس بیگانه است و آنان هم بیمار روانی هستند و به همین خاطر، خدا هشتاد ضربه جلدی هم برای آنان نوشته است. خدای مهربان بسیار دقیق کلمات را بیان میدارد و از کلماتی در قرآن استفاده می فرماید که مربوط به همه اعصار و دوره هاست و هیچوقت نمیتوان گفت قرآن مربوط به 1400 سال قبل است. اما روش ضربات جلدی، برای کسی است که مرتکب زنا شده و یا تهمت زنا زده است. اما این روش، کیفیت افراد را پایین می آورد و این روش از سر ناچاری است و گرنه نباید از این روش برای درمان بیماری استفاده کرد بجز موارد بسیار حاد. و به همین خاطر در آیه بعدی می فرماید که : فرد زناکار جز فرد زناکار یا مشرک را به همسرى نگیرد.
الزَّانِی لَا یَنْکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لَا یَنْکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذَلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ ﴿۳﴾ مرد زناکار جز زن زناکار یا مشرک را به همسرى نگیرد و زن زناکار جز مرد زناکار یا مشرک را به زنى نگیرد و بر مؤمنان این [امر] حرام گردیده است (۳)
دلیل این فرمان مهم، بخاطر پایین آمدن کیفیت جلدی افراد است. زیرا افرادی که مرتکب زنا شده و یا تهمت زنا زده اند، با ضربات جلدی، کیفیت جلدشان پایین میاید و در نتیجه بهتر است با همسان خود ازدواح کنند و البته بجز برای کسانی که واقعا توبه کرده و خود را اصلاح کنند. اما کسی که در نظام رحمانی زندگی کند و خودش را در آغوش نظام رحمانی بیندازد، برای درمان بیماری، نیازی به این روشهای سخت و معذب ندارد. وقتی بخاطر آیات و نشانه های رحمانی، موی بدن سیخ شود، (تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ) یعنی پوست کسانی که از پروردگارشان خشیت دارند و می ترسند، تحت تاثیر قرار می گیرد. وقتی موی بدن سیخ شود، یعنی میدان مغناطیس بدن ما تغییر کرده است. هر انسانی، یک میدان مغناطیسی دارد که گاهی نارها و آتشهای بیگانه این میدان را تحت تاثیر قرار میدهند و آن را تغییر میدهند. سیخ شدن موی بدن (بخاطر نشانه های رحمانی و خشیت از خدا) این میدان را به نفع ما بر میگرداند و مغناطیس بیگانه (آتش بیگانه) را از ما خارج میکند. در قدیم، وقتی دو نفر با هم میخواستند جنگ کنند، در یک میدان با هم میجنگیدند. وقتی انسان بخواهد با شیطان جنگ کند، باید در میدان با او جنگ کند. این میدان، همان میدان مغناطیسی است و آتش وجودی افراد است. این میدان در جلد انسان قرار دارد. خشیت از خدا و ترس از او و ذکر و یادخدا، باعث لرزش جلد انسان میشود و در نتیجه شیطان رجم میشود. در میدان رحمانی، شیطان فرار میکند. در میدان رحمانی، آتش بیگانه سرد میشود. این موضوع برای بیماری هم صادق است.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت یکصد و شش)
درمان بیماری (بخش پنجم)
آتش درونی
تقریبا تمام انسانها در برهه ای از زندگی خویش، دنبال نظم، خیرخواهی، صداقت، انصاف و عدالت هستند و حتی بعضی مواقع برای رسیدن به آن تلاش هم میکنند و یا حداقل از آن حرف میزنند. این نوع حق خواهی، آدمی را وادار میکند که به تحقیق و حرکت بپردازد و البته این نوع استفاده از حرکت و انرژی برای انسان سازنده است. زمانی که پیامبر ابراهیم، دنبال رسیدن به یقین بود؛ از خدا خواست که طریقه زنده شدن مردگان را به او نمایش دهد؛ او در این راه زمان صرف کرد و وقت گذاشت و خدا هم او را اطمینان داد و پخته تر شد.
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ﴿۱۲۴﴾
و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود و وى آن همه را به انجام رسانید [خدا به او] فرمود من تو را پیشواى مردم قرار دادم [ابراهیم] پرسید از دودمانم [چطور] فرمود پیمان من به بیدادگران نمى رسد (۱۲۴)
زمانی پیامبر ابراهیم، حس کنجکاوی و حقیقت خواهی، او را واداشت که بدون تعصب جاهلی و خیلی خالصانه و ساده، فلسفه های غلط را رد کند.
وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ﴿۷۵﴾
و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد (۷۵)
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ﴿۷۶﴾
پس چون شب بر او پرده افکند ستاره اى دید گفت این پروردگار من است و آنگاه چون غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم (۷۶)
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ ﴿۷۷﴾
و چون ماه را در حال طلوع دید گفت این پروردگار من است آنگاه چون ناپدید شد گفت اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم (۷۷)
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ ﴿۷۸﴾
پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامى که افول کرد گفت اى قوم من من از آنچه [براى خدا] شریک مى سازید بیزارم (۷۸)
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۷۹﴾
من از روى اخلاص پاکدلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم (۷۹)
و در نهایت، از روی اخلاص خدای یگانه را اثبات کرد و به فطرتی روی آورد که تمام آسمانها و زمین بر اساس این فطرت بنا شده اند. این همه کنکاش و کنجکاوی، نشان از ذهن کنجکاو و انرژی غیر قابل کنترل او داشت. این نوع انرژی را میتوان یک نوع انرژی و آتش درونی نامید که برای ساختن شاکله وجودی انسان در وجود هر انسانی نهاده شده است. ما باید به فطرتی روی بیاوریم که تمام آسمانها و زمین بر این اساس خلق شده اند. در این قسمت ثابت میشود که شیطان میخواهد کم کم آتش درونی افراد را خاموش و آتش خود را جایگزین آن کند.
اگر آب و خاک را قاطی کنید و بخواهید بصورت خشت درآورید، بدون آتش و گرما به یک خشت محکم و قابل استفاده تبدیل نمی شود. آجر از خاک و آب تشکیل شده است ولی بدون گرما و آتش به درد ساختمان سازی نمی خورد. انسان هم از خاک و آب تشکیل شده است و ما در مدت شصت هفتاد سالی که زنده ایم، از نیرو و انرژی ای که در اختیارمان قرار می گیرد، باید استفاده کنیم و خودمان را پخته کنیم و نفس خود را شکل دهیم و شخصیت و شاکله وجودی خویش را بپزیم. این را باید توجه کنیم که اگر با آتش وجودی خویش که خدا در وجود ما قرار داده است، راه راست را نیابیم و در یافتن راه راست تاخیر کنیم، بیمار می شویم. سقیم در عربی به نوعی کسالت ناشی از آتش وجودی اشاره دارد. پیامبر ابراهیم زمانی که هنوز در دوراهی انتخاب قرار داشت، اظهار داشت که سقیم است.
فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ﴿۸۹﴾ و گفت من کسالت دارم (۸۹)
در حالتی که آدمیان، قلبشان با پیش فرضهای ذهنیشان نخواند، سقیم میشوند. سقیم یک تضاد قلبی ذهنی است و بخاطر تضاد این دو پیش میاید. پیامبر ابراهیم خیلی زود متوجه این نکته شد و آتش وجودی خودش را به راه راست هدایت کرد. در نهایت او با قلب سلیم نزد پروردگار رفت. او آتش وجودی خودش را درست هدایت کرد و در راه صحیح از آن بهره برد.
إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ﴿۸۴﴾ آنگاه که با دلى پاک به [پیشگاه] پروردگارش آمد (۸۴)
إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ ﴿۸۵﴾ چون به پدر و قوم خود گفت چه مى پرستید (۸۵)
أَئِفْکًا آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ ﴿۸۶﴾ آیا غیر از آنها به دروغ خدایانى [دیگر] مى خواهید (۸۶)
فَمَا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۸۷﴾ پس گمانتان به پروردگار جهانها چیست (۸۷)
وقتی ابراهیم آتش وجودی خویش را کنترل کرد و به حقیقت پی برد و بعد از آن حقیقت را میان قوم خود بیان کرد؛ نمرودیان به این فکر افتادند که این آتش وجودی ابراهیم را خاموش کنند. آنها او را در یک جحیم انداختند تا آتش وجودی ابراهیم با آتش جحیم یکی شود و فریاد یکتاپرستی او را خاموش کنند. آنها فکر میکردند که با ایجاد یک آتش بزرگتر، و انداختن ابراهیم در آن، میتوان آتش وجودی ابراهیم را خاموش کرد و یا نادیده گرفت. آنها با ایجاد سر و صداهای بزرگتر، میخواستند صدای حقیقت طلبی او را خاموش کنند. آنها آتش خیرخواهی و یکتاپرستانه ابراهیم را میخواستند با آتشی از نوع دیگر خاموش کنند (فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ ) ولی نفهمیدند که خدا آفریننده همه نوع آتش است و تا خدا نخواهد، اتفاقی نخواهد افتاد. به فرمان خدا، آتش بر ابراهیم سرد و ایمن شد.
قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَانًا فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ ﴿۹۷﴾گفتند برایش خانه اى بسازید و در آتشش بیندازید (۹۷)
فَأَرَادُوا بِهِ کَیْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِینَ ﴿۹۸﴾پس خواستند به از نیرنگى زنند و[لى] ما آنان را پست گردانیدیم (۹۸)
اما خدای حکیم، حیله آنانرا بی تاثیر گذاشت و خدای قادر توانا، آتش فراهم شده برای نابودی فریاد یکتاپرستی ابراهیم را بی تاثیر کرد. خدا ابراهیم را نجات داد و ابراهیم بعد از آن گفت که میخواهد آتش وجودی خویش را در راه خدا هزینه کند (إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّی). اگر کسی آتش درونی خویش را در راه خدا صرف کند، قطعا هدایت خواهد شد.
وَقَالَ إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّی سَیَهْدِینِ ﴿۹۹﴾و [ابراهیم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا که مرا راه نماید (۹۹)
رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۱۰۰﴾اى پروردگار من مرا [فرزندى] از شایستگان بخش (۱۰۰)
انسانها باید در این دنیا با انرژی و آتش درونی خدادادی خویش یک ساختمان شخصیتی و یا شاکله صحیح یکتاپرستانه در حد توان خود برای خود درست کنند. اما شیطان میخواهد این فرصت را از آنها بگیرد. که اگر با آتش وجودی خویش، یک شاکله برای خود فراهم نکنند، با آتش جهنم پذیرایی خواهند شد.
خدا یک کالبد متشکل از آب و خاک تحویل ما داده و ما در فرصت زندگی در این دنیا، باید این آب و خاک را به یک شخصیت مطمئن و پخته تبدیل کنیم. قلب سلیم، حسن اخلاق، یکتاپرستی، بدون کینه و حقد و عجب و نفاق و بدون سایر صفات شیطانی؛ نهایتا یک شاکله مطمئن تحویل دهیم. این نوع ساختن شاکله، گاهی فتنه و آزمایش هم نامیده میشود. خدا گاهی آدمیان را در داخل فتنه ها و آزمایشها می اندازد تا شاکله شخصیتی آنان را بسازد. در این آزمایشها، راستگو و دروغگو مشخص خواهند شد.
وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ﴿۳﴾
و به یقین کسانى را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد (۳)
وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ ﴿۳۴﴾
و قطعا سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدى بیفکندیم پس به توبه باز آمد (۳۴)
زندگی همین لحظاتیست که منتظر گذشتش هستیم و بیشتر مواقع، وقت خود را تلف میکنیم. آتش و انرژی درونی در اختیار تمام انسانها قرار گرفته است و همه موظفیم که از آن برای خودسازی بهره بریم. اما گاهی افراد قدر آن را نمی دانند و آتش وجودی خود را خاموش میکنند و یا منحرف میکنند. اگر آتش وجودی که خدا در فطرت و آفرینش انسانها قرار داده است، ضعیف شود؛ آتش دیگری جایگزین آن میشود که آتش شیاطین و اجنه است. انسان یا از آتش درونی خود بهره می برد و یا اینکه آتش شیاطین و اجنه جایگزین آن میشود.
در قرآن به آتش، نار گفته می شود. هر انسانی یک نار در وجود خویش دارد ولی گاهی انسانها نار اجنه را بر نار خود می افزایند. همه میدانیم که اجنه از نار و یا آتش مخصوص و بی دود آفریده شده اند. در این حالت نار روی نار (نار عَلیَ نار) می افتد.
وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ ﴿۲۷﴾ و پیش از آن جن را از آتشى سوزان و بى دود خلق کردیم (۲۷)
اما انسان از خاکی سیاه و بدبو آفریده شده است.
وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ﴿۲۸﴾
و [یاد کن] هنگامى را که پروردگار تو به فرشتگان گفت من بشرى را از گلى خشک از گلى سیاه و بدبو خواهم آفرید (۲۸)
فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ ﴿۲۹﴾
پس وقتى آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید (۲۹)
انسان از خاک بدبو آفریده شده است که اگر با انرژی و آتشی که خدا در نهاد او قرار داده است، خودش را نپزد و پخته نکند، بویش نمیرود و بوی گندش همه جا را می گیرد و به اسفل سافلین سقوط میکند؛ همانطور که اکنون ظلم و جور همه جا را گرفته است و بوی گند کارهای انسان همه جا را گرفته است. اما خودخواهی و تنبلی، انسانها را به این فکر انداخت که شاکله خود را با آتش اجنه و شیاطین بپزند. زیرا برای استفاده از نیرو و آتش درونی، تلاش و کوشش و جهاد لازم است. اما افراد از یک آتش آماده که اجنه کارهای پخت و پز را برایش انجام میدهند؛ استفاده میکنند. به این طریق افراد به جنود شیطان تبدیل میشوند. شیطان انسانها را با آتشی از نوع جن، برای خودش و به سبک خودش آماده میکند و می پزد. اگر انسانها آتش اجنه را بکار برند، یعنی نار عَلیَ نار اتفاق افتاده است. همانطور که سامری و کسانی که فریب او را خورده بودند، نار علی نار بکار بردند و یک گوساله را به عنوان الهه قبول کردند. کسانی که از آتش وجودی خویش بطرز صحیح استفاده نکرده اند، در مواقع بحرانی براحتی اسیر آتشهای بیگانه خواهند شد.
قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ ﴿۸۵﴾
فرمود در حقیقت ما قوم تو را پس از [عزیمت] تو آزمودیم و سامرى آنها را گمراه ساخت (۸۵)
در این حالت آتش درون اگر درست هدایت نشود و بجای آتش درونی، از آتش اجنه استفاده شود، فرد قربانی میتواند یک کتاب شعر درست کند و سخنگوی شیطان شود. آتش درون میتواند باعث پختگی و صاف شدن روان شود مثل اینکه آتش میتواند سنگ آهن و مس را پالوده و به فلزات آهن و مس تبدیل کند، این فرایند میتواند در مورد شاکله انسان هم رخ دهد. ابراهیم آتش درونی خود را در راه درست به کار برد و باعث شد که نفس خود را تزکیه کند و از خود شخصیتی محکم و بزرگ بسازد؛ اما نمرود آتش درونش را برای خودسازی استفاده نکرد و آن را در اختیار شیاطین گذاشت. انسانها وقتی آتش درونی خود را در راه خود و در راه خودسازی استفاده نکنند بیمار میشوند و به این میگویند بیماری روانی.
فرض کنید شما آتشی روشن کردهاید و میخواهید روی آن غذا بپزید در این حالت کار مفیدی انجام دادهاید با آتش. اما اگر این آتش برای آتش زدن خانه کسی استفاده شود، استفاده شرّ از آن شده است. انسان یک آتش وجودی دارد که خدا در اختیار او قرار داده است و اما یک آتش دیگر هم هست که شیطان در وجود انسان میافکند؛ بین این دو آتش خیلی فرق است.
باز کردن چاکرا و بالا آمدن کندالیتی همان اجازه ورود به آتش اجنه و شیاطین است به درون انسان. کندالیتی یا همان نار بیگانه با ورود به چاکرای ششم مانند ویروسی ذهن فرد را آشفته کرده و نار علی نار پیش می آید و چشم سوم فعال شده و دیتاهای اجنه به فرد مدیوم منتقل می شود و گاهی فرد مدیوم اطلاعات عجیبی کسب می کند.
ولی نکته اینجاست که مار کندالیتی از هر دروازه ای (چاکراها) عبور کند، آن بخش را آلوده می کند و زمینه ایجاد بیماری های جسمی را ایجاد می کند. وقتی کنترل ذهن را بگیرد بیماری های روانی ایجاد می شود؛ زیرا نار مورد نظر برای کالبد بصیرتی و ذهنی انسان سنگین و ناشناخته است و موجب باگ روانی می شود. مثل این است که در ماشین گازوئیلی، نفت بریزید. گاهی انسان به همزاد جنی خود اجازه می دهد که از طریق مسیر کندالیتی به ذهن وی راه یافته و با وی ارتباط برقرار کند.
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا ﴿۶﴾
و مردانى از آدمیان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سرکشى آنها مى افزودند (۶)
مراقبه مکرر، کم کم کار را برای فرد آسان کرده و به سرعت شرایط نفوذ موجود بیگانه را ایجاد می کند و علنا به نوعی معتاد مشورت و رایزنی با موجود بیگانه می شود (إِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ). برای همین گاهی ما به فردی دیگر می گوییم خودت نیستی؛ در آن لحظه موجود بیگانه از طریق الکتریسیته ناری خود، پیام ها و دیتاها را به مدیوم منتقل می کند و کنترل مدیوم را به دست می گیرد. در اینجا کالبد بصیرتی کنترل شده و از کالبد بدنی برای انجام نیات خود بهره می گیرند.
در قدیم اجنه و شیاطین میان انسانها حضور فیزیکی داشتند ولی در عصر ما، از حضور فیزیکی منع شده اند؛ برای همین می خواهند از بدن انسان همزاد خود برای مقاصد شوم خود استفاده کنند. این بدن کم کم به جن عادت می گیرد و خو می گیرد و می خواهد برای وی خدمت کند.
بعضی مواقع برای کنترل آتش وجودی، افراد را در جایی مثل جحیم میاندازند تا آتشی وجودی فرد را با جحیم یکی کنند و انرژی او را بگیرند. مثل نمرودیان که میخواستند فطرت و آتش وجودی ابراهیم را از او بگیرند و آتش وجودی او را خنثی کنند. بعضی مواقع کسانی بوده اند که فریاد خیرخواهی سر داده اند، جامعه جبار آنروز، بزور این فریاد و ندای خیرخواهی را خاموش میکنند و شخص خیرخواه را معتاد کرده اند تا آتش درونیش خفه شود و در عوض آتش اجنه جایگزین آن شود. همیشه پیامبران در طول تاریخ، به سحر و جادوگری و ارتباط با اجنه و دیوانگی و دشمنی متهم شده اند و مردم با این اتهامات میخواستند که ندای حق طلبی آنان را خاموش کنند. یا حتی با دادن عناوین و مقامها و پستهای دنیایی میخواستند آتش وجودی آنان را منحرف کنند.
بیمار روانی کسی است که آتش درونیش شعلهور شده و با آتش شیطان یکی شده است و او را ناآرام کرده است. اگر آتش درونی انسان با آتش شیطان مسّ پیدا کند؛ افراد را به سمت گزینههای نادرست میکشاند. میل به حقیقت میتواند آتش را به نور تبدیل کند و در روز قیامت به درد میخورد و البته استفاده نادرست از آتش و یا استفاده نکردن از آن باعث سوء استفاده شیطان شده و آتش درونی انسان را شعلهورتر میکند و همچنین به آتش شیطان میافزاید. کسانی که از آتش های بیگانه مثل آتش شیطان در وجود خویش بهره می برند، در واقع نیروی درونی آنان به آتش شرّ افزوده میشود و مورد تغذیه شیاطین قرار می گیرند.
در اصل شیطان میخواهد کم کم آتش درونی افراد را خاموش و آتش خود را جایگزین آن کند. تمام بیماریهای روانی از این مورد ناشی میشوند. آتش شیطانی با سیستم بدنی ما نمیسازد و این آتش بیگانه، کارکرد بدن ما را دچار مشکل میکند. آتش شیطان با آتش وجودی ما فرق دارد. این نوع آتش، آتشی است که به جان انسان می افتد، و البته در بقیه جاها هم تاثیر میگذارد. النار علی النار آتش اجنه و شیاطین است که در صورت کمک خواستن از این آتش، اجنه و شیاطین ، انسان را پوشش میدهند و سیستم عصبی انسان را تحت تاثیر قرار میدهند. وقتی آدمها یتیم معنوی شوند و تغذیه معنوی درست نشوند، به آتش اجنه (النار علی النار) رو می آورند. خدای دانا و توانا تنها کسی است که هیچ نار بیگانه ای نمیتواند او را لمس کند (وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ).
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵﴾
خدا نور آسمانها و زمین است مثل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى و آن چراغ در شیشه اى است آن شیشه گویى اخترى درخشان است که از درخت خجسته زیتونى که نه شرقى است و نه غربى افروخته مى شود نزدیک است که روغنش هر چند بدان آتشى نرسیده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت مى کند و این مثلها را خدا براى مردم مى زند و خدا به هر چیزى داناست (۳۵)
خدا نور علی نور است. آن هم نوری که ما به کنه آن پی نخواهیم برد. زیرا نور در این آیه، بصورت نکره بدون ال تعریف استفاده شده است. خدا آتشی در درون ما قرار داده است که بوسیله آن بتوانیم مقداری نور در این دنیا برای خود جمع کنیم. اما گاهی نادانسته نارهای بیگانه (نار اجنه و شیاطین) را، به نار وجودی خویش می افزاییم و این کار مثل این است که یک ویروس و جاسوس وارد بدن خویش کرده باشیم. نار بیگانه در بدن انسان یعنی بیماری روانی. یعنی جاسوس و نیرویی بیگانه در پندار ما. در آنصورت دیگر دستورات بدنی و عصبی تحت کنترل ما نخواهد بود.
کسانی که در آب غرق میشوند و نجات می یابند، مقدار توازن الکترولیت بدنشان به هم میخورد و دچار مسمومیت با آب میشوند. تهوع، سرگیجه و بیهوشی از جمله آثار مسمومیت با آب است. آتش زیاد و بیگانه در بدن انسان هم انسان را دچار بیماری روانی میکند. مسومیت با نار یعنی مسمومیت پنداری. بنابراین ما یک نار خدادادی داریم و اما وقتی اجنه بر ما مسلط شوند، میشود نار علی نار (آتش روی آتش). آتش اولی آتش اجنه و آتش دومی آتش وجودی خودمان است.
نار |
روی |
نار |
آتش نوع یک |
روی |
آتش نوع دو |
آتش اجنه |
روی |
آتش وجودی خود انسان |
آتش روی آتش (نار عَلیَ نار)، سیستم بدنی ما را به هم می ریزد و مسمومیت با آتش برای افراد پیش میاید. سیستم عصبی انسان برای آتش وجودی خودمان طراحی شده است و توان انتقال آتش روی آتش را ندارد. مثلا یک کابل نازک، میتواند تا حدی جریان برق را از خود عبور دهد که اگر بیشتر شود، ممکن است آتش بگیرد و یا جلد کابل بسوزد و یا کابل پاره شود. بدن ما توان تحمل نار و آتش بیگانه را ندارد و سیستم عصبی انسان را به هم میریزد. عصبانیت، خودخواهی، طمع، حرص، کینه و سایر صفات شیطانی؛ بخاطر جریان بیش از حد آتش در وجود ماست که در خیلی از مواقع بوسیله نار اجنه و شیاطین ایجاد میشود. خیلی از بیماریها هم در حالت رسیدن به وضعیت بدخیم، به مرحله ظهور در پوست و جلد انسان میرسند.
خیلی جالب است که در یوگا و مدیتیشن، سعی میشود که آتش وجودی خود فرد خاموش شود و در عوض آتش اجنه جایگزین آن شود. در واقع، در مدیتیشن، افراد به آتش اجنه وصل میشوند ولی در عوض نار وجودی خود را کمتر میکنند و در نتیجه فعالیتهای بدنی آنان کم میشود و سردتر میشوند. در ظاهر ممکن است که این افراد کمتر عصبانی شوند، ولی آتش وجودی خود را خاموش کرده اند و عملا به یک فرد دیگر (مدیوم شیطان) تبدیل میشوند. انگار خون دیگری در رگهای آنان جریان دارد. اما اینبار آتش دیگری در بدن و روان آنان جریان دارد که ناخالصی دارد. این آتش، یک آتش بیگانه است و نمی گذارد افراد مبتلا خودسازی کنند. فقط مدیتیشن نیست که این بلا را سر آدمیان میاورد. بلکه تمام گناهان دیگر هم اینچنین است. کسی که اسراف میکند، به نوعی نار بیگانه را پذیرا میشود و به بیماری روانی و جسمی در کالبد او تبدیل میشود. نار بیگانه همان نار شیطان است.
إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا ﴿۲۷﴾
چرا که اسرافکاران برادران شیطانهایند و شیطان همواره نسبت به پروردگارش ناسپاس بوده است (۲۷)
اما گاهی، افراد بدون آتش بیگانه، آتش درونی خویش را هم از تعادل خارج میکنند و شعله آن را بیشتر میکنند. بنابراین حرص و طمع و زیاده خواهی آنان بیشتر میشود. دو آیه مهم این مطلب را بیان میدارند.
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا ﴿۱۰﴾
در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را به ستم مى خورند جز این نیست که آتشى در شکم خود فرو مى برند و به زودى در آتشى فروزان درآیند (۱۰)
الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿۲۷۵﴾
کسانى که ربا مى خورند، (از گور) برنمى خیزند مگر مانند برخاستن کسى که شیطان بر اثر تماس، آشفته سرش کرده است. این بدان سبب است که آنان گفتند: (داد و ستد صرفاً مانند رباست.) و حال آنکه خدا داد و ستد را حلال، و ربا را حرام گردانیده است. پس، هر کس، اندرزى از جانب پروردگارش بدو رسید، و (از رباخوارى) باز ایستاد، آنچه گذشته، از آنِ اوست، و کارش به خدا واگذار مى شود، و کسانى که (به رباخوارى) باز گردند، آنان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود. (۲۷۵)
یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ ﴿۲۷۶﴾
خدا از (برکت) ربا مى کاهد، و بر صدقات مى افزاید، و خداوند هیچ ناسپاس گناهکارى را دوست نمى دارد. (۲۷۶)
کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، مثل این است که آتشی را وارد بدن خود کرده باشند (إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا). این آتش اضافی، را خودشان برای خود ایجاد میکنند. یا اینکه کسانی که ربا میخورند آتشی را به آتش وجودی خویش می افزایند و این آتش حرص و طمعشان را می افزاید. این آتشها نوعی بار اضافی برای بدن و سیستم اعصاب ایجاد میکند و خیلی از بیماریها از این موارد ناشی میشوند. حرص و طمع و زیاده خوری و پرخوری و تنوع طلبی و ... همگی از این بارهای اضافی نشات می گیرند. جالب است که در آیه دومی می فرماید که کسی که ربا میخورد مثل کسی است که شیطان او را مسّ کرده باشد (کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ)؛ یعنی مثل کسی است که انرژی و آتش شیطان به او وصل شده باشد. در آیه نفرموده است که رباخوار دقیقا آتش اضافی اش را از شیطان می گیرد؛ بلکه می فرماید که آتش اضافی اش مثل کسی است که به شیطان وصل باشد. این آیه مهم دو نوع آتش اضافی را تعریف میکند.
· آتشی که شیطان به وجود انسان وارد میکند از طریق مدیتیشن و آهنگها و فیلمها و وبگردی های بی هدف و سایر روشهای مدیتیشن. به این می گویند نار علی نار (آتش بیگانه روی آتش وجودی انسان)
· آتشی که انسان با انجام گناهان و شکستن حدود خدا، خودش برای خودش ایجاد میکند و د رجان خودش می اندازد؛ مثل ربا خواری و مال یتیم خواری و ...
در هر دو روش، آتش وجودی انسان حالت تعادلش را از دست میدهد و انسانها دچار بیماریهای مختلف روانی و جسمی می شوند. خیلی از بیماریهای روانی مسری هستند. کسانی که نارهای بیگانه در وجودشان رخنه کرده است، براحتی بیماریهای روانی دیگران بوجود آنان رخنه میکند ولی اگر نار وجودی خویش را داشته باشند و از ورود آتشهای بیگانه ممانعت کرده باشند، از این نوع بیماریها در امان خواهند بود. علوم فعلی روانپزشکی و علوم روانشناسی هنوز خیلی مانده که به این مساله پی ببرند.
نماز، آتش درونی را متعادل میکند. روزی پنج بار، آتش بیگانه را بیرون میراند و یا خاموش میکند. پیوستگی روانی، ذهنی؛ یعنی آتش مداوم در بدن جریان دارد. نماز برای خاموش کردن و متعادل کردن این آتش است. حتی آتش خدادادی وجود انسان باید کنترل شود و اگر این آتش کنترل نشود، به خود حمله میکند و به خود ضرر میرساند. به همین خاطر نماز از درجه اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. نماز پیوستگی روانی، ذهنی را قطع میکند و در این حالت، بدن انسان تاحدی سرد میشود. برای حفظ سلامتی جسمی و روحی، نباید همیشه سرگرم بود بلکه باید گاهی آنرا قطع کرد. لهو و لعب و افراط و تفریط یک نوع سرگرمی است و آتش وجودی انسان را از تنظیم خارج میکند و به بدن آسیب میرساند.
همانطور که در درمان بیماری ایوب مطرح شد؛ سرد کردن پاها (پایه های انسان) مهمترین روش درمان بیماریهاست. نماز یعنی قطع آتش وجودی انسان و این خودش همان سرد کردن کلیت بدن است و نقش مهمی در سلامتی ما دارد. البته مدیتیشن هم در ظاهر ، سرد کردن بدن است ، اما در کنارش سوار شدن یک آتش بیگانه بر بدن است، زیرا مدیتیشن همراه با باز کردن چاکراهاست و باز کردن چاکراها راه ورود آتشهای بیگانه به بدن ماست؛ و این اختلاف مهم نماز و مدیتیشن است. عده ای میگویند که دین به سبک جدید همان مدیتیشن است و آنها میگویند که برای نسل جدید باید مدیتیشن بجای دین آموزش داده شود! اما این گفته، یک کلام شیطانی است و این دقیقا سرآغاز بدبختی و شقاوت انسانهاست. با وجود پیشرفتهای زیاد در تکنولوژی، هنوز بشر در جهالت کامل به سر می برد و خیلی مانده است تا فرق نماز و مدیتیشن را بفهمد.
افزایش نار وجودی به سیستم عصبی انسان فشار می آورد. حالا این نار اضافی ممکن است بخاطر سرکشی نار وجودی خودمان باشد و یا ممکن است بخاطر دخالت نار بیگانه ای مثل شیطان در آن باشد (نار علی نار). مثلا اگر نار وجودی بیشتر شود، عصبانیت پیش میاید و اگر نار وجودی هم خیلی کم شود، به افسردگی تبدیل میشود. افرادی که مدیتیشن میکنند، نار وجودی خویش را کاهش میدهند و در نتیجه دچار افسردگی و کسلی میشوند. آنها برای جبران این موضوع، مجبورند که از آتش بیگانه ای (که آتش شیطان است) استفاده کنند. باز کردن چاکراها در مدیتیشن بخاطر این موضوع است.
وقتی پنداری در ما پدید میاید، به یک نار تبدیل میشود و به همین خاطر شیطان در پندار ما میتواند دخالت کند، زیرا او هم از جنس نار است. نارهای اضافه بر نیاز بدن ما و یا نارهای بیگانه، باعث صفات بدی همچون عصبانیت میشوند و همه اینها در ظاهر و صورت انسان پدیدار میشود. به این خاطر است که افراد این زمانه صورت خود را زشت می انگارند و دنبال جراحی های زیبایی می افتند. دنبال اینجور آتشها رفتن، خنده و خوشحالی واقعی را از آدمیان می گیرد. تمام زندگی میشود دلهره و استرس و اضطراب و ...
تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ ﴿۱۰۴﴾ آتش چهره آنها را مى سوزاند و آنان در آنجا ترشرویند (۱۰۴)
سیستم عصبی ما برای یک نار و آتش عادی وخدادادی آفریده شده است و تحمل پذیرش نارهای بیگانه را ندارد و در صورت رخداد چنین امری، کنترل از دست افراد خارج میشود و صفات شیطانی و ناپسند همچون عصبانیت و کینه و حرص و طمع و زیاده خواهی و حسد و ... در انسان بروز میکند. در قسمتهای قبل ثابت شد که عشق یک مفهوم شیطانی است زیرا عشق دقیقا یک آتش کنترل نشده و بیگانه در وجود انسان است. کسانی را دیده اید که بوسیله اشعار و آهنگها و سایر روشها، نار وجودی خویش را از تعادل خارج میکنند؛ آنان در زمان پیری، معرکه گیر میشوند.
حتی گاهی افراد با وارد کردن آتش بیگانه در خود، آتش درونی خویش را کم رنگ می کنند. در نتیجه بمرور نیازی به آتش وجودی خویش نمی بینند و دچار تنبلی و رخوت و سستی میشوند و دست از کار و تلاش و کوشش می کشند. گاها کسانی بوده اند که عاشق شده اند و نتوانسته اند ادامه تحصیل دهند و حتی کارشان را هم ول کرده اند. درنظام الهی، ما باید آتش وجودی خویش را بکار گیریم و با تلاش و کوشش در راه خدا آن را خرج و صرف کنیم. تمام نظام طبیعت هم اینطوری است. آتش آب را گرم میکند، آتش گوشت را می پزد، خاک آب را تصفیه میکند، آب و آتش، خاک را به خشت و آجر تبدیل میکنند، خاک بوی بد لاشه حیوان مرده را از بین میبرد و ... همه اینها نظامات طبیعت هستند که خدا در آن نهاده است. ما هم باید با انرژی و روشهایی که خدا در اختیارمان قرار داده است؛ وقت و زمان خویش را به سازندگی و تلاش و کار و کوشش اختصاص دهیم و شاکله و خشت و آجر وجودی خویش و جامعه خویش را بسازیم.
ما بخواهیم و یا نخواهیم، تحت تاثیر آتشهای بیگانه قرار خواهیم گرفت. همگی در این دنیا، این نوع آتش را تجربه خواهیم کرد. اما خدا متقین را نجات میدهد و ظالمین را در آن رها میکند. هر چند که این آیه مربوط به جهنم است ولی در مورد شرایط بدخیم دنیا هم تا حدی صادق است. آتش جهنم هم یک آتش بیگانه است که به جان انس و جن خواهد افتاد.
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا ﴿۷۱﴾
و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد مى گردد این [امر] همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است (۷۱)
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا ﴿۷۲﴾
آنگاه کسانى را که پرهیزگار بوده اند مى رهانیم و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى کنیم (۷۲)
خیلی ها در این دنیا، دنبال آتشهای بیگانه همچون شیاطین رفتند تا که قدرتهای ماورائی پیدا کنند. آنها این قدرتها را از طریق مدیتیشن و بت پرستی و سایر روشها دنبال کردند ولی به نتیجه نرسیدند و نخواهند رسید. بعضی ها نه فقط در آتش زیاده روی کردند، بلکه در هوا و خاک و آب هم زیاده روی میکنند. مصرف بیش از حد غذاها و پرخوری در آنها، یعنی زیاده روی در مصرف کربوهیدارت و پروتئین و شکر و این یعنی پرخوری در مصرف خاک. یکی ازخوانندگان مشهور در اتاق اکسیژن می خوابید تا که طول عمر خود را زیادتر کند! و این هم زیاده روی در مصرف هوا. اینها همگی از حالت تعادل خارج ساختن بدن است. وقتی آدمیان دنبال آتش بیگانه بیفتند، دیگر خواهشهای بیگانه هم در آنها بوجود میاید. یکی بود که هفتاد سالش بود ولی هنوز توی فکر دختر هیجده ساله بود! آیا او شعور این را ندارد که توانایی جسمی و روحی روانی این چنین وصلتی را ندارد! او این خواسته غیر منطقی را مطرح میکند زیرا این خواهش او بخاطر وجود آتشی بیگانه در اوست. این خواهش او از خودش نیست و بلکه از موجود بیگانه ای است که آتشش در وجود او جریان دارد (شیاطین). خدای مهربان در این مورد مثال عجیبی میزند و به ما می فهماند که موجودات بیگانه ممکن است خواهشهای بیگانه هم داشته باشند.
مادر باردار ویار میکند و این خواسته بخاطر وجود موجودی دیگر در وجود اوست. جنین در شکم مادر ، خواهشهایی در بدن مادر ایجاد میکند که عجیب است. گاها مادر باردار در اول تابستان، ویار میوه انار میکند. هورمونهای خاصی در مادر باردار ترشح میشود که خواسته های عجیبی در مادر ایجاد میکند که ناشی از جنین است. هر چند این مورد را خدای مهربان خودش آفریده است و اجازه داده است. اما در آیه مربوطه از کلمه اجنه استفاده میشود (وَإِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ). اجنه جمع جنین هست و به معنای موجودات پوشیده و پنهان است. در ضمن جمع جن هم هست.
الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وَاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَإِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ فَلَا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى ﴿۳۲﴾
آنان که از گناهان بزرگ و زشتکاریها جز لغزشهاى کوچک خوددارى مى ورزند پروردگارت [نسبت به آنها] فراخ آمرزش است وى از آن دم که شما را از زمین پدید آورد و از همانگاه که در شکمهاى مادرانتان [در زهدان] نهفته بودید به [حال] شما داناتر است پس خودتان را پاک مشمارید او به [حال] کسى که پرهیزگارى نموده داناتر است (۳۲)
خدا به این طریق میخواهد به ما بفهماند که اگرجن هم، بوسیله آتشش به ما وصل باشد و آتش او در بدن ما جریان داشته باشد؛ باعث ایجاد خواهشها و ویارهایی خواهد شد، که معمولا این نوع خواهشها یک نوع معرکه گیری است و برای بی آبرو کردن افراد است. هر چند اینجا خواهش یک نوزاد طبیعی است و مشکلی برای مادر ایجاد نمی کند. ولی خواهش یک جن در بدن ما غیر طبیعی است. اما خدا برای جنین داخل شکم مادر از کلمه أَجِنَّةٌ استفاده می فرماید؛ برای اینکه به ما بفهماند که در صورت سوار شدن آتش اجنه بر آتش وجودی ما؛ مسائل ناخواسته ای پیش خواهد آمد و افراد خواسته های عجیبی را مطرح میکنند که اصلا با سن و سالشان نمیخواند. یک فرد پیر با اعمال جراحی زیبایی، سعی در جوان کردن خود دارد که یک خواسته غیر منطقی و بیگانه است. اجنه در این حال از آدمیان چیزهای عجیبی میخواهند و به نوعی به پندار آدمیان وصل میشوند و در نتیجه در کردار و گفتار او هم تاثیر گذار خواهند بود.
اصلا ما در این دنیا، از آتش خدادادی درون خویش بهره می بریم تا که شاکله وجودی خویش را بپزیم و برای خود نور کسب کنیم. نور کسب شده تکلیف ما را در جهان آخرت مشخص می کند. کسانی که نور در این دنیا برای خود کسب نکرده اند، در آخرت؛ جایی بجز جهنم ندارند که بروند. جهنم مملو از آتشهایی است که با بدن انسان ناسازگار است و حتی به نوعی یک آتش بیگانه است. جهنم بیگانه ترین آتشی است که میتواند در بدن انس و جن جریان یابد و بدبختی بزرگی است.
یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَى نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿۱۲﴾
آن روز که مردان و زنان مؤمن را مى بینى که نورشان پیشاپیششان و به جانب راستشان دوان است [به آنان گویند] امروز شما را مژده باد به باغهایى که از زیر [درختان] آن نهرها روان است در آنها جاودانید این است همان کامیابى بزرگ (۱۲)
یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ ﴿۱۳﴾
آن روز مردان و زنان منافق به کسانى که ایمان آورده اند مى گویند ما را مهلت دهید تا از نورتان [اندکى] برگیریم گفته مى شود بازپس برگردید و نورى درخواست کنید آنگاه میان آنها دیوارى زده مى شود که آن را دروازه اى است باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد (۱۳)
یُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قَالُوا بَلَى وَلَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ ﴿۱۴﴾
[دو رویان] آنان را ندا درمى دهند آیا ما با شما نبودیم مى گویند چرا ولى شما خودتان را در بلا افکندید و امروز و فردا کردید و تردید آوردید و آرزوها شما را غره کرد تا فرمان خدا آمد و [شیطان] مغرورکننده شما را در باره خدا بفریفت (۱۴)
کسانی که در این دنیا، آتش خدادادی درونی خویش رادرست بکار نبرده اند و نوری برای خود کسب نکرده اند؛ در آن روز در بدر دنبال نور می گردند. خدا در آیات بالایی می فرماید که مومنین در روز قیامت دارای نور هستند ولی در آن روز ، نور مومنان همراه با آنان راه میرود و انگار به عنوان یدک و همراه آنان عمل میکند. مثل یک وسیله نقلیه، مثل انرژی برای حرکت. ولی منافقین و کافران نوری ندارند و در ظلمات و تاریکی بسر می برند. نور مومنان در جلو و کنار آنان حرکت میکند و به همین خاطر مومنان براحتی بوسیله این نور مسیر را طی میکنند. اما منافقین در تاریکی و ظلمات مطلق بسر می برند و نمیتوانند حرکتی از خود انجام دهند زیرا هیچگونه انرژیی برای حرکت ندارند و در تاریکی مطلق بسر میبرند. زیرا مومنان آتش و انرژیی که خدا در این جهان در اختیارشان گذاشته بود، را بطرز صحیح استفاده میکنند و برای خود به نور تبدیل میکنند. اما غیرمومنان آتش خود را خاموش کرده بودند و از آتش بیگانه بهره می برده اند و برای منبع دیگری فعالیت میکنند.
در آن روز منافقان یک آتشی (انرژی ای و یا وسیله ای) می بینند و آنها از آنجا که در این جهان مادی، هیچ نوری برای خود کسب نکرده اند، جذب آتش میشوند و به طرف آن میروند. این آتش همان آتش جهنم است. آنان نار علی نار را بجای بکار گیری نار خدادادی خویش در این جهان برای آخرت خود انتخاب کرده بوده اند. در آن دنیا هم آنان نوری از خود ندارند و به یک نار غیر وجودی مثل نار جهنم سپرده میشوند.
البته این دقیقا نتیجه اعمال خودشان است و این چیزی است که خودشان میخواستند. زیرا بجای تواضع، تکبر؛ بجای صبر، خشم؛ بجای صلح، جنگ؛ بجای صحبت آرام، توهین؛ بجای دوستی، دشمنی؛ بجای کظم غیض، خشم و عصبانیت و عجله؛ بجای مهربانی، کینه؛ بجای هدایت، ظلمات و ... را رویه زندگی خویش کرده بودند. به همین خاطر در جهان آخرت نوری ندارند و مجبورند آتش ناشناخته ای را انتخاب کنند. تنها آتش (و یا انرژی) موجود در آن قسمت از کیهان، آتش جهنم است. آن نار ناشناخته، نار و آتش جهنم است. آنان در این دنیا هم از نارها و آتشهای ناشناخته و بیگانه استفاده میکردند و آنان همان روش را در جهنم ادامه میدهند.
در جهنم، آتش بطور دسته جمعی افراد را کنترل میکند. خدا از کنترل دسته جمعی جهنمیان صحبت میکند و از یک شعله مرکزی به نام (نار جهنم) صحبت می فرماید؛ زیرا همگی یک نوع آتش بیگانه در وجودشان است. به همین خاطر از زنجیرها و دست بندها صحبت میشود. معمولا بردگان زمان قدیم، یک پابندی داشتند که به همدیگر وصل بودند و این خودش عذاب را چندین برابر میکرد و راه رفتن را هم مشکل میکرد. اجنه و شیاطین هم با وارد کردن آتش خود در وجود انسانها، آنان را بصورت دسته جمعی کنترل و هدایت میکنند. شرایط جهنم تا حدی که مردم، جهنم را بشناسند و لمس کنند، در این دنیای پست هم برقرار است.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت صد و پنج)
درمان بیماری (بخش چهارم)
در چند قسمت قبلی، ثابت شد که توانایی های اولیه هر انسانی، در درمان او موثر است. خدای مهربان، برای درمان ایوب، به استفاده از پا امر فرمود. از نظر معنوی هم، پا نشانه توانایی های اولیه یک انسان است. در قسمت قبل براساس آیه قرآنی یاد گرفتیم که خدای دانا، براساس طریقه و روش راه رفتن، کلیه موجودات زنده را به صورت زیر تفکیک کرده است. این نوع تقسیم بندی مربوط به مشی و طریق زندگی است.
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵﴾
و خداست که هر جنبنده اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره اى از آنها بر روى شکم راه مى روند و پاره اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مى روند خدا هر چه بخواهد مى آفریند در حقیقت خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)
I. جاندارانی که روی شکم راه میروند، مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ
II. جاندارانی که روی دو پا راه میروند. مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ
III. جاندارانی که روی چهار عضو راه میروند. وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ
مار بر روی بطن و یا شکم خود راه میرود؛ او با این خصوصیات آفریده شده است. اما یک انسان نمیتواند روی شکم خود راه برود. هرکدام از این سه گروه، خصوصیات و مشی متفاوتی در زندگی دارند و توانایی های پایه ای مخصوص خود را دارند. ولی در آینده، میان انسانها، گروه چهارمی خواهند بود که متعلق به نظام رحمانی نیستند و شیوه متفاوتی را برای زندگی انتخاب میکنند. کسانی خواهند بود که روی صورت خود راه میروند. این روش راه رفتن و روش زندگی دقیقا یک نوع جادوگریست. این نوع روش، تغییر در خلقت خدادادی است. تمام جانداران با سه روش بالا راه میروند. هیچ جانداری روی صورت خود راه نمی رود. اما انسانهایی خواهند بود و هستند که روی صورت خود راه میروند و روش و مشی زندگی خویش را براساس صورت خود تنظیم میکنند. در اینجا صورت، به معنای توجه هم هست.
IV. کسانی که روی صورت خود راه میروند. یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ
أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲﴾
پس آیا آن کس که نگونسار راه مى پیماید هدایت یافته تر است یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى رود (۲۲)
راه رفتن و مشی بر اساس صورت، یعنی افراد مشی و روش زندگیشان را با صورت خود تنظیم میکنند. مدتی است، در همه کانالهای مجازی و شبکه های تلویزیونی، یک تبلیغات قرار گرفته است که یک کِرِمی را تبلیغ میکند که مدعی است چین و چروک پوست صورت را از بین میبرد. تبلیغ این کرم در این سطح گسترده نشان میدهد که جامعه بطور کلی به سمت مشی صورت میرود و متاسفانه اکثریت مردم خواهان این نوع مشی هستند. زیرا پول تبلیغات در این سطح را هر کسی نمیتواند بدهد و حتما مردم به سمت استفاده گسترده از آن رفته اند و یک در آمد هنگفتی در این هست و گرنه هر کسی هزینه این همه تبلیغات را ندارد. من فکر نمی کردم که نسل جدید مردم جامعه ما به این سرعت وارد این فاز از مشی صورت شوند. عملهای زیبایی و استفاده زیاد از وسائل آرایش زنانه و مردانه، نشان از توجه زیاد افراد به صورتشان است و آنان زیبایی ظاهری صورت را روش زندگی خویش قرار داده اند.
افراد بی هیچ دلیلی ، عینک آفتابی میزنند، فقط برای اینکه چشمانشان باز و بسته نشود و چروک نشود! البته به قیمت از دست دادن توانایی های ابتدایی چشم. عضلات داخلی چشم باید حرکت کنند و این فقط در حالت عوض کردن محیط میسر است. وقتی از خانه بیرون میاییم، مردمک چشم شروع به تنگ شدن میکند و بالعکس. تمام این حرکات به نوعی ورزش و حرکات خودمحافظتی اعضای بدن ماست. پوشیدن عینک آفتابی در همه حال و بدون علت صحیح پزشکی، یک محافظت مضر است که سود کم ولی ضررات زیادی دارد.
خدای مهربان راه رفتن روی صورت را نفی میکند و به مردم توصیه میکند که راه رفتن روی پا را مبنای زندگی خویش قرار دهند. در بعضی کشورهای خارجی، مردمانش آنقدر حساس شده اند و آنقدر پاستوریزه زندگی میکنند که سیستم ایمنی بدنشان توانایی های اولیه اش را از دست داده است و خردمندان آن جامعه تصمیم گرفته اند که در بعضی مواد غذایی، میکروبهایی را جاسازی کنند تا که سیستم ایمنی بدن مصرف کننده را بکار اندازند و به این طریق سیستم ایمنی بدن آنها نخوابد. ببینید که بشر دارد خودش را به کدام سمت می برد. روی صورت خود راه رفتن یعنی این. هرکسی با طبیعت همسو باشد و مطابق نظام رحمانی عمل کند، اینچنین مشکلاتی را نخواهد داشت. مردم نباید سرما و گرمای طبیعت را از بین ببرند و خنثی کنند، بلکه باید خود را با آن هماهنگ کنند.
در ژاپن ابتدا برای جلوگیری از زلزله، پایه های ساختمانها را خیلی محکم درست می کردند که در مقابل زلزله تکان نخورد؛ ولی بعدا متوجه شدند که باز هم ضررات و خطرات زیادی دارد؛ بنابراین آنها تصمیم گرفتند که پایه های ساختمانها را غلطکی و متحرک درست کنند که مقابل لرزش و تکانهای زلزله نایستد، بلکه همراستا با زلزله باشد. آنان بطرز عجیبی روشی را انتخاب کردند که همراستا با طبیعت بود. بدن ما انسانها هم ، اگر زیاد ایزوله و پاستوریزه شود، دیگر بدرد زندگی روی زمین نمیخورد و هر لحظه شکننده است. ژاپنی ها در این روش پایه های ساحتمان را مبنا قرار دادند و آن را همراستا و هم آوا با حوادث طبیعت کردند. پایه های ساختمان ما را یاد آیه درمان ایوب می اندازد که خدا درمان او را از پا (پایه انسان) شروع کرد. به همین خاطر، در آیه، پا نقش مهمی در درمان بیماری ایوب دارد و خدای مهربان و حکیم، بیماری ایوب را از طریقه پایش (پایه ها و توانایی های اولیه او)، شفا داد. پیام مهم آیه این است که ای ایوب، پایه های بدن خویش را همراستا و همسو با محیط طبیعت خود کن.
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى (۴۲)
وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴﴾ [و به او گفتیم] یک بسته ترکه به دستت برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده اى به راستى او توبه کار بود (۴۴)
در واقع پا ، نشانه نیازهای اولیه هم هست. نیازهای اولیه مهم است و اما نیازهای کاذب فطرت روانی بشر را منحرف میکنند و نیازهای اولیه را بی اهمیت میکنند. هر کسی مقابل نظام رحمانی بایستد، مورد غضب قرار می گیرد و البته اگر با نظام رحمانی آشتی کند، با خدای رحمان دوست خواهد شد و در نظام رحمانی بیمه میشود. کسانی که رویه پندار نیک و کردار نیک را برای زندگی برگزینند، خدا برای آنها محبتی در دلهایشان قرار میدهد.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ﴿۹۶﴾
کسانى که ایمان آورده (پندار نیک) و کارهاى شایسته (کردار نیک) کرده اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى دهد (۹۶)
در قرآن، پا نشانه توانایی های اولیه است و اما دست نشانه امکانات وتوانایی های اکتسابی است. هر آنچه از توانایی که انسان در طول زندگی کسب کند، به دست مربوط میشود. به همین خاطر در قرآن وقتی از ایدی (دستها) صحبت میشود؛ از فعل کسب استفاده میشود (بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ - فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ ). از آیه مربوط به درمان ایوب، میتوان نتیجه گرفت که هر گونه بیماری که انسان دچار آن میشود، توسط توانایی های اولیه و پایه ای بدن او قابل درمان است. اما مهارتها، امکانات، مال و منال و سایر چیزهایی که افراد در طول زندگی کسب میکنند، جزو توانایی های اولیه محسوب نمیشود. وقتی بین توانایی های اولیه انسان و مهارتها و امکانات اکتسابی انسان که از آن استفاده میکند، از نظر ماهیتی اختلاف زیاد شود و فاصله افتد و توانایی های اولیه به فراموشی سپرده شود، بدن شروع به بیمار شدن میکند. انسان نباید از اصل خویش (توانایی های اولیه خود) زیاد فاصله بگیرد. زمانی که خدا به ایوب فرمود که پایت را به زمین وصل کن و یا به زمین بزن (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ )؛ یعنی سبک زندگی خود را با توانایی ها اولیه ات هم دما کن و از آن دما و شرایط دور نشو؛ که در صورت دورشدن از اصل خویش، توانایی های اولیه بدن و روان شروع به ضعیف شدن میکند و حتی شاید علیه بدن شود.
در آیه دیگری خدا از کفش صحبت می فرماید. در عربی به کفش، میگویند نعل. زمانی که موسی به کوه طور رفت؛ خدا با او صحبت کرد و به او فرمود که ای موسی کفشهایت را درآر. در آوردن کفشها، معانی مختلفی دارد ؛ از جمله رها کردن تعلقات اضافی و وابستگی های دنیایی. نزد خدا، توانایی های خدادادی و بدیهی و خالص انسان نباید فراموش شود. در این آیه، از دو نعل صحبت می فرماید؛ که میتواند نمایانگر دو نعمت خدادادی عقل و احساس باشد. یعنی ای موسی ، عقل و احساست را خالص کن و تعلقات و انحرافات آن را خارج کن و گرنه موسی نمیتوانست حضور پروردگار را در کوه طور درک کند.
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿۱۲﴾
این منم پروردگار تو پاىپوش خویش بیرون آور که تو در وادى مقدس طوى هستى (۱۲)
کسی را در نظر بگیرید که خدا به او بدن سالمی داده است؛ ولی او با این بدن سالم چی بدست آورده است و چی کسب کرده است؟ در نظام رحمانی با توجه به توانایی های اولیه بدن، بیماری سرایت میکند. اگر افراد برای درمان بیماری به توانایی های اولیه خود رجوع کنند، بیماری براحتی قابل درمان است. شاید علم بشری هنوز به این مرحله از رشد نرسیده است که این مسئله را درک کند و آنرا بپذیرد ولی روزی مجبور خواهد شد که آن را بپذیرد. اگر توجه کنید، بعضی ثروتمندان، قسمت عظیمی از ثروت خود را خرج درمان خود میکنند. در حالی که افراد هم سن و سال او که ثروتمند نیستند و زمانی با هم دوست بوده اند، چنین درمانی نیاز ندارند!؛ زیرا دل بستن به امکانات اکتسابی، توانایی های اولیه بدنی و روانی هر انسانی را ضعیف میکند. به همین خاطر کسانی که دل به ثروت و مال و سایر امکانات اکتسابی می بندند، توانایی های اولیه و خدادادی خویش را نادیده می گیرند و درنتیجه آسیب پذیر تر میشوند.
شیطان در این بین سعی دارد که توانایی های اولیه را منحرف کند و بنابراین بیماری را غیر قابل درمان میکند و در آن موقع جادوها و مواد روانگردان و روشهای منحرف دیگر را به عنوان درمان معرفی میکند.
وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَمَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا ﴿۱۱۹﴾
و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم کرد و وادارشان مى کنم تا گوشهاى دامها را شکاف دهند و وادارشان مى کنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند و[لى] هر کس به جاى خدا شیطان را دوست [خدا] گیرد قطعا دستخوش زیان آشکارى شده است (۱۱۹)
یَعِدُهُمْ وَیُمَنِّیهِمْ وَمَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿۱۲۰﴾
[آرى] شیطان به آنان وعده مى دهد و ایشان را در آرزوها مى افکند و جز فریب به آنان وعده نمى دهد (۱۲۰)
در قرآن، خدای بزرگ و حکیم از شهادت اعضاء بدن به دو گونه متفاوت صحبت می فرماید. در یکی از آیات (آیه 24 و 25 سوره نور) از روزی صحبت میشود که زبانها و دستها و پاها بر اعمال انسان شهادت میدهند. در این آیه از کلمه نکره یَوْمَ (روزی) بدون ال معرفه استفاده شده است. در آیه بعدی، اشاره می فرماید که این روز، روز داوری در مورد دین حق است (یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ).
یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۲۴﴾
در روزى که زبان و دستها و پاهایشان بر ضد آنان براى آنچه انجام مى دادند شهادت مى دهند (۲۴)
یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ ﴿۲۵﴾
آن روز خدا جزاى شایسته آنان را به طور کامل مى دهد و خواهند دانست که خدا همان حقیقت آشکار است (۲۵)
اما آیه دیگری (آیه 65 سوره یاسین)، این شهادت را طور دیگری بیان میدارد و خیلی جالب است که در این آیه، از شهادت فقط پا صحبت می فرماید (وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ). در مورد دست از کلمه شهادت استفاده نمی فرماید بلکه از تُکَلِّمُنَا استفاده می فرماید (وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ).
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵﴾
امروز بر دهانهاى آنان مهر مى نهیم و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند (۶۵)
این نکته ریز، مفهوم خیلی مهمی را در بر دارد. ابتدا اگر آیات قبل این آیه را مطالعه کنیم، متوجه خواهیم شد که این آیه در مورد روزی صحبت میکند که تکلیف و مقصد همگی روشن شده است و به همین خاطر از کلمه معرفه الْیَوْمَ (دقیقا روز مشخصی) صحبت میفرماید. درتائید این مطلب اگر دقت کنید؛ دو آیه قبلی هم ، در مورد خود جهنم صحبت میکند.
هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ﴿۶۳﴾ این است جهنمى که به شما وعده داده مى شد (۶۳)
اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ﴿۶۴﴾ به [جرم] آنکه کفر مى ورزیدید اکنون در آن درآیید (۶۴)
آیه ای که در مورد شهادت فقط پا صحبت میکند، مربوط به اتفاقات داخل خود جهنم است (هَذِهِ جَهَنَّمُ) و نه مربوط به روز داوری. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که در مراحل مختلف داوری قبل از دخول به جهنم، همه اعضاء شهادت میدهند ولی در داخل خود جهنم ، فقط پا شهادت میدهد. این مساله نکته فوق مهمی را در مورد درمان بیماریها آشکار میکند که در ادامه بیان می شود.
در مراحل داوری، اعضاء بدن ما شهادت میدهند و هر آنچه که بوسیله آنها کسب شده است، آشکار میکنند. اما در داخل خود جهنم، دهانها مهر زده میشود و در عوض دستها به سخن میایند و در ادامه بجای آینکه دستها شهادت دهند بر آنچه کسب کرده اند؛ پاها شهادت میدهند بر آنچه که دستها کسب کرده اند. این را بدانیم که در قرآن، فعل کسب کردن همیشه برای دستها ذکر میشود.
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵﴾
امروز بر دهانهاى آنان مهر مى نهیم و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند (۶۵)
وقتی آیه را با دقت بخوانیم، از تعویض کارکرد اعضاء در داخل جهنم، متعجب میشویم. دست، کار زبان را انجام میدهد و تکلم میکند و پا کار دست را انجام میدهد و به آنچه که دست کسب کرده، شهادت میدهد.
حتی زبانی که با آن در این دنیا تکلم میکنیم اکتسابی است. یک فرد لال در این دنیا، چون زبان ندارد، مجبور است که با اشارات دست تکلم کند. توانایی های اولیه مربوط به پا است و جالب است که در داخل جهنم (و نه مراحل قبل از آن) ، فقط پا بر کسب اعمال شهادت میدهد. در جهنم هر آنچه که افراد بدست آورده اند و کسب کرده اند، باد هواست. بنابراین زبان بند میاید و بجایش دست تکلم میکند و دست هیچ اختیاری از خود ندارد و پا بر آنچه که کسب شده است، شهادت میدهد. فرآیند دچار شدن به یک بیماری هم اینگونه است. فرآیند دچار شدن به یک بیماری را به چند بخش تقسیم می کنیم و آن را با فرآیند جهنم مقایسه می کنیم:
1. پیش گیری
2. حالت خوش خیم
3. حالت بدخیم
پیش گیری مربوط به این دنیاست؛ خوش خیم مربوط به زمان داوری و صحرای محشر است و بدخیم مربوط به درون جهنم است. در زمان پیش گیری و حالت خوش خیم، دستها و زبانها هم شهادت میدهند و این یعنی این اعضاء میتوانند موثر باشند. اما در حالت بدخیم، فقط پا شهادت میدهد و بقیه اعضاء کارائی و مهارتهای اکتسابی خود را از دست میدهند. آیه زیر این مطلب را بیان می فرماید:
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵﴾
امروز بر دهانهاى آنان مهر مى نهیم و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند (۶۵)
مراحل داوری انسان از امروز که در دنیا بسر می بریم تا آخرین لحظات تعیین تکلیف، مثل دچار شدن به یک بیماری است. ابتدا نشانه های بیماری ظاهر میشوند و بعد خوش خیم است و در نهایت به بدخیم تبدیل میشود. البته اینجا منظورمان فقط مقایسه است و گرنه بیماری این دنیا، فرصت مهمی است که آدمی به سمت خدا برگردد و اصلا فلسفه بیماریها همین است تا انسانها مثل ایوب به سمت خدا برگردند.
بنابراین در لحظات بدخیم، فقط پاها بدرد میخورند؛ یعنی توانایی های اولیه مطرحند و مهارتهای اکتسابی به درد نمیخورند. القاب، عناوین، ثروت، مال و منال و سواد و سایر مهارتها در درمان بیماری بدخیم به هیچ دردی نمیخورند. کسانی که جهنمی هستند، در آن دنیا حاضرند، تمام القاب و عناوین خویش را بدهند تا نجات یابند.
یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ ﴿۱۱﴾
آنان را به ایشان نشان مى دهند گناهکار آرزو مى کند که کاش براى رهایى از عذاب آن روز مى توانست پسران خود را عوض دهد (۱۱)
وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ ﴿۱۲﴾
و [نیز] همسرش و برادرش را (۱۲)
وَفَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ ﴿۱۳﴾
و قبیله اش را که به او پناه مى دهد (۱۳)
وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ یُنْجِیهِ ﴿۱۴﴾
و هر که را که در روى زمین است همه را [عوض مى داد] و آنگاه خود را رها میکرد (۱۴)
خدا به ایوب می فرماید که بر پای خود تکیه کن و از آنچه که کسب کرده اید اعم از عناوین و القاب و ... استفاده نکنید و بلکه به توانایی های اولیه خود تکیه کنید. گرمیجات، غذاهای مقوی و لاکچری؛ همگی جزو امکانات اکتسابی هستند و توانایی های اولیه بدنی انسان را ضعیف میکنند و حتی بمرور زمان آن را نابود میکنند. البته اگر این امکانات بطور مداوم و همیشگی استفاده شوند و انسان به آن دل گرم کند.
نسل جدید معمولا غذاهایی را انتخاب میکند که خوشمزه و با طبع گرم و کالری بالا باشند. هر کانالی در فضای مجازی نگاه میکنید، پر است از معرفی غذاهای با طبع گرم و کالری بالا. این نوع تغذیه و امکانات در اوائل، باعث تقویت بدن میشود ولی بمرور زمان، سیستم ایمنی بدن انسان را ضعیف میکند. به همین خاطر خدای حکیم در توصیه به ایوب، کلمه بَارِدٌ را بکار میبرد تا به ما بفهماند که معیارتان را برای انتخاب غذاها و محیط زندگی، تغییر دهید. در هر حال غذاهای با طبع سرد و یا طبع گرم را خدا آفریده است. خدا بر این اصل تاکید میکند که نباید در سردی و گرمی زیاده روی کرد و نباید خود را یکطرفه کرد. کسانی که گیاه خواری میکنند، بیخود و الکی گوشت را بر خود حرام کرده اند. یا افرادی هستند که فقط غذاهای با طبع گرم میخورند و الکی غذاهای با طبع سرد را بر خود ممنوع کرده اند. تمام این کارها اشتباه است و در نظام رحمانی باید تعادل را حفظ کرد و با طبیعت و امکانات موجود در محیط خویش همسو شد.
یک نویسنده به اسم کریستوفر هیچنز در کتاب خود به اسم "خدا بزرگ نیست" سعی کرد تا ثابت کند که خدا بزرگ نیست. این نویسنده دچار سرطان و مریضی شد و در بستر بیماری برای خود و خبرنگاران توضیح می دهد که سرطان و بیماری او نتیجه دخانیات و الکل بیش از حد بوده است و ربطی به خدا ندارد. او در لحظات آخر عمرش هم دست از انکار خدا بر نمی داشت و برای خود توجیه می کرد. این نویسنده حتی در لحظات بد خیم بیماری اش هم، تمام حرفهایش را براساس ایدئولوژی و اکتسابات خودش می زند؛ بطوریکه حتی در لحظات آخر عمرش هم دست از انکار خدا بر نمی دارد. به این طریق او برای خودش یک تعلقات برگزیده بود که از تفکرات او نشات می گرفت و نتوانست آن را از خود جدا کند. اما مؤمنان ایمان خود را از طریق اعمال خود حتی تا لحظه مرگ ادامه می دهند و آن را زنده نگه میدارند، تا در روز قیامت نجات یابند. مومنان تعلقات و اکتسابات خویش را کنار می گذارند و به سمت فطرت و توانایی های خدادادی خویش بر میگردند. فطرت خداددادی غیر قابل تغییر و غیر قابل جایگزین است.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾
پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین کن با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است آفرینش خداى تغییرپذیر نیست این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى دانند (۳۰)
در قرآن کلمه "ایدی" که این کلمه جمع مکسر "ید" است، به معنای دستها، قدرت، امکانات و... است. در این حالت ایدی به اختیارات، قوت هم معنا میشود. بنابراین در آیه ای که خدا دستور به قطع دست دزد داده است، منظورش این است که اختیارات و امکانات دزد را قطع کنید.
وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا نَکَالًا مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۳۸﴾
و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه کرده اند دستشان را به عنوان کیفرى از جانب خدا کوتاه کنید و خدا توانا و حکیم است (۳۸)
در این آیه " أَیْدِیَهُمَا " به دستان فیزیکی دزد دلالت ندارد. بلکه به معنای امکانات، اختیارات، قوات و ... است. خدای مهربان برای کسی که قتل غیر عمدی انجام داده باشد تنبیه در نظر گرفته است (آیه 92 سوره نساء) و اگر قتل عمدی باشد ابتدا بخشش را پیشنهاد میکند بعد قصاص را. خدای مهربان در تمام قصاصهای بدنی بخشش را در نظر میگیرد اما در قطع دست دزد این کار را نکرده است. زیرا در اصل قطع دست دزد بر بریدن دست با تبر دلالت ندارد. بلکه به قطع "ایدی" دزد یعنی امکانات و تجهیزات دزد اشاره دارد. و در واقع این روش است که موثر است. قطع دست دزد که در قرآن به آن اشاره شده است، به معنای کوتاه کردن و بریدن امکانات اکتسابی دزد است که باعث دزدی شده است و با آن امکانات اکتسابی دزدی انجام داده است. به این طریق دزد باید اموال دزدی شده را هم برگرداند همراه با ضرر و به این طریق تنبیه هم میشود و هم اینکه دیگر آن امکانات و روزنه های اکتسابی که باعث دزدی شده است، از او سلب شود. دست فیزیکی دزد نباید قطع شود. بلکه امکانات و قدرتی که دزد کسب کرده است از او گرفته شود. خدای حکیم مهربان بسیار دقیق کلمات را بیان می دارد.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت صد و چهار)
درمان بیماری (بخش سوم)
در دو قسمت قبلی ، ثابت شد که پا نقش مهمی در درمان بیماریها دارد و خدای مهربان و حکیم، درمان بیماری ایوب را از طریقه پایش، استارت زد. البته ایوب خودش ابتدا شروع کرد. او با ندا دادن پروردگار و اعتراف به اشتباهش، عملا فرآیند درمان را شروع کرد. خدای بزرگ و مهربان جواب دعای او را داد و او را در بقیه مسیر راهنمایی کرد.
وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿۴۱﴾ و بنده ما ایوب را به یاد آور آنگاه که پروردگارش را ندا داد که شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد (۴۱)
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿۴۲﴾ [به او گفتیم] با پاى خود [به زمین] بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى (۴۲)
وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴﴾ [و به او گفتیم] یک بسته ترکه به دستت برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن ما او را شکیبا یافتیم چه نیکوبنده اى به راستى او توبه کار بود (۴۴)
خدا در ابتدا سیستم رحمانی را بنا نهاد و سپس انسان را خلق کرد. بسیار مهم است که خدای بزرگ سیستمی خلق کرده است که موجب ایجاد صفات بندگی در انسان می شود. به عنوان مثال، یکی از ویژگی های سیستم رحمانی آهستگی و پیوستگی است، یعنی همان بُعد زمان که همین آهستگی و پیوستگی موجب ایجاد صفت صبر در انسان می شود. خدای بزرگ چقدر مهربان است که سیستمی خلق کرده که اگر فرد از این سیستم خارج نشود و بر اساس آن عمل کند تمام صفات و ویژگی های لازم برای بندگی و ورود به بهشت را کسب می کند.
وَعِبَادُ
الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ
الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳﴾
و بندگان خداى رحمان کسانى اند که روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى دهند (۶۳)
یعنی کسانی که در سیستم رحمانی به
صورت آهسته و پیوسته حرکت می کنند در مقام بندگی خدا قرار می گیرند و با تبدیل شدن
به عبد خدای بزرگ، اجازه ورود به بهشت کسب می شود. با خروج و تعدی از سیستم
رحمانی، انسان مورد غضب واقع می شود. یعنی خارج
شدن از سیستم رحمانی، خود تعریف غضب است مانند کودکی که با دور شدن از فضای امن
خانه، خود را در معرض مشکلات و سختی ها و انحرافات قرار می دهد. خروج از سیستم
رحمانی هم مساوی است با مورد غضب واقع شدن، زیرا با خارج شدن از سیستم رحمانی،
انواع بیماری های روانی و جسمی در انسان ایجاد می شود.
خدای بزرگ امکان درمان تمام بیماری ها و حتی راه حل تمام مشکلات انسان را در اختیار ما قرار داده، فقط کافی است از بصیرتی که وی به ما داده استفاده کرد. مشی یا سبک و روش زندگی انسان باید مبتنی بر سیستم رحمانی باشد و لا غیر؛ اگر غیر از این باشد، انسان در معرض بلا و سختی و بیماری قرار می گیرد.
اگر کسی بیمار و مریض باشد مطمئنا در جایی از سیستم رحمانی تخطی کرده و باید توبه کرده و به آغوش سیستم رحمانی بر گردد. خود سیستم رحمانی درمان را در خود دارد. فقط کافی است که به خدا توکل کرده و به سیستمی که خدای رحمان بنا نهاده اعتماد و تکیه کرد. برخلاف سیستم رحمانی، در سیستم شیطانی فرد بنا را بر عجله می گذارد. یعنی به عنوان مثال کسی که مریض است در سیستم رحمانی سعی می کند با صبر و تکیه بر توانایی های بدن هوشمند خود بهبود بیابد ولی در سیستم شیطانی فرد به دنبال فلسفه ی عجله است و می خواهد با استفاده از داروهای شیمیایی و روانگردانها، راه میانبر رفته و خود را درمان کند؛ در حالیکه تفاوت بین این دو سیستم از زمین تا آسمان است؛ زیرا در اولی فرد درمان میشود ولی در دومی جادو شده و فقط صورت مسئله و یا ظاهر قضیه تغییر می یابد و فرد حالی به حالی میشود و فرد مفهوم درمان را اشتباهی درک میکند. اشتباه درک کردن مفهوم درمان بسیار خطرناک است، زیرا افراد را نظام رحمانی می راند و افراد تفکرات غلطی در مورد خدا پیدا میکنند.
از آیات مربوط به بیماری ایوب، خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت که پیشگیری و درمان بیماریها را میتوان بوسیله پا و مسائل مربوط به آن انجام داد. پا برای راه رفتن است. کلمه عربی مشی در قرآن به معنای راه رفتن است. خدای مهربان در آیه دیگری از تفاوت راه رفتن انواع جنبنده ها صحبت میفرماید. پاره اى از جانداران بر روى شکم راه مى روند و پاره اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار عضو راه مى روند.
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵﴾
و خداست که هر جنبنده اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره اى از آنها بر روى شکم راه مى روند و پاره اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار عضو راه مى روند خدا هر چه بخواهد مى آفریند در حقیقت خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)
پا معیاری مهم برای تقسیم بندی جانداران است. خدا در این آیه، جانداران را بر حسب روش راه رفتن تقسیم بندی میکند و سه بار کلمه یَمْشِی بکار می برد. شاید انسان تنها موجودی است که قسمت نوزادی خودش را بر روی شکم خود حرکت میکند و بعد روی دو دست و دو پا راه میرود و در نهایت بر روی دو پا راه میرود. یعنی انسان هر سه نوع روش راه رفتن را در دوران نوزادی و بزرگسالی تجربه میکند. همچنین انسان در لحظات بحرانی و خطر جانی، سینه خیز و حتی چهار دست و پا حرکت میکند تا خودش را نجات دهد.
چقدر زیبا خدای بزرگ در این آیه انواع رشد حرکتی انسان را نیز بیان می کند؛ سینه خیز رفتن؛ چهار دست و پا رفتن؛ راه رفتن بر روی دوپا. بر روی پای خود ایستادن، نه تنها در درمان بیماریها موثر است، بلکه در تقویت اراده هم موثر است. حرکت با پا به معنای صبر، تلاش، متکی بودن به خود و اعتماد به نفس هم هست. خدا خطاب به ایوب در مورد پا صحبت می فرماید، یعنی که خط و مشی زندگی خویش را عوض کنید. پایت را به زمین بزن (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ )، خودش یک نوع سبک زندگی رحمانی است. اساسا انسانها همیشه بیمار روانی و یا جسمی هستند و همیشه خلاء و کمبودی در خود احساس میکنند و به این خاطر باید همیشه در حال مداوای خود باشند.
یک انسان باید این مراحل مشی (حرکت و راه رفتن) را با صبر و تدریجی تجربه کند و گرنه ناتوان خواهد بود. حتی در تجربیات علمی هم، مشی باید تدریجی و با صبر همراه باشد. انیشتین با آن همه دانش، در اواخر عمر خود اقرار کرد که چیزی از فیزیک نمی داند. اما در زمانه ما دانشجو داریم که فقط چند جزوه مطالعه کرده است و ادعای فیزیکدان شدن دارد! انیشتین مشی و راه طبیعی پیموده بود، به همین خاطر میدانست که جهان بزرگتر از آن است که چنین ادعایی بکند. اما یک بچه دانشجو چنین ادعای خنده داری میکند. دلیل عدم تکبر و واقع نگری انیشتین، این بود که او روال پیشرفت علمی خود را بصورت مشی و با صبر و در طول زمان طی کرده بود و با آن روال زندگی کرده بود. او با پای خود، این مراحل را طی کرده بود. آدمیان در مورد نتایجی که خود با آن طی طریق نکرده اند، اغراق میکنند و البته زود هم از دست میدهند. از قدیم گفته اند باد آورده را باد می برد.
انسانی که بدون هیچ زحمتی و طی هیچ فرایندی پیوسته و مداوم به چیزی می رسد معمولا چون در طی فرایند نبوده، قدر آن موقعیت یا چیز را نمی داند و به راحتی آن را از دست می دهد. در مورد بیماری هم اینگونه است اگر کسی فقط با دوا و داروی شیمیایی و روانگردان به ظاهر علائم بیماری را از بین می برد، چون بدن این فرد به راستی فرایند درمان واقعی را طی نکرده و خود بدن با بیماری مقابله نکرده پس به هیچ عنوان شفا نمی یابد و مطئنا چون علائم ظاهری بیماری از بین رفته، بدن دچار فریب می شود و از نظر دفاعی به حالت استراحت و خفتگی می رود و همین بیماری وی به صورت شدیدتری در آینده به او حمله می نماید. در واقع، خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت که درمان ظاهری و بدون فرایند صبر، بیماری را درمان نمی کند، بلکه بیماری را به یک دیو خفته (که در ظاهر درمان شده) تبدیل میکند که بعدا سر فرصت بر میگردد و به این طریق فرد بیمار بجای اینکه خودش صبر بکار برد، فرایند صبر را به بیماری میدهد و بالاخره بیماری بر او پیروز میشود.
تنها راه شفا یافتن، پناه بردن به سیستم رحمانی است که مبتنی بر آهستگی و پیوستگی و صبر است. و انسان باید در بیماری ها فرایند خوب شدن طبیعی را طی نماید و الا شفا نمی یابد. بیایید برای یکبار به خدای خود اعتماد و توکل کرده و خود را در آغوش سیستم رحمانی قرار بدهیم و از بیماری نترسیم که به راستی در مسیر درست رحمانی همه شفا می یابند و این قاعده حتی برای بیماری های روانی نیز صدق می کند. یک بچه میخواهد در هوای سرد از خانه بیرون رود، مادرش به زور لباس گرم در تن او میکند؛ بچه گریه میکند و از دست مادرش ناراحت میشود و فکر میکند مادرش اذیتش میکند. خدای مهربان که مهربانترین مهربانان است، میخواهد که طی چند سال زندگی در کره زمین، صفت صبر را بر تن انسان بپوشاند ولی انسان براساس تفکرات غلط خود فکر میکند که خدا میخواهد او را اذیت کند.
انسانها کم کم نقش پا را در زندگی خویش حذف میکنند و خود را دچار بیماریهای عجیب و غریب میکنند. قرآن از ما انسانها سوال عجیبی می پرسد: آیا مشی و روش کسی که روی صورت خود را راه میرود هدایت یافته تر است یا مشی و روش کسی که ایستاده روی دو پا راه میرود؟
أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲﴾
پس آیا آن کس که نگونسار راه مى پیماید هدایت یافته تر است یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى رود (۲۲)
قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلًا مَا تَشْکُرُونَ ﴿۲۳﴾
بگو اوست آن کس که شما را پدید آورده و براى شما گوش و دیدگان و دلها آفریده است چه کم سپاسگزارید (۲۳)
این آیه نکته زیبایی را برای ما بیان میدارد. آیا خط مشی و راه کسی که روی صورت خود راه میرود بهتر است یا خط و مشی کسی که ایستاده روی پای خود راه میرود بهتر است؟ این سوال نشان میدهد که در آینده کسانی خواهند بود که وظایفی که پا بر عهده دارد را به صورت و وجه خود می سپارند. چطوری؟ مردم کم کم به سمت حذف دست و پا از فعالیتهای زندگی میروند. در آینده حتی با دستها تایپ انجام نمیشود و شاید با اشاره کردن چشم به منوهای لپ تاپ و یا موبایل، منوها عوض شوند. یعنی انسان با ساختن ماشین و خودرو تقریبا پای خود را بیکار کرده و با ساختن ماشین آلات صنعتی دست خود را نیز از کار انداخته و باعث شده که کارهای زیادی را بدون هیچ حرکتی انجام بدهد که همین برای انسان خطرناک است زیرا ذهن او می بیند که بدون هیچ حرکتی کار بزرگی کرده و در نتیجه سیستم ایمنی و روانی انسان نیز، نیازی به تقویت و پرورش خود نمی بیند و مستعد انواع بیماری ها می شود. این نوع پیشرفتها و راحتی ها، شاید در ظاهر جالب باشند ولی مشکلات و بیماریهای ناشناخته ای برای بشریت ایجاد میکنند که قبلا سابقه نداشته است. دست و پا در سلامتی بدن انسان بسیار مهم هستند. بشر هر کاری میکند، بکند ولی این دو را نباید حذف کند؛ زیرا گرفتار میشود. ایوب بخاطر بکارنبردن پا در زندگی خویش، به آن بیماری دچار شد. او بخاطر ثروتمند بودن و دارای تمکن مالی زیاد، احتمالا خیلی کم با پای پیاده اموراتش را انجام میداد. و همیشه از مستخدمین و چهار پایان خود؛ برای کارهای شخصی و مسافرت و نقل مکان استفاده کرده است. به همین خاطر خدا به او می فرماید که ایوب، پایت را فعال کن و در آیه بعدی می فرماید که بعد از پا، دستت را هم فعال کن.
... ارْکُضْ بِرِجْلِکَ ... وَخُذْ بِیَدِکَ ...
اکنون با هواپیما، یک ساعته بین دو شهر دور طی میشود. افراد تغییرات فیزیولوژیکی را متوجه نمیشوند و زمان و مکان را از دست میدهند و مشکلات جسمی برایشان پیش میاید (Time lag). کسانی که از ایستگاه فضایی به زمین بر می گردند، تا چندین روز حالت عادی ندارند و عملکرد بدنشان ضعیف میشود. سفر با سرعت بین شهرهای روی زمین هم این چنین مشکلاتی را به نسبت کمتر برای انسانها بوجود میاورد. در این حال، عضو پا در بدن انسان، محاسباتش را از دست میدهد و در نتیجه مبانی سلامتی انسان به هم میخورد. اصلا تغییرات سریع روی بدن اشتباه است و برای بدن غلط انداز هستند. داروهای شیمیایی یک نوع تغییرات سریع هستند و البته مضرّ. در اینجا منظورمان این نیست که مسافرت سریع همیشه اشتباه است. کسی که از پا کمتر استفاده میکند، قطعا برای حفظ سلامتی خود، باید از روشهای دیگر آن را جبران کند و یا به خود این تایم لگ را بفهماند و شکرگزار باشد. این فقط یک مثال بود برای فهم طریقه مشی و راه رفتن روی زمین.
یعنی تغییرات سریع و عجله ای موجب می شود که سیستم عصبی انسان درک درستی از وقایع نداشته باشد و به اشتباه بیفتد . بعضی شاخه های علم روانپزشکی فرایند به ظاهر درمان (در حالیکه درمان نیست) را خیلی سریع کرده و آهستگی و پیوستگی را که در سیستم رحمانی است، حذف کرده و موجب این می شوند به گونه ای جادو انجام می گیرد. شاید کسانی را دیده اید که خیلی سریع و بدون هیچ زحمتی و فقط با پول پدرشان ازدواج کرده اند اینچنین افرادی چون در فرایند ازدواج که در اصل با اراده خود فرد است شرکت نکرده اند، در نهایت با شکست مواجه می شوند زیرا قدر ازدواج خود را نمی دانند. فرزندانی که همیشه وسایل و امکانات به سادگی در اختیارشان بوده، اکثرا شکرگزار تربیت نمی شوند چون فرایند شکرگذاری زمانی ایجاد می شود که فرد در طول زمان زحمتی کشیده و به نتیجه رسیده باشد و روی پای خود، آن را بدست آورده باشد. اصلا وقتی آدمیان زحمتی نکشیده باشند، شکرگزاری هم برایشان بی معناست و تایم لگ زندگیشان را درک نمی کنند.
پروردگار عالم براستی رب العالمین است و می خواهد که همه موجودات را تربیت کند. همچنین می خواهد که انسان طی فرایندی صفات بندگی را کسب نماید. مثلا طی هفتاد، هشتاد سال زندگی می خواهد به انسان صبر بیاموزد و انسان صفت صبر را کسب نماید به همین دلیل، کسی که صفت صبر را کسب کند و بر آن استقامت ورزد، وارد بهشت می شود.
سَلَامٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ ﴿۲۴﴾
[و به آنان مى گویند] درود بر شما به [پاداش] آنچه صبر کردید راستى چه نیکوست فرجام آن سراى (۲۴)
برای همین باید همیشه بگوییم الحمد لله رب العالمین زیرا این سیستم را خدا برای تزکیه ما قرار داده است و در اصل فقط از طریق سیستم رحمانی است که ما می توانیم نفس خود را تزکیه کنیم (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّى). پس تنها راه هدایت و خوشبختی در سیستم رحمانی قرار دارد و خارج از آن کلا غضب است. یعنی هر جا از سیستم رحمانی خارج شویم، در محدوده غضب قرار می گیریم. همانند اینکه ؛ هر جا نور نیست تاریکی و ظلمات است. با قرارگرفتن در سیستم رحمانی ما پرورش می یابیم و برای خود نوری کسب می نماییم که در قیامت از آن استفاده می کنیم. اگر در زمان بیمارشدن، از نظام رحمانی کمک نگیریم، فرصت خیلی خیلی مهمی را برای آشتی با نظام رحمانی از دست داده ایم و هیچوقت قابل جبران نیست.
خدای حکیم، جانداران را براساس پا و کارکرد آن، تقسیم بندی کرده است. اگر توجه کنید، در کتابهای علوم مدارس، جانداران به روشهای گوناگون تقسیم بندی و تفکیک میشوند. اما خدای دانا، براساس طریقه و روش راه رفتن، آنان را تفکیک کرده است. این نوع تقسیم بندی مربوط به عالم بالاتر است. جایی که زندگی این دنیا مثل یک اسباب بازی است و هفتاد سال اینجا فقط چند ساعت آنجاست.
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵﴾
و خداست که هر جنبنده اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره اى از آنها بر روى شکم راه مى روند و پاره اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مى روند خدا هر چه بخواهد مى آفریند در حقیقت خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)
1. جاندارانی که روی شکم راه میروند، مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ
2. جاندارانی که روی دو پا راه میروند. مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ
3. جاندارانی که روی چهار عضو راه میروند. وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ
ولی در آینده، گروه چهارمی خواهند بود که متعلق به نظام رحمانی نیستند و بلکه خود را از نظام رحمانی خارج کرده اند، کسانی خواهند بود که دو پا و دو دست را حذف میکنند و روی صورت خود راه میروند (یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ).
4. جاندارانی که روی صورت خود راه میروند. یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ
أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲﴾
پس آیا آن کس که نگونسار راه مى پیماید هدایت یافته تر است یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى رود (۲۲)
کسی که فقط خودش برایش مهم است، یعنی روی وجه خود راه میرود و مشی او، خود پرستی است. مصرف داروهای شیمیایی، ظاهرا بعضی مشکلات را حل میکند ولی این نوع درمان، فقط برای افراد ظاهرسازی میکند و توجه به ظاهر، یک نوع راه رفتن روی صورت است. متاسفانه بعضی شاخه های روان شناسی، روی ظاهرسازی کار میکنند و مثلا به افراد می گویند الکی خوشحال باش، الکی بخند. آنان برای خوشحال کردن افراد، از مشی صورت استفاده میکنند و ریشه ای مشکلات را حل نمی کنند. بعضی دستورات روانپزشکی و داروهای تجویز شده، فقط بخاطر بهبود صورت و وجه است و نه بهبود ریشه ای و پایه ای. روشهای غلط درمان، قسمتی از سیستم اعصاب را نادیده می گیرد و به این طریق افراد در ظاهر خوب میشوند.
بندگان خدای رحمان، روی زمین به آرامی گام بر میدارند و مشی و راه رفتن خود را متین و آرام و متعادل میکنند (یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا).
وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳﴾
و بندگان خداى رحمان کسانى اند که روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى دهند (۶۳)
وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِیَامًا ﴿۶۴﴾
و آنانند که در حال سجده یا ایستاده شب را به روز مى آورند (۶۴)
ممکن است کسی بپرسد که راه رفتن و مشی طریق روی صورت خود چطوری ممکن است؟ کسانی هستند که مثلا یک فردی را فالو کرده اند و هر چی او می گوید، پیروی میکنند و جدی می گیرند و به آن روی می آورند و مقلد و برده بی چون و چرای او شده اند. این یعنی راه رفتن و مشی طریق از طریق وجه و صورت، انجام می گیرد. چون تمام این فالو کردنها توسط صورت انسان انجام می گیرد. راه رفتن روی صورت، معانی مختلفی دارد از جمله رو ترش کردن، اخم کردن، قهر کردن، همیشه طلبکار بودن و... اینها برای بعضی ها نوعی سبک زندگی است و آنان به این صورت زندگی می گذرانند. در زندگی زن و شوهری هم این نوع مشی روی صورت مطرح است. گاهی زن و شوهر همیشه قهر میکنند و همیشه از هم طلبکارند و یا هر چیزی را با روترشی و اخم از هم میخواهند. اینها خودش نوعی سبک زندگی شده است و مودت و رحمت را بین ازواج از بین برده است. اخم و روترشی و همیشه طلبکار بودن به معنای مشی روی صورت است. خدای رحمان است که انسان را آفریده است. پس طرز راه رفتن یک انسان طبیعی هم باید طبق نظام رحمانی باشد.
الرَّحْمَنُ ﴿۱﴾ [خداى] رحمان (۱) عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿۲﴾ قرآن را یاد داد (۲) خَلَقَ الْإِنْسَانَ ﴿۳﴾ انسان را آفرید (۳)
أَوَمَنْ کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۱۲۲﴾
آیا کسى که مرده[دل] بود و زنده اش گردانیدیم و براى او نورى پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود چون کسى است که گویى گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون آمدنى نیست این گونه براى کافران آنچه انجام مى دادند زینت داده شده است (۱۲۲)
یعنی خط مشی و فلسفه زندگی ما باید با نظام رحمانی مچ باشد. افرادی هستند که یک عمر اشتباه زندگی کرده اند ولی حالا بیمار شده اند و میخواهند با یک دارو، کن فیکون شود و حالشان خوب شود. در نظام رحمانی، شفا بدون صبر امکان پذیر نیست. وقتی چنین فردی پیش پزشک میرود و این چنین خواسته ای از پزشک دارد، مشخص است که پزشک هم داروی شیمیایی برای او می نویسد؛ زیرا در نظام رحمانی، هیچ روش سریع و میانبری برای جبران اشتباهات گذشته وجود ندارد. اما خدای رحمان برای این مشکل روش حل دارد و آن خالق بی همتا می فرماید که ای انسانی که بیمار شده ای، خط و مشی و طریقه زندگی و راه رفتنت را عوض کن.
دنیای منحرف برای مشکلاتی که طی سالیان دراز بخاطر مشی و سبک زندگی اشتباه پیش آمده است، راه حلهای میانبر و البته غلط انداز پیشنهاد میدهد. مثلا برای جلوگیری از اضطراب، قرص اعصاب؛ برای بی خوابی، قرص خواب؛ برای لاغر شدن، قرص لاغری؛ برای تسکین فکر و آرامش فکری، مواد مخدر ومشروبات الکلی؛ برای زیباشدن، عمل جراحی زیبایی؛ برای چاقی، زیاده خوری و ... نسخه می پیچد. اینها تعریف جدید جادو است. هر جا این نوع جادوها رایج شده است، مافیاهای از این نوع هم تشکیل شده است.
جادو یعنی از سیستم رحمانی ( که مبتنی بر آهستگی و پیوستگی است) خارج شده و از طریق ظاهر سازی و راه حلهای سریع، صورت مسئله و مشکل را پاک کنیم نه اینکه خود مشکل را حل کنیم. علم روان پزشکی در بعضی شاخه ها، متاسفانه تا حدودی به این نوع جادوگری روی آورده است و حکمت خود را از دست داده است. در قدیم به پزشکان میگفتند حکیم. یعنی کسی که حکمت و منشاء بیماریها را میداند و حکیم است و بیماران را به راه درست راهنمایی میکند. متاسفانه تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر بین انسانها، در بیشتر زمینه ها و شغلها از بین رفته است.
مشکلات و بیماریهای انسان از خط و مشی زندگی ها ناشی میشوند. کسانی که بر روی زمین به آرامی گام بر میدارند و خط و مشی متعادل و آرامی دارند (وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا)، قطعا درمان و شفای بیماریهای آنان هم در همان نظام رحمانی است. اما کسانی که در نظام رحمانی نیستند، باید به همان جادوها پناه برند. درمان بیماری انسان روی آن چیزی و یا روشی است که با آن یمشی میکنیم. اگر انسانها روی پای خود باشند و متکی به خود باشند، از طریق پا (ریشه و پایه) براحتی درمان میشوند و این یک درمان واقعی است. اما اگر انسانها روی صورت خود راه بروند و مشی آنان در صورتشان باشد، قطعا درمان از طریق پا برای آنان بی معنی است و مجبورند که به صورت و وجه خود پناه برند و به جادو و داروهای روانگردان متکی شوند.
خدا برای جلوگیری از بیمار شدن افراد؛ راه حلهای متفاوتی را به زنان و مردان ارائه فرموده است. او برای زنان مشی و روش استحیاء را پیشنهاد میدهد (تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ). همانطور که دختر شعیب، بر این روش بود و بعد هم همسر موسی شد.
فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿۲۵﴾
پس یکى از آن دو زن در حالى که به آزرم گام بر مى داشت نزد وى آمد [و] گفت پدرم تو را مىطلبد تا تو را به پاداش آبدادن [گوسفندان] براى ما مزد دهد و چون [موسى] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حکایت کرد [وى] گفت مترس که از گروه ستمگران نجات یافتى (۲۵)
این آیات نکات مهمی را در مورد حیای زنان در بردارد که اگر در آن ریز شویم، خودش یک کتاب است. در این آیه می فرماید تنها یکی از دختران به سمت موسی آمد و یا اینکه در آیات قبلی نوشته شده که هر دو دختر از مردان چوپان دیگر فاصله گرفته بودند برای محافظت از خود؛ این نشان می دهد که مشی و راه رفتن براساس استحیاء، راز محافظت از زنان است. البته گاهی افراد حجاب را با استحیا اشتباه می گیرند و به اشتباه حجاب را حفاظت و حیا می نامند. حجاب فقط قسمت کوچکی از استحیاء است. استحیاء راز محافظت از زنان است؛ محافظت از بیماریهای روانی و حتی محافظت از بیماریهای جسمی زنانه.
در اصل استحیاء موجب حفاظت جسمی و روانی از زن می شود در تورات هم از کلمه صیونت که معادل حیا با ریشه ( ح ی ی ) در عربی است استفاده شده است. صیونت همان نگهداری و محافظت از زن است که از طریق استحیا می باشد. استحیا تنها به پوشش ختم نمی شود بلکه مقوله ای رفتاری و کرداری است که زن با آن رفتار و کردار موجب صیانت و حفاظت خود در جامعه می شود. استحیاء یک نوع مشی زندگی است و یک امر واقعی است و یک بازیگری نیست. افراد باید واقعا مشی زندگیشان بر استحیاء باشد و نه اینکه فقط ادای شرم و حیا را بازی کنند. چرخه مبنا و پایه ای برای مشی زنان، طبق قرآن بصورت زیر است:
پندار استحیاء ، کردار استحیاء ، گفتار استحیاء ، گفتار صبر
دو دختر شعیب که در هنگام آب دادن حیوانات خود از آب چشمه، از مردان دیگر فاصله گرفته و منتظر اتمام کار آنها بوده اند. یا وقتی خواسته اند با موسی سخن بگویند یکی از آنها پیش قدم شده و هر دو با هم حرف نزده اند؛ نشان می دهد یکی از مناسک استحیا در زنان یکی یکی و به نوبت حرف زدن است که متاسفانه در بعضی مجالس زنانه رعایت نمی شود. و یا اینکه اگر با مردی روبرو شدند همگی با هم به سمت او نروند و به حریم همدیگر احترام بگذارند.
بنابراین زنان باید خط و مشی زندگی خویش را بر استحیاء، حیا، شرم ، آزرم بنا کنند و در این صورت از خیلی از بیماریهای زنانه دور خواهند بود. مردان هم باید روی به کار و تجارت و تلاش و کوشش آورند تا از انواع بیماریها دور شوند. خدا طریقه درمان بیماریهای مختص زنان و مردان را در قرآن آورده است. برای زنان، شرم و حیا؛ درمان و شفای اکثر بیماریهای زنانه است. برای مردان هم، کار و تلاش و کوشش ، درمان و شفای بیماریهای مردانه است. بیکاری برای مردان، بیماریزاست. برخلاف باور عموم، بیکار به کسی نمی گویند که پول کم بدست میاورد یا پول بدست نیاورد. بلکه بیکار به کسی میگویند که تلاش و کوشش خود را نمی کند و تنبل است و حتی ممکن است که این فرد بیکار، میلیونر باشد.
مردم در طول تاریخ انتظار داشتند که پیامبران افرادی غیر عادی و بیکار باشند و فکر میکردند که پیامبر بودن یک نوع شغل است! در حالی که روان سالم در کسی است که تلاش و کوشش خودش را در نظام رحمانی بکند. اما برعکس این، دعانویسها و رمالها، برای امر دعانویسی و رمالی و جادوگری، مغازه و دکان و موسسه و دفتر تشکیل داده اند و آن را به یک شغل تبدیل کرده اند.
وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا ﴿۷﴾
و گفتند این چه پیامبرى است که غذا مى خورد و در محلهای کار راه مى رود چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد (۷)
حتی پیامبر به عنوان یک مرد تلاش و کوشش و مشی میکرد (وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ). اما خدا برای زنان می فرماید که تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ یعنی زنان باید براساس استحیاء طی طریق و زندگی کنند. یعنی پایه و ریشه و بیس کار زنان باید مبتنی بر استحیاء باشد. خدا کارکردن برای زنان را منع نفرموده است ولی زنان در هر حال باید پایه کاریشان مبتنی بر استحیاء باشد. البته مردان هم باید شرم وحیا داشته باشند و زنان هم باید کار و تلاش و کوشش کنند ولی در اینجا منظورمان بیس و مبنای زندگی هست.
بنابراین پایه و اساس زندگی زنان و مردان متفاوت است:
· تلاش و کوشش و امانتداری برای مردان پایه زندگی است
· حیا و شرم و آزرم برای زنان پایه زندگی است
اینها کلام خدا هستند و خدا خالق و آفریننده ماست؛ مطمئن باشید خالق ما، بهتر از هر کسی مشکلات بشریت را میداند. تابحال باید برای شما ثابت شده باشد که کلمات قرآن مثل هیچ کتاب دیگری نیست و بلکه کلماتی انتخاب شده از عالم بالاتر است و بدون هیچ شک و شبهه ای واقعیتها و راه حلها را بیان میکند. خدا با کلماتش، معجزه میکند. اگر میخواهید معجزات خدا را در زندگی خویش ببینید، کلمات او را بکار برید تا مشاهده کنید (کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا).
زیبایی انسانها در مشی و طریقه زندگیشان مشخص میشود. عملهای زیبایی روی صورت، کسی را زیبا نمی کند. عمل زیبایی روی صورت، مثل راه رفتن روی صورت است. زنان فقط با شرم و حیا زیبا میشوند و مردان هم با کار و تلاش و کوشش و امانتداری زیبا میشوند. هیچ راه حل دیگری برای زیبایی نیست؛ بقیه اش قدم گذاشتن در وادی زشتی است.
انسان از طریق تلاش و مشی در راه درست، به راه اصلی و صراط مستقیم هدایت میشود. اصلا هدف اصلی زندگی، هدایت به راه اصلی (صراط مستقیم) است. حتی تلاش برای درمان بیماری از طریقی که خدا فرموده است، نوعی تلاش و کوشش برای برگشت به راه اصلی است. این که کسی به زندگی برگردد یا نه، هدف فرعی است و بلکه هدف اصلی از بکار بردن روشهای خدای رحمان، برگشت ایمان اوست. کسی که با روشهای میانبر و جادویی میخواهد درمان کند، یعنی به روشها و کلمات نظام رحمانی ایمان ندارد.
زنان برای درمان بیماریهای روانی و جسمی، ابتدا باید به جاده اصلی برگردند. جاده اصلی زنان شرم و آزرم و حیاء است. مردان هم باید برای درمان بیماریها، به جاده اصلی برگردند. جاده اصلی مردان، کار و تلاش و کوشش و امانتداری است. همانطور که در آیه مربوط به ایوب بیان شد، خدا برای شفای درمان بیماریهای مختلف، به سرد کردن بدن از طریق پا توصیه فرمود. این همان برگشتن به جاده اصلی و پایه (پا) است. اما شیطان بوسیله مدیتیشن و بازکردن چاکراها، نمی گذارد مردم به جاده اصلی برگردند و سعی در سرد کردن سر و مغز انسان دارد (یعنی برعکس روش خدای رحمان). سرد شدن مغز، به معنای اختلال در پیام رسانی به اعضاء بدن است. در روش خدا، که از طریق پا صورت می گیرد، به سایر اعضاء بدن آسیب نمیرسد. اما در روشهای اختراعی انسانها (مثل خیلی از عملهای زیبایی و شیمی درمانی ها و قرصها)، به اعضاء دیگر بدن آسیب میرسد.
اگر تعدادی گوسفند کنار هم باشند، سیستم گوسفندی درست میکنند. مثلا اگر یکی به یک سمت برود، بقیه هم به آن سمت خواهند رفت و گوسفندان ارتعاشات و حرکات منظمی بوجود میاورند. این نظریه مشهوری است که گله گوسفندان همگی با هم به سمت و سوی اطراف خود حرکت می کنند که تقریبا بعضی جوامع هم از همین امر تبعیت کرده و به محض اینکه یکی از گوسفندان به سمتی حرکت کند بقیه نیز به آن سمت حرکت می کنند اما گورخرها اینطوری نیستند و هر کدام به یک طرف میروند و ارتعاشات و حرکات نامنظمی بوجود میاورند. بنابراین کنترل گله ای گوسفندان خیلی راحت تر است ولی کنترل گله ای گورخرها خیلی سخت و تقریبا غیرممکن است. انسان ها هیچوقت نتوانستند گورخرها را رام و اهلی کنند. گورخر حتی از صدای شیر هم فرار میکند و به محض شنیدن صدای شیر، نامنظم به هر سو می دوند و همدیگر را زیر می گیرند. گورخر هم خانواده خر است. خرها اهلی شدند ولی گورخرها هیچوقت اهلی نشدند. اگرچه خرها اهلی شدند، ولی هیچوقت صدای نکره و ناموزون آنان، اهلی نشد.
در قرآن، فرار از یادآوری های رحمانی را به فرار گورخران از شکارچی تشبیه میکند.
فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ ﴿۴۹﴾ چرا آنها از تذکر روى گردانند (۴۹)
کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ ﴿۵۰﴾ گویى گورخرانى رمیده اند (۵۰)
فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ ﴿۵۱﴾ که از مقابل شیرى فرار کرده اند (۵۱)
بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتَى صُحُفًا مُنَشَّرَةً ﴿۵۲﴾ بلکه هر کدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه اى از سوى خدا براى او فرستاده شود (۵۲)
در مبحث سرطان، درمانهای ساخت بشر، مثل گله گورخرهاست که به سلولهای سالم هم حمله میکنند و حتی به خود هم رحم نمی کنند. خدای مهربان، صدای خانواده خران را به ارتعاشاتی نامنظم و ناوقت تشبیه میکند که نظم و ساختار را به هم میزند (إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ).
وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ﴿۱۹﴾و در راه رفتن خود میانه رو باش و صدایت را آهسته ساز که بدترین آوازها بانگ خران است (۱۹)
خیلی جالب است که این آیه می فرماید ای انسان در خط و مشی خود، میانه رو باش و ارتعاشات خود را آهسته و آرام ساز و مثل صدای خران و یا گورخرها با خودت رفتار نکن. ایجاد هر گونه ارتعاش زشت و نامنظمی در این دنیا، تاثیر خودش را روی سلامتی ما می گذارد. حتی لایک یک پست نامناسب در اینترنت، به نوعی ایجاد ارتعاش و صدای گوشخراش است. در نهایت در کیفیت خط و مشی زندگی ما موثر است و روی سلامتی ما تاثیر گزار است.
انسانها همیشه از خود می پرسند که چطوری به روشهای خدای رحمان اطمینان قلبی پیدا کنند. انسان فقط از طریق تلاش برای نور، به نور می رسد. انسان از طریق بکار بردن روشهای رحمانی، به واقعیت نظام رحمانی میرسد. کردار نیک، عمل به روشهای خدای رحمان است. افراد باید در درمان بیماریها هم به روشهای خدا اعتماد و توکل کنند.
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُمْ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵۶﴾
در حقیقت من بر خدا پروردگار خودم و پروردگار شما توکل کردم هیچ جنبنده اى نیست مگر اینکه او مهار هستى اش را در دست دارد به راستى پروردگار من بر راه راست است (۵۶)
انسان به توکل نخواهد رسید، مگر آن که عملا یکبار به خدا توکل کرده باشد. درک توکل، فقط با عمل و انجام توکل امکان پذیر است و فقط قول، مشکلی را حل نمی کند. ما معنی توکل به خدا را درک نمی کنیم، مادامی که به خدا توکل نکرده باشیم. کسانی که به نظام رحمانی ایمان دارند ولی وقت بیمار شدن، عملا به روشهای جادویی و میانبر پناه می برند، عملا از طرف نظام رحمانی مورد غضب قرار می گیرند و دَک میشوند. بیشتر شرمندگیهای روز قیامت به این خاطر است. بکاربردن راه های جادویی یک نوع عدم شکرگزاری و کفر است.
ما باید مدتی از عمر خود را در نظام رحمانی و صراط مستقیم طی کنیم و مشی خود را بر آن قرار دهیم و در راه و صراط مستقیم راه برویم تا مورد بخشش و مغفرت او قرار گیریم. جنین چهار ماهه در شکم مادر، آمادگی به دنیا آمدن ندارد و باید بزرگتر شود تا بتواند به این جهان ورود پیدا کند. به همین طریق ، انسان هم برای به بهشت رفتن باید آمادگی پیدا کند. انسانها در فرصتی که خدا به آنها میدهد، یا آمادگی به بهشت رفتن پیدا میکنند و یا اینکه مقصد بعدیشان جهنم خواهد بود.