اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 187)
درمان بیماری (بخش 29)
شجره ملعونه - درخت لعنت شده - شبکه رانده شده
قسمت 3
قحطی (1)
وَأَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِیزَانَ
چندی پیش در یک جایی پویشی جهت ترویج مصرف نان کامل و سبوس دار برگزار شد. این موضوع خیلی خوب است ولی این پویش وقتی مناسب است که نانوایی ها هم چنین نانی تحویل مردم بدهند و گرنه وقتی نود درصد نانوایی ها، نان بدون سبوس می پزند، دیگر این پویش بی فایده و غیر قابل اجراست.
خدای رحمان در قرآن بر اندازه نگهداشتن پیمانه ها بسیار تاکید فرموده است. زیرا نظام رحمانی بر اساس نگهداشتن پیمانه ها بنیان نهاده شده است. در سوره الرحمن، خدا می فرماید که:
الرَّحْمَنُ ﴿١﴾ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿٢﴾ خَلَقَ الإنْسَانَ ﴿٣﴾ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ ﴿٤﴾ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ ﴿٥﴾ وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ ﴿٦﴾ وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِیزَانَ ﴿٧﴾ أَلا تَطْغَوْا فِی الْمِیزَانِ ﴿٨﴾ وَأَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلا تُخْسِرُوا الْمِیزَانَ ﴿٩﴾
[خداى] رحمان (1) قرآن را یاد داد (2) انسان را آفرید (3) به او بیان آموخت (4) خورشید و ماه بر حسابى [روان]اند (5) و بوته و درخت چهرهسایانند (6) و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت (7) تا مبادا از اندازه درگذرید (8) و وزن را به انصاف برپا دارید و در سنجش مکاهید (9)
خدا در این آیات می فرماید که تمام موجودات آسمان و زمین در خدمت خدای رحمان هستند و میزانی که خدا تعیین کرده است را در پیش گرفته اند. اما فقط انسان مانده است که این را رعایت کند. به همین خاطر به انسان می فرماید که از اندازه و میزان در نگذرید و وزن را منصفانه برپا کنید و میزان را ناقص نکنید. اصلا خلقت انسان و موفقیت او در دنیای فانی به رعایت این موضوع گره خورده است. نظام رحمانی بر این موضوع تاکید دارد و آن را بنیاد خلقت انسان و جهان میداند. ترتیب کلمات در سوره الرحمن بیانگر این موضوع است:
خدای رحمان طرحی را برای پالایش انسانها اجرا کرده است ß به همین خاطر قرآن را یاد داد ß انسان را خلق کرد ß بعد بیان را به انسان یاد داد تا موضوعات نظام رحمانی را بیان کند و گسترش دهد ß خورشید و ماه و درخت و تمام موجودات دیگر در خدمت این طرح هستند ß انسان هم باید در خدمت این طرح باشد تا نجات یابد ß به همین خاطر میزان را قرار داد ß در نهایت دستور داد که از این میزان تخطی نکنید و آن را به هم نریزید
خیلی از قحطی ها که در جهان پیش آمده است، چندین دلیل داشته است که هیچکدام را خدای رحمان پیش نیاورده است. بلکه دور زدن نظام رحمانی و بر هم زدن میزان نظام رحمانی چنین مشکلاتی را پیش آورده است.
سیستمهای زیادی در جهان برای بوجود آوردن قسط و عدل بوجود آمدند ولی هیچکدام قادر به اجرای عدالت واقعی نشدند. سیستم کمونیستی یکی از نمونه هاست. روش کمونیستی یعنی روش و قاعده برقراری عدالت و قسط توسط انسان را بر روش خدای رحمان ترجیح دادن. مردم منشاء و ماخد بی عدالتی ها و کمبودها و نقصهای اجتماعی را اصولی درک نمی کنند و در نتیجه برای حل آن دست به دامان ایدئولوژی های غلط میشوند. این روشهای غلط منجر به اختراع روشهای غلطی میشود که شبیه روشهای کمونیستی است. این روشها یک راه میانبر و ناقص جهت برقراری عدالت بود.
اکنون امکانات بهداشتی خیلی زیادند ولی بیماریها خیلی بیشتر شده است. در حالی که می بایست کمتر میشد! این ثابت میکند که بیماری همیشه به حوزه بهداشت و درمان مربوط نیست و بلکه به مسائل دیگری هم مربوط است. اکنون مدارس و دانشگاهها و امکانات آموزشی خیلی زیاد شده است، ولی کسی اصولی درس نمی خواند و به آن علاقه ای ندارد؛ پس آموزش فقط به امکانات آموزشی مربوط نیست. بیشتر دانشمندان جهان که تحولی در علم بوجود آورده اند، امکانات چندانی نداشته اند.
در نظام رحمانی، معماها خیلی ساده و راحت حل میشوند. بیشتر قحطی ها در طول تاریخ، بخاطر سبک غلط زندگی و راه حلهای غلط اقتصادی بوده است. زمانی مائو رهبر چین طی محاسبات اقتصادی خود نتیجه گرفت که هر گنجشک چهار و نیم کیلو گندم مصرف میکند. او گفت که این مقدار گندم، غذای 60 نفر است. او به مردم خودش دستور داد که تا میتوانند گنجشکها را بکشند. مردم شروع کردند به گنجشک کشی و حدود یک میلیارد گنجشک در طی بازه زمانی مشخصی کشته شد. حتی بعضی ها در چین این را به یک شغل تبدیل کرده بودند و به ازای لاشه گنجشک جایزه دریافت می کردند. به این طریق اقتصاددانان آن موقع در چین اعلام کردند که چندین میلیارد کیلو گندم صرفه جوئی کرده اند و برای این طرح به خود می بالیدند. اما مدتی نگذشت که اتفاقات عجیبی شروع کرد به اتفاق افتادن. در نبود گنجشکها، حشرات زیاد شدند و تمام محصولات را نابود میکردند و به این طریق صدها برابر ضرر به اقتصاد چین وارد شد. طوری که قحطی بزرگی در چین بوجود آمد و افراد زیادی در اثر آن تلف شدند. نخبگان و اقتصاد دانان چین متوجه اشتباه هولناک خود شدند. آنان جنایت بزرگی را در حق مردم خود و گنجشکها انجام داده بودند. آنان بعدا طی مطالعه متوجه شدند که هر گنجشک، سه چهارم غذایش از حشرات است و فقط یک چهارم غذایش از گندم و دانه های دیگر است. دولت چین بلافاصله دستور داد که کسی دیگر گنجشکها را نکشد و حتی از روسیه چندین هزار گنجشک وارد کردند تا که دوباره تعادل را به محیط زیست خود برگردانند. مردم قحطی آن دوره را نتیجه نفرین گنجشکها می دانستند. اکنون مردم در چین جهت جبران آن ظلم و کشتار، برای گنجشکها احترام قائل میشوند و از آنان مواظب میکنند و به آنان دانه میدهند. در واقع آن چه که مردم آن را نفرین طبیعت می نامند، بر هم زدن میزان طبیعت است. نظام رحمانی در تعادل و میزان کامل خلق شده است و هیچ درز و خللی در آن وارد نیست. این خود مردم هستند که آن را دستکاری میکنند و در آن صورت از طبیعت ضربه می بینند.
این داستان واقعی به ما ثابت می کند که نباید تعادل و میزان نظام رحمانی را به هم زد و گرنه انسان زندگی را بر خود غیرممکن می کند. خیلی از کشورها از چنین حربه هایی برای کنترل تغذیه مردم استفاده میکنند. آنها می دانند که کنترل تغذیه مساوی است با کنترل یک جامعه.
محاسبات بشر در حیطه اقتصاد، ناقص است و نمیتواند تمامی جوانب آن را بسنجد. کسانی که سبوس را از غلات حذف میکنند، به دلایلی اشاره میکنند (افزایش ضایعات و افزایش هزینه نانوایی و افزایش هزینه پخت و ...)، که قابل پذیرش نیست و شبیه به داستان گنجشک های چین است. در ادامه سوره الرحمان، خدای آفریننده می فرماید:
وَالأرْضَ وَضَعَهَا لِلأنَامِ ﴿١٠﴾ فِیهَا فَاکِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذَاتُ الأکْمَامِ ﴿١١﴾ وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّیْحَانُ ﴿١٢﴾ فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ ﴿١٣﴾
و زمین را براى مردم نهاد (10) - در آن میوه [ها] و نخلها با خوشههاى غلاف دار (11) - و دانههاى پوستدار و گیاهان خوشبوست (12) - پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید (13)
در آیه وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ (و دانه های پوست دار) از دانه های پوست دار صحبت می فرماید. همین خودش اهمیت سبوس غلات و دانه ها را ثابت میکند. وقتی آیه می فرماید که الحب ذو العصف؛ یعنی دانه صاحب پوسته. یعنی پوسته جزو دانه است و نباید از آن جدا شود. جدا کردن دانه و پوسته، بر هم زدن میزان است. ذو در عربی یعنی خاصیتی جدانشدنی از یک چیزی. مثلا ذوالقرنین یعنی کسی که صاحب دو خاصیت است. حالا این دو خاصیت میتواند به معانی زیر باشد: کسی که متعلق به دو قرن است- کسی که متعلق به نسل گذشته است ولی نسل جدید را هم درک میکند - کسی که دو نژاده است – کسی که به دو قوم تعلق دارد و ... .
تمام این مثالها به ما نشان میدهند که ذُو الْعَصْفِ یعنی دانه ای که صاحب پوسته است. این پوسته همان سبوس و مواد مفید دیگر دانه است که اکنون متاسفانه از آن جدا میشود. این جدا کردن یعنی میزان را به هم زدن.
خدای رحمان می فرماید که رزق انسانها و تمام موجودات دیگر برعهده خداست. این زمانی ممکن است که انسان از حریم الهی تخطی نکند و دست به روشهای غلط خویش نزند.
1- پروتوکولها و بسته بندی های خدای رحمان در تغذیه را نباید دستکاری کنید و گرنه شکافهای عمیقی در تغذیه پیش خواهد آمد. زندگی بشر روی زمین بسیار وابسته به روشهای رحمانی است. ناقص کردن مواد غذایی، تاثیر مخربی بر میزان و چرخه غذایی خواهد گذاشت. اگر سبوس گندم و مواد مفید دیگر از آن گرفته شود، در خوردن آن زیاده روی میشود. کربوهیدارت بدون سبوس، سریع الجذب و سریع الهضم و سریع الوصول است. بنابراین در خوردن آن زیاده روی میشود. در این حالت، نان به یک ماده شبیه به خون تبدیل شده است. این مورد مشکلات دنباله دار دیگری با خود می آورد. آرد بدون سبوس، باعث زیاده خوری میشود. اما آرد سبوس دار باعث مصرف متعادل آن خواهد شد.
2- مردم به مواد خون مانند عادت میکنند و وقتی این مواد کم بیاید، تحمل عدم وجود این مواد را ندارند.
3- مواد غذایی که برای ما مصرف روزانه دارند، باید سبوس داشته باشند. ماده ای که هر از چند گاهی استفاده میشود، سبوس داشتن یا نداشتنش زیاد مهم نیست. برنجی که ما مصرف می کنیم، سبوسش گرفته شده است و خوردن روزانه آن مضر است. برنج بدون سبوس نباید به طور روزانه مصرف شود و نباید به قوت روزانه تبدیل شود.
4- نان بدون سبوس، به علت اینکه کلا کربوهیدارت خالص است، به سرعت قند خون را بالا می برد و بدن ما برای پایین آوردن قند خون، مجبور به ترشح انسولین میشود که همین خودش باعث گرسنگی کاذب و در نتیجه فرد دوباره می خورد و این چرخه کاذب دوباره ادامه می یابد. اما سبوس در غلات باعث میشود که کربو هیدرات و قند به آهستگی جذب بدن شوند و نیازی به ترشح انسولین نخواهد بود و در نتیجه گرسنگی کاذب هم پیش نخواهد آمد.
5- در حالت استفاده از آرد بدون سبوس، زمینهای قابل کشت گندم باید زیادتر بشود، زیرا با توجه به خاصیت سهل الهضم بودن و سهل الوصول بودن آن، زیاده روی در آن معمول است.
6- یک نان سبوس دار به اندازه پنج نان بی سبوس ارزشمند است. ظاهرا کالری نان بدون سبوس زیادتر است؛ ولی اگر پارامترهای سرعت جذب، صبر و مدت زمان آزادسازی مواد داخل آن را در نظر بگیریم، نان سبوس دار با پنج نان بدون سبوس برابری میکند. با آنکه انسان مطالعات علمی زیادی در اختیارش است ولی در محاسباتش در مورد کالری و انرژی و تغذیه دارد اشتباه میکند.
7- مصرف آب برای زمین کشاورزی بالا می رود.
8- گندم بدون سبوس، مشکلات گوارشی بوجود می آورد. در نتیجه بخش درمان تحت فشار قرار می گیرد.
9- مصرف کودها و مواد مضر شیمیایی دیگر بیشتر میشود، در نتیجه مردم بیشتر به داروهای شیمیایی وابسته میشوند.
10- و دهها مشکلات ناشناخته دیگر و این سیکل باطل درست میشود و هر روز مشکلات بیشتر میشود.
میتوان هزاران ضرر دومینویی در این مورد ذکر کرد. با رعایت کردن یک دستور خدای متعال در مورد نگهداشتن پیمانه مصرف؛ از صدها ضررات بعدی دور نگه داشته خواهید شد. از آنجا که نان سفید بدون سبوس است، زود جذب بدن میشود و بمرور زمان اثرات متوالی زیر را روی بدن ما می گذارد.
افزایش سریع قند خون ß
ترشح زیاد انسولین ß
افت ناگهانی قند خون ß
احساس گرسنگی زودهنگام ß
پرخوری ß
افزایش وزن ß
مقاومت به انسولین ß
دیابت نوع ۲ ß
بیماریهای قلبی و عروقی و....
اما مصرف کربوهیدراتهای فیبر دار دومینوی خوبی در بر دارد:
تنظیم قند خون ß
احساس سیری طولانیتر ß
کاهش پرخوری ß
کنترل وزن ß
بهبود سلامت گوارش ß
کاهش التهاب ß
افزایش انرژی پایدار ß
بهبود خلقوخو و عملکرد ذهنی.
این تاثیرات دومینویی واقعی هستند. برداشتن سبوس گندم، ظاهرا یک خلاف کوچک است؛ اما همین تغییر کوچک در بسته بندی خدای رحمان، اثرات دومینویی وحشتناکی را روی جامعه می گذارد. طوریکه مصرف گندم یک کشور چند برابر میشود و این در سطح یک کشور، بسیار زیاد است و هدر دادن منابع آب و خاک و ... است.
اما بعضی ها هم ، سبوس را روی چانه های خمیر نان می پاشانند که این روش هم مضرات زیادی دارد. زیرا آرد و سبوس باید با همدیگر باشند و با همدیگر تخمیر شوند و اندازه سبوس باید به همان اندازه ای باشد که در دانه غله وجود دارد (نه کمتر و نه بیشتر). پاشاندن سبوس روی خمیر نان، باعث انتقال بیماریهای قارچی، کمبود آهن و غیره شود. در سوره الرحمان خدا رعایت میزان را به خلقت انسان ارتباط داده است. یعنی ای انسان میزانها را به هم نزن تا مشکلی برایت پیش نیاید.
وقتی مردم مدت طولانی نان فاقد سبوس مصرف کنند، اگرچه ظاهرا سیر میشوند و کالری هایی دریافت میکنند، اما دچار کمبود ویتامینهایی مثل ویتامینهای گروه B ، مواد معدنی و فیبر میشوند. این وضعیت قحطی پنهان نامیده میشود. این قحطی در سایه، ضعف سیستم ایمنی، مشکلات عصبی و بیماریهای گوارشی و ضعف معنویت را به دنبال دارد. اینها قحطی های به سبک جدید هستند که در عین فراوانی اتفاق می افتد. فرق این نوع قحطی ها با قحطی های زمان قدیم این است که در قحطی های زمان قدیم، مردم لاغر و نحیف می شدند، اما در قحطی های به سبک جدید، مردم چاق میشوند. در این نوع قحطی ها مردم دچار دیابت، فشار خون، پوکی استخوان و بیماریهای دیگر میشوند که نشان دهنده گرسنگی واقعی سلولهای بدن است. قحطی به سبک قدیم دیگر برای بشر خیلی زیاد پیش نمی آید، زیرا کارخانجات مواد غذایی زیاد شده اند و مواد هر چند بی خاصیت تحویل میدهند، شکم ها پر میشوند ولی سلولها از مواد مورد نیاز خود محروم میشوند. قحطی به سبک جدید اینطوری است و به این صورت پیش خواهد آمد. سلولهای بدن انسان گرسنه می مانند و مواد غذایی مفیدی به آنها نمی رسد. وقتی انسان وارد جزئیات میشود، مفاهیم قحطی هم برای او تغییر معنا میدهند و وارد جزئیات میشود. وقتی انسان در روند طبیعی مواد غذایی دستکاری میکند و آن را ناقص میکند، عملا در محیط سلولهای بدن خود دستکاری میکند. بی نظمی در متابولیسم و سوخت و ساز بدن و تغییر در بافت سلولها بوجود میاید و این مقدمه دیابت و بیماریهای دیگر است.
در قرن نوزدهم میلادی، دستگاههای آسیاب صنعتی به زندگی مردم وارد شد. این آسیابها غلات و دانه ها را ناقص میکردند و سبوس را از غلات جدا میکردند. در نتیجه مردم به سمت مصرف گندم و برنج سفید رفتند و برنج قهوهای که دارای ویتامین ب 1 و مواد مفید دیگر بود را کنار گذاشتند. دستگاههای آسیاب صنعتی ظاهرا آرد و برنج سفید و زیبایی تحویل میدادند. این تغییر در مواد غذایی باعث شد که مردم دچار کمبود انواع ویتامین ها شوند. بری بری یکی از این بیماریها بود که میلیونها نفر را کشت. اما مردم در آن موقع دلیل بیماری را نمی دانستند و حتی فکر میکردند که این بیماری مسری است. اما این بیماری مسری نبود و ناشی از دستکاری و ناقص کردن ماده غذایی و جدا کردن سبوس از آن بود. اینها ثابت میکند که سلامت انسان به کیفیت و تنوع تغذیه و چگونگی استفاده از آن وابسته است. تمام اینها به این علت پیش میاید که مردم مزه و طعم و رنگ را بر خواص تغذیه ای ترجیح میدهند و معنویت را در تغذیه خود از بین می برند. مردم معنویت در تغذیه را به مزه و طعم و رنگ غذا تقلیل داده اند.
دلیل دیگر آن، علم زدگی است. آسیابهای صنعتی کار را راحت میکرد ولی سبوس را از دانه و غلات جدا کرد و مردم بی توجه به این موضوع، گفتند راحت شدیم و رفاه پیدا کردیم! ناقص کردن مواد غذایی یک نوع ناشکری است. زیرا فرآیندی که خدا درست کرده است را ناقص میکند و این برخلاف نظام رحمانی شنا کردن است.
یا در زمان صنعتی شدن، مردم وارد شهرها شدند. مردم در خانه ها و کارخانه ها کار میکردند و نور آفتاب به آنها نمی زد. در نتیجه دچار کمبود ویتامین دی شدند و استخوانهای نرمی پیدا کردند و مشکلات جدیدی پیدا کردند. این اتفاق بخاطر محروم شدن از نور آفتاب پیش آمد. حتی خیلی از این کمبودها مختص ثروتمندان بوده است و در طبقه آنان پیش می آمده است. ثروتمندان بخاطر رفاه و استایل فانتزی زندگی خویش، نانهای بدون سبوس و برنج بدون سبوس مصرف میکردند و بیشتر به مزه ها و رنگها توجه میکردند و آنها بخاطر عدم آفتاب سوختگی، کمتر زیر آفتاب می رفتند و حتی با چتر زیر آفتاب می رفتند و این باعث کمبودهای زیادی در بدن آنان میشد. با اینکه گرانترین غذاها را در سفره خود داشتند ولی دچار بیماریهای عجیبی می شدند. این ثابت میکند که ثروتمند بودن لزوما به معنای سالم بودن نیست. کشاورزی که همیشه زیر آفتاب است و نان سبوسدار مصرف میکند و از آب چشمه می نوشد، خیلی کمتر دچار بیماری میشود تا ثروتمندی که میلیاردها پول دارد.
در زمانهای قدیم، قندهای سفیدتر و حبه قندهای بزرگتر یک پوز بود و به استایل زندگی مردم تبدیل شده بود. هر کس نان سفیدتر، برنج سفیدتر، قند سفیدتر و حبه قند بزرگتر و ... در خانه جلو مهمان می گذاشت، نشانه جایگاه اجتماعی بهتری بود. بشر اشتباهات جاهلانه ای در سبک زندگی کرده است.
در اینجا یاد سخن طلایی پیامبر ابراهیم می افتیم که گفت:
الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ ﴿۷۸﴾
آن کس که مرا آفریده و همو راهنماییم مى کند
وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ ﴿۷۹﴾
و آن کس که او به من خوراک مى دهد و سیرابم مى گرداند
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ﴿۸۰﴾
و چون بیمار شوم او مرا درمان مى بخشد
وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ ﴿۸۱﴾
و آن کس که مرا مى میراند و سپس زنده ام مى گرداند
وَالَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ ﴿۸۲﴾
و آن کس که امید دارم روز پاداش گناهم را بر من ببخشاید
بشر خیلی کوته فکر است و خیلی مانده است که به این سخن پیامبر ابراهیم برسد. خدای رحمان است که نیازهای انسان را برآورده میکند و البته فقط وقتی میسر است که انسان در هر چیزی به هدایت خدا عمل کند و طبق نظام رحمانی زندگی کند. اگر اینکار را نکند، فاصله زیادی بین آنچه که بدن نیاز دارد و آنچه به بدن میخوراند، می افتد و این همان فاصله افتادن بین معنویت و عادات اجتماعی است. وقتی مثل پیامبر ابراهیم معنوی زندگی کنید و یکتاپرست باشید و شکرگزار نعمتهای خدا باشید و نعمتهای خدا را ناقص نکنید، خودبخود فاصله بین آنچه که واقعا به آن نیاز دارید و آنچه که به او میدهید، کم و کمتر میشود و در نهایت به سلامت نسبی خواهید رسید. به همین خاطر ابراهیم خیلی زیبا می گوید: وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ
به همین خاطر تغذیه یک امر معنوی است و اگر از حالت معنوی خارج شود، دیگر قادر به کنترل آن نیستیم. وقتی فاصله تغذیه و معنویت زیاد شود، بدن شروع میکند به کارهایی مضر که شاید ما خودمان خبر نداشته باشیم. وقتی پرخوری کنیم، مثلا ماده کلسیم دار زیاد بخوریم، نیاز به منیزیم دارد تا جذب شود و ممکن است منیزیم کافی در بدن نباشد و در نتیجه بدن بدون اجازه منیزیم را از مغز و ارگانهای دیگر می گیرد و در نتیجه باعث عدم تعادل منیزیم هم میشود. بنابراین زیاده روی در خوردن مثلا کلسیم منجر به قحطی منیزیم میشود و این قحطی باعث ضررات زیادی در بدن میشود. در اینجا متوجه می شویم که عدم جریان معنویت صحیح در روان ما، باعث جریان روال و معنویتی غلط در بدن و کالبد ما میشود. به این طریق متوجه می شویم که اساس زندگی و استایل زندگی ما باید براساس معنویت رحمانی باشد.
قضیه قحطی در مورد معنویت هم مطرح هست. فیلمهای سیصد قسمتی بوجود آمده اند. تمام سیصد قسمت آن معنویت خاصی که ما به آن نیازمندیم را ندارند و به این طریق قحطی معنویت هم پیش آمده است. به همین خاطر قرآن در دوره و زمانه جدید، از طلا بسیار ارزشمندتر است و معنویتهایی جدید به ما میدهد که روان نسل انسان فقط بوسیله روان بنه های قرآنی سیر میشود و لاغیر. مذاهب و ادیان باستانی نمی توانند نسل بشر را اقناع کنند و روان او را سیر کنند. تمام ادیان باید از تعصبات مادرزادی دست کشیده و به فرمایشات قرآن روی آورند.
همیشه در تمام قحطی های تاریخی، گندم نقش اصلی را داشته است. زیرا آرد و مشتقات آن، تنها غذایی است که میتواند گرسنگی را کنترل کند و حس سیری به انسان بدهد. اما اکنون خود گندم به اندازه کافی هست ولی آردش را ناقص کرده اند و آرد کامل به مردم نمی رسد. قحطی هم همین است. یعنی آرد کامل به دست مردم نمی رسد. گرسنگی و سیری یک امر معنوی هستند. بشر گرسنگی را ناشی از جمعیت زیاد میداند، حال آنکه اکنون ثابت شده است که میل غذایی کنترل نشده باعث این مشکل است. سبوس داخل گندم جفت جدا نشدنی آرد گندم است و همین سبوس باعث ایجاد حس سیری در انسان میشود. در قسمتهای قبل (1 و 2 ) گفته شد که بعضی مواد غذایی باید با جفتهای خود کنترل شوند. گندم یک غذای کامل است که جفتش داخل خودش است. سبوس تکمیل کننده و جفت آرد است.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 186)
درمان بیماری (بخش 28)
فداکاری سلولی
هر تار موی سفید شده، نشان از یک فداکاری سلولی است که ترجیح میدهد کنار رود تا به یک سلول سرطانی تبدیل نشود. مو سفید میشود اما خطر سرطان کاهش مییابد. این نتیجهگیری را دانشمندان توکیو در یک تحقیقات به دست آورده اند. بعضی سلولها تقسیم شدن خود را متوقف میکنند و از چرخه سلولی خارج میشوند و در نهایت حذف میشوند. آنها رنگدانههای خود را از دست میدهند و سفید میشوند و این یک نوع فداکاری است برای جلوگیری از تبدیل شدن به سلولهای سرطانی. آنها سفید میشوند تا جلو یک خطر بزرگتر را بگیرند.
اما این سلولها میتوانند یک مسیر دیگر را هم در پیش گیرند، اینکه آنها به تقسیم و رشد خود ادامه دهند و میتوانند به سرطان پوست تبدیل شوند. بنابراین سفید شدن موها و پیری طبیعی نشانه روال درست بدن در مقابله با مشکلات بزرگتر است. حتی این مورد در مورد چین و چروک پوست هم صدق میکند؛ پوست خودش را بازنشسته میکند و شادابی سابقش را از دست میدهد و به شادابی کمتر رضایت میدهد تا به سرطان تبدیل نشود.
سلولهای بنیادی هم با افزایش سن، تقسیم شدن را متوقف میکنند، تا احتمال سرطان پایین آید، در نتیجه ترمیم بافتها کند میشود؛ اما در عوض بدن از سرطانهای خطرناک محافظت میشود. اینها فداکاریهای خاموش بدن ماست. ما خودمان از فرآیندهای بدن خویش خبر نداریم. اما او خودش میداند که چطوری از خود محافظت کند. خدای رحمان وقتی از خلقت انسان صحبت می فرماید؛ عمدا از مراحل مختلف خلقت صحبت میفرماید. ابتدا خاک، بعد نطفه، بعد علقه، بعد مضغه، بعد استخوان، بعد گوشت و سایر مراحل. همه اینها ثابت میکند که بدن انسان مرحله به مرحله هوشمند خلق شده است و خدای رحمان آن را اینطوری آفریده است. بنابراین بدن ما هوشمند است و روال و طرز کار و طرز ترمیم خود را میداند. او حتی میداند که در چه زمانی، بعضی سلولها را بازنشسته کند تا از یک سری مشکلات ناخواسته جلوگیری شود و انرژیش را برای کارهای مهمتر بگذارد.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ ﴿١٢﴾ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَکِینٍ ﴿١٣﴾ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿١٤﴾ ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذَلِکَ لَمَیِّتُونَ ﴿١٥﴾ ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ ﴿١٦﴾
و به یقین انسان را از عصارهاى از گل آفریدیم(12) سپس او را [به صورت] نطفهاى در جایگاهى استوار قرار دادیم(13) آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم پس آن علقه را [به صورت] مضغه گردانیدیم و آنگاه مضغه را استخوانهایى ساختیم بعد استخوانها را با گوشتى پوشانیدیم آنگاه [جنین را در] آفرینشى دیگر پدید آوردیم آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است (14) بعد از این [مراحل] قطعا خواهید مرد (15) آنگاه شما در روز رستاخیز برانگیخته خواهید شد (16)
پیری نشانه فداکاریهای زیادی است که در سکوت بدون آنکه خود بدانیم انجام می گیرد. بنابراین پیری میتواند نشانه خردمندی هوشمندانه بدن ما باشد. پیری یک نوع حکمت است که میتواند در معنویت و کالبد ما شکل بگیرد که اگر کسی آن را شکل ندهد، دچار مشکلات عدیده ای میشود. بعضی ها از پیری می ترسند و برای جلوگیری از آن دست به دامان انواع داروهای مصنوعی میشوند که عملا کار را خرابتر میکند. خیلی افراد از پیری ترسیدند و شروع به جوان سازی کالبد خویش کردند که در نهایت برعکس شد و زشت شدند.
آدمی در پیری، سرعت را کاهش میدهد تا دقتش را افزایش دهد. مثلا متابولیسم بدنش را کاهش میدهد تا که تولید رادیکالهای آزاد کمتر شود و بدن با سرعت کمتری پیر شود و دچار بیماریهای مهلک نشود. به این طریق سلامت را بر ظواهر فریبنده دنیایی ترجیح میدهد. اما بعضی ها در پیری، مفاهیمی مثل عشق را بر می گزینند که باعث فروپاشی ناگهانی سیستم روان میشود. این مفهوم در سطح جامعه هم وجود دارد. افراد بازنشسته میشوند و آن موقع باید سایر افراد خانواده توقعات خود را پایین آورند تا فرد میانسال یا پیر بتواند مقداری از سرعتش بکاهد و خود را از هرج و مرجهای سابق تا حدی کنار بکشد و کار را به افراد جوانتر بسپارد. حتی این مساله در زندگی مشترک همسران هم مطرح است. ازواج باید از مسائل سابق دست کشیده و به مسائل جنبه معنوی تر بدهند و دست از یک سری خواسته ها و امیال بکشند و در کنار هم به آرامش و سکون برسند. که اگر زن و شوهری در دوران جوانی به درستی با هم نبوده باشند و معنویت کسب نکرده باشند، دوران پیری خود را در هرج و مرج طی خواهند کرد و عاقبتشان در هاله ای از ابهام قرار می گیرد. همسران معنوی به عنوان یک واحد از جامعه، میتوانند نقش مهمی را در آرامش کلی جامعه ایفا کنند. خانواده ها مثل سلولهای بنیادی بدن هستند که یک جامعه سالم را میتوانند تشکیل دهند. البته هدف از ازدواج هم، به سکون رسیدن و آرام گرفتن در کنار هم است (خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا= از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفرید تا بدانها آرام گیرید).
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ﴿٢١﴾
و از نشانههاى او اینکه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفرید تا بدانها آرام گیرید و میانتان دوستى و رحمت نهاد آرى در این [نعمت] براى مردمى که مىاندیشند قطعا نشانههایى است«21»
اما این مسئله از یک جهت دیگر هم مطرح است زیرا خوف و حزن در روان ما میتواند به کالبد ما هم انتقال یابد. کالبد بدن ما میتواند خودزنیهای الکی انجام دهد و در نتیجه نتایج ناخواسته پیش آید؛ اینها فداکاری سلولی نیستند، بلکه خودزنی سلولی هستند. هر معنویت غلطی اثرات جبران ناپذیری بر کالبد ما هم دارد که گاهی برای حفظ وضعیت جاری، او را وادار به خودزنی میکند.
صبر و خلق و خوی متعادل به نفع سیستم ایمنی بدن ماست و قطعا در تصمیم گیری سلولهای بدنی ما هم موثر هستند. البته این رابطه به طور مستقیم و ساده نیست. اینها یک علت و معلول ساده نیستند؛ بلکه مقداری روابط غیر مستقیم هستند. معنویتهای بالا آن را خیلی خوب درک میکنند. معنویت ما و کالبد ما دو جزیره جدا نیستند، بلکه یک اکوسیستم واحدند که روی هم تاثیر میگذارند. آرامش و خوشبختی فقط یک حس نیست که با روشهای مصنوعی بدست آید. بلکه یک پیام زیستی و روانی است که از معنویت ما شکل میگیرد. برخلاف مدیتیشن که میخواهد معنویت را کم رنگ کند و آن را به طرز تنفس و طرز نشستن و بعضی حرکات دیگر تقلیل دهد.
صبر فقط یک فضیلت و اخلاق خوب نیست، بلکه یک سپر و محافظ کننده است. ما باید صبر را در تمام فرآیندهای تغذیه، ازدواج و ... تاثیر دهیم زیرا صبر گامهایی آهسته و مطمئن است که منجر به ضرر رسانی و آسیب به سلولهای بدن و روان ما نمیشوند. خدای رحمان حتی در بدن ما، فداکاری سلولی گذاشته است تا به ما درس فداکاری بیاموزد. آن خالق بی همتا، نشانه های زیادی حتی در وجود خودمان گذاشته است تا بهتر مفاهیم معنوی مثل فداکاری را بفهمیم.
وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ ﴿۲۰﴾
و روى زمین براى اهل یقین نشانه هایى [متقاعدکننده] است (۲۰)
وَفِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ ﴿۲۱﴾
و در خود شما پس مگر نمى بینید (۲۱)
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَیْبَةً یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ ﴿۵۴﴾
خداست آن کس که شما را ابتدا ناتوان آفرید آنگاه پس از ناتوانى قوت بخشید سپس بعد از قوت ناتوانى و پیرى داد هر چه بخواهد مى آفریند و هموست داناى توانا (۵۴)
بدن به مرحلهای میرسد که از زیادهروی و افراط در رشد دوری میکند و این فرآیند مربوط به مال و منال دنیا هم هست. انسان باید در این امورات، بعد از مدتی از زیاده روی دوری کند و کم کم خود را کنار بکشد. حج چنین مفهومی را دنبال میکند. گاهی افراد حج میروند و حتی در ایام حج هر روز پیگیر امورات روزمره خود هستند و مدام به خانواده خود زنگ میزنند و پیگیر امورات دنیایی هستند. حج یعنی موقعیتهایی که درست کرده ای را بتوانی رها کنید و تمام دلخوش کنکها و گرمی هایی که درست کرده ای برای خودت، را رها کنید و به پایه های اولیه خود برگردید.
وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَفَلَا یَعْقِلُونَ ﴿۶۸﴾
و هر که را عمر دراز دهیم او را [از نظر] خلقت فروکاسته [و شکسته] گردانیم آیا نمى اندیشند (۶۸)
وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِینٌ ﴿۶۹﴾
و [ما] به او شعر نیاموختیم و در خور وى نیست این [سخن] جز اندرز و قرآنى روشن نیست (۶۹)
لِیُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکَافِرِینَ ﴿۷۰﴾
تا هر که را [دلى] زنده است بیم دهد و گفتار [خدا] در باره کافران محقق گردد (۷۰)
فداکاری سلولی قسمتی از پروژه بقاست که بدن سالم برای خود انتخاب میکند. انسان از خاک است و به خاک برمیگردد. پیری بخشی از برنامههای محافظتی بدن است. کاهش توان تدریجی برای جلوگیری از فلج شدن کامل بدن. این مرحله را قرآن مرحله پیری (شَیب در عربی) می نامد. شَیب مرحلهای از زندگی است که بدن آرام میشود و به حکمت نزدیکتر میشود. افراد که پیر میشوند، باید حکیم تر شوند و گرنه کالبد آنان در مقابله با مشکلات جسمی، روش درستی را انتخاب نمی کند. حکمت و خِرد جزء لاینفک دوران پیری است که باید هر فردی آن را دارا باشد. بعضی افراد پیر میخواهند که دوباره بچه شوند و این اصلا جالب نیست. بنابراین بدن ما از حکمت ما و صبر ما تاثیر میپذیرد. بنابراین مرحله پیری مرحلهای از زندگی است که باید بر اساس حکمت الهی بچرخد. بدن ما براساس معنویت صحیح ما، برای حفظ تعادل در بدن ما بعضی توانها را کم میکند.
بیماری در بدن ما ابتدا یک نوع آشوب معنوی است. گاهی بدن ما جهت جلوگیری از بعضی مشکلات، تصمیمات اشتباه میگیرد و به این طریق بیماری معنوی به سطح کالبد می رسد. در متون اوستایی دروج (به معنای دروغ) به معنای آشفتگی و بینظمی درونی است. در قرآن هم، لفظ لغو در مقابل سلامت آمده است. لغو همان اعمال و حرفهای بی ربط و آشفته و بی نظم است. مومنان کسانی هستند که پندار نیک دارند و از لغو دوری میکنند(وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ).
لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلا قِیلا سَلامًا سَلامًا ﴿٢٦﴾
در آنجا نه بیهودهاى مىشنوند و نه [سخنى] گناهآلود (25) سخنى جز سلام و درود نیست (26)
مطالعات ثابت کرده است که سبک تغذیه در مکانیزم فداکاری سلولی تاثیرگذار است. قند، چربی و کالری بیش از حد میتواند سلولها را سریعتر وارد فرآیند پیری کند. بنابراین سبک تغذیه غلط نمیگذارد بدن و کالبد ما به درستی تصمیم بگیرند و باعث عصیان میشوند. اما تغذیه صحیح و متعادل باعث فداکاری سلولی سالم میشوند. تغذیه های روانی غلط هم تاثیرات عمیقتر و خطرناکتری بر این موضوع دارند.
در جهنم جلدها زود به زود عوض میشوند که نشان از یک سیستم تغذیه غلط دارد. زیرا خراب شدن جلدها نشان از تاثیر عمیق بیماری بر بدن جهنمیان است.
وَمَا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَلَا أَبْصَارُکُمْ وَلَا جُلُودُکُمْ وَلَکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لَا یَعْلَمُ کَثِیرًا مِمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۲۲﴾
و [شما] از اینکه مبادا گوش و دیدگان و پوستتان بر ضد شما گواهى دهند [گناهانتان را] پوشیده نمى داشتید لیکن گمان داشتید که خدا بسیارى از آنچه را که مى کنید نمى داند (۲۲)
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نَارًا کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَزِیزًا حَکِیمًا ﴿۵۶﴾
به زودى کسانى را که به آیات ما کفر ورزیده اند در آتشى [سوزان] درآوریم که هر چه پوستشان بریان گردد پوستهاى دیگرى بر جایش نهیم تا عذاب را بچشند آرى خداوند تواناى حکیم است (۵۶)
در پیری باید از یک سری خواستهها دست کشید. این یک روال طبیعی و سالم است. اما شاعر در ۷۰ سالگی در تمنای دختر ۱۸ ساله است! و این اوج توهم شاعر را میرساند که چطوری نمیداند واقعیت چیست و توجه نمیکند. افراد که سنشان بالا میرود، کیفیت بدنی و روانیشان هم پایین می آید. ولی آنها دنبال جوان کردن خود می روند و بعضی کارهای غلط روی کالبد خود انجام میدهند که نشان از معنویت غلط آنان دارد. پیری که حکمت نداشته باشد، بدنش را دچار گرفتاری های زیادی میکند. کالبد ما در دوران پیری، مقداری از خصوصیات و توانایی هایش کاسته میشود و افراد در عوض این کاستی ها، باید به حکمت و خرد خویش تکیه کنند. حکمت و خرد در خیلی از مواقع از زور بازو و سایر آیتمها قدرتمندتر است.
خدای رحمان حج گذاشته است تا که آدمی در مرحله شَیب (پیری) ، بعضی اهداف و زرق و برقها را کنار نهد. در حج مردم موی سرشان را می تراشند و در آنجا باید القاب و عناوین و پیرایشها را فراموش کنند. آخر پیری و معرکه گیری به این معناست که افراد معنوی زندگی نکرده اند و در لحظاتی که توانایی جسمی و روانی و کالبدی خود را از دست داده اند، رویاهای ناشناخته و ارضا نشده ذهنی افراد ظهور پیدا میکند و به یک بار سنگین برای فرد سالخورده تبدیل میشود. پیری در مکاتب مختلف معانی مختلف دارد. در مهر پرستی، پیر یکی از مراحل هفت گانه مهر پرستی است که پیر در آن نقش مبالغه آمیزی دارد که به دور از واقعیت است. شعرا که بیشترشان پیرو دین مهرپرستی هستند، معتقدند که پیر شفادهنده بیماریهای جسمی و روانی است. اما این دید نسبت به پیر، اغراق آمیز و برخلاف آموزه های قرآنی است. مثال پیر در قرآن که شَیب نامیده شده است، زکریاست که حتی در دوران پیری نیازمند خداست و هیچ ادعائی ندارد. در عرفانهایی مثل مهرپرستی، شرط رشد، در خدمت پیر بودن است. در این عرفانها، پیر محور هستی و رشد است و افراد باید به آنها مراجعه کنند و عملا به یک قطب تبدیل میشود. از نظر آنها اقتدای سالک به پیر طریقت، در حقیقت پیروی از خورشید است. این همان نظر مهرپرستان است که پیر را مثل خورشید میدانند. در حالی که پیر در قرآن مفهوم دیگری دارد که نشان از تعادل بین توانایی های جسمی و حکمت دارد. در پیری توانایی های جسمی کمتر میشود ولی در عوض حکمتش بیشتر میشد. انسانها در پیری باید استایل زندگی خود را تغییر دهند و از وزنه سنگین جسمانی به وزنه سنگین حمکت تغییر استایل دهند. فداکاری سلولی هم به این معناست. روشهای مهرپرستی در زندگی بدن را مجبور به اتخاذ روشهای غلط در دوران پیری میکند.
خیال بافیها هم باعث ایجاد اختلال در فداکاری سلولی میشوند و افراد دچار بیماریهای عجیب و غریب میشوند. بدن وقتی پیر میشود انرژیش را از دست میدهد. زیرا انرژیش را به چیزهای مهمتر مثل خونرسانی و قلب و ریه و غیره میدهد. اما افراد میگویند که یک قرص میخوریم که موی سرمان سفید نشود؛ به این طریق برخلاف روتین هوشمند طبیعی بدن عمل میکنند و کاری که کالبد ما هوشمندانه انتخاب میکند را بی اثر میکنند. در پیری عضلات بدن کم کم ضعیفتر و حجمش کمتر میشود، تحرک کمتر میشود، حتی مغز انسان، توان خود را به کارهای اصلی و مهمتر اختصاص میدهد.
در خانواده هم همین مسئله مطرح است. گاهی افراد در خانواده خرجهایی انجام میدهند که جزو نیازهای اولیه نیست. برای خرید وسائل غیر ضروری هزینههای زیادی میکنند، اما در نیازهای اولیه میمانند.
انسان باید بداند که در چه مرحلهای از زندگی است و موقعیت خود را بشناسد. زکریا با خدای رحمان درد دل میکند و به وضعیت جسمانی خویش اعتراف میکند. او میگوید که پروردگارا استخوانهایم سست شده اند و موهایم سفید شده اند. این اعتراف به آن معناست که فرد تکلیف خودش را در اینجا میداند و میداند که در چه مرحله ای از زندگی است. بعضی ها که موهایشان سفید شده است، قادر به هضم این مساله نیستند که پیر شده اند. کسی که حکمتش را در دوران جوانی پرورش نداده باشد، پیری برای او یک ضربه سنگین است و ممکن است به روشهای غلط برای جلوگیری از آن متوسل شود و به بدن خود ضربات جبران ناپذیری بزند.
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿۲﴾
[این] یادى از رحمت پروردگار تو [در باره] بنده اش زکریاست (۲)
إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿۳﴾
آنگاه که [زکریا] پروردگارش را آهسته ندا کرد (۳)
قَالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا وَلَمْ أَکُنْ بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیًّا ﴿۴﴾
گفت پروردگارا من استخوانم سست گردیده و [موى] سرم از پیرى سپید گشته و اى پروردگار من هرگز در دعاى تو ناامید نبوده ام (۴)
خدای رحمان میخواهد بفرمایند که جلوی پیری را نمیتوانید بگیرید و اگر جلوش را بگیرید، خرابتر و سریعترش میکنید.
شیطان فداکاری سلولی نکرد، حتی خود شیطان هم به علت عدم فداکاری، به آدم سجده نکرد و شورش و عصیان را برگزید. به این طریق سبک زندگی شیطان به عصیان علیه نظام رحمانی تبدیل شد و همین عصیانها باعث این همه آشوب و ظلم شده است.
معنویتهای فیک زیادی به اسم تراپی و روانشناسی و ذهن مثبت و ... بوجود آمده اند. همه اینها باعث جریان یافتن معنویت غلطی در انسانها میشوند و باعث به هم ریختن فرد میشوند. فرد باید آنقدر معنویت خود را محکم کند که بوسیله حکمت هر چیزی را حل کند و بتواند در مقابل معنویتهای غلط مقاومت کند. یک فرد پیر میتواند با حکمتش مشکلاتی را حل کند که هزار جوان نمی تواند. یا به قول دیگر، پیر در خشت خام چیزی می بیند که جوان در آینه نمی بیند. این بخاطر پیر بودن نیست و بلکه بخاطر حکمتش است.
دست و پا و سایر اعضای بدن ما، در روز قیامت علیه انسان شهادت میدهند. زیرا انسان با معنویت غلط خویش در دنیای فانی، کارکرد صحیح آنان را مختل میکند. درد در بدن ما نوعی شهادت است. یعنی روند بدن درست نیست و بدن ما میخواهد بوسیله درد و تب بگوید که من در دردسر افتاده ام. اما خیلی از قرصها و داروها میخواهند این نوع شهادت را از بین ببرند و البته این درمان نیست و بلکه خفه کردن بدن است.
فداکاری سلولی در ازدواج هم مطرح است. یعنی افراد از خواستههای غیرمنطقی، علی رغم میل باطنی خویش بگذرند و به راه راست برگردند تا تضاد منافع پیش نیاید. که این فداکاری فقط در قالب مودت و رحمت امکان پذیر است. عشق به عنوان یک مفهوم شیطانی، روند صحیح فداکاری را در خانواده به هم میزند و آن را به یک سرطان غیر قابل علاج تبدیل می کند.
انسان باید به مرحله ای از معنویت برسد که بعضی خواسته ها و چیزهای غیرضروری را فدای بعضی چیزهای ضروری کند. آب و نان و لبنیات و چای و غذاهای ضروری دیگر باید سالم باشند، زیرا ما هر روزه از اینها استفاده می کنیم و اگر سالم نباشند، بدن ما را از روال صحیح خارج می سازند. حتی ستارگان و درختان هم پیر میشوند و بالاخره روزی می میرند.
حتی استفاده زیاد از هوش مصنوعی هم، به معنای تنبل کردن منطق و هوشهای پایه ای است و این مبحث جدیدی است که باید از همین اول مواظب آن باشیم و در آن زیاده روی نکنیم. هوش مصنوعی به عنوان یدک و ابزار کمکی میتواند به ما کمک کند. اما نباید جای توانایی های پایه ای را بگیرد. هیچ چیزی نباید جای توانایی های اولیه و پایه ای ما را بگیرد. در درمان بیماری ایوب، بیان شد که پا نقش مهمی در درمان بیماری دارد. به همین خاطر توانایی های بیس و پایه ای را نباید هیچوقت ضعیف کنیم. اما متاسفانه افراد در این دوره و زمانه از هوش مصنوعی به درستی استفاده نمی کنند و توانایی های پایه ای خود را استفاده نمی کنند و آن را ضعیف میکنند. در آینده بیماریهای ناشناخته ای ناشی از استفاده نادرست از هوش مصنوعی پیش خواهد آمد. خدای رحمان توانایی های اولیه را با رِجل (پایه) معرفی فرموده است و توانایی های ثانویه و یدک را با یَد (دست) معرفی می فرماید. در قسمت یکم طهارت بیان شد که در وضو باید پاها مسح شوند و دستها شسته شوند. مسح به معنای برگشت به توانایی های پایه ای بدن است و شستن به معنای دست شستن و کنار گذاشتن توانایی های یدکی است. بنابراین انجام وضو قبل از نمازهای پنجگانه به این معناست که باید در شبانه روز، پنج بار به توانایی های اولیه خویش برگردیم و امکانات ثانویه و یدک (مثل هوش مصنوعی و اینترنت و تلویزیون و ...) را کنار بگذاریم. که اگر این کار را نکنیم، وارد یک نوع زندگی سقر مانند خواهیم شد و مثل ربات می شویم. نماز ما را از چنین مشکلاتی نجات میدهد. کسانی که وارد سقر میشوند، اولین دلیل آن را بجا نیاوردن نماز اعلام میدارند.
مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ ﴿۴۲﴾ چه چیز شما را به سمت سقر سلوک داد (۴۲)
قَالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ ﴿۴۳﴾ گویند از نمازگزاران نبودیم (۴۳)
ما اینجا می فهمیم که نماز مهترین رکن دین است که مثل آب و غذا و نان لازم است. نماز متوقف کننده است و میتواند خواسته ها و خواهشهای نفسانی را متوقف و کنترل کند. در نتیجه بدن ما بهتر می تواند بین امورات مهم و غیر مهم انتخاب کند. اگر انسان بر یک روال پیوسته فکری و روانی باشد، امیال و آرزوها او را محاصره میکنند و او را با خود می برند و تنها راه نجات از این پیوستگی روانی، قطع کردن این امورات است که نماز برای همین هدف طراحی شده است. نماز مثل سبوس داخل آرد است که گرسنگی پیوسته را قطع می کند.
مومنان کسانی هستند که در نمازهایشان سهل انگار نیستند و بطور مداوم آن را بجا می آورند و به این طریق زندگی راحتی را خواهند داشت و اذیت نمی شوند.
در آخر الزمان ، انسانها نیاز به چندین نوع قیام دارند تا وضعیتشان خوب شود و نجات پیدا کنند. هر فردی باید این قیامها را انجام دهد تا حدی که وضعیت خودش و جامعه اش رو به نیکی برود. این چهار قیام طبق قرآن عبارتند از :
1- أَقِیمُوا الصَّلوﺓ : بجا آوردن نماز
2- أَقِیمُوا الدّینَ : بجا آوردن استایل زندگی رحمانی اعم از درمان بیماری و تغذیه و سایر جوانب.
3- أَقِیمُوا الوَزنَ : وزنها و میزانها را به هم نزدن و اقدام به تصحیح کردن آنها. این را باید آحاد افراد جامعه و مسئولین هر کس به اندازه توانایی خود انجام دهد.
4- أَقِیمُوا الشَّهادَﺓَ للهِ : یعنی بی تفاوت نباشید و در اجرای اینها خودتان پیش قدم باشید تا شاهد و نمونه برای بقیه شوید. اقامه شهادت یعنی گفتن واقعیتهایی که خودتان شاهد آن هستید و به آن یقین دارید. گفتن واقعیتهایی که حتی اگر تمام دنیا مخالف آن باشند.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 185)
درمان بیماری (بخش 27)
خون (8)
یکی پرسید:
چرا خدا گوشت خوک و خون را حرام کرده است. مگر خوردن آنها چه ضرری میتواند داشته باشد؟ خیلیها آن را میخورند و هیچی شان هم نمیشود.
آنها در ادامه میگویند که:
با روشهای علمی و حرارت دادن، ویروسها و کرمهای داخل آن را میتوان از بین برد و آن را پاکیزه کرد.
این ایده شاید در مرحله اول منطقی و علمی به نظر برسد ولی چندین ایراد اساسی دارد. زیرا چیزهایی که خدا حرام کرده است، پاکیزه کردن آن در حیطه علمی انسان نمیگنجد. یعنی تا آخر الزمان هم نمیتوان گوشت خوک و یا خون را طوری فرآوری کرد که به بدن انسان ضرر نرساند.
وقتی خدای رحمان گوشت خوک و خون را حرام میکند، فقط به خاطر ویروسها و کرمهای داخل آن نیست؛ بلکه به این علت است که گوشت خوک و خون خاصیتهایی دارند که بدن را به سوی یک تغذیه فاقد معنویت سوق میدهند. در اینجا ناپاکی معنوی در تغذیه مطرح است. همینجا میتوان نتیجه گرفت که تغذیه بدون معنویت چیزی شبیه به گوشت خوک و خون است. شکرگزاری قبل و یا بعد از غذا خوردن برای دادن معنویت به غذاست. پیامبر ابراهیم خیلی زیبا می گوید که : و آن کس که او به من خوراک مى دهد و سیرابم مى گرداند. او تمام آنچه برایش اتفاق می افتاد را به خدا ربط میدهد. او با این کار به تغذیه اش، زندگی اش، مرگش، هدایتش و ... جنبه معنوی می بخشد.
الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ ﴿۷۸﴾ آن کس که مرا آفریده و همو راهنماییم مى کند (۷۸)
وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ ﴿۷۹﴾ و آن کس که او به من خوراک مى دهد و سیرابم مى گرداند (۷۹)
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ﴿۸۰﴾ و چون بیمار شوم او مرا درمان مى بخشد (۸۰)
وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ ﴿۸۱﴾ و آن کس که مرا مى میراند و سپس زنده ام مى گرداند (۸۱)
وَالَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ ﴿۸۲﴾ و آن کس که امید دارم روز پاداش گناهم را بر من ببخشاید (۸۲)
رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ ﴿۸۳﴾ پروردگارا به من دانش عطا کن و مرا به صالحان ملحق فرماى (۸۳)
وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ ﴿۸۴﴾ و براى من در [میان] آیندگان آوازه نیکو گذار (۸۴)
وَاجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ ﴿۸۵﴾ و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان (۸۵)
یکی بود که مزرعه اش را کود و سم می داد تا محصول بیشتری بدست آورد. اما چند ردیف از محصولات را کود و سم نداد. بهش گفتند که آن چند ردیف یادت رفت. او در جواب گفت که آن چند ردیف برای استفاده خانوادگی خودم است! او تا حدی مطمئن شده بود که محصول تولیدی خودش ناسالم است و به همین خاطر برای استفاده شخصی خودش، کود و سم به زمین نمی داد. در ظاهر میخواست محصول پاکیزه و بی عیب و سالمی برای خودش تهیه کند؛ البته فقط برای خودش! بقیه مردم برایش مهم نبودند. اشتباه عمده ای که او میکرد این بود که او بهداشت جسمی خودش را در نظر گرفته بود، اما بهداشت روانی را در نظر نگرفته بود. بهداشت جسمی بدون بهداشت روانی یک ادا و اطوار بیش نیست. اگر چه رعایت تغذیه جسمی سالم، تاثیر خوبی در معنویت دارد؛ اما به شرطی که فرد معنویت خود را نقض نکرده باشد. فردی که دنبال سلامتی جسمی است، اما از همان اول سلامت روان خود را نقض میکند، باعث ایجاد تضاد و نفاق در وجود خود میشود و باعث ایجاد پارادکس و عذاب وجدان در خود میشود. بین برّ و شرّ (نیکی و بدی- خیر و شر) نمی توان جمع کرد. دو چیز متضاد در یکجا جمع نمیشوند و اگر جمع شوند، باعث آشوب میشوند. یکی از دلایل بیمار شدن و آتش گرفتن از درون، همین جمع اضداد است. عذاب وجدان یک آتش درونی است که ناشی از جمع اضداد است.
به گفته قرآن، کسانی که مطالب کتابهای آسمانی را میدانند ولی دانسته و هدفمند آن را کتمان و پنهان میکنند؛ در شکم خود آتش جمع میکنند، زیرا اینها دو معنای متضاد را در درون خود جمع میکنند. جمع دو ضد، باعث ایجاد آتش در درون انسان میشود. مثل روغن و اکسیژن مایع که وقتی با هم قاطی شوند، آتش می گیرند.
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتَابِ وَیَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا أُولَئِکَ مَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ وَلَا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَا یُزَکِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۱۷۴﴾
کسانى که آنچه را خداوند از کتاب نازل کرده پنهان مى دارند و بدان بهاى ناچیزى به دست مى آورند آنان جز آتش در شکمهاى خویش فرو نبرند و خدا روز قیامت با ایشان سخن نخواهد گفت و پاکشان نخواهد کرد و عذابى دردناک خواهند داشت (۱۷۴)
دلیل خیلی از بیماریها، جمع اضداد است. مثلا کسانی که اموال یتیمان را می خورند، میدانند که یتیمان نمی فهمند و بی دفاعند؛ ولی با این حال اموال آنان را میخورند؛ به این طریق در شکمهای خود آتش می اندازند. این آتش یک آتش و گرمی معمولی نیست و بلکه یک آتش و گرمی مضر است. اکثر بیماریها و شورشهای جسمی از این موضوع (جمع اضداد) ناشی میشوند.
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا ﴿۱۰﴾
در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را به ستم مى خورند جز این نیست که آتشى در شکم خود فرو مى برند و به زودى در آتشى فروزان درآیند (۱۰)
در محیطهای فیزیکی میتوان مثالهای زیادی از این نوع زد. محلول اتانول (الکل صنعتی) با اسید نیتریک غلیظ میتواند اشتعال زا باشد. یا دی اتیل اتر همراه با کلر میتواند اشتعال زا باشد. محلول گلیسیرین و پتاسیم پرمنگنات هم میتوانند اشتعال زا باشند. در درس علوم دبیرستان خواندیم که مخلوط کردن اسید و باز ، یک واکنش گرمازا است و مقدار زیادی گرما تولید میکند. در این زمینه، میتوان مثالهای زیادی زد. قصدم از این مثالها این بود که جمع دو ضد میتواند در درون انسان آتش ایجاد کند. این آتش، یک آتش مفید نیست و بلکه یک آتش مضر و بیگانه است.
اما اگر نور را بر تاریکی بتابانیم، تاریکی از بین میرود. این در واقع ترکیب کردن نیست و بلکه تاباندن است و تاریکی به طور کامل از بین می رود. شیطان علیه نظام رحمانی عصیان کرده است و در این امر هر کس با شیطان همراه شود، آتش می گیرد. هدف از آفرینش جهان و طراحی چنین سیستمی این است که موجودات شرّ از صحنه گیتی اخراج شوند و برای همیشه به جایی به اسم جهنم تبعید شوند.
خدای رحمان می فرمایند که در حالت سکاری (مستی یا توهمات) نماز نخوانید. زیرا ترکیب نماز و سکاری، یک ترکیب مناسب نیست و یک ترکیب مضر است. ریا حاصل دروغ+ نیک است که ترکیب اضداد است و مضر است. دعا و غرور یک ترکیب مناسب نیستند. خدای رحمان راهنمایی می فرمایند که خدا را به دور از غرور و با حالت تضرع و خشوع بخوانید. بعضی ها از خدا طلبکارند و با حالت طلبکارانه و مدعی از خدا میخواهند و این نوع دعاها برآورده نمیشود، زیرا نشان از عدم صبر و غرور دارد.
ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْیَةً إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ﴿۵۵﴾
پروردگار خود را به زارى و نهانى بخوانید که او از حدگذرندگان را دوست نمى دارد (۵۵)
بعضی مواقع آدمی در پندار خود فکر میکند که جوان است، ولی کردار و تجربه او میگوید که نه چندان هم جوان نیستی. به این طریق تضاد بین این دو پیش میاید و باعث استرس و افسردگی و خوف و حزن میشود (لینک). انگار کل مشکلات استرس و خوف و حزن را خود آدمی برای خود ایجاد میکند. دو قطبی (بایپولار) نمونه یک نوع بیماری است که بر ثر تضاد در روان پیش میاید.
در کلیت، در نظام رحمانی جمع اضداد امکان پذیر نیست. برای فهم جمع اضداد به مقالات (لینک ۱ و لینک ۲) مراجعه شود. انگار جمع اضداد مثل زدن آتش زنه بر سنگ است که باعث ایجاد آتش میشود. آتش ناشی از جمع اضداد، یک آتش سالم نیست و بلکه یک آتش ویرانگر است و بدن را بیمار میکند.
کسی که محصولی تولید میکند ولی خودش از آن استفاده نمی کند زیرا میداند که ناسالم و یا معیوب است ولی محصول مخصوص و اختصاصی برای خود فراهم میکند، یعنی آن فرد تضادهایی در خود جمع کرده است. این نوع تضاد حتی باعث دسته بندی و شکاف اجتماعی هم خواهد شد و باعث بیماریهای اجتماعی هم خواهد شد. این نوع تضادها در نهایت جامعه را هم به آتش می کشاند. اصلا تضاد و اختلاف قابیل و هابیل از همین موضوع شروع شد. هابیل بهترین محصولات خود را انفاق کرد و قابیل بدترین آن را انفاق کرد. خدا از قابیل نپذیرفت. یعنی سیستم رحمانی تضاد را نمی پذیرد. کسی که عمدی و آگاهانه محصول ناسالم و معیوب به مردم میدهد ولی خودش از آن استفاده نمی کند و قسمت خوبش را برای خودش بر میدارد و قسمت به درد نخورش را برای خدا و مردم میگذارد؛ این طرز بخشش و کار و فعالیت از نظر خدا قابل پذیرش نیست و در نظام رحمانی ایمنی بخش و سالم نیست. سلامتی مجموعه از فاکتور های جسمی و روانی است و اصلا بدون جنبه روانی، نمی توان سلامتی را رعایت کرد. نظام رحمانی را نمی توان دور زد. حتی پولی که بدست می آوریم، باید معنویتی پشتش باشد و گرنه در همان راه غیرمعنوی خرج خواهد شد.
تغذیه سالم بدون معنویت صحیح، بین روان و جسم تضاد پیش میاورد و در نهایت باعث جدایی این دو خواهد شد و فرد گیر خواهد افتاد. هر کدام از موادی که خدا آن را حرام می کند و آن را به عنوان حریم بیان فرموده است؛ معنویت و مفاهیم خاصی پشت آن خوابیده است. هر مسلمانی که ادعای مسلمانی دارد باید معنا و مفهوم آن را بداند.
خون: سریع الهضم، سریع الجذب، سریع الاثر، دارای ویتامینها و آهن و ... خیلی زیاد و ...، تنبل کننده بدن در جستجو و جذب و هضم، تزریق عجله به بدن و عدم وجود صبر در تغذیه با خون.
گوشت خوک: کثیف خور، پرخوری بیش از حد، پر از کرم، گوشت خوک نسبت به این ویروسها و کرمها بی تفاوت است و ...
وقتی خصوصیات خون و گوشت خوک را بررسی میکنیم؛ متوجه میشویم که چه معنویتهایی در آن رعایت نشده است. معنویتهایی مثل :
عدم رعایت صبر،
بی تفاوتی نسبت به خوب و بد، بی تفاوتی نسبت به میکروبها و ویروسها و ...
عدم وجود عمل و عکس العملهای طبیعی در مقابل چیزهای وارد شده به بدن و ...
همگی اینها نقض معنویتهای صحیحی هستند که انسان در حین استفاده از هر گونه تغذیه ای باید برای خود بشمارد. علت اصلی عدم استفاده از خون و گوشت خوک، معنویت غلطی است که پشت این خوراکهاست و گرنه به قول بعضی ها میتوان کرمهای داخل گوشت خوک را کشت!
فردی که در مزرعه اش، برای خود مثلا مواد غذایی سالم تهیه میکرد و داستانش در بالا ذکر شد، در ظاهر ماده غذایی سالمی برای خود تشکیل داده بود. اما او همان را برای مردم نمی خواست و در فاز معنوی گیر افتاده بود. معنویت استفاده از یک ماده غذایی یک بُعدی نیست و بلکه جنبه های خاصی از آن را داراست. هرگز به معنویت نخواهید رسید مگر اینکه از آنچه که خودتان استفاده میکنید، همان را هم به مردم بفروشید و یا بدهید. حتی به نظر من، فروختن یک محصول و تولیدی مناسب و مفید، یک نوع انفاق بحساب میاید. مردی که مواد غذایی سالم و محیط خانوادگی سالم برای خانواده اش فراهم میکند، انفاق میکند. زنی که غذاهای سالم و پاکیزه برای خانواده خود می پزد، دارد انفاق میکند. در مبحث خانوادگی، نفقه به همین معناست. حتی دادن معنویت درست به خانواده و نزدیکان هم یک نوع نفقه است. انفاق یک امر معنوی است.
متاسفانه نسل جدید به غذاهای سالم علاقه ای ندارند. بلکه آنها به غذاهای با کالری و دوپامین زیاد و خون مانند و گوشت خوک مانند تمایل دارند و در نتیجه عملا از خیر و برّ فراری اند و دارند به سمت فرقه قابیل (کابالا) گرایش پیدا میکنند.
لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ ﴿۹۲﴾
هرگز به نیکوکارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید انفاق کنید و از هر چه انفاق کنید قطعا خدا بدان داناست (۹۲)
رعایت بهداشت و درمان بدون معنویت، پشیزی نمی ارزد و باعث رسیدن به نیکی نخواهد شد. قوم شعیب دچار همین مشکل شده بودند. آنان به ظاهر می گفتند که اموال و زمین خودمان است. آیا اختیار اموال و زمین خود را هم نداریم؟
قَالُوا یَا شُعَیْبُ أَصَلَاتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ ﴿۸۷﴾
گفتند اى شعیب آیا نماز تو به تو دستور مى دهد که آنچه را پدران ما مى پرستیده اند رها کنیم یا در اموال خود به میل خود تصرف نکنیم راستى که تو بردبار فرزانه اى (۸۷)
قَالَ یَا قَوْمِ أَرَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلَى بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَرَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلَى مَا أَنْهَاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ ﴿۸۸﴾
گفت اى قوم من بیندیشید اگر از جانب پروردگارم دلیل روشنى داشته باشم و او از سوى خود روزى نیکویى به من داده باشد [آیا باز هم از پرستش او دست بردارم] من نمى خواهم در آنچه شما را از آن باز مى دارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم] من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا که بتوانم ندارم و توفیق من جز به [یارى] خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوى او بازمى گردم (۸۸)
وَیَا قَوْمِ لَا یَجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ ﴿۸۹﴾
و اى قوم من زنهار تا مخالفت شما با من شما را بدانجا نکشاند که [بلایى] مانند آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما [نیز] برسد و قوم لوط از شما چندان دور نیست (۸۹)
وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ ﴿۹۰﴾
و از پروردگار خود آمرزش بخواهید سپس به درگاه او توبه کنید که پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است (۹۰)
قَالُوا یَا شُعَیْبُ مَا نَفْقَهُ کَثِیرًا مِمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَرَاکَ فِینَا ضَعِیفًا وَلَوْلَا رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ وَمَا أَنْتَ عَلَیْنَا بِعَزِیزٍ ﴿۹۱﴾
گفتند اى شعیب بسیارى از آنچه را که مى گویى نمى فهمیم و واقعا تو را در میان خود ضعیف مى بینیم و اگر عشیره تو نبود قطعا سنگسارت میکردیم و تو بر ما پیروز نیستى (۹۱)
قَالَ یَا قَوْمِ أَرَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَاءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِمَا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ ﴿۹۲﴾
گفت اى قوم من آیا عشیره من پیش شما از خدا عزیزتر است که او را پشت سر خود گرفته اید [و فراموشش کرده اید] در حقیقت پروردگار من به آنچه انجام مى دهید احاطه دارد (۹۲)
وَیَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَکَانَتِکُمْ إِنِّی عَامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذَابٌ یُخْزِیهِ وَمَنْ هُوَ کَاذِبٌ وَارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ ﴿۹۳﴾
و اى قوم من شما بر حسب امکانات خود عمل کنید من [نیز] عمل مى کنم به زودى خواهید دانست که عذاب رسواکننده بر چه کسى فرود مى آید و دروغگو کیست و انتظار برید که من [هم] با شما منتظرم (۹۳)
وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّیْنَا شُعَیْبًا وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَأَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیَارِهِمْ جَاثِمِینَ ﴿۹۴﴾
و چون فرمان ما آمد شعیب و کسانى را که با او ایمان آورده بودند به رحمتى از جانب خویش نجات دادیم و کسانى را که ستم کرده بودند فریاد [مرگبار] فرو گرفت و در خانه هایشان از پا درآمدند (۹۴)
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا أَلَا بُعْدًا لِمَدْیَنَ کَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ ﴿۹۵﴾
گویى در آن [خانه ها] هرگز اقامت نداشته اند هان مرگ بر [مردم] مدین همان گونه که ثمود هلاک شدند (۹۵)
قوم شعیب، در تجارت و کارهای خویش، معنویت به کار نمی بردند و مشکل اصلی آنها این بود. آنها مواد غذایی و غیرغذایی را ناقص به مردم می دادند. مثل حالا که نان بدون سبوس را به مردم میدهند و آن را ناقص میکنند. جامعه ای شبیه به جامعه شعیب است که مواد غذایی را ناقص کنند و خوص مهم آن را بگیرند و مواد غذایی غیرسالم به مردم بدهند.
علم دیدگاههاش کامل نیست و ناقص است. به همین خاطر نباید چیزهایی که خدا آن را حرام کرده است را به خاطر مسائل علمی مصرف کرد؛ زیرا خدا چیزی میداند که ما نمیدانیم. انسان نمی تواند از نظر علمی هیچوقت خدا را دور بزند. انسانها مکر میکنند ولی مکر خدا بالاتر از هر مکری است. دست خدا بالای همه دستهاست. علم خدا بالاتر از تمام علمهاست.
حتی در قبایل اولیه باستانی هم گوشت خوک را حرام میدانستند. در مصر باستان با افرادی که گوشت خوک پرورش میدادند، مراوده و ازدواج نمیکردند. حرمت گوشت خوک، ما را به طریقه پرورش و رشد و شرایط گوشت خوک راهنمایی میکند که در مواد غذایی دیگر آن را رعایت کنیم و مثل خوک پرورش ندهیم که گوشتی مثل گوشت خوک تولید شود. مثل خوک زندگی نکنیم که گوشتی مثل گوشت خوک روی بدن ما رشد کند.
نباید به خاطر مسائل علمی، احکام الهی را کنار گذاشت. بعضی ها میگویند که گوشت خوک یا خون را خوب میپزند و تمام میکروبها و ویروسها و انگلها و ضررهای داخل آن را از بین میبرند بعد مصرف میکنند! اما این دیدگاه کوته بینانه است و به این معناست که انسان نعوذ بالله از خدا داناتر است. خدا نگفته است کرمهای داخل آن را بکشید و بعد بخورید بلکه به طور کلی منع کرده است. یک یهودی در یوتیوب میگفت که اگر مسیح بیاید، اولین کاری که میکند این است که گوشت خوک را حلال میکند. او میگفت که آن موقع علم بشر آنقدر پیشرفت خواهد کرد که میتواند گوشت خوک را پاکیزه گرداند.
اگر کسی به اسم مسیح بیاید و این کار را بکند، قطعا دجال است و ربطی به مسیح ندارد. دجالهای آخرالزمان همینها هستند که احکام الهی را پایینتر از علم میدانند و فکر میکنند که با پیشرفت علمی میتوان احکام الهی را دور زد. اما بیایید بررسی کنیم که چرا خوردن گوشت خوک یا خون به ضرر انسان است، حتی اگر آن را خوب بپزید و به روشهای به ظاهر علمی آن را پاکیزه کنید.
یکی از خصوصیات حیوان خوک این است که نمیتواند دمای بدنش را تنظیم کند و فقط در آب و هواهای خاصی قادر به زندگی است. خوک نمیتواند با روش طبیعی گوشت سالم بیرون دهد، بلکه باید انواع آنتی بیوتیکها و داروها را به او خوراند تا بتوان در ظاهر گوشتی از او تهیه کرد. حیوانات دیگر هر چقدر طبیعی تر باشند، گوشت سالمتری دارند. اما این برای خوک برعکس است. کسی که از چنین گوشتی بخورد، خودش هم وابسته به این داروها خواهد شد. در حالی که بیشتر بیماریهای انسان از همین نوع تغذیه ناشی میشوند. شیوه تغذیه و شیوه پرورش یک گوشت دقیقا به خود فرآورده گوشتی منتقل خواهد شد. تغذیه فرایندهای خیلی عمیقی است که به سادگی نمیتواند اثرات آن را فهمید. معنویت خوبی در تهیه گوشت خوک وجود ندارد.
اگر خوک وحشی باشد، هر چیزی را میخورد و انواع کرمها و ویروسها و انگلها در گوشتش وجود دارد. اگر هم او را اهلی کنید و به او آنتی بیوتیک و سایر داروها بخورانید، آن موقع گوشتی پر از دارو خواهید داشت که سلامت مصرف کننده را به خطر می اندازد. همانطور که می بینید در هر دو حالت گوشت خوک سالم نیست.
جمله غلطی از زبان مسیح در انجیل مرقس میگوید که:
هیچ چیزی از بیرون نمیتواند درون انسان را ناپاک کند
این جمله غلط که مرقس به مسیح نسبت داده است، تمام هدف کتابهای آسمانی و حلال و حرامهای آن را زیر سوال می برد. علت غلط بودن این جمله، خیلی واضح و مبرهن است. با خوردن غذاهای ناپاک و ممنوعه، ناپاکیهای روانی هم به راحتی جسم و روان انسان را آلوده میکند.
حلال و حرامهایی که خدای متعال میفرمایند، برای سازگاری با نظام رحمانی است که اگر رعایت نشود وارد فاز ناسازگاری با نظام رحمانی خواهید شد. بعد از مدتی افراد که پاکی و تعادل و صبر را در تغذیه رعایت نمیکنند، به مرحله ناسازگاری با نظام رحمانی میرسند؛ مثلاً آنها حتی زیر آفتاب نمیروند و همیشه ضد آفتاب میزنند تا پوستشان خراب نشود. این یک نمونه شروع ناسازگاریست.
خوک در تغذیه خود صبر به کار نمیگیرد. در طول شش ماه بزرگ میشود و این گوشتی نیست که مبتنی بر صبر باشد. شروع فاز ناسازگاری با نظام رحمانی که مبتنی بر پاکی، صبر و طهارت نیست؛ انسان را به دشمنی با آیتمهای نظام رحمانی خواهد رساند. بعد از آن مردم سعی میکنند که به طرق مختلف با نظام رحمانی مخالفت و مبارزه کنند. همیشه ضد آفتاب می زنند تا پوستشان آسیب نبیند. حال آنکه نوز آفتاب خودش فواید زیادی برای پوست و بدن دارد. کسی که به مرحله ضدیت با آفتاب برسد، مشخص است که به فاز ناسازگاری با نظام طبیعی رحمانی رسیده است. کسی که برای کوچکترین سرماخوردگی، شروع میکند به داروی شیمیایی مصرف کردن، یعنی استارت ناسازگاری با نظام رحمانی را زده است. بعد از مدتی مظاهر طبیعت اعم از سرما، گرما، نور آفتاب، باد و ... به دشمن او تبدیل میشوند. مردم با سرما مقابله میکنند، با گرما مقابله میکنند، با نور آفتاب مقابله میکنند. در این حالت خدای رحمان، زندگی مردم را پر از ناپاکیهای ناسازگار میکند. در زمان فرعون چنین اتفاقی افتاد. خون یکی از عذابها برای قوم فرعون بوده است. آن موقع آب رودخانه شان به خون تبدیل شد. اکنون عذاب خون طور دیگری برای ملتها رخ خواهد داد. روش درمان به روشهای خونخواری (داروهای شیمیایی غیر اضطراری) تبدیل میشود. فیبر و سبوس و مواد مفید مواد غذایی گرفته میشود. طریقه عذاب فرق کرده است. کسانی که به خدا ایمان نداشته باشند، حتی قبول ندارند که اینها یک نوع عذاب است.
فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آیَاتٍ مُفَصَّلَاتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْمًا مُجْرِمِینَ ﴿۱۳۳﴾
پس بر آنان طوفان و ملخ و کنه ریز و غوکها و خون را به صورت نشانه هایى آشکار فرستادیم و باز سرکشى کردند و گروهى بدکار بودند (۱۳۳)
در رم باستان، مردم خون گلادیاتورها را میخوردند؛ زیرا اعتقاد داشتند که به این طریق قدرت و توانشان به آنها منتقل میشود. چشم و دل سیر بودن یک ویژگی نیک است که آدمیان باید آن را بدست آورند. این معنویت خوب و مقاومی است که باید آن را بدست آوریم. اگر چشم و دل خودمان را با معنویت پرورش ندهیم، هیچوقت سیر نخواهیم شد. برخلاف تصور همه، سیر شدن یک امر معنوی است. خوردن غذا با گرسنگی شروع میشود و در نهایت با سیر شدن دست می کشیم. اما اگر در تغذیه و خود غذا معنویت نباشد، نمی توان براحتی دست کشید و حتی نمی دانیم کجا دست بکشیم. بیشتر بیماریها از همین ناشی میشوند. جهنمیان شکمهایشان را پر میکنند زیرا معنویتی در غذا و طریقه غذا خوردنشان نیست. آنها بعد از پرخوری، حمیم روی آن می ریزند و در نهایت به سمت جحیم بر میگردند. جحیم میتواند نشانه یک نوع بیماری معنوی و منطقی و یا احساسی باشد.
فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْهَا فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ﴿۶۶﴾
پس [دوزخیان] حتما از آن مى خورند و شکمها را از آن پر مى کنند (۶۶)
ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْهَا لَشَوْبًا مِنْ حَمِیمٍ ﴿۶۷﴾
سپس ایشان را بر سر آن آمیغى از آب جوشان است (۶۷)
ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِیمِ ﴿۶۸﴾
آنگاه بازگشتشان بى گمان به سوى دوزخ است (۶۸)
هیچ وقت سعی نکنید که ویتامینها و مواد غذایی زیادی را به کودکان بخورانید تا ویتامین بدن آنها جبران شود که این امر به فشار به قلب و کبد منجر میشود. خوردن آهن و سایر ویتامینها زیاده از حد به قلب و کبد فشار میآورد. کودک باید طی فرایند تغذیه عادی و طی زمان و صبر توسط فرآیندهای بدن خودش، این ویتامینها را جبران کند. باید به کالبد و جسم کودک، ماهی گیری یاد داد. مواد خون مانند، ناقض این مساله است. یکی بود می گفت من نمی گذارم آب تو دل بچه ام تکان بخورد. این یعنی بچه را خونخوار و خون آشام بار آوردن.
استراحت کافی و بازی های سالم با بچه ها فرآیند درستی را در سیستم گوارش و کبد و قلب بچه به راه خواهد انداخت. قبل از اقدام به جبران کمبود ویتامینها در بدن بچه، باید استراحت، بازی، زندگی نرمالی را به او یاد داد. محبت بیش از حد، نرمش بیش از حد، دوست داشتن بیش ازحد و تمام زیاده رویهای دیگر همگی نتیجه معکوس به بار می آورند.
غیبت مثل خوردن گوشت بدن برادر مرده است. اولا گوشت مردار حرام است و خود غیبت هم حرام است. یعنی غیبت از خوردن گوشت مردار آن هم گوشت بدن برادر مرده خطرناکتر است. این ثابت میکند که خوردنیهای روانی مثل غیبت، ازخوردنیهای فیزیکی خطرناکتر است. تقریبا تمام مردم دنیا، خوردن گوشت جسد مرده برادر خود را کاری زشت میدانند. خدای رحمان در این آیه میخواهند به ما بگویند که اگر غیبت کردن یک گناهی بود که ماهیت واقعی و پشت پرده آن نشان داده میشد، به خوردن گوشت جسد مرده برادر شبیه میشد. بنابراین تمام گناهان روانی قابل انگاشت به گناهان تغذیه ای و جسمانی هستند و برعکس. یعنی گناهان جسمانی و تغذیه ای در صورت تکرار، پیشرفت کرده و به گناهان روانی تبدیل میشوند. خوردن خون و مواد خون مانند هم در ظاهر شاید به نظر بعضی ها زیاد مهم نباشد؛ اما در نهایت به جنبه روانی خواهد رسید و افراد را به ظلم و خون آشامی خواهد کشانید.
خدا در قرآن در مورد قربانی میفرماید: این گوشت و خون نیست که به خدا میرسد، بلکه پرهیزگاری است که به خدا میرسد و باعث افزایش ارتباط با خدا میشود. خدا در این آیه عمدا می فرماید که گوشت و خون قربانی به خدا نمی رسد، بلکه تقوایش میرسد. این آیه میخواهد به ما بفرماید که انرژی و توان اصلی آدمیان به خوردن گوشت و خون نیست و بلکه به پرهیز از اینهاست.
لَنْ یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْکُمْ کَذَلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ ﴿۳۷﴾
هرگز [نه] گوشتهاى آنها و نه خونهایشان به خدا نخواهد رسید ولى [این] تقواى شماست که به او مى رسد این گونه [خداوند] آنها را براى شما رام کرد تا خدا را به پاس آنکه شما را هدایت نموده به بزرگى یاد کنید و نیکوکاران را مژده ده (۳۷)
لَنْ یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا = گوشت و خون قربانی به خدا نمی رسد
وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْکُمْ = ولی تقوا و پرهیز شماست که به خدا می رسد
اهمیت تقوا و پرهیز در اینجا برجسته میشود. خیلی راحت میتوان در مصرف مواد خون مانند و گوشت زیاده روی کرد. اما مهم پرهیز و نگهداشتن تعادل است.
در میان اجنه و شیاطین، یکی از شیاطین به عنوان خدای خون مشهور بود. این الهه کارش خونریزی بود. اما اکنون عملکرد این الهه ها تغییر کرده است و به خون خواری وخونریزی تشویق میکنند. هدف آنها اشاعه روشهای خونخواری است. زیرا آنها میدانند که در خونخواری، انسانها روال طبیعی و رحمانی را از دست میدهند و از راه راست منحرف میشوند. وقتی انسان در تغذیه و درمان روش غلطی را طی کند، قطعا در معنویت هم راه و روش غلطی را طی خواهد کرد.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 184)
دیوهای خفته بخش چهارم
(همسر بخش 2)
در قسمت قبل گفتیم که خدای رحمان در سوره مائده، حلال بودن طعام و همسران پاک را با هم در یک آیه ذکر میکند. این نکته ثابت میکند که این دو موضوع (طعام و انتخاب همسر) چقدر با همدیگر مرتبطند. خدای بزرگ میخواهند ما را در این مورد راهنمایی کنند که سبک و استایل طعام، تغذیه، فیدبک و یا ورودی های روانی دو زوج باید مشابه هم باشند و گرنه نمی توانند با هم و در کنار هم آرام گیرند.
الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حِلٌّ لَکُمْ وَطَعَامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَلَا مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَمَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿۵﴾
امروز چیزهاى پاکیزه براى شما حلال شده و طعام کسانى که اهل کتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاکدامن از مسلمان و زنان پاکدامن از کسانى که پیش از شما کتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنکه مهرهایشان را به ایشان بدهید در حالى که خود پاکدامن باشید نه زناکار و نه آنکه زنان را در پنهانى دوست خود بگیرید و هر کس در ایمان خود شک کند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زیانکاران است (۵)
خدای رحمان در سوره مائده ابتدا از حرامها صحبت می فرمایند و بعد از اعلام حرامها، می فرمایند که این است دین اسلام و آن را به عنوان دین قابل پسند و مورد رضایت خود برای ما بر می گزینند. بعد از اعلام نمودن تحریم ها و خط قرمزها و حرامها، اینبار از حلالها صحبت میکنند. دینی که خدای رحمان از آن صحبت می فرمایند، اسلام است. اسلام یک نام خاص نیست و بلکه یک نام عام است به معنای تسلیم. تنها دینی که نزد خدا مورد پذیرش است، دین تسلیم است. یعنی دینی که در آن تسلیم دستورات خدا باشید. توجه کنید که کلمه اسلام باید ترجمه شود. کسانی که خالصانه تسلیم دستورات خدای رحمان هستند، صرف نظر از دین و مذهب مادرزادی، تسلیم شده هستند. حتی یک مسیحی و یک هندو هم می توانند تسلیم شده باشند. بنابراین میتواند یک مسیحی تسلیم شده، هندوی تسلیم شده ، یهودی تسلیم شده ، زرتشتی تسلیم شده ، و در نهایت مسلمانِ تسلیم شده وجود داشته باشد. به همین خاطر خدای رحمان اینها را در کل اهل کتاب می نامد. خدای رحمان در سوره مائده سه مرحله از دستورات را اعلام می فرمایند.
|
1 |
اعلام خط قرمزها و حرامها و حریمها |
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ .... |
|
2 |
اعلام دین تسلیم |
... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا ... |
|
3 |
اعلام حلالها، راه حلها و ... |
الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ... وَالْمُحْصَنَاتُ ... |
همانطور که می بینید، کلمه الاسلام در این آیه، ال معرفه در اول آن آمده است و این ثابت میکند که این کلمه خاص نیست و بلکه کلمه ای عام است و باید ترجمه شود. همچنین وقتی خدای رحمان از الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ صحبت می فرمایند، یعنی امروزه (الْیَوْمَ = حال حاضر و نه گذشته) این روش، راه حل مشکل شماست. وقتی خدا راه حلی را می فرمایند یعنی این بهترین و کوتاه ترین و سریعترین و پر بازده ترین روش برای طعام و ازدواج است.
یکی از دلایل توجه به طعام در انتخاب همسر این است که وقتی ازواج به عدم تفاهم می رسند، اولین اتفاقی که می افتد، جدا شدن سفره غذاست. به این ترتیب هر کدام جداگانه غذا می خورند. حتی زن و شوهرهایی بوده اند که سالها با هم بوده اند؛ اما بمرور زمان ساز ناسازی برای هم زده اند و اولین اتفاقی که در این امر افتاده است، سفره غذایشان جدا شده است. در نهایت حتی فیلمهای مشترک هم نگاه نمی کردند. جداکردن طعام تغذیه و طعام روانی، مهمترین استارت جهت عدم تفاهم است.
یکی دیگر از آیتمهای انتخاب همسر، از نظر قرآن؛ طریقه راه رفتن اوست. باید به این نکته هم توجه کنید. براساس آیه قرآن، طریقه و روش راه رفتن، کلیه موجودات زنده را به صورت زیر تفکیک کرده است. این نوع تقسیم بندی مربوط به مشی و طریق زندگی است.
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۴۵﴾
و خداست که هر جنبنده اى را [ابتدا] از آبى آفرید پس پاره اى از آنها بر روى شکم راه مى روند و پاره اى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مى روند خدا هر چه بخواهد مى آفریند در حقیقت خدا بر هر چیزى تواناست (۴۵)
1) جاندارانی که روی شکم راه میروند، مَنْ یَمْشِی عَلَى بَطْنِهِ
2) جاندارانی که روی دو پا راه میروند. مَنْ یَمْشِی عَلَى رِجْلَیْنِ
3) جاندارانی که روی چهار عضو راه میروند. وَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلَى أَرْبَعٍ
اما انسانهایی خواهند بود و هستند که روی صورت خود راه میروند و روش و مشی زندگی خویش را براساس صورت خود تنظیم میکنند.
4) کسانی که روی صورت خود راه میروند. یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ
أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۲۲﴾
پس آیا آن کس که نگونسار راه مى پیماید هدایت یافته تر است یا آن کس که ایستاده بر راه راست مى رود (۲۲)
در حالی که خدای رحمان، راه رفتن براساس نور و وحی الهی را توصیه میکند. نور همان دستورات و راهنمایی های خدای رحمان است که باید بر آن اساس عمل نمود.
أَوَمَنْ کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۱۲۲﴾
آیا کسى که مرده[دل] بود و زنده اش گردانیدیم و براى او نورى پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود چون کسى است که گویى گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون آمدنى نیست این گونه براى کافران آنچه انجام مى دادند زینت داده شده است (۱۲۲)
راه رفتن و مشی بر اساس صورت، یعنی افراد مشی و روش زندگیشان را با صورت خود تنظیم میکنند. شاید انسان تنها موجودی است که قسمت نوزادی خودش را بر روی شکم خود حرکت میکند و بعد روی دو دست و دو پا راه میرود و در نهایت بر روی دو پا راه میرود. یعنی انسان هر سه نوع روش راه رفتن را در دوران نوزادی و کودکی و بزرگسالی تجربه میکند. همچنین انسان در لحظات بحرانی و خطر جانی، سینه خیز و حتی چهار دست و پا حرکت میکند تا خودش را نجات دهد.
چقدر زیبا خدای بزرگ در این آیه انواع رشد حرکتی انسان را نیز بیان می کند؛ سینه خیز رفتن؛ چهار دست و پا رفتن؛ راه رفتن بر روی دوپا. بر روی پای خود ایستادن، نه تنها در درمان بیماریها موثر است، بلکه در تقویت اراده هم موثر است.
اما گروه چهارمی که روی صورت خود راه میروند، خیلی غیر طبیعی است (درمان بیماری بخش چهارم). راه رفتن و مشی بر اساس صورت، یعنی افراد مشی و روش زندگیشان را با صورت خود تنظیم میکنند. آنها شب و روز دنبال جوانتر کردن صورت خود و انواع عملهای زیبایی روی صورت خود هستند. عملهای زیبایی و استفاده زیاد از وسائل آرایش زنانه و مردانه، نشان از توجه زیاد افراد به صورتشان است و آنان زیبایی ظاهری صورت را روش زندگی خویش قرار داده اند. در واقع مشی و طریقه راه رفتن آنان روی صورت است. راه رفتن روی صورت معانی مختلفی دارد از جمله رو ترش کردن، اخم کردن، قهر کردن، همیشه طلبکار بودن و... اینها برای بعضی ها نوعی سبک زندگی است و آنان به این صورت زندگی می گذرانند. در زندگی زن و شوهری هم این نوع مشی روی صورت مطرح است. گاهی زن و شوهر همیشه قهر میکنند و همیشه از هم طلبکارند و یا هر چیزی را با روترشی و اخم از هم میخواهند. اینها خودش نوعی سبک زندگی شده است و مودت و رحمت را بین ازواج از بین برده است. اخم و روترشی و همیشه طلبکار بودن به معنای مشی روی صورت است. این خدای رحمان است که انسان را آفریده است. پس طرز راه رفتن یک انسان طبیعی هم باید طبق نظام رحمانی باشد. چطوری میتوان با کسی ازدواج کرد که روی صورت خود راه میرود؛ در حالی که شما روی دو پای خود راه میروید؟ وقتی با کسی ازدواج میکنید که ورودیها و طعامتان به هم نمی خورد، عملا یک دیو خفته در زندگی خود بوجود میاورید که هر لحظه ممکن است بیدار شود و شما را گرفتار کند.
بعضی ها میگویند که زن و مرد باید کامل کننده هم باشند! این ایده هم غلط است، بلکه زن و مرد باید ورودیهای روانی و مقدار خوراک شان به هم بخورد. کسی که روی صورت خود راه میرود را نمی توان شناخت و او با صورت خودش، خودش را به هر شکلی در می آورد. بنابراین معیار ازدواج اصلا نباید صورت باشد و بلکه طریقه راه رفتن روی دوپاست. در مقاله درمان بیماری ایوب بیان شد که پا مهترین رکن درمانی جسمی و روانی هر فردی است.
اما معنای راه رفتن روی دو پا چیست؟
پا نشانه توانایی های پایه ای و استعدادهای اولیه هر کسی است. بنابراین هر کسی باید براساس توانایی های اولیه خود، پایش را دراز کند. صورت نشانه توانایی های اولیه نیست. صورت را میتوان تغییر داد. فردی که صورت خود را با روشهای غیرمعمول زیبا میکند و دیگران را فریب میدهد، این یعنی سبک زندگی او راه رفتن روی صورت است. مشی زندگی او بر مبنای راه رفتن روی صورت است. اما در زندگی واقعی این ها همه اش باد هواست و توانایی های اولیه و پایه ای به درد می خورند. خیلی ها با معیار صورت، همسر انتخاب کردند ولی خیلی زود به بن بست بر خوردند و فهمیدند که به اندازه ونوس و مریخ از هم فاصله دارند. عدم تفاهم به معنای عدم سازگاری روش و مشی راه رفتن است. راه رفتن روی دو پا و مشی به معنای راه رفتن فقط عادی نیست، بلکه به معنای مشی، سبک زندگی، طریقت و ... است. بنابراین با معیارهای ماشین، خانه و .. نمی توان همسر انتخاب کرد. بلکه مشی و طعام معیار صحیح انتخاب همسر هستند. منظورمان از طعام، طعام روانی و فیزیکی هر دو است. کسی که بیشتر وقت خود را در فضای مجازی در کانالهای مد می گذراند، با کسی که بیشتر وقت خود را صرف مطالعه و کار و تلاش و کوشش میکند؛ این دو اختلافی بس عمیق با هم دارند و اصلا با هم نمی توانند سازگاری داشته باشند. خدای رحمان با ما شوخی نمی کند. خدای رحمان عمدا طعام پاک و همسران را در یک آیه با همدیگر ذکر میکند.
در صورتی که معیارهای انتخاب همسر، طبق قرآن نباشد، به احتمال زیاد همسر به یک دیو خفته تبدیل میشود که هر لحظه احتمال بیداری این دیو امکان پذیر است. اصلا خدا به همین خاطر ازدواج با فرد مشرک را حرام میکند؛ زیرا فرد مشرک کاملا معیارهای متفاوتی در زندگی دارد.
وَلَا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَلَا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّى یُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولَئِکَ یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ یَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ﴿۲۲۱﴾
و با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان بیاورند قطعا کنیز با ایمان بهتر از زن مشرک است هر چند [زیبایى] او شما را به شگفت آورد و به مردان مشرک زن مدهید تا ایمان بیاورند قطعا برده با ایمان بهتر از مرد آزاد مشرک است هر چند شما را به شگفت آورد آنان [شما را] به سوى آتش فرا مى خوانند و خدا به فرمان خود [شما را] به سوى بهشت و آمرزش مى خواند و آیات خود را براى مردم روشن مى گرداند باشد که متذکر شوند (۲۲۱)
خدای مهربان، ازدواج با یک برده و کنیز را بهتر از ازدواج به یک مشرک می داند. حتی اگر اینها زیبایی ظاهری هم نداشته باشند.
وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ
قطعا کنیز با ایمان بهتر از زن مشرک است هر چند [زیبایى] او شما را به شگفت آورد
وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ
قطعا برده با ایمان بهتر از مرد آزاد مشرک است هر چند شما را به شگفت آورد
طرز گفتار آیات خیلی جالب است. خدا دقیقا مشکلات را میداند و خیلی خوب میداند که فرد مشرک اینپوتهای غلط زیادی در خود جمع میکند و همین اینپوتها غذای معنوی اوست. وقتی دو نفر تغذیه شان به هم نخورد، دیگر به درد ازدواج با هم نمی خورند.
یک مرد واقعی، زن را به خاطر فداکاریهایی که برای شوهر و فرزندانش میکند میخواهد ، نه به خاطر جذابیت های قیافه. یک زن واقعی هم ، مرد را بخاطر تلاش و کوشش و درستکاریش میخواهد. اینها انتخابهای مردان و زنان طبیعی است. گسترش جمعیت زنان و مردان مجرد در طبقات مختلف اجتماعی، نشان دهنده یک گسست اجتماعی خیلی بزرگ است. اینها خطرات بزرگی است که نسل بشر را تهدید میکنند. تنها راه مقابله با این وضعیت، برگشت دوباره به دستورات ساده و قابل فهم قرآنی است و خود را منطبق کردن با دستورات آن است. در چنین شرایطی باید روشهای سنتی و مرسوم در جامعه را رها کرد و به استایل قرآنی آن متکی شد تا مشکل حل شود. در نهایت معیار قرآنی برای انتخاب همسر:
· مشابه بودن خوراک و طعام و غذاها و مقدار و سایز آن
· مشابه بودن ورودیهای فضای مجازی
· مشابه بودن مقدار زمانی که در فضای مجازی سپری میشود
· مشابه بودن طریقه راه رفتن و مشی در زندگی
· مشابه بودن طریقه درمان و کنترل بیماریها
فقط زمانی این مشابهت ها پیش خواهد آمد که دین افراد مشابه باشد. دین یعنی راه و روش و استایل زندگی. اما اگر دو نفر با هم ازدواج کرده اند و در این زمینه ها مشابهتی ندارند و مثل هم نیستند، چه کار کنند؟
جواب خیلی ساده است. باید هر دو از خود گذشتگی و فداکاری کنند و تلاش کنند تا روششان را شبیه هم کنند. مثلا باید مقدار ساعت و زمان حضور در فضای مجازی را محدود کنند و موضوعات فضای مجازی را که یکی از آنها قبول ندارد، را کنار نهند و این یک نوع جهاد خانوادگی در راه خداست.
این طبیعی است که کسی که خونخوار است، دیگران را هم به خونخواری تشویق میکند. اگر یکی از ازواج خونخواری و خون آشامی را رویه زندگی خویش کرده باشد، دیگری را هم به آن سمت سوق میدهد. زیرا این ایدئولوژی و سبک زندگیش است و اگر همسر مقاومت کند، این مقاومت را دلیل عدم تفاهم و عدم سازگاری به حساب می آورد. مفاهیم خونخواری و خون آشامی در قسمتهای قبل (قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 ) بررسی شد. فداکاری بین همسران این است که فرد بنا به خواسته همسر خویش، بر روش تغذیه جسمی و روانی صحیح روی آورند و در این زمینه فداکاری به خرج دهند و از هواهای خود چشم پوشی کنند؛ که به نظر من هدف از زندگی مشترک زیر یک سقف هم همین است. زن و مردی که در این زمینه با هم همکاری کنند، زندگی لذت بخش و با معنایی خواهند داشت و کانون و بنیاد محکمی را برای خود در دنیا و آخرت بنیان می نهند. اگر دو نفر دینشان یکی است ، باید در این زمینه به تفاهم برسند و این برای آخرت و دنیای خودشان هم مفید است.
معمولا زنان معیار انتخابشان شنیدن است، اما مردان معیار انتخابشان، دیدن است. شنیدن و دیدن! اما این روش آنان را به عنوان دو جبهه موازی و گاه مخالف به جان هم می اندازد. یا اینکه زنان انتظار دارند که مردان، در همه حال قربان صدقه آنان بروند و هر روز برایشان گل ببرند. این کارهای به ظاهر قشنگ ولی غلط، از آنجا که افراط در دل خود دارند، نه تنها کمکی به زندگی ها نمی کند، بلکه در دراز مدت، جسم و روان آنها را بیمار میکند. زیرا که آدمی تا چه حدی می تواند گل بخرد و یا حرفهای افراطی بزند!
خدای رحمان بجای این کارهای افراطی و عشق مانند، مودت و رحمت را بین زوجین پیشنهاد داده است. مودت و رحمتی که خدا پیشنهاد داده است تا که بین زوجین برقرار باشد؛ دارای چندین بُعد است:
1- مودت و رحمت بین طرفین است و یک طرفه نیست. در جامعه ما به اشتباه فکر میکنند که مردان باید به زنان محبت کنند تا حدی که زن راضی شود و بپذیرد! در حالی که مودت و رحمت یک امر دو جانبه است. همین ایدئولوژی غلط باعث جنگهای زیادی در خانواده ها شده است و انتظاراتی غیر معمول را بوجود آورده است که با سرشت و فطرت خدادادی مردان و حتی زنان نمی خواند. این نوع انتظارات یک نوع غرور و تکبر است که از آدمها خونخوار می سازد.
2- بعضی ها به اشتباه فکر میکنند که مودت و رحمت فقط به صورت قول است. در حالی که مودت و رحمت ممکن است کردار باشد و یا حتی صبر بر یک امری باشد.
3- مثلا ممکن است یکی از زوجین اشتباهی بکند، در این حالت با انجام یک کار خیر نسبت به زوج خویش؛ عملا صلح برقرار میکند. زوج او دیگر نباید منتظر عذرخواهی قولی او باشد. که اکثر افراد فقط در سطح قول از زوجشان انتظار دارند که مراسم عذرخواهی برگزار کند. این که زن فقط انتظار شنیدن و مرد انتظار دیدن دارد، کار اشتباهی است. بلکه باید معانی و مفاهیم کارهای همدیگر را متوجه شوند و بر همدیگر سخت نگیرند که شیطان این جور سخت گیریها را به گره تبدیل می کند. گاهی پیش آمده است که یک اشتباه کوچک در شاخه گل عروس به یک کینه سی ساله بین زوجین تبدیل شده است!
4- خدای مهربان وقتی از مودت و رحمت بین زن و مرد صحبت می فرماید، به مودت و رحمت بین آنان اشاره میکند. بنابراین مودت و رحمت دو طرفه است و اینطوری نیست که مرد باید مودت و رحمت کند و زن نگاه کند.
5- معمولا مودت و رحمت بعد از ازدواج شکل می گیرد. در حالی که عشق، به مفاهیمی قبل از ازدواج اشاره دارد. در ضمن عشق یک مفهوم شیطانی است که تمام جایگاههای واقعی زن و مرد و ارتباطات صحیح بین آنان را به هم ریخته است.
اهرم مهریه هم از ناجوانمردانه ترین روشهای سبک و استایل زندگی است. مهریه یک امر باطل است و اثری از آن در قرآن نیست. اما از آنجا که این اسم گذاری در جامعه رایج است، فعلا آن را همان مهریه می نامیم ولی با مفهوم جدید. همانطور که در بعضی قهوه خانه ها، قهوه وجود ندارد و بیشتر چای رواج دارد؛ اما اسمش از قهوه گرفته شده است. مهریه به روش غیرقرآنی، آنطوری که در جامعه رایج است، ربطی به دین خدا ندارد و بلکه مربوط به آئین مهرپرستی است.
بهترین دلیل بر بطلان مهریه، مردانی هستند که ابتدا برای ابراز علاقه آن را قبول کردند و متاسفانه زنان بدون در نظر گرفتن این مورد، بعدا آن را به اجرا گذاشتند و مردان به زندان افتادند. یا اینکه مردان بدون توجه به عواقب پذیرش چنین تعهدی، رسم و سنت غلطی را در جامعه پراکندند و هر دو گروه از مودت و رحمت فی مابین محروم شدند. شاید تعجب کنید که در تعیین مهریه های زیاد، بیشتر مردان مقصرند. زیرا آنان هستند که این چنین سنتهای غلطی را بیشتر دامن میزنند و زنان را در یک توهم و فریب می اندازند.
آدمیان خیلی زود وقایع را از یاد می برند. الهه مهر که اکنون یک شیطان پشت مفهوم آن نشسته است، دست از جامعه ما بر نمی دارد و در زمانه ما مثل دیو خفته بیدار شده است. این سیکل باطل تا کی میخواهد ادامه پیدا کند؟ آیا خدا زنان و مردان را اینطوری آفریده است، یا اینکه آنها خود قصد دارند چنین رفتار کنند و میخواهند به الهه مهر کمک کنند و مهرپرست شده اند؟ آیا زن و مرد مهمترین آزمایش اند برای همدیگر؟ زن و مرد در طرز بکارگیری این اهرممها و این روشهای غلط، من واقعی خود را نمایان میکنند و به این طریق آخرت خود را رقم می زنند. آدمی تا در مرحله عمل قرار نگیرد، خود واقعیش مشخص نخواهد شد.
دین هر کسی آنی نیست که ادعا دارد و یا ارثی از والدینش به او رسیده باشد. بلکه دین هر کسی آنی است که اجرا میکند و طبق آن مشی و زندگی میکند. کسی که مهریه را بجای مودت و رحمت بکار می گیرد، دین او مهرپرستی است. حتی اگر خودش هم اعلام کند که نه دین او اسلام است؛ این اقرارها چیزی را عوض نمی کنند. وقتی اهرمی مثل مهریه باشد، دیگر مودت و رحمت بی معناست. زیرا فرد برای وادار کردن همسرش به یک کاری، فورا او را با به اجرا گذاشتن مهریه تهدید میکند. در حالی که این مشکل می بایست بوسیله مودت و رحمت حل میشد. زوج برای اینکه مودت و رحمت بکار نگیرد، اهرم مهریه را بکار می گیرد؛ زیرا ظاهرا این روش راحت تر و قدرتمندتر است. انسانها شقاوت و سنگدلی را انتخاب میکنند؛ به این طریق مودت و رحمت جایگاه واقعی خویش را از دست میدهد. زیرا انتحاب شقاوت و سنگدلی راحت تر است. همیشه روشهای شیطانی به ظاهر راحت ترند ولی مشکلی را حل نمی کنند.
خدای رحمان میدانست که چنین مشکلاتی بوجود میاید. به همین خاطر به مودت و رحمت به عنوان تنها چیزی که بین زوجین باید برقرار باشد اشاره میکند و این تنها روش حل مشکلات فی مابین است. در واقعیت اهرم مهریه هم هیچ چیزی را در زندگی واقعی حل نمی کند، فقط گره ها و کینه ها را بیشتر و بزرگتر میکند. خیلی ها اقرار میکنند که مهریه زندگیشان را بر باد داد و گرنه آنها با هم دیگر خوب بودند.
حتی در مهریه های بالا، بیشترین قشری که ضرر میکنند، زنان هستند. زیرا آنها از مودت و رحمت واقعی محروم میشوند و به این طریق زندگی آنها به میدان مچ گیری و اخم و قهر و تهدید تبدیل میشود. این چیزی نیست که زنان بخواهند. زنان گرفتار سنتهای غلطی شده اند که بزرگان قوم و قانون گذاران توانایی برداشتن آن را ندارند و به این طریق همگی با هم به یک رسم مهرپرستی مهر تائید نهاده اند. و گرنه خیلی از زنان با مهریه های بالا کاملا مخالفند.
در جامعه ما به زنان و مردان، روشهای مهرپرستی یاد داده میشود و این روش غلط نسل به نسل منتقل میشود و شده است. در مهر پرستی، که هفت مرحله داشت، فقط مردان شرکت داده می شدند و زنان نقشی در آن نداشتند. اگر زنان در معنویتها همراه مردان مشارکت نکنند و به آنان معنویت یاد داده نشود، نسل خوبی پرورش پیدا نمی کند. در مهرپرستی، زنان از گردونه معنویت و طریقت خارج شده بودند. بنابراین اختلاف معنوی بین زن و مرد روز به روز عمیقتر شد. در زمان پیامبر زکریا، این مورد به اوج خود رسیده بود. به همین خاطر خدای رحمان به مریم دستور میدهد که با رکوع کنندگان، رکوع کند و در عبادات جمعی با مردان مشارکت کند.
یَا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَاسْجُدِی وَارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ ﴿۴۳﴾
اى مریم فرمانبر پروردگار خود باش و سجده کن و با رکوع کنندگان رکوع نما (۴۳)
وقتی زنان به دید فقط جنسی نگاه کرده شوند، آنان از معنویت واقعی محروم می شوند و در نتیجه یک قشر بدون معنویت پدید می آید و در نهایت کلیت جامعه از اهرمهای مهر پرستی برای استحکام عقد ازدواج استفاده میکنند. زنان محل کشت معنویت هستند که میتوان نسل خوبی را از این کشتزار بدست آورد.
نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلَاقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۲۲۳﴾
زنان شما محل کشت معنویت شما هستند پس از هر جا [و هر گونه] که خواهید به کشتزار خود [در]آیید و آنها را براى خودتان مقدم دارید و از خدا پروا کنید و بدانید که او را دیدار خواهید کرد و مؤمنان را [به این دیدار] مژده ده (۲۲۳)
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 183)
درمان بیماری (بخش 26)
شجره ملعونه – شجره ممنوعه - درخت لعنت شده - شبکه رانده شده
قسمت 2
در قسمت قبل گفته شد که خدای حکیم مهربان یک سیستم زوجیت را در دل خوراکی ها قرار داده است و اگر این زوجیت رعایت نشود، باعث بیماری و دردسر خواهد شد. بطور مثال گندم از زوجهای کربوهیدرات و سبوس تشکیل شده است. اگر در تهیه آرد گندم، سبوس و مواد مفید دیگر گندم را از آن جدا کنید، یعنی این زوج و ترکیب را ناقص کرده اید و در نتیجه مصرف نان بدون سبوس، مشکلات زیادی را ایجاد میکند و بیماری زاست. این همان شجره ملعونه و ممنوعه است که خدا آن را طرد کرده است. چیزی که خدا آن را طرد کند، مضر است و سیستم سلامتی انسان را به خطر می اندازد. نان حاصل از گندم کامل، زیاد خوشمزه نیست و شاید ظاهرش خیلی سفید نباشد. اما انسان باید یاد بگیرد که در هر چیزی لذت و مزه و ظاهر را بر خصوصیات اصلی و مهم ترجیح ندهد. نان یک غذای تفریحی نیست و بلکه مصرف روزانه هر انسانی است و بنابراین عاقلانه نیست که بخاطر مزه و ظاهر و راحتی پخت، از خصوصیات مهم او کم کنید و آن را ناقص کنید. ناقص کردن این مواد غذایی نوعی ناشکری و ناسپاسی است. یکی از جنبه های شکرگزاری همین مورد است.
شاید کسی بپرسد که چرا رعایت این نوع تغذیه اینقدر مهم است؟ جواب این سوال خیلی مهم است.
زیرا کسب معنویت در دل رعایت و اجرای همین هاست
بعضی ها فکر میکنند که بدست آوردن معنویت فقط با مطالعه و تفکر بدست میاید. اگر چه مطالعه و تفکر و سایر ابزارها هم موثر هستند. اما معنویت کاربردی که یقین برای شما ایجاد کند در چیزهایی است که خودتان آن را رعایت می کنید و آن را پیش می برید. روشی که خودتان اجرا کنید و آن را عملا پیش ببرید، خیلی با خواندن و تذکره و یادآوری سرگذشت دیگران فرق میکند. سرنوشت انسان به سعی و تلاش و کوشش خودش بستگی دارد. هر کسی باید نسخه عملی خودش را در این دنیا برای خودش به اجرا بگذارد.
یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسَانُ مَا سَعَى ﴿۳۵﴾
[آن] روز است که انسان آنچه را که در پى آن کوشیده است به یاد آورد (۳۵)
وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى ﴿۳۹﴾
و اینکه براى انسان جز حاصل تلاش او نیست (۳۹)
وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى ﴿۴۰﴾
و [نتیجه] کوشش او به زودى دیده خواهد شد (۴۰)
ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَى ﴿۴۱﴾
سپس هر چه تمامتر وى را پاداش دهند (۴۱)
وَأَنَّ إِلَى رَبِّکَ الْمُنْتَهَى ﴿۴۲﴾
و اینکه پایان [کار] به سوى پروردگار توست (۴۲)
به این طریق روشی که خودت عملا اجرا کنید، با روشی که رویش فکر می کنید، خیلی متفاوت است. انسان باید تک تک سلولهای بدنش را هم با روش و قوانین خدای رحمان پرورش دهد و به این طریق بنیه ای قوی پیدا میکند. در روز حساب و کتاب حتی اعضای بدن ما علیه ما شهادت میدهند و اگر معنویت صحیحی را به اعضای بدن خود ثابت کرده باشید؛ دیگر شهادت آنان علیه تو نخواهد بود و با تو همراه خواهند شد.
یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۲۴﴾
در روزى که زبان و دستها و پاهایشان بر ضد آنان براى آنچه انجام مى دادند شهادت مى دهند (۲۴)
یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ ﴿۲۵﴾
آن روز خدا جزاى شایسته آنان را به طور کامل مى دهد و خواهند دانست که خدا همان حقیقت آشکار است (۲۵)
ما با اعضای بدن و کالبد خویش زندگی میکنیم و بنابراین اگر نظام رحمانی را بر آنان اجرا کنیم و به آنان تقوا را بچشانیم، قطعا کار ما راحت تر خواهد بود. اگر انسان بتواند در تغذیه (جسمی و معنوی هر دو)، تقوا را رعایت کند؛ قطعا کالبدش را هم با معنویت رحمانی همراه خواهد کرد.
شهادت دادن اعضاء بدن جهنمیان علیه آنها، به این خاطر است که سبک تغذیه جسمی و روانی آنان در دنیای فانی بر خلاف فطرت و خلقت اعضاء بدن آنان بوده است. بنابراین اعضاء بدن انسان که موجوداتی تسلیم شده هستند، علیه صاحبانشان شهادت خواهند داد و گواهی میدهند که صاحبانشان در دنیای فانی برخلاف فطرت، روش معکوس را به آنان تحمیل میکردند.
حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿۲۰﴾
تا چون بدان رسند گوششان و دیدگانشان و پوستشان به آنچه میکرده اند بر ضدشان گواهى دهند (۲۰)
وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۲۱﴾
و به پوست [بدن] خود مى گویند چرا بر ضد ما شهادت دادید مى گویند همان خدایى که هر چیزى را به زبان درآورده ما را گویا گردانیده است و او نخستین بار شما را آفرید و به سوى او برگردانیده مى شوید (۲۱)
وَمَا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَلَا أَبْصَارُکُمْ وَلَا جُلُودُکُمْ وَلَکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لَا یَعْلَمُ کَثِیرًا مِمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۲۲﴾
و [شما] از اینکه مبادا گوش و دیدگان و پوستتان بر ضد شما گواهى دهند [گناهانتان را] پوشیده نمى داشتید لیکن گمان داشتید که خدا بسیارى از آنچه را که مى کنید نمى داند (۲۲)
وَذَلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدَاکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿۲۳﴾
و همین بود گمانتان که در باره پروردگارتان بردید شما را هلاک کرد و از زیانکاران شدید (۲۳)
فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنَّارُ مَثْوًى لَهُمْ وَإِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمَا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ ﴿۲۴﴾
پس اگر شکیبایى نمایند جایشان در آتش است و اگر از در پوزش درآیند مورد اجابت قرار نمى گیرند (۲۴)
مجرمان به اعضاء بدن خود مى گویند چرا بر ضد ما شهادت دادید، آنها در جواب مى گویند:
همان خدایى که هر چیزى را به زبان درآورده ما را گویا گردانیده است و او نخستین بار شما را آفرید و به سوى او برگردانیده مى شوید.
همانطور که می بینید، اعضاء بدن انسان موجوداتی ذی الشعورند که روال طبیعی و فطری خود را قبول دارند و بر آن اساس کار میکنند، مگر اینکه انسان روال دیگری را بر آنان اجبار کند. مثلا اگر یکی از اعضاء بدن ما پرچرب شود و بیماری سختی بگیرد، بخاطر روال غلطی است که در تغذیه در پیش گرفته ایم و به نوعی اعضاء بدن خود را به صدا در آورده ایم. به نطق درآمدن اعضاء بدن در قیامت، مربوط به این دنیا هم هست، اما با کمی تفاوت. وقتی چربی زیاد بخورید، اعضاء بدن انسان واکنشهای مناسب و منطقی خواهند داشت. واکنشهای منطقی را میتوان از عبارت (قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ) که در آیه ذکر شده است، نتیجه گرفت. اما انسان میتواند این واکنشها را خفه کند و آن را بپوشاند. این یک نوع کفر است. اما کسی که روی شجره ممنوعه و ملعونه قرار گرفته است و طبق آن تغذیه میکند، دیگر این واکنشهای منطقی و مناسب را نخواهد داشت و در نتیجه بدون آن که بداند، دچار بیماریهای مختلف خواهد شد. بدن و کالبد انسان در یک جایی کم می آورند و دیگر با خواهشهای نفسانی انسان همراه نخواهند شد و این همان آخر الزمان هر کسی است. باید در حد توانایی خود، روال درستی را بر جسم و بدن خود اجرا کنیم و تمام سعی و تلاش خود را در این مورد انجام دهیم.
یک معتاد میداند که مصرف مخدرات بدبختش میکند، اما ترک آن از توان جسمش بر نمیاید. جسم یک معتاد با او همراه نخواهد بود و این مشکل بزرگی است. زیرا او آن را با معنویت پرورش نداده است. وقتی جسمش با او همراه نباشد و توانایی آن را نداشته باشد؛ عملا در کار انجام شده قرار می گیرد و روان او هم تسلیم میشود و همان رویه جسمی را می پذیرد. در قیامت این روال بر عکس خواهد شد و جسم انسان علیه او شهادت میدهد که به اجبار تن به روال غلط داده است.
خیلی ها میدانند که روزه خیلی خوب است و از نظر معنوی به آن ایمان دارند ولی توان جسمی اجرای آن را ندارند و در نتیجه به معنویتی که خود به آن اعتقاد دارند، پایبند نخواهند بود. همین خودش اهمیت تغذیه جسمی را ثابت میکند. تغذیه جسمی حتی می تواند روی معنویت ما هم تاثیرگزار باشد. کنترل تغذیه بسیار بر زندگی و روال زندگی ما موثر است. افرادی هستند که نماز بجا نمی آورند اما در ماه رمضان روزه می گیرند و جالب است که آنان استثناءا در رمضان نماز هم بجا می آورند. این ثابت میکند که تغییر در سبک تغذیه میتواند معنویتهای دیگر را هم با خود همراه کند. در همین جا میتوان اهمیت ماه رمضان را متوجه شد.
آدمها نمی توانند به سادگی دست از لذتها و تکرارهای تغذیه ای و دوپامینی بکشند. روش تغذیه غلط مثل اعتیاد است که گریبانگیر آدمی را می گیرد. تغذیه مجازی و معنوی هم در این مبحث مطرح است. گاهی آدمی بین ورودی ها و تغذیه های یک ایدئولوژی خاص گیر می افتد و در آن جذب میشود. تنها راه این است که نسبت به تغذیه ها و ورودیهای این ایدئولوژی تقوا پیشه کند، تا از دست آن لذت خطرناک نجات یابد. در واقع معنای تقوا هم همین است. یعنی پرهیز در استفاده از روشهای غلط تغذیه مجازی و جسمی و خوراک.
در قسمت قبل گفتیم که خدای رحمان در فرآیند تغذیه، به غذای تلخ بعد از شیرین و یا چرب توصیه میکند (وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ )؛ تا که چرخه و شجره مضر را قطع کند و شما را از آن حریم خارج کند. هر تغذیه ای یک متوقف کننده ای باید داشته باشد تا از حالت زنجیرواری و شجره ای بیرون آید. یکی از دلایل پرخوری، ناقص کردن مواد غذایی است که مواد غذایی ناقص یک میل کنترل نشده نسبت به مواد غذایی و مزه ها ایجاد میکند. زیرا مواد غذایی ناقص، بطور اتوماتیک فقط با مکمل خودش در بدن آرام می گیرد و گرنه آرام و قرار ندارد و باعث پرخوری های مضر میشود. این نوع تغذیه از نظر معنوی همگی به مانند کلمه خبیثه ای می مانند که آرام و قرار ندارند.
وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ ﴿۲۶﴾
و مثل سخنى ناپاک چون درختى ناپاک است که از روى زمین کنده شده و قرارى ندارد (۲۶)
یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ ﴿۲۷﴾
خدا کسانى را که ایمان آورده اند در زندگى دنیا و در آخرت با سخن استوار ثابت مى گرداند و ستمگران را بى راه مى گذارد و خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد (۲۷)
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ ﴿۲۸﴾
آیا به کسانى که [شکر] نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سراى هلاکت درآوردند ننگریستى (۲۸)
جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ ﴿۲۹﴾
[در آن سراى هلاکت که] جهنم است [و] در آن وارد مى شوند و چه بد قرارگاهى است (۲۹)
در ادامه می فرماید که :
آیا به کسانى که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سراى هلاکت درآوردند ننگریستى؟
در واقع دستکاری در نعمت خدا، بطوریکه خواص اصلی آن محصول را از آن جدا کنید؛ نوعی ناشکری و ناسپاسی و کفر است (بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا). این کار نتیجه ای جز نابودی و هلاکت ندارد. خدا آن را دَارَ الْبَوَارِ (سرای هلاکت) می نامد. در آیه بعدی، این خانه هلاکت را جهنم می نامد (جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ ) که افراد مجبورند در جهنم آرام و قرار گیرند، البته بدترین نوع آرام و قرار. بنابراین با کمال تعجب و شگفتی، ناقص کردن زوجهای غذایی آنقدر مهم است که میتواند آدمی را به جهنم ببرد. جهنم ادامه یک نوع سبک تغذیه غلط است.
خدای رحمان در مورد قوم شعیب به آنان هشدار میدهد که وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (چیزهایشان را بی ارزش نکنید). کلمه اشیاء که در آیه آمده است میتواند شامل چیزهای زیادی باشد، از جمله مواد غذایی. یعنی مواد غذایی آنان را ناقص نکنید که فساد به دنبال خواهد داشت.
وَیَا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ﴿۸۵﴾
و اى قوم من پیمانه و ترازو را به داد تمام دهید و حقوق مردم را کم مدهید و در زمین به فساد سر برمدارید (۸۵)
بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَمَا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ ﴿۸۶﴾
اگر مؤمن باشید باقیمانده [حلال] خدا براى شما بهتر است و من بر شما نگاهبان نیستم (۸۶)
در آیه بعد می فرماید که بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ، یعنی آنچه که خدای رحمان برای شما باقی می گذارد، همان بهتر و مناسبتر است. بنابراین مواد غذایی مردم را ناقص نکنید و آنان را در زنجیره بیماریها نیندازید. یعنی بسته بندیهای خدای رحمان را دست کاری نکنید. چرا سبوس و سایر مواد غذایی گندم را از آن جدا می کنید؟ آیا این عمل، چیزی جز ناقص کردن اشیاء است؟ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (چیزهایشان را بی ارزش نکنید = مواد غذایی را بی ارزش نکنید= خاصیتهای مهم آن را دستکاری نکنید = مواد غذایی را ناقص نکنید). متاسفانه سرنوشت ملتهای قبل از نزول قرآن دوباره تکرار میشود.
همچنین در مقالات قبلی ثابت شد که عشق یک امر شیطانی است. یکی از دلایل شیطانی بودن عشق، نداشتن متوقف کننده است. عشق، زوجیتهای صحیح نظام رحمانی را به هم می ریزد. زن و مرد باید همدیگر را نصیحت کنند و همدیگر را به حق و صبر دعوت کنند. اما فلسفه عشق میگوید که برای عشقت بمیر! و همیشه قربان صدقه اش بروید و از گل نازک تر به او نگوئید! و ... . با این اوصاف، مفهوم عشق هیچ جفت متوقف کننده ای ندارد و ظاهرا همه شرایط و لحظات طبق آن مثل گل و بلبل است! حال آنکه در نظام رحمانی، زن و شوهر مثل لباسند برای هم و همچنین باید همدیگر را به صبر و حق توصیه کنند. اما عشق یک روال یکنواخت قربان صدقه ای بی معنی را پیشنهاد میدهد که در مقایسه با تغذیه خوراک مثل این است که همیشه چربی و شیرینی بخورید. عاشق و معشوق میلشان روز بروز بیشتر میشود، زیرا هیچ مزه تلخی در رابطه آنان قابل پذیرش نیست. افراد بدون آن که خود بدانند، عشق آنان را در شجره ملعونه و ممنوعه می اندازد. عشق میل عظیمی است که قابل کنترل نیست و یک میل تمام نشدنی در آن نهفته است و پایان ناپذیر است.
وَاللَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَیُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلًا عَظِیمًا ﴿۲۷﴾
خدا مى خواهد تا بر شما ببخشاید و کسانى که از خواسته ها[ى نفسانى] پیروى مى کنند مى خواهند شما دستخوش انحرافى بزرگ شوید (۲۷)
یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِیفًا ﴿۲۸﴾
خدا مى خواهد تا بارتان را سبک گرداند و [مى داند که] انسان ناتوان آفریده شده است (۲۸)
اما واقعیت زندگی این دنیا این است که انسان ضعیف و محدود خلق شده است و توانایی این همه کشش را ندارد. دلبستن به عشق و مسائل مربوطه آدمیان را بیمار میکند و آنان را دچار جنون و بیماریهای روانی میکند. زیرا عشق آنان را به شجره ملعونه وصل میکند، وقتی دو نفر در شجره ملعونه قرار گیرند و از آنجا که هیچ متوقف کننده ای ندارند، دچار انواع بیماریهای دیگر جسمی و روانی هم خواهند شد. اگر چه خود عشق هم یک نوع بیماری روانی خطرناک است. چرا بیشترین مشکلات مردم جهان در مسائل زناشویی است؟ این امر را خرافه ای به اسم عشق بوجود آورده است و گرنه مشکلات خیلی مهتر از این هم در دنیا وجود دارد. اما مسائل و مشکلات زناشویی آنها را در حاشیه قرار داده است. محیط زیست، ناقص شدن نان و سایر مواد غذایی مهم، مصرف آب و آلودگی هوا و ... مسائل مهمتری هستند که در سایه مشکلات عشقی، به حاشیه رانده شده اند.
گوشت خوک هم خاصیتی دارد که جفت متوقف کننده ندارد. کسانی که گوشت خوک خورده اند، طبق تجربه خود اعلام کرده اند که بعد از مصرف آن، دلشان هوای مشروب و چیزهای دیگری کرده است. این یعنی گوشت خوک مثل زقوم خاصیت پرخوری دارد. یکی از خواص زقوم، پرخوری است. بعد از خوردن زقوم، افراد روی شجره ملعونه می افتند و تا آخر برگهای شجره میروند و بطن خود را پُر پُر میکنند. شاید هم زقوم که یک شجره است، نماد یک درختواره و ازواج غذایی است که هیچ متوقف کننده ای ندارند.
یهودیان معتقدند که وقتی مسیح بیاید، شرایطی را پیش خواهد آورد که گوشت خوک را حلال میکند. یعنی شرایط علمی آن موقع طوری خواهد بود که گوشت خوک پاک میشود. مسیحیان با همین تصور غلط، گوشت خوک را حرام نمی دانند. اما قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانی و یک کتاب آخر الزمانی، حرف آخر را زده است. بشر هیچوقت با علمش نمیتواند گوشت خوک را پاک کند. از این مورد میتوان نتیجه گرفت که در آخر الزمان اگر چه علم بشری پیشرفتهای زیادی میکند ولی در سبک تغذیه اشتباهات هولناکی خواهد کرد. گوشت خوک هیچوقت با هیچ تکنولوژیی پاک نمیشود؛ زیرا هیچ جفتی ندارد. انجیر و انجیرمانندها، جفتی مثل زیتون دارند که آن را کامل و پاک میکند. وقتی انجیر (معیار خوشمزگی) می خورید، باید با زیتون (تلخی)، هوای خود را متوقف کنید. این نوع توقف به نوعی کامل کردن و پاکیزه کردن تغذیه هم هست. طهارت در تغذیه بر خلاف بعضی تصورات، فقط به معنای شستن ماده غذایی قبل از استفاده نیست؛ بلکه به معنای کامل کردن آن، عدم اسراف و متوقف کردن آن است.
اما گوشت خوک ساختار بخصوصی دارد که هیچ جفتی رویش کار نمی کند. خوک هربار که میزاید، شش هفت بچه میزاید و این بچه خوکها در مدت زمان کمی وزن می گیرند که از نظر بازدهی، سی چهل برابر گاو بیشتر فایده اقتصادی دارند. بنابراین کشورهایی که به خط قرمزهای دینی باور ندارند، به تهیه گوشت خوک روی آورده اند، زیرا از هر نظر به صرفه است. اما خدای رحمان آن را ممنوع کرده است. زیرا از نظر خدا کیفیت مهم است و نه زیاده خوری از یک محصول بی کیفیت و مضر. گاهی این کشورها برای راضی کردن جمعیت زیاد خود، تغذیه مردمشان را با گوشت خوک و یا روشهای خوک مانند انجام میدهند. به این طریق مردمی که گوشت خوک مصرف میکنند، روی شجره ملعونه قرار می گیرند. روی این شجره، جفت متوقف کننده برای گوشت خوک وجود ندارد. بنابراین فشار تغذیه بیشتری بر آن مردم خواهد آمد. دولتها کار خود را به این طریق راحت خواهند کرد ولی از دید کلی و واقع بینانه، خوردن گوشت خوک به ضرر اقتصاد آن کشور است. زیرا مصرف و پرخوری زیاد خواهد شد و مردم روی یک شجره ملعونه قرار می گیرند و در کلیت، منابع آن کشور بیشتر اسراف خواهد شد. اقتصاد واقعی مبتنی بر فقط محاسبات ریاضی نیست. هوش معنوی، استایل زندگی و روش تغذیه، جنبه مهم اقتصاد است که انسان مغرور آن را در نظر نمی گیرد و به علم خودش مغرور شده است.
خطر قرمزها و قوانین خدا بوسیله محاسبات اقتصادی بشر، قابل پیش بینی نیست. اقتصاد واقعی همیشه اعداد و ارقام نیست. اقتصاد بدون هوش معنوی، مسیر غلطی را طی خواهد کرد. افراد زیادی در جهان با در آمدهای زیاد زندگی میکنند. اما گاهی افراد خاصی بادرآمد خیلی پایین تر، بهترو با کیفیت تر از این پردرآمدها زندگی میکنند. اینها همگی یک هوش معنوی را می طلبند که در شجره ملعونه این هوش معنوی کاربردی ندارد.
انجیر نماد شیرینی و لذت است. اما زیتون نماد صلح است. پس زیتون، انجیر را به حالتی معتدل و سالم سوق میدهد و با هم کنار میایند و به این طریق انجیر در کنار زیتون به سکون میرسد. این یک ترکیب مادی و معنوی هم هست. انجیر انرژی سریع دارد ولی زیتون انرژی آهسته و پایدار. این دو کنترل کننده هم هستند. حتی این مورد برای زوجهای انسانی هم مطرح است. اگر یکی از زوجین، سریع و عجول باشد، ولی دیگری صبور باشد؛ میتواند عیب آن دیگری را بپوشاند. انجیر کلسیم دارد و زیتون چربی. کلسیم در حضور چربی زیتون بهتر جذب میشود. بنابراین ترکیب این دو جذب املاح را بهینه خواهد کرد. بالارفتن قند خون بخاطر انجیر و در ادامه ثابت ماندن آن و گرفته شدن سرعت آن بخاطر چربی زیتون. این حالت خیلی مفید است برای احساس سیری طولانی و جلوگیری از پرخوری. در نتیجه هاضمه سالمتر، جلوگیری از دیابت و ... . این دقیقا همان چیزی است که همه در تغذیه سالم دنبال آن هستند. اما قرآن با یک آیه آن را بیان فرموده است. قرآن استایل صحیح زندگی را هم برای ما مشخص فرموده است. قرآن کتاب نشانه ها و نکته هاست.
آب سرد زوج مناسبی برای چربی نیست. نماز زوج مناسبی برای سُکر نیست. به همین خاطر خدای رحمان می فرماید در حین سکاری (در حین مستی، خیالات، توهمات) نزدیک نماز نشوید ( لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُکَارَى).
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 182)
دیوهای خفته بخش سوم
(همسر بخش 1)
وارونگی های زیادی در درون جامعه ما اتفاق افتاده است، انگار طراح خاصی پشت این وارونگی ها نشسته است و عمدا آن را برعکس نموده است. مثلا خطبه عقدی که در میان اغلب مسلمانان مرسوم است، درست برعکس آن چیزی است که در قرآن بیان شده است. خطبه عقدی که بین مردم معمولا رایج شده است، این است:
دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم .... فرزند ....، آیا وکیلم شما را به مهریه ی ...، به عقد آقای ... در بیاورم ؟
قرآن کتاب کاملی است و از هر چیزی، حداقل یک مثال زده است. در قرآن، یک خطبه عقد ذکر شده است. شعیب ، دخترش را به عقد موسی در می آورد. شعیب می گوید:
قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَىٰ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ ۖ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِکَ ۖ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ ۚ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ(٢٧)
شُعیب اینطور با موسی مطرح کرد: «میخواهم یکی از دخترانم را همسرِ تو کنم؛ بهشرط آنکه هشت سال برای من کار کنی. البته اگر آن را به ده سال برسانی، چه بهتر! اختیارش با خودت. نمیخواهم به تو سخت بگیرم. اِنشاءالله میبینی که صاحبکارِ خوبی برایت خواهم بود.» (٢٧)
همانطور که در آیه می بینید، خود شعیب نکاح را اجرا میکند. این را میشود از عبارت أُنْکِحَکَ فهمید. این عبارت یعنی به نکاح تو در می آورم یا در آینده خواهم آورد. این یعنی اولا پدر دختر خطبه عقد را میخواند. ثانیا مخاطب خطبه عقد، موسی بوده است. یعنی مرد باید مخاطب قرار گیرد. اما در خطبه مرسوم در جامعه (دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم...) زن مورد خطاب قرار می گیرد. شاید یکی بپرسد، اینها چه فرقی دارند؟ جواب این است که این وارونگی ها، همگی دهن کجی به فرمایش و قول خدای حکیم است. و گرنه چرا باید دقیقا این مراسم وارونه و برعکس آن چیزی باشد که قرآن میفرماید؟ آیا این نشان نمیدهد که در بقیه زندگی هم، وارونگی های زیادی در زندگی ها پیدا میشود! بنایی که از همان اول کج باشد، تا ثریا میرود کج.
واقعیت این است که من به یک عقیده راسخ دست پیدا کرده ام و آن هم این است که هر چیزی در طول تاریخ طریقه اجرایش، برعکس و وارونه قرآن از آب درآمد، قطعا بدانید که نکته مهمی در آن نهفته است. شیطان نرم نرمک، آن را برعکس میکند، طوری که مردم متوجه نشوند. شیطان دشمن آدمیزاد است و هر چیزی را میخواهد به عکس آن تبدیل کند و جهت آن را وارونه میکند؛ تا عصیانی باشد علیه خدای رحمان. شیطان میخواهد هر چیزی را برعکس کند، تا جامعه ای زشت و غیرقابل تحمل بوجود آورد. چیزی که وارونه شد، قطعا از مسیر درست رحمانی هم تغییر جهت داده است.
1- در خطبه قرآنی، مرد مورد مخاطب قرار میگیرد زیرا مرد زیر بار مسئولیت قرار می گیرد. اما شیطان کاری کرد که زن مخاطب خطبه عقد باشد، تا مساله مسئولیت مرد را کم اهمیت جلوه دهد و شوخی شوخی مرد را زیر بار مسئولیتهای سنگین و مهریه های خارج از توانش ببرد. مهریه سنگین عاری از هر گونه مهری است. مهریه های بدون مهر، مثل یک دیو خفته هستند که هر لحظه ممکن است بیدار شوند و همه چیز را خراب کنند.
2- ازدواج یک امر جدی است و شوخی بردار نیست. اما مردم آن را به شوخی گرفته اند. مثلا زن را مخاطب قرار میدهند و بعد یک شخص دیگر دو سه بار میگوید که عروس رفته گل بچینه! رفته گلاب بیاره! و یک سری شوخی ها و حرفهای بی موقع و بیجای دیگر. از اولشم مشخص بود که اگر چیزی برخلاف قرآن شد، به شوخی و قایم موشک بازی تبدیل میشود.
3- در خطبه قرآنی، شعیب بطور خیلی جدی با موسی صحبت میکند و خطبه را میخواند و یک مهریه معقول در حد توانایی موسی تعیین میکند. مهریه به آن صورتی که در جامعه ما مرسوم است، در قرآن نیامده است و آن چیزی که آمده است، صداق نامیده شده است. مهریه رسمی از دوران کهن است که به الهه مهر بر میگردد و برای بر هم زدن روابط ازدواج اختراع شده است. مهریه به روش فعلی یک مین گذاری است که اکنون به یک دیو خفته تبدیل شده است و در آینده به یک بلای بزرگ تبدیل میشود.
در یک سایت آتئیست، از آیه قرآنی که در آن، لوط دخترانش را به قومش پیشنهاد میدهد، ایراد گرفته بود. اما حالا ما مفهوم آیه قرآنی که در آن، لوط به قومش، دخترانش را پیشنهاد میدهد؛ را می فهمیم. لوط در این حالت منظورش همان عقد نکاح بوده است که توسط خودش اجرا میشده است. لوط در این حالت هیچ مهریه و شرط و شروطی نمی گذارد. زیرا در آن موقعیت خیلی بحرانی و عجیب، مطرح کردن این جزئیات بی معناست و لوط به سر اصل نکاح بی شرط و شروط و بی مهریه و سایر جزئیات میرود. زیرا موقعیتی که لوط در آن بود، خیلی جدی و استثنائی بود و نسل مردم آن موقع به خطر افتاده بود.
قَالَ هَٰؤُلَاءِ بَنَاتِی إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ(٧١)
گفت: اینان دختران مناند. اگر اهل ازدواج هستید. (٧١)
این ثابت میکند که در شرایطی که ازدواج در جامعه به بن بست خورده است و جوانان ازدواج نمی کنند، بهتر است که شرایط ازدواج را خیلی ساده تر کرد و خیلی از رسومات و سنتها و شرطهای الکی را بطور کامل حذف کرد تا تمایل به ازدواج زیاد شود و نسل بشر منقطع نشود.
در واقع در ازدواجها و مثالهای قرآنی، اولا عقد را خود پدر دختر می بندد و دوما مخاطب خطبه عقد، مرد است. این دو اختلاف جدی با عقدهای نکاح کنونی، ماهیت ازدواج را برای ما مشخص میکنند. به همین خاطر است که بیشتر عقدها و ازدواجهای کنونی به دردسر تبدیل میشوند و به بن بست میرسند، زیرا اینها هیچکدام نمیدانند که عقد نکاح قرآنی، هر کدام یک دنیا مطلب در آن نهفته است.
کسی که بخواهد در کنکور اول شود، باید خیلی درس بخواند و باید تقریبا جواب تمام سوالها را بداند. همچنین کسی که بخواهد در کنکور از آخر اول شود، باز باید یک جوری جواب سوالها را بداند تا عمدا غلطها را بزند. حتی با تصادفی زدن تستها، نمیتوان آخر شد و یا شانس آخر شدن شما خیلی کم است. زیرا باید جواب صحیح سوالها را بدانی تا آن را نزنی و بطور قطعی از آخر، اول شوی. و گرنه حتی چشم بسته هم تستها را بزنید، نمی توانید در کنکور آخر شوید. با ذکر این مثال میخواستم بگویم که وقتی بعضی وقایع مهم، عمدا برعکس و وارونه در میاید، یعنی عمدی در کار است و کسی پشت فرمان است که عمدا آن را وارونه کرده است. مهریه ای که باید عامل نزدیکی و مودت و رحمت و صداقت باشد، دقیقا شده است باعث تیرگی، عدم مهر، عدم مودت و عدم رحمت و عامل اصلی شقاوت در ازدواج. خطبه عقد هم برعکس شده است. آیا این همه وارونگی ها عمدی نیست؟
مردم سالها را با نامهای مختلف نام گذاری کرده اند:
موش گاو پلنگ خرگوش نهنگ مار اسب گوسفند میمون مرغ سگ خوک
در قسمتهای قبلی الهه گیری، چگونگی پیدایش این نامگذاری ها بررسی شد. ما اینجا کاری به فلسفه این کار نداریم. ولی اینها براساس این نامگذاری ها می آیند و مثلا برای متولدین هر سال براساس آن حیوان، خصوصیاتی تعریف میکنند. در نهایت می آیند و مثلا احتمال موفقیت ازدواج متولدین این سالها با هم را با توجه به خصوصیات آن حیوان تخمین میزنند. در یکی از سایتها یک جدول تشکیل داده بود و برای متولدین هر سال، براساس حیوان مورد نظر، خصوصیات و پیشنهاد ازدواج هم داده بود. مثلا برای متولیدن سال گاو نوشته بود:
متولدین سال گاو :
شعارشان: من پشتکار دارم
بهتر است با متولدین سال موش، مار و خروس ازدواج کنند
رنگ مورد علاقه: آبی تیره یا لاجوردی
عدد شانسشان: یک
یک لحظه توجه کنید: نامگذاری سالها بوسیله نام حیوانات از اولش تصادفی بوده است و هیچ مبنایی ندارد و بلکه فقط یک هوی بوده است. حالا سال تولدها را براساس خصوصیات حیوان آن سال با هم مقایسه میکنند و این میشود هوی اندر هوی. طبق این هوی اندر هوی؛ متولدین سال گاو میتوانند با متولدین سال خروس و مار و موش ازدواج کنند! این چه جور سیستمی است که حتی شانسی هم نیست.
آیا انسان از دست خودش خسته شده است که میخواهد چشم بسته و براساس طالع بینی ، برای زندگی خود تصمیم بگیرد. واقعیت این است که انسان از روشهای رحمانی نا امید شده است و به همین خطر دارد دست به قمار و قرعه میزند. نامگذاری سالها، براساس حیوانات، یک امر تخمینی و تقریبا تصادفی و از روی هوی و از روی صور فلکی بوده است و این نامها هیچ پایه و اساسی ندارند. اینها چیزی جز نامگذاری های شما و اجدادتان نیست (إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ = این نامها چیزی جز نامگذاریهای آبا و اجدادتان نیست).
یا جای دیگری براساس ماه، امکان موفقیت در ازدواج را بصورت یک جدول طولانی ذکر کرده بود.
خرداد با فروردین :( بد ) افرادی پر
جنب و جوش و بی قرار ناسازگار و بدون تفاهم
خرداد با
اردیبهشت :( متوسط ) تیزهوش کنجکاو تنوع طلب چندان با هم سازگار نیستند
و ....
اینها نشان از حیرانی و سرگردانی نسل جدید دارد. آنها دارند براساس خرافات و بطور کاملا تصادفی برای زندگی خود تصمیم می گیرند. این یک نوع ظلمات است. ظلمات یعنی تاریکی. آدم در تاریکی هیچی نمی بیند و پس مجبور است بطور تصادفی دست بیندازد تا راهی یا چیزی پیدا کند.
یا براساس یک سری معیارهای الکی و مسخره، همسر خود را انتخاب میکنند. مثلا میگویند : زیر 180 کنسله، ولنجک به پایین کنسله، ماشین ایرانی کنسله و ... . واقعا معلوم نیست که آیا اینها شوخی است یا جدی. ولی هر چی هست، یک مدت دیگر، این شوخی های مسخره به جدی تبدیل میشوند. وقتی دو نفر براساس این قواعد و قوانین تصادفی و در عین حال مسخره و مبتنی بر نژاد پرستی با هم ازدواج کنند، قطعا به بن بست خواهند رسید. اینها نوعی پارادکس و تضاد است. شیطان از تضادها و پارادوکسها تغذیه میکند و تضادهای معنوی در وجود افراد را دوست دارد. زیرا تضاد خلوص افراد را میگیرد.
ظلمات جایی است که نور نباشد. جایی که نور نباشد تاریکی و ظلمات گسترده میشود اگر تمام انسانها دست به دست هم دهند و همگی خوب باشند و از تضادها و پارادکسها استفاده نکنند. شیطان تغذیهای برایش نمیماند و حتی ممکن است از زندگی انسانها خارج شود ولی متاسفانه انسانها به این گونه هماهنگی هیچ وقت دست پیدا نخواهند کرد. حتی میتوان قبل از ظهور قیامت، شیطان را شکست داد، فقط با این شرط که انسان از راهنمایی های خدای حکیم استفاده کند و از ظلمات خارج شود.
شیطان باید ظلمات ایجاد کند تا بتواند سلطهگری کند. اصلاً سلطهگری شیطان یا سلطان او در همان ظلمات است. ظلمات او در سایه تضاد ایجاد کردن به وجود میآید. سلطهگری شیطان از معنویت غلط انسانها به دست میآید. شیطان منتظر است تا ظلمات بیاید و آن موقع نمایشات خود را به اجرا بگذارد.
نور و ظلمات پارادوکس و ضد همند و در یکجا جمع شدنی نیستند و در صورت جمع شدن، آنجا به محل حضور فیزیکی شیاطین تبدیل میشوند.
وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ ﴿۱۹﴾
و نابینا و بینا یکسان نیستند (۱۹)
وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ ﴿۲۰﴾
و نه تیرگیها و روشنایى (۲۰)
وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ ﴿۲۱﴾
و نه سایه و گرماى آفتاب (۲۱)
وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشَاءُ وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ ﴿۲۲﴾
و زندگان و مردگان یکسان نیستند خداست که هر که را بخواهد شنوا مى گرداند و تو کسانى را که در گورهایند نمى توانى شنوا سازى (۲۲)
چه کسی میتواند ظلماتی که در زمینه ازدواج اکنون پیش آمده است را حل کند آیا غیر از خدا کسی هست؟ غیر از خدا و دستورات او، هیچ روش حلی برای از بین بردن تاریکی ها نیست. خدا نور آسمانها و زمین است و غیر از او نور دیگری نیست.
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵﴾
خدا نور آسمانها و زمین است مثل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى و آن چراغ در شیشه اى است آن شیشه گویى اخترى درخشان است که از درخت خجسته زیتونى که نه شرقى است و نه غربى افروخته مى شود نزدیک است که روغنش هر چند بدان آتشى نرسیده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت مى کند و این مثلها را خدا براى مردم مى زند و خدا به هر چیزى داناست (۳۵)
کسی که نور خدا را نپذیرد و به دستورات آن رب العالمین گوش نکند و اجرا نکند، نمیتواند گره مشکلات را باز کند؛ در نتیجه رو به روشهای دیگر میآورد. ازدواج سفید و ازدواج بنفش و صورتی و ساعتی و ... ایجاد خواهند شد. اینها روشهای ازدواج در تاریکی هستند.
وَلَا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَنْفَعُکَ وَلَا یَضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذًا مِنَ الظَّالِمِینَ ﴿۱۰۶﴾
و به جاى خدا چیزى را که سود و زیانى به تو نمى رساند مخوان که اگر چنین کنى در آن صورت قطعا از جمله ستمکارانى (۱۰۶)
در جای دیگری در فضای مجازی، معیارهای انتخاب همسر را اینچنین بیان کرده بود:
1- تشابه فرهنگی
2- تشابه خانوادگی
3- تشابه مذهبی
اینها هم راه حل واقعی نیستند و باز هم پرتاب تیر در تاریکی هستند. مردم منشاء اصلی اختلافات و عدم تفاهم ها را نمی دانند و به همین خاطر دست به این نوع طبقه بندی ها و کاسِت بندی ها میزنند.
خدای مهربان معیار مهمی را برای انتخاب همسر در قرآن بیان فرموده است. شاید یکی از دلایل مهم افزایش طلاقها در جامعه ما، اشتباه در انتخاب همسر باشد. خدای مهربان در یکی از آیات قرآنی، این نکته را با دقت و ظرافت خیلی زیاد بیان فرموده است. خدا طریقه انتخاب همسر را برای انسان فیلتر کرده است و کار را راحتتر کرده است.
الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حِلٌّ لَکُمْ وَطَعَامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَلَا مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَمَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿۵﴾
امروز چیزهاى پاکیزه براى شما حلال شده و طعام کسانى که اهل کتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاکدامن از مسلمان و زنان پاکدامن از کسانى که پیش از شما کتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنکه مهرهایشان را به ایشان بدهید در حالى که خود پاکدامن باشید نه زناکار و نه آنکه زنان را در پنهانى دوست خود بگیرید و هر کس در ایمان خود شک کند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زیانکاران است (۵)
این آیه نکته بسیار مهمی را در بر دارد. آیه دارد در مورد حلال شدن بعضی چیزها صحبت میفرماید. این آیه خیلی مهم بطرز عجیبی و عمدا حلال بودن طعام و همسر را با هم ذکر می فرماید. چرا حلال بودن طعام و همسر در یک آیه بیان شده است؟ آیا طعام و همسران به هم دیگر ربط دارند؟
چند کلمه اساسی که این آیه بر آن اساس بیان شده اند:
· طعام (فیدبک ها، تغذیه جسمی، تغذیه روانی، ورودیهای روانی و ...)
· پاکدامنی
· کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده است
· زناکار نبودن
· پنهانی دوست نگرفتن
قبل از هر چیزی بدانیم که اهل کتاب کسانی هستند که کتاب آسمانی دارند. حتی مسلمانان هم اهل کتاب هستند، زیرا آنان هم کتاب آسمانی دارند و دستورات مکتوب از طرف خدا، نزدشان است. مثلا در تمام این آئینها، گوشت خوک و مردار و خون و آنچه که برای غیر خدا ذبح شده باشد، حرام است. این ثابت میکند که سبک تغذیه و ازدواج بسیار به هم مرتبطند.
مثلا یکی از زوجین که گوشت خوک میخورد و یا خوک واری زندگی میکند اما یکی دیگر از زوجین، گوشت خوک را حرام میداند و شبیه خوک زندگی نمیکند و پرخوری و کثیف خوری و درهم خوری نمی کند؛ این دو استایل زندگیشان به هم نمی خورد و نمی توانند با هم ادامه دهند. تفاوت این دو نوع سبک زندگی از زمین تا آسمان است. آنچه که خدا در مورد ازدواج به آن اهمیت میدهد، هماهنگی سبک و استایل زندگی است. به قول معروف، زوجین باید در ورودی ها و تغذیه های جسمی و روانی هم کفو و هم استایل باشند. دین به معنای سبک زندگی است که باید از وحی الهی گرفته شده باشد. آدمیان تا ابد نمی توانند برای هم فیلم بازی کنند، بلکه در جایی خسته میشوند و به اصل خویش بر میگردند و همانی میشوند که در اصل بودند و آن موقع حادثه جدایی (لکم دینکم و لی دینی) اتفاق خواهد افتاد.
وقتی دو نفر سبک و استایل تغذیه شان به هم نخورد، نمی توانند با هم زندگی کنند. در اینجا منظور از تغذیه، تغذیه روانی و تغذیه جسمی هر دو است. مثلا استایل و سبک کسی که روزانه و یا شبانه ساعتها، مشغول گشت و گذار و سلوک در شبکه های اجتماعی است و از این شبکه ها و منابع، ورودیهای مختلف اخذ میکند، با کسی که روزانه مشغول کار و تلاش و کوشش است و شبها می خوابد؛ خیلی متفاوت است و این دو نفر، اختلافی به فاصله مریخ و ونوس دارند. زیرا ورودی های روانی و جسمی تعیین میکنند که شما چه نیازهایی را مهم میدانید و چه نیازهایی را مهم نمی دانید. کسی که در شبکه های اجتماعی، مدام کلیپهای عاشقانه می بیند و مفهوم عشق را خیلی جدی گرفته است و قطعا میخواهد در همین راه ادامه دهد، او با این کار استارت عدم سازش را با همسرش زده است. زیرا او دیگر دوست داشتن را نمی پسندد و به یک مفهومی شیطانی به اسم عشق متوسل میشود و در نتیجه توازن زندگی او با زوجش امکان پذیر نیست.
در آیات ابتدایی سوره مائده از حلال ها و حرامها صحبت می فرماید. هر جا خدا بفرماید که الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ (امروز حلال است برای شما)، یعنی این یک راه حل واقعی و بروز است و در نتیجه تنها راه حل است. بقیه راهها به بن بست میخورند. راه حلی که خدا برای ما بگشایند (أُحِلَّ لَکُمُ)، جایگزین ندارد. وقتی خدا می فرماید الْیَوْمَ یعنی امروز این راه حل بدرد شما میخورد و راه حلهای دیگر ویا راه حلهای قدیمی دیگر کارائی ندارند. یعنی راه حلهای دیگر برای شما حرام هستند و برای شما مشکل درست میکنند و شما را وارد خط قرمزها میکنند.
در میان هندوها، برای حل این مشکل به یک روش غلط پناه برده اند. آنان طبقات اجتماعی چهارگانه و یا پنجگانه ایجاد کردند و آن را کاسِت نامیدند. کاسِت به معنای طبقه، گروه و سطح است. آنان قانون دینی وضع کردند که طبقات هیچ کاسِتی حق ندارد با طبقات کاست دیگر ازدواج کند. جالب است که آنها بقیه مردم را که جزو این چهار کاست نباشند، از گردونه خارج کردند و آنها را حتی آدم بحساب نمی آورند. آنها کاست پنجم (دالیتها) را نجس میدانند و با آنها هر گونه ارتباط غذایی، ازدواج و غیره را ممنوع میدانند. آنها جامعه را بصورت زیر طبقه بندی کردند:
· طبقه روحانی و آموزگار
· طبقه جنگجویان و حاکمان
· طبقه تجاری و کشاورز
· طبقه کارگر و خدمتکار
· طبقه دالیتها (نجسها !)
جالب است که در طرح هندوها برای حل مشکل عدم سازش در زندگی ها؛ باز هم طعام و ازدواج و هم نشینی مطرح است. آنها جامعه را طبقاتی کردند و البته این نوع طبقات عادلانه نیست. شما میتوانید در مورد انواع طبقات و کاستها در کتاب هندوها مطلعه کنید تا متوجه شوید که ناعدالتی در این تقسیم بندی ها موج میزند. یک گروه به اسم دالیت کلا از مجموعه و گردونه اخراج شده اند و به نوعی به عنوان نجس به شمار می آیند. در میان هندوها، نجس یعنی کسی که ارتباط طعام و ازدواج و همنشینی با او نداشته باشید.
در میان ایرانیان درباری قبل از زرتشت هم، مغان مادی درباری یک کاست مذهبی بسته و متمایز را تشکیل میدادند که در پی حفظ انحصار قدرت مذهبی و فکری خود بودند. آنان با توجیهاتی مذهبی، ازدواج با خویشاوندان درجه اول را در میان خود مشروع میدانستند، زیرا مایل نبودند افراد بیگانه را به درون کاست خود راه دهند یا در قدرت خود شریک سازند. رفتارهای افراطی در مصرف یا سبک زندگی، نتیجه چنین گروه بندی هایی است. بعضی ها فکر میکنند که زرتشت با ازدواج محارم موافقت کرد. اما چیزی که زرتشت گفت دقیقا میخواست این رسم کثیف را از بین بردارد. ازدواج با محارم، در تمام ادیان حرام بوده است، حتی در ادیان باستانی ایرانی. اما مغان درباری این رسم زشت را در میان درباریان گسترش دادند، تا از نفوذ افراد بیگانه به دربار پادشاهی جلوگیری کنند. مردم عادی ایران قدیم هیچوقت با محارم خود ازدواج نکرده اند. فقط تعدادی پادشاه و افراد درباری این کار را کردند. حتی تاریخ نویسانی که این رسم را در میان ایرانیان ذکر کرده اند، آن را به دربار پادشاهان ایران نسبت داده اند و نه به عامه مردم.
قبل از ادامه بحث در مورد ادیان باستانی؛ باید تاکید شود که ادیان باستانی گاهی آنقدر انحراف در آنها رواج پیدا کرده است که ارزش دفاع کردن را ندارند. اما بعضی مفاهیم باید مشخص شوند. تا ثابت شود که تمام ادیان قدیمی همگی یک پیام داشته اند و همگی حرفهای مشابهی زده اند. در دیدگاه زرتشت، ازدواج با محارم ممنوع بوده است. کلمه ای که در اوستای کنونی از آن سوء استفاده شده است، کلمه خوئیتودات (بعدا به خویدوده تبدیل شد و معنایش منحرف شد) است. کلمه خوئیتودات از دو کلمه خوئیتو و دات تشکیل شده است (خوئیتو = خود؛ دات= دادن). به معنای جان خود را دادن، فداکاری، در راه خدا تلاش کردن، از خودگذشتگی، شهید شدن در راه خدا. در واقع جهاد در راه خدا معادل دقیق و تمام کلمه خوئیتودات است. اما مغان ، این کلمه را که معنای جهاد میدهد را کج کرده و به ازدواج با خویشاوندان تبدیل کردند. آنها کلمه دات را به ودت تبدیل کردن که در اوستایی ودت به معنای نکاح است. همانطور که در میان مسلمانان تندرو، داعش و گروه های مشابه کلمه جهاد برای زنان را منحرف کرده و آن را به جهاد نکاح تبدیل کردند. کاری که مغان کردند، مثل کاری بود که داعش انجام داد. جهاد در راه خدا، جزو اصول پایه ای زرتشت بود. بعدا مغان مادی، این جهاد را برای زنان، طور دیگری تعریف کردند.
گروههای منحرف، پیامهای راستین را منحرف میکنند و آن را به نفع خود معنا میکنند. خیلی از پادشاهان به ظاهر مسلمان حرمسرا داشته اند و در آنجا هر تعداد که خواسته اند زن داشته اند. آیا اینها جزو اسلام است؟ مردم ، اوستا را به نفع عقاید منحرف خود، تغییر دادند و تفسیرهای مختلفی از آن ارائه کردند. این عقاید اصلا قابل دفاع نیستند.
در اوستا می گوید که : هر دیوی از طریق قدرت معجزهآسای خوئیتودات نابود خواهد شد. اما این کلمه چه ربطی به از بین رفتن دیوها دارد؟ قطعا معنای این کلمه ازدواج با محارم نبوده است و نیست.
بلکه معنای اصلی آن فداکاری و از خودگذشتن است تا دو فرد استایلشان به هم نزدیک شود. یعنی از خواسته های خود بگذرند تا طعامشان (مادی و معنوی) شبیه هم شود وهم مشرب شوند و به همدیگر نزدیک شوند.
یهودیان هم جهت حفظ دین یهودیت، ذریه مقدس و ازدواج درون گروهی را مطرح کردند که هم اکنون هم اجرا میشود. زیرا آنها اینطوری به اهداف خود میرسیدند. روحانیون آئینهای باستانی، جهت حفظ آئین خود؛ سعی در اختراع این کاست بندی ها کردند و حتی گرویدن نودینان جدید را نمی پذیرفتند و هم اکنون هم نمی پذیرند. دین از نظر آنان یک نژاد است و آنان با اختراع قوانین ازدواج کاست بندی شده، سعی در حفظ آئین خود کردند. تمام این گروهها در ظاهر، هدفشان این بود که سازگاری و تعهد را بین زوجین برقرار سازند. هندوها با طبقه بندی کاستها ، زرتشتی ها با مطرح نمودن فداکاری و از خود گذشتن، یهودیها با ازدواج میان گروهی.
روش انتخاب همسر، در اقوام مختلف، همیشه مورد مناقشه بوده است. طریق انتخاب همسر در قبائل بدوی به سبک دیگری بوده است. هم اکنون در سودان، در یکی از قبیله ها، مردان برای ازدواج ، دختر مورد علاقه خود را می دزدند. اینها روشهای غلطی است که فرقه های مختلف آن را اختراع کرده اند. انتخاب همسر آنقدر مهم است که اشتباه در آن، کل زندگی را تحت تاثیر قرار میدهد. به قول نیچه، ازدواج خوب تنهایی را از بین میبرد، اما ازدواج بد، تنهایی را عمیقتر میکند.
روان شناسان زمان ما هم بیکار ننشسته و روشهایی را برای انتخاب همسر ارائه داده اند. تشابه فرهنگی، تشابه مذهبی، تشابه درآمد و ... معیارهایی هستند که روانشناسان ارائه داده اند. اما خیلی ها این شرایط را هم اکنون دارند ولی نمی توانند با هم زندگی کنند. وقتی خدا در آیه قرآن می فرماید أُحِلَّ لَکُمُ ؛ این عبارت فقط یک اجازه نیست و بلکه یک توصیه و امر هم هست. یعنی این یک روش حل است وحتی تنها راه حل است. مطالب کتابها و آئینهای پیشین قابل اتکا نیستند و بجز موارد محکم و غیر قابل خدشه، چیز دیگری را نباید از آنان گرفت، زیرا فقط قرآن کتاب کامل و بی نقصی است. ولی جهت اثبات این نکته که همه ادیان آسمانی، ابتدا روال درستی داشته اند و به مرور زمان توسط پیروانشان، معانی و مفاهیم منحرف شد، میتوان بعضی مفاهیم آنان را بررسی کرد. اما قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانی، این قوانین جاهلانه را قبول ندارد و بلکه معیار ازدواج را بسیار زیبا بیان فرمود است و مهمترین آن را طعام میداند. طعام به معنای ورودی است؛ غذا و یا ورودی روانی. دو نفر که ورودیهایشان به هم نخورد، به درد هم نمی خورند و در صورت ازدواج، به اختلافات عمیقی خواهند رسید. خدای مهربان برای حفظ بقای خانواده های مسلمان، دستور داده است که با کسانی ازدواج کنید که استایل زندگیتان به استایل او بخورد. یعنی دینتان یکی باشد. وقتی دین و سبک و استایل دو نفر با هم جور نباشد، فرزندان و نسل پاکی بوجود نخواهند آمد. منظورمان دین شناسنامه ای نیست. بلکه دینی است که آن فرد به آن اعتقاد دارد و آن را اجرا میکند و گرنه همه مسلمانان، بصورت ارثی دینشان یکی است.
اگر دو نفر ازدواج کردند و مسائل دینی را رعایت نکردند ولی با هم خوش هستند؛ این بخاطر آن است که آن دو ورودیهای تقریبا یکسانی دارند. اما دو زوجی که ورودیهای یکسانی نداشته باشند، در طول زمان سعی دارند که همدیگر را به روش خود وادار کنند. یکی که بطون خود را پر میکند، سعی میکند که همسر خود را نیز به این روش وادار کند.
دو نفر با هم ازدواج کردند. یکی از آنها به پرخوری روانی و پرخوری جسمی مبتلا بود. جالب است که بعد از مدتی، همسرش را هم به این راه کشاند. زیرا دو نفر فقط در صورت مشابه بودن و یا همسان بودن ورودیهای روانی و جسمی با هم تفاهم دارند. آنها ناخودآگاه برای رسیدن به تفاهم، تلاش داشتند که همدیگر را به روش خود متمایل کنند. یکی که پرخوری روانی و جسمی میکرد، ظاهرا پیروز این ماجرا بود. او روزانه چندین ساعت متوالی در فضای مجازی و شبکه ها و کانالهای مختلف رها و وِل بود. بعد از مدتی همسرش که به این نوع پرخوری ها عادت نداشت، بیمار شد و فوت کرد.
اما ازنظر خدای حکیم، معیار باید گزینش استایل زندگی رحمانی باشد. ورودیهای جسمی و روانی باید سالم باشند و طبق نظام رحمانی باشند و گرنه هر دو مسخ میشوند. مسخ شده ها دیگر همسر و غیر همسر برایشان مهم نیست و اساسا مفهوم ازدواج زیاد برایشان معنا ندارد. هر کس بتواند آن حسها را به آنها بدهد، برایشان فرقی ندارد. ازدواج به سبک خوکی اصلا جالب نیست. خوکها همسر و غیر همسر؛ نر و ماده برایشان فرقی نمی کند. کسی که مسخ شود، همین بی تفاوتی های خوکی در او بوجود خواهد آمد.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 181)
درمان بیماری (بخش 25)
شجره ملعونه - درخت لعنت شده - شبکه رانده شده
قسمت 1
در این مجموعه از مقالات جادوی شیاطین مبحث جدیدی با عنوان شجره ملعونه را در قرآن مورد بررسی قرار میدهیم و میخواهیم براساس قرآن ثابت کنیم که خدای مهربان حتی خوراکی ها را هم زوج آفریده است و اگر این زوجیت رعایت نشود، باعث بیماری و دردسر خواهد شد. بطور مثال گندم از زوجهای کربوهیدرات و سبوس تشکیل شده است. اگر در تهیه آرد، سبوس گندم را از آن جدا کنید، یعنی این زوج را ناقص کرده اید و در نتیجه مصرف نان بدون سبوس، مشکلات زیادی را ایجاد میکند و بیماری زاست. این همان شجره ملعونه ای است که در قرآن به آن اشاره شده است.
وَإِذْ قُلْنَا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنَاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَانًا کَبِیرًا ﴿۶۰﴾
و [یاد کن] هنگامى را که به تو گفتیم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤیایى را که به تو نمایاندیم و [نیز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را بیم مى دهیم ولى جز بر طغیان بیشتر آنها نمى افزاید (۶۰)
در شجره ممنوعه زوجها مناسب همدیگر نیستند. مثلا خیلی از مردم بعد از خوردن چربی، شیرینی میخورند. که این خودش دو زوج نامناسب اند و باعث اکثر بیماریهای مختلف هستند. در قرآن خدای مهربان هیچ کلمه ای را بدون حکمت بیان نفرموده است. در آیه ای از قرآن از یک زوج غذایی صحبت میکند که راهنمای این موضوع است. فرموده قسم به انجیر و زیتون.
وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ ﴿۱﴾
سوگند به انجیر و زیتون (۱)
این آیه خیلی مهم بلافاصله بعد از انجیر شیرین، بحث زیتون که تلخ است را پیش میکشد. یعنی بعد از خوردن یک غذای شیرین، یک غذای تلخ بخورید تا وارد شبکه و درختواره ممنوعه و ملعون شده نشوید. من خودم این مساله را عملا تجربه کردم. چند هفته پیش در یک جایی غذای چرب خوردم. بعد از چند دقیقه، دلم شیرینی خواست. با آنکه من اصلا شیرینی نمی خورم، خیلی از این خواسته شکمم تعجب کردم. رفتم کمی کیک خرمایی شیرین خوردم، بعد از کمی دلم چای خواست. چای را با قند خوردم و بعد از آن بلافاصله دوباره گرسنه ام شد. در آن لحظه متوجه شدم که در یک درختواره ممنوعه گیر افتاده ام. یاد آیه انجیر و زیتون افتادم. خدا خودش راهنمایی فرموده است. وقتی یک غذای شیرین و یا چرب میخورید با یک خوراکی تلخ آن را کامل کنید تا دیگر پرخوری نکنید. زیتون تلخ است. چای بدون قند تلخ است. اما متاسفانه در جامعه ما طبق سنت غلط، چای را با قند میخورند و تلخی زیتون را هم می گیرند. این فرهنگهای غلط باعث بیمارشدن خیلی ها شده است. خیلی ها که چای زیاد می خورند، بخاطر قندش است و بخاطر چای نیست ولی خودشان خبر ندارند.
چای و قند یک زوج غلط هستند. زیتونی که تلخی و روغن آن گرفته شده ، یک زوج تغییر یافته و غلط است. نانی که سبوسش را جدا کرده اند، یک زوج ناقص است. چربی و شیرینی با هم دو زوج مضر هستند. ساندویچ با نوشابه دو زوج مضرند. نوشابه شیرین یک ماده مضر است. بعضی ها که ساندویچ خیلی چرب میخورند، بلافاصله دلشان نوشابه میخواهد، زیرا چربی، خواهش و ویار شیرینی به دنبال خود می آورد. بعد که نوشابه خوردند، دلشان یک ساندویچ بعدی می خواهد. زیرا شیرینی هم خواهش چربی به دنبال خود می آورد. شیرینی و چربی دو زوج مضرند. در خیلی از مهمانی ها بلافاصله بعد از غذای چرب، انواع کیکها و دسرهای شیرین میخورند که اینها زوجهای مناسبی نیستند و باعث انباشته شدن چربی و شکر در بدن میشوند.
این زوجهای تقلبی و غلط شما را به یک درختواره لعنت شده وصل میکند که بدن شما در آن درختواره سردرگرم خواهد شد. وقتی به شاخه چربی وصل میشوید، بلافاصله شما را به شاخه شیرینی وصل میکند و همینجوری شما را تا آخر درختواره میکشاند.
ساختار درختواره طرد شده طوری است که هر نودی، زوج بعدی را به فرد پیشنهاد میدهد. بعضی زوجها خودبخود زوج خود را به طرف پیشنهاد میدهند.
اما خدای مهربان تلخی را در کنار شیرینی قرار داده است تا از افتادن در درختواره طرد شده جلوگیری کند. زوجهایی که خدا آفریده است، بهتر از هر گونه دارو و درمانی است. خدای رحمان زوجها را بدرستی انتخاب میکند و بدرستی آنان را قرین همدیگر قرار میدهد. این مساله برای مسائل پنداری کرداری و گفتاری هم مطرح است.
هر امری که از پندار بد برخیزد، یک زوج بد دیگر به همراه خود دارد. مثلا کسی که حسادت کند و یا چشم و هم چشمی کند، بعدش نیاز به یک زوج دارد تا خود را با آن آرام کند. این زوج ممکن است یک آهنگ توهمی و آلفایی باشد و یا اسراف و تفریحهای اضافی باشد. گره ها و زوجها در درختواره رانده شده، گره های مضر مثل خود را توصیه و ویار میکنند. یک طماع با یک بخشنده رفیق نمیشود. یک معتاد با آدم سالم رفیق نمیشود. اما یک خودپسند با یک فخر فروش (مُخْتَالٍ فَخُورٍ ) رفیق میشود. خدای رحمان این نوع زوجها را دوست ندارد و به همین خاطر صراحتا می فرماید که وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ = خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد.
لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿۲۳﴾
تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است شادمانى نکنید و خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد (۲۳)
یا اینکه دو صفت الکی خوش و فخر فروشی دو جفت شیطانی اند.
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ ﴿۱۰﴾
و اگر پس از محنتى که به او رسیده نعمتى به او بچشانیم حتما خواهد گفت گرفتاریها از من دور شد بى گمان او شادمان و فخرفروش است (۱۰)
اما صبر و عمل صالح دو جفت رحمانی اند.
إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ ﴿۱۱﴾
مگر کسانى که شکیبایى ورزیده و کارهاى شایسته کرده اند [که] براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود (۱۱)
کسانی که مشروب الکلی می خورند، بلافاصله دلشان مزه میخواهد. آنها در کنار مشروب الکلی، چیپس و پفک و سایر مزه های دیگر میخورند. زیرا مشروب روی درختواره طرد شده است و قطعا یک جفت مضر با خود همراه میکند و یا اینکه باعث زیاده روی در غذا میشود. دلایل اصلی خوردن چیپس بعد از مشروب الکلی، افزایش اشتها توسط الکل است. زیرا الکل باعث تحریک مرکز اشتها در مغز میشود و سطح قند خون کاهش پیدا میکند، به همین خاطر بدن دنبال خوراکیهای پرکالری و سریعالجذب میگردد. بعد از صرف مشروب، افراد متمایل به مصرف نمک و یا چیزهای پرنمک میشوند. زیرا الکل خاصیت ادرارآور دارد و باعث دفع آب و نمک از بدن میشود. در نتیجه بدن برای جبران، میل به خوراکیهای شور مثل چیپس پیدا میکند. خدای رحمان گوشت خوک را حرام کرده است. جدا از اینکه کرم و میکروب و سایر مضرات را دارد ولی دلیل اصلی تحریم گوشت خوک، این است که هیچ جفت و زوج غذایی نمی تواند آن را سالم کند. گوشت خوک یک غذای ناقص است که زوجهای مناسب به همراه نخواهد داشت.
مردم عادت دارند که چای را با بیسکویت و یا شکر و یا قند بخورند که اشتباه است. چای باید به تنهایی و تلخی خورده شود. در جهنم هم چنین سیستم غذایی وجود دارد. افراد زقوم میخورند و بعد دلشان حمیم میخواهد و بعد از حمیم دلشان غساق میخواهد.
زقوم ß حمیم ß غساق ß ...
به این طریق یک درختواره مضر و کثیف در جهنم وجود دارد که افراد آن را دنبال میکنند. به همین خاطر افراد در جهنم همواره مریضند.
هَذَا وَإِنَّ لِلطَّاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ ﴿۵۵﴾
این است [حال بهشتیان] و [اما] براى طغیانگران واقعا بد فرجامى است (۵۵)
جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۵۶﴾
به جهنم درمى آیند و چه بد آرامگاهى است (۵۶)
هَذَا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَغَسَّاقٌ ﴿۵۷﴾
این جوشاب و چرکاب است باید آن را بچشند (۵۷)
وَآخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوَاجٌ ﴿۵۸﴾
و از همین گونه انواع دیگر [عذابها] (۵۸)
هَذَا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ لَا مَرْحَبًا بِهِمْ إِنَّهُمْ صَالُو النَّارِ ﴿۵۹﴾
اینها گروهى اند که با شما به اجبار [در آتش] درمى آیند بدا به حال آنها زیرا آنان داخل آتش مى شوند (۵۹)
جالب است که در آیات فوق از دو زوج حمیم و غساق در جهنم صحبت میکند. که با همدیگر مضرند و البته جهنمیان مجبور به استفاده از آن هستند. بعد از آن مطلب مهمی دیگری را بیان میدارد و می فرماید: وَآخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوَاجٌ (و از همین گونه انواع زوجهای دیگر). یعنی از این نوع زوجها و جفتهای تغذیه ای مضرّ در جهنم زیاد اند و انواع دیگری از این وجود دارد. این همان درختواره خبیث و ممنوع و طرد شده است که در جهنم به وفور یافت میشود.
حتی از مبحث روانی هم این زوجها مطرحند. خوف و حزن دو زوجند که همدیگر را جذب میکنند. کسی که خوف داشته باشد، خودبخود دچار حزن هم میشود. اما کسی که از راهنمایی های خدا پیروی کند، دچار خوف و حزن نخواهد شد و ناخواسته به شجره ملعونه وصل نخواهد شد.
وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ فَمَنْ آمَنَ وَأَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۴۸﴾
و ما پیامبران [خود] را جز بشارتگر و هشداردهنده نمى فرستیم پس کسانى که ایمان آورند و نیکوکارى کنند بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نخواهند شد (۴۸)
وَالَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا یَمَسُّهُمُ الْعَذَابُ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ ﴿۴۹﴾
و کسانى که آیات ما را دروغ انگاشتند به [سزاى] آنکه نافرمانى میکردند عذاب به آنان خواهد رسید (۴۹)
این زوجهای شیطانی درختواره و زنجیرهایی را برای آدمی درست میکنند که نجات از آن در این دنیا مشکل است و در جهنم غیر ممکن است. وقتی خدای رحمان از زنجیرها و پابندها (سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا) در جهنم صحبت می فرماید، منظورش همین درختواره طرد شده است که مثل زنجیر آدمی را بند میکند.
إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِیرًا ﴿۴﴾
ما براى کافران زنجیرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده کرده ایم (۴)
إِنَّ الْأَبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُورًا ﴿۵﴾
به یقین ابرار و نیکان از جامى مى نوشند که با عطر خوشى آمیخته است (۵)
عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیرًا ﴿۶﴾
چشمه اى که بندگان خدا از آن مى نوشند و [به دلخواه خویش] جاریش مى کنند (۶)
یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْمًا کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیرًا ﴿۷﴾
[همان بندگانى که] به نذر خود وفا میکردند و از روزى که گزند آن فراگیرنده است مى ترسیدند (۷)
جالب است که بلافاصله بعد از ذکر زنجیرها و غلها (سَلَاسِلَ وَأَغْلَالً) در جهنم، بلافاصله در مورد تغذیه بهشتی صحبت میکند. این ثابت میکند که تغذیه در جهنم مثل زنجیر هایی است که آدمی را به سمت غذاهای مضر می برند و زوجهای نامناسب در جهنم زیادند.
بعضی ها بعد از غذا، بلافاصله سیگار میکشند که این خودش یک نوع زوج مضر و طرد شده است. مردم معمولا همراه با غذای چرب، یک دسر شیرین هم میل میکنند که این نوع تغذیه دقیقا قدم گذاشتن طبق یک درختواره طرد شده است.
چربیß شیرینی ß نوشابه ß چای با قند ß سیگار ß...
این درختواره مضر همینطوری ادامه پیدا میکند و این عادات غذایی غلط، آدمی را بیمار میکند. اگر خودت را دست این زنجیره غذایی غلط بسپارید، تا آخرش باید بروید، بعد از مدتی یک ریه سیاه، یک کبد چرب، دیابت و انواع بیماریهای دیگر تحویل می گیرید. در جامعه ما شیرینی فروشی، داروخانه، باشگاهای بدنسازی، زیبایی اندام، کلینیکهای زیبایی، کلاسهای یوگا، کلاسهای تراپی و روانشناسی و مدیتیشن و سایر مراکز مضر زیاد شده اند. اینها جفتهای مناسبی برای زندگی نیستند. ورزش خیلی خوب است ولی نه کسی که فقط میخواهد بدنش را فرم دهد.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 180)
عرفانهای قدیم و نوظهور (11)
سلوک وارونه
خدای مهربان ، لایه ها و طبقات هفتگانه زیادی را در این جهان آفریده است (هفت آسمان، هفت لایه جو زمین، هفت کوکب، هفت دریا، هفت قاره، هفت فصل و ...). همانطور که پیامبر نوح به قومش یادآوری میکند و می گوید: ای مردم مگر نمی بینید که خدا هفت آسمان را طبقه طبقه روی هم آفریده است. آیا قوم نوح هفت آسمان طبقه به طبقه را آن موقع بدون هیچگونه تکنولوژی امروزی با چشمان خود می دیدند؟ ( أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا = مگر نمی بینید که چگونه خدا هفت آسمان را توبرتو آفریده است ). خدا در این آیه کلمه سماوات را بدون ال معرفه ذکر کرده است. با دقت در آیه مشخص میشود که این آیه نقل قول و گفته پیامبر نوح است و این که آنان دید دیگری نسبت به هفت آسمان داشته اند. ولی پیامبر نوح، با توجه به بینش آنان نسبت به هفت آسمان ( هفت طبقه یا هفت لایه یا هفت ستاره) ؛ این را نعمتی برای آنان میداند و اهمیت آن را برایشان گوشزد میکند. هفت آسمان که در آیه ذکر شده است، به معنای لایه های مختلف هفت تایی است که خلقت جهان بر آن اساس صورت گرفته است. مثلا هفت قاره، هفت دریا، هفت آسمان، هفت لایه جو، هفت فصل و ... .
أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا ﴿۱۵﴾ مگر نمی بینید که چگونه خدا هفت آسمان را توبرتو آفریده است (۱۵)
وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا ﴿۱۶﴾ و ماه را در میان آنها روشنایى بخش گردانید و خورشید را [چون] چراغى قرار داد (۱۶)
اما نسلهای بعدی، این حرف پیامبر نوح را طور دیگری برداشت کردند. آنها سعی کردند که این لایه های هفت گانه را طور دیگری طی کنند. آنها میخواستند که در این لایه های هفتگانه، منبع و منشاء معنویتی پیدا کنند. ماه و خورشید را به عنوان منبع و منشاء در آن یافتند و از گفته پیامبر نوح، برداشت اشتباهی کردند. این را در نظر داشته باشیم که شیطان همیشه ایده هایش را بر گفته های رسولان بنا می نهد و از حرفهای صحیح آنان سوء استفاده میکند. پیامبری مثل نوح میگوید که هفت لایه آفریده شده است، اما بعدا شیطان به آنها می گوید که باید لایه های هفتگانه را طی کنید تا خدا را در آن لایه ها بیابید و به معنویت برسید. شیطان میخواهد ظلمات بین لایه ها را به عنوان منبع نور معرفی کند. به همین خاطر شعرا بر این عقیده بوده اند که ظلمات منبع نور است. شاعر میگوید:
حافظ شکایت از غم هجران چه میکنی؟
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
شاعر در این بیت میخواهد بگوید که ظلمت فقط بخاطر نبود نور نیست، بلکه بستری است برای تولید نور. این تفکر نادرست، بخاطر دوری از قرآن بوده است. این فرد که حافظ متن قرآن هم بوده است، اما اشعارش در خیلی جاها از معنا و مفهوم قرآن بدور بوده است. البته در واقعیت، درک قرآن، ربطی به حفظ کردن قرآن ندارد. یک سی دی هم کل متن قرآن را در خود دارد. شعر ضد وحی است و همیشه هم ضد وحی بوده است و این مربوط به تمام شعراست. البته مردم تفکر درستی نسبت به شعر ندارند. هر متن منظومی را شعر می نامند که اشتباه است. متن میتواند منظوم نباشد ولی شعر باشد. بنابراین هر متن منظومی شعر نیست.
فقط خداست که انسان را از ظلمات به سوی نور خارج میکند (اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ). وقتی شب آید، بعدش باید منتظر روز بود. اینها چیزی نیست که انسان تولید کرده باشد. این بستر و نظام را خدا خودش آفریده است. اما شاعر میگوید که حتی در ظلمات هم نور هست. این درک ناقص از هستی، این افراد را همچنان در تاریکی نگهداشت. در تاریکی نور نیست، بلکه بهتر است بگوییم که خدای رب العالمین نظامی را آفریده است که بعد از تاریکی، نور ظاهر میشود و این ماییم که خود را باید در مسیر جریان این نظام قرار دهیم تا از تاریکی بیرون آییم. سلوک واقعی که خدا قبولش دارد همین است. در جریان و جهت نظام رحمانی باشیم و گرنه از گردونه خارج می شویم. بعد از شب، روز میاید، فقط صبر لازم است. در شب نباید دنبال روز گشت؛ روز خودش میاید.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى وَأَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ﴿۲۹﴾
آیا ندیده اى که خدا شب را بعد روز درمى آورد و روز را [نیز] بعد شب درمى آورد و آفتاب و ماه را تسخیر کرده است [که] هر یک تا وقت معلومى روانند و [نیز] خدا به آنچه مى کنید آگاه است (۲۹)
ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ﴿۳۰﴾
این[ها همه] دلیل آن است که خدا خود حق است و غیر از او هر چه را که مى خوانند باطل است و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است (۳۰)
مثلا خدای بزرگ، درمان بیماریها را در استایل و روش زندگی قرار داده است. بنابراین اگر بیماری را یک تاریکی بحساب آوریم. باید طبق استایل و نظام رحمانی زندگی را طی کنیم تا که درمان شویم. این یک سلوک واقعی است. اینطوری نیست که در تاریکی بنشینید و روی بیماری تمرکز کنید تا شفا یابید که این چیزی جز جادو و مردگی و افزایش تاریکی نیست.
وقتی شاعر مولوی از نور حرف میزند، منظورش کسی مثل شمس است که او را راهنمایی میکند. خوب اگر شمس هم منحرف باشد، آن وقت مولوی هم منحرف میشود؛ اگر چه مولوی در ظاهر یک نوری به اسم شمس دارد!
فقط نوری که خدا معرفی میکند، نور است و نورهای غیر از او همه تاریکی است. این اساس یکتاپرستی است. قدما با بینش غلط خویش در مورد جهان هستی، به نورهای سطح پایین اکتفا کردند و در نهایت به ماه و خورشید و ستارگان رسیدند و در صور فلکی ماندند و در آن جا گیر کردند و در نتیجه ادیانی غیر توحیدی بوجود آمد. سلوک های غیر توحیدی همگی ظلمات و تاریکی هستند، اگر چه در ظاهر شاید نوری داشته باشند. مولوی در ظاهر یک شمس داشته است. شمس همان نور مولوی بود. اما این نور او را به مقصد نرساند و بلکه به ناکجا آباد رساند. حتی مولوی در آخر عمرش، به پسرش توصیه میکند که راه او را نرود که بسی خطرناک و گمراه کننده است. چرا چنین فردی راه و روش خودش را به پسرش توصیه نمی کند؛ غیر از این است که راه و روش او در تاریکی و خطرناک بوده است.
نور را باید خدا بفرستد تا هدایت شویم. در میان نورهای تقلبی، فقط نورخدا هدایت کننده است. در یک راهرو زیرزمینی گیر افتاده ای، راههای زیادی برای انتخاب داری. ولی معلوم نیست که کدامش به بیرون هدایت میکند. فقط یک راه به بیرون هدایت میکند. اگر چه بقیه راهها هم در ظاهر نور دارند ولی به یک جای دیگری وصلند.
یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیرًا مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَیَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جَاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ ﴿۱۵﴾
اى اهل کتاب پیامبر ما به سوى شما آمده است که بسیارى از چیزهایى از کتاب [آسمانى خود] را که پوشیده مى داشتید براى شما بیان مى کند و از بسیارى [خطاهاى شما] درمى گذرد قطعا براى شما از جانب خدا روشنایى و کتابى روشنگر آمده است (۱۵)
أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ ﴿۴۰﴾
یا [کارهایشان] مانند تاریکیهایى است که در دریایى ژرف است که موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [دیگر] است [و] بالاى آن ابرى است تاریکیهایى است که بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است هر گاه [غرقه] دستش را بیرون آورد به زحمت آن را مى بیند و خدا به هر کس نورى نداده باشد او را هیچ نورى نخواهد بود (۴۰)
یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُبِینًا ﴿۱۷۴﴾
اى مردم در حقیقت براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است و ما به سوى شما نورى تابناک فرو فرستاده ایم (۱۷۴)
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَیَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا ﴿۱۷۵﴾
و اما کسانى که به خدا گرویدند و به او تمسک جستند به زودى [خدا] آنان را در جوار رحمت و فضلى از جانب خویش درآورد و ایشان را به سوى خود به راهى راست هدایت کند (۱۷۵)
اگر خدای حکیم، نورهای جزئی دیگری در کائنات گذاشته است، برای این نیست که ما به سمت آن نورها برویم، بلکه برای آن است که از آن نورها استفاده کنیم تا امورات زندگیمان بگذرد.
هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ﴿۵﴾
اوست کسى که خورشید را روشنایى بخشید و ماه را تابان کرد و براى آن منزلهایى معین کرد تا شماره سالها و حساب را بدانید خدا اینها را جز به حق نیافریده است نشانه ها[ى خود] را براى گروهى که مى دانند به روشنى بیان مى کند (۵)
رسیدن به جهنم بخاطر عدم درک نورهای واقعی است. زیرا آدمیان وقتی در نورهای غیر اصلی غرق شوند و آن را نور اصلی بحساب آورند، در آن صورت در یک سلوک بی پایان و بی هدف و تسلسل وار می افتند و در نهایت سر از جهنم در میاورند. وقتی در سلوکهای دیگر بیفتید، وقت خود را تلف کرده اید و در آن صورت هیچ گونه آمادگیی برای روز قضاوت ندارید و در روز قضاوت جذب جهنم خواهید شد. خدا می فرماید که خورشید و ماه را بصورت منازلی طراحی کرده است (هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ) تا که حساب سال و ماه را بدانید و زمان را از دست ندهید و خود را گم نکنید. کسانی که در زندانند و هیچ وسیله تقویمی ندارند، مجبورند که روی دیوار زندان، با چوب خط زمان را برای خود در نظر بگیرند. اما ممکن است که یک روزی یادشان برود. در آن صورت زمان دقیق را از دست میدهند. خدای مهربان از طریق خورشید و ماه این کار را برای ما ساده کرده است. حالا تصور کنید که یکی بیاید و بگوید تمام راهنمایی ها و هدایتها در خورشید و ماه است، این اصلا جالب نیست و این نشان از انتخاب یک سلوک خطرناک دارد.
افراد ابتدا برای این به مسافرت میروند تا که نشانه های خدا را در زمین نگاه کنند. اما ممکن است بعد از مدتی سیر و سلوک خود را تغییر دهند و مثلا برای خوردن فقط غذاهای خوشمزه و یا خرید بروند. یا بعد از مدتی فقط برای گوش دادن آهنگ در حین مسافرت بروند. در این حالت، ظاهرا همان مسیر طی شده است ولی سیر و سلوک متفاوت شده است. سیر و سلوک عرفانی هم اینطوری است. در زمان قدیم مردم دو گروه بودند:
1. عده ای که ماه و خورشید و ستارگان را نگاه میکردند و از روی آن زمانها و فصول بارش و برداشت و ... را استنتاج میکردند.
2. اما عده ای دیگر از نورافشانی ستارگان، تصاویری از صور فلکی ساختند و آن را به تصویری روی زمین نگاشت کردند، تا حدی که صور فلکی گاو در آسمان باعث قربانی و یا تقدیس گاو روی زمین شد.
حالت دومی را سیر و سلوک جهنمی می نامند که به ناکجا آباد منتهی میشود. ایجاد راز و رمز از روی نورافشانی ماه و ستاره، یک نوع هوی است و این یک زبان رمز آلود و راز آلود میخواهد. به همین خاطر کسانی که در مورد این ستاره ها و آیکونها و نشانه ها، دچار هوی شدند، یک آئین راز آلود ایجاد کردند که همه چیزشان رمز و راز بود. آنها می خواهند که از روی این راز و رمزها، نور برای خود تولید کنند. حال آنکه نور، بدون خدا اصلا امکان پذیر نیست. همه حقایق و نورها از طرف خداست و نه از ذهن و یا ستاره و یا خورشید و ماه. خدا نور آسمانها و زمین است.
أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ ﴿۴۰﴾
یا [کارهایشان] مانند تاریکیهایى است که در دریایى ژرف است که موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [دیگر] است [و] بالاى آن ابرى است تاریکیهایى است که بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است هر گاه [غرقه] دستش را بیرون آورد به زحمت آن را مى بیند و خدا به هر کس نورى نداده باشد او را هیچ نورى نخواهد بود (۴۰)
افراد با دانستن یک سری نمادها و موقعیتهای فلکی، فکر میکنند که به یک مقام و نور و یا رازی دست یافته اند. حتی بعضی از آنها چیزی را که درک میکردند، به عنوان راز و اسرار نگه میداشتند و خاصتا برای خود نگه میداشتند. به این طریق آئینهای راز آلود اختراع شد، همراه با ریاضتهای عجیب و غریب که خدا به آن توصیه نکرده بود. خیلی ها برداشت خود را از خدای رحمان ایجاد کردند و آن را اسم اعظم گذاشتند و خود و دیگران را سرکار گذاشتند. آنها فکر میکردند که به اسم اعظم دست یافته اند و این در راستای بندگی کردن نبود. در حالی که سلوک واقعی رسیدن به صفات بندگی است. ایوب بیمار میشود. او طبق نوری که خدا برایش تعیین کرد، جلو رفت و استایل زندگی خود را بطور کامل طبق آن چیزی که خدا امر فرمود، تغییر داد. بعد از آن ایوب شفا یافت و به صفات بندگی هم رسید. این یک سلوک واقعی است.
مردمی که خورشید و ماه را ستایش میکردند، وقتی کسوف و خسوف می دیدند، نظریه پردازی میکردند و مثلا میگفتند که ایزد خورشید با ایزدان دیگر در جنگ است! آنها شروع میکردند به قربانی کردن برای ایزد خورشید. وقتی کسوف و یا خسوف تمام میشد و خورشید نمایان میشد، پیش خود میگفتند که الهه خورشید پیروز شد و به این طریق محکمتر و جدی تر از قبل به الهه خورشید می چسبیدند. اگر آنها یک ساعت صبر میکردند و هیچی نمی گفتند و هیچ نظریه ای نمی دادند، خورشید برمیگشت و نیازی به قربانی کردن هم نبود. چه بسا اتفاقات زیادی اعم از خسوف و کسوف و عبور شهابها از کنار زمین، شبها اتفاق افتاده باشد و کسی هم آنها را ندیده و خطرات هم رفع شده باشند. سلوکی که مردم برای زندگی در این دنیای فانی انتخاب کنند، تعیین کننده سرنوشت آنان در وحشت بزرگی به اسم جهنم است.
جهنم یک وحشت بزرگ است که همه مجرمین خواسته و یا ناخواسته جذب آن میشوند . در قسمتهای قبل بیان شد که رفتن به جهنم یک سلوک و روش است که از همین دنیا شروع میشود. قیامت حادثه بزرگی است که در آن روز جهنمیان از فرط ترس و هیجان و یا وحشت، غافلگیر شده و حول و حوش جهنم به زانو در میایند.
فَوَرَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّیَاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا ﴿۶۸﴾
پس به پروردگارت سوگند که آنها را با شیاطین محشور خواهیم ساخت سپس در حالى که به زانو درآمده اند آنان را گرداگرد دوزخ حاضر خواهیم کرد (۶۸)
ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَنِ عِتِیًّا ﴿۶۹﴾
آنگاه از هر دسته اى کسانى از آنان را که بر [خداى] رحمان سرکشتر بوده اند بیرون خواهیم کشید (۶۹)
ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلَى بِهَا صِلِیًّا ﴿۷۰﴾
پس از آن به کسانى که براى درآمدن به [جهنم] سزاوارترند خود داناتریم (۷۰)
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا ﴿۷۱﴾
و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد مى گردد این [امر] همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است (۷۱)
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا ﴿۷۲﴾
آنگاه کسانى را که پرهیزگار بوده اند مى رهانیم و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى کنیم (۷۲)
جهت فهم اینکه چرا حول جهنم به زانو در می آیند؛ به داستان واقعی زیر توجه کنید. یکی می گفت که برای یک شرکت ساختمان سازی کار میکرد. روز اول کار، به او گفتند که باید از طریق بالابر، بروید به یکی از طبقات بالای این ساختمان و فلان کار را انجام بدهید. اما سرکارگر یکی را با او فرستاد تا او را در بالابر همراهی کند. او گفت نه کسی را لازم ندارم، خودم تنها میروم. اما سرکارگر که آدم با تجربه ای بود گفت برای اولین بار لازم است کسی با تو بیاید. بالابر طوری بود که محافظ چندانی دور خود نداشت و با یک نگاه، طبقات پایین دیده میشد. طبقه چهارم را رد کردند، این فرد بطور تصادفی به طرف پایین نگاه کرد. ترس تمام وجود او را گرفت، طوریکه نای ایستادن نداشت و همانجا زانوهایش شل شد و نشست. آنطوری که خودش تعریف میکرد، انگار نیرویی او را به سمت کناره بالابر هول میداد که بیفتد. این حالت را در عربی جِثِیًّا میگویند یعنی به زانو در آمدن. یعنی آدمی از هول افتادن در یک حادثه، به سمت خود آن حادثه خواهد رفت.
هدف از ذکر این داستان، همین نکته آخری بود که بیان شد. آدمی گاهی از ترس یک حادثه، خودش به دلخواه خود، به سمت آن حادثه خواهد رفت.
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا ﴿۷۱﴾
و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد مى گردد این [امر] همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است (۷۱)
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا ﴿۷۲﴾
آنگاه کسانى را که پرهیزگار بوده اند مى رهانیم و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى کنیم (۷۲)
آدمی از ترس یک حادثه وحشتناک، به سمت خود حادثه خواهد رفت. کسی که در بالابر بترسد، دقیقا به سمتی کشیده خواهد شد (یا خود را میکشاند) که بیفتد. دلیل علمی این اتفاق را بطور دقیق نمی دانم. ولی میدانم که زانو زدن حول جهنم از ترس و وحشت، شبیه همین حادثه است. به قول ضرب المثل معروف که میگوید از هر چه بترسید، سرت میاید. جهنمیان از ترس جهنم، داخل جهنم میشوند.
در متون اوستایی، این حادثه به صورت پل صراط (پل چینوت) به تصویر کشیده شده است. اما در قرآن به سبک جدیدتر و ملموستر بیان فرموده است. از آیه قرآنی نتیجه گرفته میشود که همگی سوار این بالابر یا پل میشوند (وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا = و هیچ کس از شما نیست مگر اینکه در آن وارد مى گردد این امر همواره بر پروردگارت حکمى قطعى است ) و همگی به زانو می افتند. اما خدای مهربان متقین را از این حادثه دهشتناک نجات خواهد داد (ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا = سپس متقین را نجات می دهیم و ظالمین را به زانو در افتاده رها می کنیم).
آنچه که از آیه استنباط میشود این است که جهنمی ها در آن لحظه به حالت زانو زده رها میشوند و پس از آن، آنها خودشان جذب جهنم میشوند. اما قطعا و بدون استثناء همگی از این بالابر یا پل عبور خواهند کرد. عمدا اینجا کلمه جذب را بکار بردم، تا این نکته مهم را بیان کنم که سیستم شیطان هم کلا براساس جذب است. آدمیان گاهی در مسائل عشق هم خودشان فرد مقابل را نمی خواهند، اما بالاخره خواسته و یا ناخواسته جذب آن میشوند و در کار انجام شده قرار می گیرند. به همین خاطر است که آیه می فرماید وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا یعنی وقتی در حول و حوش چیز جذب کننده ای قرار بگیری، دیر یا زود جذب آن خواهی شد و این یک حادثه قطعی است و بی شک و شبهه پیش خواهد آمد. جهنم یک حادثه قطعی است که طی یک فرآیند خاص جذب، اجرا خواهد شد. تمام کسانی که سبک و سیاق زندگیشان رحمانی نباشد، در نهایت جذب آن خواهند شد.
داستانی که در بالا تعریف شد، مربوط به وحشت در یک بالابر دنیایی است و البته در مقابل بالابر روز حشر، چیزی بحساب نمی آید. کسانی که طبق دین و راه و روش خدا در این دنیا زندگی نمی کنند و به سبک و روش خدا اعتماد نمی کنند و بر او توکل نمی کنند، خدا هم در آن روز به آنها توجه نمی کند و آنان را در آن لحظه حیاتی تنها میگذارد (قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ ).
قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ ﴿۱۰۸﴾مى فرماید [بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید (۱۰۸)
در قسمتهای قبلی بیان شد که دین جهنمیان یک نوع سلوک است (البته سلوک در مسیر وارونه و غیر رحمانی). به این معنا که جذب میشوند، جذب انواع دلبستگیها و انواع زنجیرها. در دین جهنمیان، سلوک و جریان برعکس است، انگار آب چشمه از سمت پایین به بالا میرود. بطور مثال الکل و غساق بر خلاف جریان عادی مایعات در بدن حرکت میکنند. آنچه که در جهنم است، جریانی برعکس طبیعت است. این یک نوع سلوک است. این سلوک در این دنیا هم برقرار است. غل و زنجیرهایی احساسات و عقل آدمی را کنترل میکنند. مثلا آدمیان با شنیدن و حتی فکر کردن به یک آهنگ، در یک جریان فکری خاص و یا یک خیال خاص میافتند و به این میگویند سلوک.
در سلوک وارونه مردم ذکر و یاد و نام خدا را بیاهمیت میکنند. یک پیوستگی و جریان فکری و ذهنی خاص آنان را میگیرد؛ دلیل اصلی آن به جا نیاوردن نماز است زیرا نماز قطع کننده این فکر و خیالات و جریانات است.
بعد از مدتی گریه و خنده آدمها دست خودشان نیست و این جریان، سلوک آن را تعیین میکند. سلوک در واقع یک برنامه است که روی آدمی می نشیند و بعد از آن دیگر، آن برنامه همه چیز شما را تعیین میکند. یک نوع ربات گونگی، در عین حال فکر میکنند که اختیار دارند. آیه قرآن از جهنمیان در مورد سلوک در سقر سوال میکند.
مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ
(چرا به سَقَر سلوک کردید؟)
برای درک مفهوم سقر و سلوک در سقر، رفتار نوعی قارچ را بررسی کنیم که این قارج مورچهها و سوسکها را گیر میاندازد. نوعی قارچ مخصوص در آفریقا هست که به مغز مورچه ها و سوسکها حمله میکند و کنترل مغز آنان را به دست می گیرد و در آن موقع به مورچه دستور میدهد که بالای یک برگ برود و خود را آویزان کند و ساکن بماند (مورچه به ربات تبدیل شد). مورچه بعد از آن دستور را جدی گرفته و هیچ تلاشی نمی کند و بعد از مدتی از گرسنگی می میرد. این نوع قارچ در مغز مورچه رشد میکند و بوسیله این مورچه مرده، دنبال پیدا کردن قربانی های دیگر می گردد (حالا مورچه مرده یک زامبی شد). در حالت زامبی، دیگر مورچه مرده است و از خودش هیچ اختیاری ندارد و قارچ فرمانده بدن اوست.
خدا این نوع نشانه را در طبیعت گذاشته است تا متوجه شویم که چطوری یک انسان میتواند به یک زامبی تبدیل شود. زامبی در واقع اختیارش دست خودش نیست و بلکه از یک مجموعه دیگر دستور می گیرد. بعضی بیماریهای روانی، نمونه داخل شدن یک انسان به زامبی پنداری هستند. البته توجه شود که تمام این اتفاقات در پندار صورت می گیرد. تبدیل شدن انسان به زامبی، از پندار منحرف شروع میشود. وقتی انسان کنترل پندار خود را از دست دهد، در آن صورت به یک زامبی تبدیل شده است و هر کار ناشایستی از دستش بر میاید. دعا و خواسته صالحان همیشه این بوده است که آنان به ندای کسانی که مردم را به سمت ایمان (پندار نیک) دعوت میکردند، جواب مثبت میدادند و ایمان می آورند.
رَبَّنا اِنَّنا سمَعْنا مُنادِیاً یُنادی لِلاْیمانِ اَنْ امِنُوا بِرَبَّکُمْ فَامَنّا.
رَبَّنا اغْفِرلَنا وَ ِلاخواِننَا الُّذینَ سَبَقُونا بِالاْیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ امَنُوا.
رَبَّنا اِنَّکَ رَوُفُ رَحیمَ.
خدایا، ما شنیدیم ندای کسی را که اینطور به پندار نیک دعوت میکرد: به پروردگارتان ایمان بیاورید. ما هم ایمان آوردیم. خدایا، ما و برادران دینیمان را که زودتر از ما ایمان آوردهاند، بیامرز و در دلهایمان کینه و کدورتی از مومنان قرار نده که تو دلسوز مهربانی.
وقتی آدمی، طوری زندگی کند که کنترل پندار خود را از دست دهد، یعنی در یک سلوک گیر افتاده است و به این طریق یک منبع دیگر، برای پندار او برنامه ریزی میکند. حالا این منبع چیست، جای بحث است. این حالت را سلوک وارونه می گویند. برای فهم دقیق معنای سلوک، بدانیم که رفتار زنبور هم یک نوع سلوک است. زیرا زنبور براساس وحی غریزی که خدا در وجودش قرار داده است، دنبال گلهای مختلف میگردد و عسل تهیه میکند. زنبور طبق وحی و یک منبع خارجی عمل میکند. اما فرق سلوک زنبور با دیگر سلوکها این است که زنبور براساس وحی و در جهت راههای پروردگار سلوک میکند.
ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ﴿۶۹﴾
سپس از همه میوه ها بخور و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه بپوى [آنگاه] از درون [شکم] آن شهدى که به رنگهاى گوناگون است بیرون مى آید در آن براى مردم درمانى است راستى در این [زندگى زنبوران] براى مردمى که تفکر مى کنند نشانه [قدرت الهى] است (۶۹)
دعای صالحان در طول تاریخ همیشه این بوده است که خدا آنان را در راه و روش پروردگار قرار دهد و در سلوکهای دیگر نیفتند.
رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَهً وَ عِلْماً فَاغْفِر لِلَّذینَ تابُوا وَاتَّبَعُو سَبیلَکَ و قِهِمْ عَذابَ الْحَجیمِ.
اما وقتی خدا بخواهد کسی هدایت نشود، سلوکی را در دل مجرمین خواهد انداخت که سراز بیابان در بیاورند.
وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ ﴿۱۹۸﴾
و اگر آن را بر برخى از غیر عرب زبانان نازل میکردیم (۱۹۸)
فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ ﴿۱۹۹﴾
و پیامبر آن را برایشان مى خواند به آن ایمان نمى آوردند (۱۹۹)
کَذَلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ﴿۲۰۰﴾
این گونه در دلهاى گناهکاران [انکار را] راه مى دهیم (۲۰۰)
این وضعیت تمام مجرمین تاریخ بوده است. آنان در یک سلوک بی نهایت افتادند و نتوانستند از آن خارج شوند. آنان نتوانستند معمای این دنیا را برای خود حل کنند.
وَمَا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ ﴿۱۱﴾
و هیچ پیامبرى برایشان نیامد جز آنکه او را به مسخره مى گرفتند (۱۱)
کَذَلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ﴿۱۲﴾
بدین گونه آنرا در دل بزهکاران راه مى دهیم (۱۲)
لَا یُؤْمِنُونَ بِهِ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ ﴿۱۳﴾
[که] به او ایمان نمى آورند و راه [و رسم] پیشینیان پیوسته چنین بوده است (۱۳)
وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَابًا مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ ﴿۱۴﴾
و اگر درى از آسمان بر آنان مى گشودیم که همواره از آن بالا مى رفتند (۱۴)
لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ ﴿۱۵﴾
قطعا مى گفتند در حقیقت ما چشمبندى شده ایم بلکه ما مردمى هستیم که افسون شده ایم (۱۵)
وقتی آدمی در یک سلوک غلط و یا وارونه بیفتد، یعنی اختیارش دست خودش نیست و از جای دیگری برنامه اش ریخته شده است. سقری که خدای حکیم از آن صحبت میکند، فضای اجرای چنین برنامه ای است. سقر در همین دنیا هم پیش میاید. در این دنیا هم، فیدبکهای ساده زندگی دیگر به آنها لذت نمیبخشد. آنها مجبورند یک سری و یک سلسله عملیات پیچیده هزینهبردار انجام دهند تا ذرهای لذت به دست آورند. بخاطر بدست آوردن معنویت، مجبورند که یک فیلم سیصد قسمتی ببینند. اما این فیلم سیصد قسمتی، خیلی چیزهای دیگر هم با خود دارد که فرد در میانه راه یادش میرود دنبال چی بوده است و در نهایت جذب جاهای دیگر فیلم خواهد شد و کلا بعد از آن در یک سلوک و راه و روش دیگر خواهد افتاد. این کارها مثل تار عنکبوت میماند که فقط خود عنکبوت از آن سر در میاورد و دیگران قطعا در آن گیر خواهند افتاد.
وقتی آدمی نیازهای کاذب برای خود به وجود بیاورد، نشان از این است که در سلوک خاصی افتاده و از جای دیگری، تکلیفش مشخص میشود. مردم در این حالت هیزم آتش جای دیگری هستند. در جهنم هم مردم هیزم کارها و امورات جهنم میشوند.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾
اى مؤمنان خود و خانوادهتان را از آتشى حفظ کنید که هیزم آن مردم و سنگها هستند و فرشتگانى درشتخو و سخترو بر آن گماردهاند که از خداوند در آنچه فرمانشان دهد سرپیچى نمىکنند، و هر چه به ایشان فرمان داده مىشود، انجام دهند (۶)
این هیزم بودن به آن معناست که آنها در یک سلوکی قرار می گیرند که در امورات بد، معاونت میکنند. صالحان و پیامبران در طول تاریخ همیشه دعایشان این بوده است که ناخواسته با ظالمان همکاری نکنند و در چنین سلوک و موقعیتی قرار نگیرند.
رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَهً لِلَّذینَ کَفروا وَ اغْفِرْلَنا.
رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَهً لِلقَوْمِ الظّالِمینَ.
رَبَّنا لاتَجْعَلَنا مَعَ الَقَوْمِ الظَّالِمینَ.
خدا در جهنم واقعیت وجود آدمهای بد را به آنها نمایش میدهد و این سلوک واقعی آنها است.
در این دنیا دو نوع سبک زندگی پیش ما گذاشته شده است یکی اسلام، دیگری سلوک وارونه. اسلام یعنی تسلیم جریان رحمانی شدن و طبق آن عمل کردن اما سلوک وارونه یعنی از جنبه رحمانی استفاده نکردن و نادیده گرفتن آن و در یک جریان دیگر افتادن. روش اولی کوتاه و کم هزینه است و به نتیجه میرسد. اما روش دومی پیچیده است و در نهایت به نتیجه هم نمیرسد و سرکاری است.
اگر یک سری لذت داخل سلوکهای غیررحمانی این دنیا هم هست، از صدقه سر نظام رحمانی است؛ اما در جهنم این دو روش از هم جدا میشوند. وقتی آدمیان در یک سلوکی غیر از آنچه که خدا راهنمایی فرموده است، بیفتند؛ خدا آنان را با همان سلوک رها میکند و به آنها می فرماید که بروید در آن گم شوید و با من سخن مگویید. البته سلوک غیر رحمانی همان گم شدن و ره گم کردن است.
قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْمًا ضَالِّینَ ﴿۱۰۶﴾
مى گویند پروردگارا شقاوت ما بر ما چیره شد و ما مردمى گمراه بودیم (۱۰۶)
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿۱۰۷﴾
پروردگارا ما را از اینجا بیرون بر پس اگر باز هم [به بدى] برگشتیم در آن صورت ستمگر خواهیم بود (۱۰۷)
قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ ﴿۱۰۸﴾
مى فرماید [بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید (۱۰۸)
خدای رحمان خطاب به جهنمیان می فرماید که در آن گم شوید و با من سخن مگوئید. این واقعیت سلوک غیر رحمانی و یا سلوک وارونه را برای ما مشخص می کند:
1. گم شدن، ره گم کردن، سر در گم شدن، گمراه شدن ، سرگردانی، حیرت
2. سخن نگفتن با خدا، کلام خدا را استفاده نکردن، سخن خدا را نشنیدن، از خدا کمک نخواستن، خدا را فراموش کردن
اینها همگی نشانه سلوک وارونه است. یک نمونه از خواص سلوک وارونه را به شما بگویم. سلوک وارونه خیلی خطرناک است زیرا در یک جریان بی نهایت خواهید افتاد و به ناکجا آباد خواهید رفت.
بطور مثال، در سلوک وارونه، تکرارهای بی معنا هم لذت دارد. وقتی تکرارهای بیمعنا به شما لذت بدهد. پس بقیه تکرارها هم به شما لذت میدهد. این مفهوم واقعی سلوک است. وقتی که یک آهنگ و یا کلیپی که از آن خوشتان آمده است، را بارها نگاه و یا گوش میکنید و از آن لذت میبرید، دچار یک تکرار هستید. ولی تا اینجا ظاهرا مشکلی نیست. اما مشکل از آنجایی شروع میشود که شما لذت را در تکرار می جویید و تمام تکرارها یک لذت معین و تقریبا مشابه دارند. بنابراین شما جذب تمام چیزهایی میشوید که تکرار دارند و این یعنی جذب بی نهایت شدن و در واقع سردر گمی و حیرت اصلی این است. معنویت واقعی یعنی اینکه در این دنیای فانی، گزینه هایی که شما را جذب میکنند را تا حد امکان کم کنید تا در نهایت به درجه ای برسید که ندیده، آخرت را بر دنیا ترجیح دهید.
فَأَمَّا مَنْ طَغَى ﴿۳۷﴾ اما هر که طغیان کرد (۳۷)
وَآثَرَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ﴿۳۸﴾ و زندگى پست دنیا را برگزید (۳۸)
فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوَى ﴿۳۹﴾ پس جایگاه او همان آتش است (۳۹)
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى ﴿۴۰﴾ و اما کسى که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس خود را از هوس باز داشت (۴۰)
فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَى ﴿۴۱﴾ پس جایگاه او همان بهشت است (۴۱)
گوش دادن به یک آهنگ چندین بار برای به یاد آوردن و اخذ یک حس خاص. این یک نوع اعتیاد است. هر گوش دادنی باید با دفعه قبل متفاوت باشد حتی در مورد قرآن. به همین خاطر خدا در مورد قرآن هم میفرماید که قرآن را گوش کنید و در عین حال ساکت باشید.
سلوک وارونه به معنای روش، رفتار و بینش که هم معنی دین است اما در جهت منفی. زیرا دین الهی جهت و رویه مشخصی دارد و خدا خودش آن را برای ما مشخص میکند. خدا خودش هدایتها و راهنماییها و جهتها را در دین قرار داده است. اما سلوک وارونه را کسانی دیگر جهت میدهند و معلوم نیست سر از کجا در بیاورید.
رفتن به سوی هدفی که از قبل، سمت و سوی آن مشخص است یک نوع حرکت باطنی است که من واقعی افراد با آن طرفند. در قیامت طبق سلوکی که افراد در این دنیا داشتهاند تصمیم گیری میشود که افراد در بهشت باشند یا در جهنم. توبه یعنی برگشتن از یک روش غلط و جهت غلط و یا بینش غلط و رفتن به سوی روش درست. خدا مدام از توبه صحبت می فرماید. توبه یعنی برگشت از یک سلوک غلط. بنابراین توبه یک امر عملی است و اینطوری نیست که فقط با زبان بگوئید توبه کردم. بلکه باید یک سلوک و حرکت و جریان غلط را ترک کنید و از جریان و مسیر وارونه برگردید و تغییر جهت دهید.
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 179)
طهارت (بخش 7)
خانه ( قسمت 3 )
خدای حکیم و مهربان شیوه تربیت بچه ها را در راستای پاک شدن خانه قرار داده است. به زبان ساده تر، خود کودک یا نوجوان هم باید در جهت طهارت و پاکی خانه بکوشد. بچه ها را در طهارت و پاک کردن خانه مشارکت دهید تا یاد بگیرند. همانطور که پیامبر ابراهیم در بنا کردن و تطهیر خانه کعبه، پسرش اسماعیل را مشارکت داد، زیرا او میخواست با این کار زندگی آینده اسماعیل را در امر طهارت خانه تثبیت کند. اگر اهل خانواده در امر طهارت خانه مشارکت داده نشوند و یا همکاری نکنند، در دراز مدت پای بند آن نخواهند ماند. مشارکت دادن در یک امری، مهمترین و بهترین روش یاددادن است. دین فقط دستور نیست و بلکه گاهی با همدیگر کار نیکی را انجام دادن است. کار نیک خانوادگی، تاثیرات خوب و پایداری دارد. مهمترین عهد خدا با ابراهیم و اسماعیل، پاکسازی و طهارت خانه بود. ابراهیم و اسماعیل متعهد شدند که خانه را پاک نگه دارند. اگر چه نسلهای بعدی، این توصیه را رعایت نکردند و آن را آلوده کردند.
وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَنْ طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ ﴿۱۲۵﴾
و چون خانه [کعبه] را براى مردم محل اجتماع و [جاى] امنى قرار دادیم [و فرمودیم] در مقام ابراهیم نمازگاهى براى خود اختیار کنید و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانه مرا براى طوافکنندگان و معتکفان و رکوع و سجودکنندگان پاکیزه کنید (۱۲۵)
بعد از پاکسازی خانه، پیامبر ابراهیم از خدا درخواست میکند که امنیت را در کل شهر قرار دهد و انواع میوه ها و محصولات را به اهالی آن ارزانی کند. این نکته ثابت میکند که طهارت و پاکی خانه شرط اول و آخر امنیت روانی و اقتصادی یک جامعه است.
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَمَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ ﴿۱۲۶﴾
و چون ابراهیم گفت پروردگارا این [سرزمین] را شهرى امن گردان و مردمش را هر کس از آنان که به خدا و روز بازپسین ایمان بیاورد از فرآورده ها روزى بخش فرمود و[لى] هر کس کفر بورزد اندکى برخوردارش مى کنم سپس او را با خوارى به سوى عذاب آتش [دوزخ] مى کشانم و چه بد سرانجامى است (۱۲۶)
وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿۱۲۷﴾
و هنگامى که ابراهیم و اسماعیل پایه هاى خانه [کعبه] را بالا مى بردند [مى گفتند] اى پروردگار ما از ما بپذیر که در حقیقت تو شنواى دانایى (۱۲۷)
بچه هایتان را در امورات طهارت خانه بطور عملی دخالت دهید، تا یاد بگیرند که خانه را از هر گونه رجز و رجس و کثیفی پاک نگه دارند. اعضاء خانواده باید در قانون گذاری خانه شراکت داده شوند. همانطور که ابراهیم بوسیله اسماعیل پایه های خانه را بالا می برد و آن را بنیانگذاری میکنند.
معمولا مردم این دوره و زمانه میگویند که زن رئیس خانه است و قانون خانه را او تعیین میکند. اما این نظر با تصویری که خدای رحمان در قرآن از خانواده برای ما ترسیم کرده است، نمی خواند. بعضی ها خیلی دوست دارند برخلاف آنچه که خدا می فرماید عمل کنند. هر جا جریان و سمت و سوی یک امر برعکس آن چیزی شد که خدا فرموده است، بدانید که دست شیطان ملعون در کار است. خانه قاعده و قوانین خودش را دارد که همگی این قوانین در جهت طهارت آن است و در خانه زن سالاری و یا مرد سالاری و کودک سالاری بی معناست و همگی چه زن و چه مرد و چه بچه باید در جهت رعایت این قوانین بکوشند. این قوانین چیزی جز پاک نگهداشتن خانه از رجس و رجز و سایر آلودگی ها نیست.
بچههایی که خارج از خانواده در اردوگاههای پرورش بچه، رشد مییابند به رعایت قوانین خانه زیاد توجه نمیکنند. زیرا آنها در این امر مشارکت داده نشده اند و همه چیز به آنها دیکته شده است.
خدای عالمیان در ازدواجها، نفس را با نفس در نظر گرفته است. خدا نفرموده است با تحصیل کرده ازدواج کنید، یا با فلان قشر ازدواج کنید، یا با پولدار ازدواج کنید. بلکه فرموده است از جنس خودتان برای خودتان ازواجی آفریدم (وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا). در مسائل خانوادگی القاب و عناوین بیاهمیت است. بعضی زنان و مردان، مدرک تحصیلی می گیرند و بوسیله این مدارک تحصیلی که عموما یک برگ کاغذ بی ارزش بیش نیست، بر همدیگر فخر میفروشند و به هم دیگر فشار می آورند؛ انگار اخذ مدرکهای تحصیلی، اهرم فشار خانوادگی بحساب میاید. اینها روش و سبک زندگی صحیح نیست و بلکه روش از بین بردن زندگی است.
وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا وَجَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ بَنِینَ وَحَفَدَةً وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ ﴿۷۲﴾
و خدا براى شما از خودتان همسرانى قرار داد و از همسرانتان براى شما پسران و نوادگانى نهاد و از چیزهاى پاکیزه به شما روزى بخشید آیا [باز هم] به باطل ایمان مى آورند و به نعمت خدا کفر مى ورزند (۷۲)
گاهی افراد مدت طولانی در طول روز داخل ماشین یا مترو هستند که این هم تضادهایی را برای افراد پیش میآورد. زیرا این محیطها خانه نیستند و نمی توانند مثل خانه باشند. بنابراین نباید مثل خانه به این محیطها اعتماد کرد و باید با خانه تفاوت داشته باشند.
بدن انسان هم مثل خانه است، ورودی دارد که همان چشم و گوش و بینی و سایر حسهاست. باید هر چیزی را در آن نریزید و هر چیزی را نگاه نکنید و هر چیزی را نشنوید. پا نماینده کف بدن ما و ارتباط با زمین است. لباسها و پوشش ما دیوار ما هستند. ستون فقرات ما (محل عبور اعصاب و ستون بدن) قواعد و ستونههای ما هستند. سقف هم سر و اندیشه ما است. همانطور که خانه باید پاک نگهداشته شود، خانه بدن ما هم باید پاک نگهداشته شود. وقتی بیمار می شوید، باید سعی کنید به روش رحمانی و طبیعی بهبود یابید. این در پاکی و طهارت بدن ما خیلی موثر است. نجات یافتن از دست بیماری به روش رحمانی خودش یک نوع طهارت برای بدن است. شما نمی توانید با جارو بدن خود را پاکیزه کنید. بلکه روشهای درمان و روشهای تغذیه همان جاروی داخلی بدن ماست.
وقتی ایوب به روش رحمانی و بدون استفاده از روشهای غیررحمانی، بدن خودش را درمان کرد، خدا خانه و خانواده اش را هم به او برگرداند. یعنی خانواده خود را ریکاوری کرد. پس پیش نیاز یک خانواده پاک، یک خانه پاک است. پیش نیاز یک خانه پاک هم ، یک بدن پاک است. ایوب بوسیله روش نظام رحمانی بدنش را پاک کرد و بعد همین روش را در خانواده خود اجرا کرد و به این طریق طهارت درون بدنی در افراد خانواده هم برقرار شد.
بنابراین درمان به روش ایوب، خانواده را قوی تر میکند و هزینه ها را هم کمتر میکند. گاهی فرزندان و زنان و مردان در خانه، عملهای جراحی زیبایی بی مورد و تقلیدی انجام میدهند که به خانواده فشار می آورد و هزینه زیادی بر آن تحمیل میکند. یا گاهی بخاطر تقلید و چشم و هم چشمی، خانواده را دچار خرجهای الکی میکنند و به آن فشار می آورند. در این حالت، افراد خانواده، عملا خانواده و قوانین و قواعد آن را قبول ندارند و از هم می پاشانند. اما ایوب با روش زندگی رحمانی در درمان و سایر موارد، این هزینه ها را تقریبا به صفر رسانید و به همین خاطر خدا می فرماید که اهلش را به او بر گرداندیم.
وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ﴿۸۳﴾
و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳)
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ ﴿۸۴﴾
پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان [مجددا] به وى عطا کردیم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت کنندگان [باشد] (۸۴)
این آیات نکات جالبی در خود دارند. ما فقط در نظام رحمانی میتوانیم خانه و اساس خانواده را دوباره بازیابی و حفظ کنیم.
حتی مسئله پرخوری برای ما خانه هم مطرح است. مهمانیهای شلوغ شبانه، دادههای زیاد و بیفایده و بدرد نخور به افراد میدهد که موجب پرخوری میشود و باعث سرایت بیماریهای خانوادگی میشود. پرخوری از هر نوعش مضر است و یک خاصیت جهنمی است. در جهنم همگی پرخوری میکنند و همچنین یکی از خاصیتهای جهنم، پر و مملو بودن است.
فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ﴿۵۳﴾
و از آن شکمهایتان را خواهید آکند (۵۳)
یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ ﴿۳۰﴾
آن روز که [ما] به دوزخ مى گوییم آیا پر شدى و مى گوید آیا باز هم هست (۳۰)
جاهایی که پر و مملو هستند، در این جاها طهارت و تمیزی نمیتواند بطور کامل رعایت شود. دستشویی های عمومی معمولا کثیف هستند، زیرا افراد زیادی با تفکرات و برداشتهای متفاوت از بهداشت به آن رفت و آمد دارند. خانواده نباید مثل چنین جایی باشد. خانه ای که انواع تفکرات غلط از بیرون به آن درز کند، پاکیزگی خود را از دست میدهد؛ مگر آنکه افراد خانواده دوباره به پاکیزگی و طهارت خانه خود اقدام کنند. یکی از صفات جهنم و جهنمیان، مملو و پُر بودن و پُر شدن است. زیرا مفهوم خانه و خانواده در جهنم وجود ندارد. وضعیت شلوغی و پر بودن جهنم مثل دستشویی هایی است که هیچی در آن رعایت نمیشود و انواع تفکرات متضاد در آن جریان دارد. همین خاصیت؛ جهنم را غیرقابل تحمل میکند.
یک بچه باید یک سری قواعد و قوانین را در خانه رعایت کند تا بتواند در بیرون از خانه از خود محافظت کند و مشکلی برایش پیش نیاید. شما نمیتوانید همیشه در بیرون از خانه بچهها را کنترل کنید، زیرا همیشه با آنان نیستید؛ اما قواعد رعایت داخل خانه در این مورد کمک کننده است. بچه ای که در امور طهارت خانه مشارکت کند و در برپایی خانه ای پاک و مطهر دخالت داده شود و آموزش داده شود؛ در بیرون از خانه هم بدون حضور والدینش میتواند براحتی از خود دفاع و محافظت کند.
اما متاسفانه بعضی از والدین در خانواده از طریق گوشیهایشان هر چیزی را به بچههایشان نمایش میدهند و بعد میگویند بالاخره بچه ها اینها را در بیرون از خانه میبینند! این دیدگاه اشتباه است؛ حتی اگر بچه در بیرون از خانه ببیند، بهتر است که در داخل حریم خانه آن را نبیند تا متوجه کثیفی و شر بودن آنچه که در بیرون میبیند بشود. در خانه مادر بچه به بچه میگوید دروغ نگو. بچه بعداً در جامعه همین را سعی میکند رعایت کند. اینها اقدامات تربیتی و محافظتی هستند و تاثیرات فوق العادهای دارند. تربیت یک نوع عمل وکردار است و صرفا گفتار و دستور نیست.
بعضیها غذاهای خیابانی نمیخورند زیرا از پاکی آن مطمئن نیستند. دلیل اصلی آن این است که افراد داخل خانه به طهارت و پاکی غذا اهمیت میدهند. این مورد افراد را در بیرون از خانه دقیقتر میکند. باید افراد در بیرون از خانه در آنچه استفاده میکنند دقت بیشتری بکنند. بنابراین دقت در پاکی تغذیه در داخل خانواده، تاثیر خودش را در بیرون از خانه هم می گذارد، حتی اگر والدین همراه بچه ها نباشند. البته وسواس در پاکیزگی هم مناسب نیست. در هر چیزی باید حد اعتدال را رعایت کرد. وسواسهای داخل خانواده به اخلاق و کردار افراد در بیرون از خانواده هم سرایت میکند و تاثیر مخرب خودش را می گذارد. همانطور که رعایت طهارت در خانه، در عملکرد افراد در بیرون از خانه موثر است؛ عدم طهارت هم تاثیر مخرب خودش را در عملکرد افراد در بیرون از خانه می گذارد.
خانه قبل از اینکه رئیس بخواهد، قواعد و مقررات میخواهد که باید درون آن رعایت شود. این قواعد را همگی باید رعایت کنند. حتی این مورد برای کشورداری هم صدق میکند. یک کشور قبل از آنکه رئیس بخواهد، قانونهایی صحیح میخواهد که کاربردی و اجرایی شوند. کشوری که رئیس دارد ولی قانون در آن اجرا نمیشود، یعنی روی رویه و روال صحیحی به سر نمی برد.
بعضی مادران و پدران خودشان را قانون خانه میدانند که این اشتباه است. خدای قادر متعال خودش می فرماید که به والدین خویش احترام بگذارید؛ اما اگر شما را به یک کار ناپسند امر کردند، انجامش ندهید. این یعنی که والدین قانون خانواده نیستند و بلکه خانه قوانین خودش را دارد که در راستای طهارت خانه است.
وَإِنْ جَاهَدَاکَ عَلَى أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۵﴾
و اگر تو را وادارند تا در باره چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى از آنان فرمان مبر و[لى] در دنیا به خوبى با آنان معاشرت کن و راه کسى را پیروى کن که توبه کنان به سوى من بازمى گردد و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است و از [حقیقت] آنچه انجام مى دادید شما را با خبر خواهم کرد (۱۵)
مهریههای زیاد مثل مار در خانه هستند که هر لحظه احتمال بیدار شدن آن هست. ممکن است گرفتاری ایجاد کند و قواعد خانه را به هم بریزد. بعضی اصول و شرایط غلط در حین ازدواج، بعدا در آینده قواعد و ستونهای غلطی در خانه ایجاد میکند. مهریه زیاد یک ستون غلط در خانه است. وقتی مهریه زیاد باشد و پدر خانواده قادر به پرداخت آن نباشد؛ آن موقع مادر خانواده به جای مهریه، کنترل و قواعد و قوانین خانه را به دست می گیرد و این درست برخلاف آنچیزی است که خدا می فرماید.
قبلاً شهرها هم دیوار داشتند. حتی کشوری مثل چین در قدیم به خاطر جلوگیری از حمله مغولها، یک دیوار عظیم درست کردند. کره شمالی یک دیوار دور و بر خود کشیده است و یک خانه بسیار بزرگ و محروم و سرکوب شده تشکیل داده است. البته این افراد وقتی از آن خانه بیرون بروند، دیگر زیر همه چیز میزنند؛ زیرا در این خانه های بزرگ، طهارت جزو اصول اساسی آنها نیست و بلکه یک سیستم برده داری است. اما خدای رحمان، خانه اینجوری هم نمیخواهد. اما در کره جنوبی خیلی چیزها آزاد است، طوریکه خانه معنای واقعی خود را از دست داده است. اینها هر دو افراط و تفریط هستند. هر کدام مشکلات خاصی را برای آنها ایجاد کرده است.
در زمانهای قدیم، خدای حکیم، خانوادههای بزرگتر در نظر داشت؛ به همین خاطر در مذاهب باستانی، زنِ برادر به عنوان محرم به حساب میآمد. زیرا زندگی آن موقع چنین شرطی را اقتضا میکرد. برادران میبایستی در یک خانواده در کنار هم زندگی میکردند تا بتوانند امورات مزرعه و کارهای خود را انجام دهند. اما بعدا در قرآن، خدای حکیم این قاعده را لغو کرد و محارم را محدودتر کرد و زنِ برادر را از لیست محارم خارج ساخت. اینها مقتضیات زندگی آخر الزمانی است. قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانی، شرایط و قوانین را برای زندگی آخرالزمانی آماده کرده است. زندگی در آخر الزمان مشکلات زیادی خواهد داشت که اجبارا به سمت یک سری محدودیتها خواهد رفت و خدای رحمان در قرآن چنین شرایطی را در نظر گرفته اند.
اگر یک فیلم را وارد خانواده میکنید، ابتدا خودت نگاه کن بعد به افراد خانواده نمایش بده تا حرمت خانه و خانواده نشکند. قواعد و اصول خانه را هیچوقت زیر پا نگذارید تا خانه و خانواده به عنوان محیطی امن و پاک در اختیار اعضاء خانواده باشد. بعضی ها پاک بودن خانه را به امکانات و تجهیزات داخل آن نسبت میدهند که اشتباه است. خانه کاهگلی باشد ولی پاک باشد. بعضی امکانات نصب شده داخل خانه خصوصیات پاکی خانه را نقض میکنند که نباید از اینها استفاده کرد.
سیستم رحمانی خودش یک پناهگاه است. وقتی قواعد رحمانی در مورد تغذیه و بیماری را رعایت کنید خود به خود به یک شفا دست یافتهای که نیاز تو را به مراکز درمانی و دادگاه ها و سایر جایگاهها خیلی کم میکند.
در این دوره و زمانه مفاهیم خانه رحمانی در خانهها برقرار نیست. مرد از قواعد خانه حفاظت میکند همانطور که پیامبر ابراهیم بنایی را ساخت و قواعد آن را براساس دستورات خدای رحمان برپا کرد. بچهها باید در این قواعد مشارکت داده شوند. این بهترین راه یادگیری است. شیطان نرم نرمک، قواعد خانه را می خواهد برعکس و وارونه کند. بعضی مادران فکر میکنند که اگر همه قواعد خانه را آنها تعیین کنند، به سود بچه هاست. در حالی که اینطوری بچه ها سوسول بار می آیند و به درد داخل اجتماع نمی خورند. قواعد خانه را خود خدا تعیین کرده است و بحث ما سر برپاکردن آن است.
زنان معمولا یک سری اطلاعات خصوصی داخل خانه خود را با همدیگر در میان میگذارند که اشتباه است. اینها داده ها و ورودیهای داخل خانه خود را افشا میکنند و در نتیجه مورد سوء استفاده قرار می گیرد و باعث تاثیرات مخرب بر روی خانواده های دیگر میشود.
در یک روستا در کشور هند خانهها درب ندارند ولی کسی دزدی نمیکند. آدمیان آن روستا فکر میکنند که اگر کسی دزدی کند، بلایی سرش میآید. البته این نوع محافظت فقط برای آن روستا به درد میخورد. زیرا اگر روزی بیگانهای وارد این روستا شود، همه خانهها را جارو میکند و میدزدد. خانه با قواعد و ستونهای خرافاتی، ایمنی واقعی ایجاد نمی کند. قاعده این روستا ایمنی بخش نیست. خرافات مشکلات را حل نمی کند و بلکه فقط یک پوشش موقتی و ناکاراست. در بچگی به بچه ها می گفتند ناخنهایتان را کوتاه کنید و گرنه شیطان روی آن نماز می خواند. ممکن است که تعدادی به همین خاطر رعایت کنند. اما با هر وسیله و نیتی نباید به هدف دست یافت. زیرا اینها قواعد و ستونهای غلطی را به بچه ها یاد میدهد و ممکن است موقتی مشکلی را حل کنید ولی این اصول و قواعد بالاخره روزی فرو می ریزد. آن موقع برای بچه؛ هر آنچه که در خانه آموخته است، پنبه میشود. وقتی بچه به قواعد و ستونهای خانه اعتمادش را از دست دهد، دیگر بقیه چیزهای درست را هم رعایت نمی کند و در کل اعتمادش را از دست میدهد. روستایی که در هند داستانش ذکر شد، برای تامین امنیت خود، از قواعد کارمایی استفاده کرده اند. از قواعد کارمایی برای مدیریت و برپایی ستونهای خانواده استفاده نکنید.
قواعد کارمایی، فلسفه ها و جهان بینی دقیقی نیستند. این قواعد نمی تواند اصول دنیا را بدرستی توضیح دهند. معمولا خانواده ها به بچه هایشان یاد میدهند که مثلا هر کس یک معلول را اذیت کند، او هم معلول میشود. این یک قاعده غلط است که براساس کارما می چرخد. در بیشتر مواقع چنین اتفاقی نمی افتد. وقتی اصول غلطی به بچه ها یاد داده شود، بعد از مدتی به بقیه اصول درست هم اعتمادش را از دست میدهد. خیلی ها معلولان را اذیت میکنند و معلول هم نمیشوند. ما در بینش و جهان بینی خود باید در نظر داشته باشیم که جهان بیهوده آفریده نشده است. هرکسی جزای کار خودش را می بیند ولی لزوما نه در این دنیا، بلکه در جهنم و یا بهشت. برای ما زمان قیامت خیلی دور است، اما برای خدا خیلی نزدیک است و چیزی نمانده است. خدا به روش خودش جزا و عقاب میدهد. اما انسان برای خودش قانون جزا و عقاب صادر کرد و اسم آن را کارما گذاشت.
إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدًا ﴿۶﴾ زیرا آنها ، آن را دور مى بینند (۶)
وَنَرَاهُ قَرِیبًا ﴿۷﴾ و [ما] نزدیکش مى بینیم (۷)
یَوْمَ تَکُونُ السَّمَاءُ کَالْمُهْلِ ﴿۸﴾ روزى که آسمانها چون فلز گداخته شود (۸)
وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ ﴿۹﴾ و کوهها چون پشم زده گردد (۹)
وَلَا یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیمًا ﴿۱۰﴾ و هیچ دوست صمیمى از دوست صمیمى [حال] نپرسد (۱۰)
یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ ﴿۱۱﴾ آنان را به ایشان نشان مى دهند گناهکار آرزو مى کند که کاش براى رهایى از عذاب آن روز مى توانست پسران خود را عوض دهد (۱۱)
وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ ﴿۱۲﴾ و [نیز] همسرش و برادرش را (۱۲)
وَفَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ ﴿۱۳﴾ و قبیله اش را که به او پناه مى دهد (۱۳)
وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ یُنْجِیهِ ﴿۱۴﴾ و هر که را که در روى زمین است همه را [عوض مى داد] و آنگاه خود را رها میکرد (۱۴)
خدا به زنان دستور میدهد که در خانه های خود ساکن شوند. البته سوء تفاهم نشود که این آیه به این معنا نیست که زنان از خانه بیرون نیایند. به آن معناست که هر آنچه که در بیرون می بینند، به آن اطمینان نکنند و در موارد بیرون از خانه مواظب باشند (وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَى= و در خانه هایتان خود آرام و قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینتهاى خود را آشکار مکنید).
همانطور که باید بین محارم و غیر محارم فرق قائل شوند و باید طرز رفتار و گفتارشان با محارم و غیر محارم تفاوتهایی داشته باشد. به همین طریق رفتار و گفتار آنان در خانه و بیرون از خانه تفاوت داشته باشد و گرنه دچار مشکلات عدیده ای میشوند.
لقمان خیلی زیبا اصولی را که یک بچه باید در خانواده یاد بگیرد را بیان میدارد.
وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ﴿۱۲﴾
و به راستى لقمان را حکمت دادیم که خدا را سپاس بگزار و هر که سپاس بگزارد تنها براى خود سپاس مى گزارد و هر کس کفران کند در حقیقت خدا بى نیاز ستوده است (۱۲)
وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لَا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ﴿۱۳﴾
و [یاد کن] هنگامى را که لقمان به پسر خویش در حالى که وى او را اندرز مى داد گفت اى پسرک من به خدا شرک میاور که به راستى شرک ستمى بزرگ است (۱۳)
وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ﴿۱۴﴾
و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش کردیم مادرش به او باردار شد سستى بر روى سستى و از شیر باز گرفتنش در دو سال است [آرى به او سفارش کردیم] که شکرگزار من و پدر و مادرت باش که بازگشت [همه] به سوى من است (۱۴)
وَإِنْ جَاهَدَاکَ عَلَى أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۵﴾
و اگر تو را وادارند تا در باره چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى از آنان فرمان مبر و[لى] در دنیا به خوبى با آنان معاشرت کن و راه کسى را پیروى کن که توبه کنان به سوى من بازمى گردد و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است و از [حقیقت] آنچه انجام مى دادید شما را با خبر خواهم کرد (۱۵)
یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِنْ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ ﴿۱۶﴾
اى پسرک من اگر [عمل تو] هموزن دانه خردلى و در تخته سنگى یا در آسمانها یا در زمین باشد خدا آن را مى آورد که خدا بس دقیق و آگاه است (۱۶)
یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿۱۷﴾
اى پسرک من نماز را برپا دار و به کار پسندیده وادار و از کار ناپسند باز دار و بر آسیبى که بر تو وارد آمده است شکیبا باش این [حاکى] از عزم [و اراده تو در] امور است (۱۷)
وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿۱۸﴾
و از مردم [به نخوت] رخ برمتاب و در زمین خرامان راه مرو که خدا خودپسند لافزن را دوست نمى دارد (۱۸)
وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ﴿۱۹﴾
و در راه رفتن خود میانه رو باش و صدایت را آهسته ساز که بدترین آوازها بانگ خران است (۱۹)
در ضمن نباید قواعد غلط خانه را قبول کرد. خدا می فرماید که اگر والدینت تو را وادارند تا در باره چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى، از آنان فرمان مبر. زیرا شرک یک امر حیاتی است و سرنوشت انسان به این مساله ربط دارد. اگر در یک خانواده، شرک به عنوان قواعد و ستون خانواده مطرح شد، نباید پذیرفت.
نصیحتهای لقمان بسیار زیبا و رهگشاست. آن را با دقت باید خواند. اینها معنویتهایی هستند که یک بچه باید در خانواده یاد بگیرد.
در قرآن داستان زنی آورده شده است که اصول من در آوردی خودش را در خانه برقرار میکرد و از آن سوء استفاده میکرد. این فرد زلیخا زن عزیز مصر (وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ = و آن [بانو] که وى در خانه اش بود خواست از او کام گیرد) بود. در ادامه آیه می فرماید که وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ یعنی درها را بست. یعنی زلیخا شرایطی را در خانه برقرار کرد که راهی برای عدم پذیرش پیشنهادش وجود نداشته باشد. بعضی زنان قوانین و قواعد خانه را قبول ندارند و با مکر، این قوانین را دور میزنند. خدای رحمان این روش را قبول ندارد و این روشها، بنیان خانواده را به هم می ریزد.
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ ﴿۲۳﴾
و آن [بانو] که وى در خانه اش بود خواست از او کام گیرد و درها را [پیاپى] چفت کرد و گفت بیا که از آن توام [یوسف] گفت پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نیکو داده است قطعا ستمکاران رستگار نمى شوند (۲۳)
این طرز مدیرت خانه، مذموم و ناپسند است و خدا آن را تجویز نکرده است. زن سالاری و یا مرد سالاری مورد پسند خدا نیست و بلکه آنچه که در خانه باید برقرار باشد، قواعد رحمانی است که بر پایه مودت و رحمت دو جانبه برقرار است. خانه باید جای امنی باشد. اما سوء استفاده از این امنیت، شرایط را به سمت و سویی می برد که امنیتهای دیگر به خطر می افتد. بعضی زنان و مردان بوسیله مهریه و یا پول و زور و یا قدرت بدنی قصد دارند که قواعد خانه را به هم بریزند.
خانواده و یا بیت قاعده مخصوص خود را دارد که اهل آن باید آن را رعایت کنند. در آخر الزمان و آخر دوره ها، این قواعد به هم می خورد و به سخره گرفته میشود. اولین قیامها از خانواده ها شکل می گیرد. برای قیام علیه جبهه شرّ، باید از خانواده شروع کرد. وضعیت کلی خانواده را میتوان از روی حوادث آخر الزمان که در سوره تکویر فرموده است، فهمید. انسان کانون خانواده را به هم می ریزد و آن را از دست میدهد. اولین خطای انسان این است که کانون و قانون خانواده و بیت را به هم می ریزد. هر کدام از زنان و مردان که علیه نظام رحمانی طغیان کنند، از خانواده شروع میکنند. همسری که قانون خانواده را رعایت نکند و خود قانون اختراع کند، در صورت عدم برآورده شدن خواسته هایش، علیه خانواده خواهد شد و طغیان میکند. این داستان تمام انسانهاست.
زنانی که مهریه بالا تعیین میکنند و متقی نیستند، با پشتیبانی این مهریه غیرمعمول، کانون خانواده را به نفع خود تغییر میدهند و در صورت مقاومت همسر، مهریه زیاد را به اجرا می گذارند.
والدین بجای یاددادن معنویت رحمانی به فرزندان خود، سعی در تصاحب معنوی فرزندان میکنند تا از آن به عنوان پوان مثبت برای خود استفاده کنند. آنها به اشتباه و یا عمد و یا به تقلید از دیگران، خانواده را به محل داد و ستد و باج گیری تبدیل میکنند. آدمی برای رسیدن به هدفش، شایسته نیست که از هر روش و حربه ای استفاده کند. اما در آخر الزمان چنین اتفاقاتی خواهد افتاد و حتی به قانون تبدیل خواهد شد. همانطور که هم اکنون، خیلی از این باج گیری ها به قانون تبدیل شده است و بعضی وکلا با این قوانین بازی میکنند.
فرزندانی که در خانواده بی قانون بزرگ شوند، قطعا وقتی خود بزرگ شوند، خودشان هم اینچنین میخواهند. اکنون جوانان از خود می پرسند که چرا باید خانواده تشکیل دهند. آیا هدف ازدواج این است که مهریه زیاد تعیین شود تا حدی که مرد نتواند پرداخت کند و بعد مرد و زن بجای مودت و رحمت، روی این موضوع به مجادله و جنگ و دادگاه کشانده شوند؟ آیا این هدف تشکیل خانواده است؟ دختران با دیدن اینها فکر میکنند که برای بدست آوردن دل همسر خویش، باید مهریه زیاد تعیین کنند و از طریق این اهرم، مودت و رحمت بدست آورند. به این طریق، مهریه به شقاوت و سنگدلی بین زوجین تبدیل میشود. به این طریق مودت و رحمتی که بین زن و مرد باید بصورت متقابل باشد، به شقاوت متقابل تبدیل میشود. در قسمتهای قبلی ثابت شد که مهریه یک امر شیطانی است و در قرآن این کلمه نیامده است و بلکه مهریه از الهه مهر اخذ شده است. طریقه صحیح مهریه در قرآن که آن را صداق می نامد در این قسمت ذکر شد.
زنان و مردان بجای بکارگیری مودت و رحمت در ارتباطات فی مابین، سعی در تملک همدیگر دارند که عملا نقش خود در خانواده را فراموش و یا منحرف میکنند. خدای رحمان خیر خواه انسان است و آن قادر متعال میداند که چه می فرماید. خدا چیزی میداند که ما نمی دانیم. کسی که تسلیم اوامر پروردگارش نشود؛ قطعا نمی تواند رستگار شود.
آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
اعوذ بالله من الشیطن الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جادوی شیاطین (قسمت 178)
هوش قرآنی (5)
خدا چیزی میداند که ما نمی دانیم
زمانی که خدای رحمان به ملائک فرمود که میخواهم در زمین خلیفه ای قرار دهم تا طبق آنچه که ادعا دارد، امورات خود را بگرداند. ملائک نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند و با توجه به علم خود، بیان کردند که خدایا چرا میخواهی چنین کنید، در حالی که در چنین سیستمی خونریزی و فساد بوجود می آید.
وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمین جانشینى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آیا در آن کسى را مى گمارى که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد و حال آنکه ما با ستایش تو [تو را] تنزیه مى کنیم و به تقدیست مى پردازیم فرمود من چیزى مى دانم که شما نمیدانید (۳۰)
وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ ﴿۳۱﴾
و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى گویید از اسامى اینها به من خبر دهید (۳۱)
قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿۳۲﴾
گفتند منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته اى هیچ دانشى نیست تویى داناى حکیم (۳۲)
قَالَ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ ﴿۳۳﴾
فرمود اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماءشان خبر داد فرمود آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمانها و زمین را مى دانم و آنچه را آشکار مى کنید و آنچه را پنهان مى داشتید مى دانم (۳۳)
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ ﴿۳۴﴾
و چون فرشتگان را فرمودیم براى آدم سجده کنید پس بجز ابلیس که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد [همه] به سجده درافتادند (۳۴)
ملائک در مقابل تصمیم خدای رحمان، ابتدا گفتند که چرا چنین اختیاراتی به این گروه میدهید؛ زیرا اینها خونریزی و فساد میکنند. در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم. خدا در جواب آنان فرمود که: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ من چیزی میدانم که شما نمی دانید.
آن موقع خدا به آدم اسمهایی را یاد داد. در اینجا منظور از اسم، استعداد دستیابی به علوم مختلف بود. آن موقع آدم در بهشت بود. آدم علوم و اسمهایی که یادگرفته بود را برای ملائک بیان کرد. و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى گویید از اسامى اینها به من خبر دهید.
آن موقع ملائک خدا را تسبیح گفتند و گفتند: لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ما هیچ علمی به جز آنچه که تو به ما یاد داده ای نداریم.
فرشتگان در مقابل فرمایش خدای رحمان که فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ (من چیزی میدانم که شما نمی دانید)، گفتند لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا یعنی : ما هیچ علمی به جز آنچه که تو به ما یاد داده ای نداریم.
در نهایت، آدم اسماءی که فرشتگان میدانستند را به آنها گفت. بعد از آن بود که دستور داد فرشتگان در این امر به آدم سجده کنند. سجده کردن در اینجا به معنای خدمت کردن و همکاری کردن است. در این حالت همه ملائک سجده کردند، بجز ابلیس. ابلیس اعلام کرد که سجده نمی کند و بلکه سیستم علمی آدم را به هم میزند. دلیلش هم این بود که گفت آدم از خاک بدبو درست شده است و او از آتش ناری. به این طریق دشمنی بین این دو شروع شد. توجه شود که تمام این اتفاقات مربوط به زمانی است که آدم در بهشت بوده است. آدم و حوا در معرض فریب شیطان قرار گرفتند و فریب خوردند. به محض اینکه آدم وحوا فریب شیطان را خوردند، هر دو هبوط پیدا کردند و به زمین منتقل شدند. البته شیطان هم در این مرحله رجم شد و از بهشت بیرون رانده شد.
آدم در روی زمین، دیگر آن علم را بلد نیست و اگر هم باشد، به ندرت و به آرامی بر او آشکار می گردد. به قول دیگر، علم مفیدی که آدمی بلد است ، به تدریج بر او نازل میشود و یا به تدریج برای او آزاد میشود. قبیله های زیادی روی زمین بودند و هستند که از علم چیز چندانی نمی دانند. بنابراین علمی که آدم در روی زمین میداند و یا کشف میکند، فقط با اراده خداست و نه اراده خودش.
اما شیطان سجده نکرد و در نتیجه با توجه به طبیعت خلقتی خود که از آتش است، علم بشری را به سمت و سوی استفاده مخرب می برد. به این طریق علم روی کره زمین به یک شمشیر دو لبه تبدیل شده است که میتواند مفید باشد و میتواند مضر هم باشد.
در تورات بیان شده است که درخت ممنوعه ای که بشر از آن خورد، درخت علم و دانش بود. منظور تورات همین علم مضر است که با علم مفید قاطی شده است و کار بشر روی زمین را به بن بست رسانده است. شرکت اپل علامت تجاری محصولات خود را یک سیب گاز زده قرار داده است. طبق قول خودشان، منظورشان از این آیکون این است که خوردن درخت ممنوعه (طبق تورات گاز زدن سیب در بهشت) باعث بوجود آمدن این همه تکنولوژی خوب شده است! طبق این برداشت، گاز زده بودن سیب، نشانهای از کنجکاوی و اتکای انسان به استفاده از دانش است. این ایده در ظاهر خوب به نظر می رسد ولی علم بدون معنویت از طرف خدا، راه درستی را طی نخواهد کرد. آرم قبلی اپل، رنگین کمان بود. این آرم را ال جی پی تی ها برای خود استفاده میکنند. کسانی که جنسیت انسانها را در نظر نمی گیرند و بین زن و مرد تفاوتی قائل نمیشوند، رنگین کمان را آرم خود میدانند و این هم باز یک مشکل بزرگ دیگر. آنها برداشتهای متفاوت و غلطی از مظاهر طبیعت میکنند. در حالی که در تورات نوشته شده است که بعد از طوفان نوح، رنگین کمان ظاهر شد و این نشانه آرامش بعد از طوفان بود. اما گروههای مختلف برای اهداف خود از آن استفاده میکنند. بنابراین حتی مظاهر علمی و طبیعت، برداشتهای متفاوتی از آن میشود که گاه منحرف کننده و باعث گمراهی است. این است که نه تنها علم بشری، میتواند به طور غلط استفاده شود؛ بلکه حتی نمادسازی از آن هم میتواند به برداشتهای غلطی منتهی شود. از نظر خدای رحمان، رنگین کمان نشانه آرامش بعد از طوفان، آرامش بعد از بارش و یا آرامش بعد از یک حادثه طبیعی است. اما گروههای منحرف آن را نشانه تعدد جنسیتها و تراجنسیتی میدانند.
اما اگر خوبتر توجه کنیم، تکنولوژی میتواند خوب و مفید هم باشد و همچنین میتواند مضر هم باشد. یک گوشی موبایل می تواند استفاده های مفیدی داشته باشد و میتواند منفذ گسترش بی نظمی و رواج بیماریهای روانی هم بشود. شیطان استفاده نادرست از تکنولوژی را تبلیغ میکند و خدای رحمان هم استفاده درست از آن را. در این بین انسان باید انتخاب کند. خدای رحمان برای سهولت در این انتخاب، کتابهای آسمانی نازل کرده است و با همه اتمام حجت کرده است.
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۳۸﴾
فرمودیم جملگى از آن فرود آیید پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست و غمگین نخواهند شد (۳۸)
وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿۳۹﴾
و[لى] کسانى که کفر ورزیدند و نشانه هاى ما را دروغ انگاشتند آنانند که اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود (۳۹)
شیطان همانجا آدم و حوا را تحریک کرد که چشیدن از درخت ممنوعه، آنان را جاودانه و ملائکه خواهد کرد. این درحالی بود که آدم، از قبل اسامی ملائک را هم گفته بود و شیطان آنقدر مکارانه فریبشان داد که آدم این را بیاد نیاورد.
جالب است که در قرآن، خدا بیان فرموده است که کل اسامی را به آدم آموخت (وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا). او در این مورد به حوا همسر آدم اشاره ای نکرده است. به همین دلیل است که در این جهان هم بیشتر علوم بوسیله مردان کشف میشود و زنان در این مورد زیاد فعال نیستند و حتی اگر فعال هم باشند، تابع مردان هستند.
در تورات بیان شده است که آدم و حوا از درخت معرفت نیک و بد خوردند. چون شیطان آنان را وسوسه کرد که با خوردن آن، مانند خدا دانا و علیم خواهند شد. آدم و حوا از میوه ممنوعه خوردند و پس از آن، هر دو متوجه عریانی خود شدند و دچار مشکلات فراوانی شدند. در این حالت متوجه خواهیم شد که خوردن از درخت ممنوعه، آنان را داناتر نکرد، بلکه وارد جزئیات بی پایان کرد و گرفتار مشکلات و نقصها و عیبهای فراوانی شدند. خدا در قرآن، چشیدن از درخت ممنوعه را نه تنها دانایی نمیداند، بلکه آن را جهالت و کفر می داند. خوردن از درخت ممنوعه یعنی وارد جزئیات بی پایان شدن و در نتیجه سردرگمی و حیرانی. علم بشری ابتدا گفت شیر برای استخوان خوب است؛ بعد از مدتی گفت که نه شیر برای استخوان مناسب نیست و باعث پوکی استخوان میشود. اما بعدا متوجه شدند که زیاده روی در خوردن شیر باعث ایجاد محیط اسیدی در بدن شده و باعث پوکی استخوان میشود ولی مصرف متعادل آن مشکلی ایجاد نمی کند. این ما را یاد آن آیه قرآن می اندازد که می فرماید: بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید. اینجا ما به دو بُعد از این قضیه می رسیم:
1- از همان اول به حرف و نصیحت خدای رحمان که می فرماید: بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید؛ اعتماد کنیم و به آن عمل کنیم و تحت تاثیر حرف و حدیثهای دیگر، جوگیر نشویم. که این همان معنویت واقعی است.
2- علم زده شویم و به محض کشف یک خاصیت مفید در یک ماده غذایی، در خوردن آن زیاده روی کنیم و خود را دچار مشکل کنیم.
این دو روش استفاده از علم است. البته انسان بیشتر دنبال روش دومی است. خدا با یک جمله، ماهیت اصلی و واقعی و جنبه مفید علم را مشخص کرده است. کسی که این نصیحت خدا را مبنای خود قرار دهد، راه درستی را طی میکند و خوف و حزن نخواهد داشت.
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۳۸﴾
فرمودیم جملگى از آن فرود آیید پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست و غمگین نخواهند شد (۳۸)
اما از یک طرف دیگر، انسان میتواند وارد یک فاز بی پایان شود و خود را در دردسر بیندازد. زیرا علم بطور تدریجی نمایان میشود و در حین این فرآیند، نمی توان آن را ستون خود قرار داد. بنابراین به یک راهنمای بیرونی و از عالم بالا نیازمند است که دچار این انحراف نشود. بنابراین وقتی خدا می فرماید بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید. این دستور به دو قسمت تبدیل میشود:
1- جنبه مادی : بخورید و بیاشامید
2- جنبه معنوی: اسراف نکنید
این دستور فقط وقتی میتواند کامل باشد که هر دو قسمتش اجرا شود. معمولا مردم قسمت اولش را اجرا میکنند ولی به قسمت دوم کاری ندارند، زیرا قسمت دوم بخش معنوی دستور است. علم در ظاهر میگوید که این ماده برای آهن خوب است و آن ماده برای ویتامین ب خوب است و اینها دستورات مادی هستند. اما راجع به عدم پرهیز و عدم اسراف و وجود صبر در تغذیه که معنوی هستند، صحبت نمی کند. البته بعدا که گندش در آمد و همگی بیمار شدند؛ آن موقع شروع میکند به حرف زدن.
خیلی از داروها برای اولین بار که کشف شدند، طرفداران زیادی داشتند؛ زیرا در ظاهر بعضی مشکلات را حل میکرد. اما بمرور زمان متوجه شدند که اینها فقط یک مسکن هستند و سیستم ایمنی بدن را نابود میکنند. اما انسان دیر متوجه این موضوع شد و زندگی و استایل خود را به آن عادت داده بود. به این طریق علم بشری که در مسیر غلط بیفتد، میتواند منجر به ایجاد شرایط آخرالزمانی شود. اصلا آخر الزمان یعنی همین. روشها و علم و بینش انسان در مسیری خواهند افتاد که زندگی را سخت میکنند و در نتیجه واقعا دردسرساز و دست و پاگیر میشوند و به این طریق شرایط آخر الزمانی پیش خواهد آمد. تمام پیامبرانی که در طول تاریخ آمدند و حرفهای آسمانی زدند؛ مردم به آنها می گفتند دیوانه، ساحر، نادان و... . زیرا آنها حرف و روش خود را صحیح می دانستند و آن را غیر قابل تغییر می دانستند و فکر میکردند که حرفی بالادست دانسته های آنان نیامده است. در سوره تکویر شرایطی که انسان در آخر الزمان برای خود درست میکند آمده است. اینها علامات آخر الزمان هستند.
إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ ﴿۱﴾ آنگاه که خورشید به هم درپیچد (۱)
وَإِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ ﴿۲﴾و آنگه که ستارگان همى تیره شوند (۲)
وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ ﴿۳﴾و آنگاه که کوهها به رفتار آیند (۳)
وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ ﴿۴﴾وقتى شتران ماده وانهاده شوند (۴)
وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ﴿۵﴾و آنگه که وحوش را همى گرد آرند (۵)
وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ ﴿۶﴾دریاها آنگه که جوشان گردند (۶)
وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ ﴿۷﴾و آنگاه که جانها به هم درپیوندند (۷)
وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿۸﴾پرسند چو زان دخترک زنده به گور (۸)
بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ﴿۹﴾به کدامین گناه کشته شده است (۹)
تمام این اتفاقات به خاطر دید و بینش و کاربرد غلط انسان در مورد علم پیش میاید. درخت ممنوعه ای که خدا آن را از آدم و حوا منع کرد؛ استفاده غلط از علم است. خدا به آدم و حوا گفت که از این درخت نخورید. اما شیطان آنان را وسوسه کرد که بخورند. زندگی بشر روی زمین ادامه این داستان است. خدا دستوری فرمود که آدم و حوا از آن تبعیت نکردند و در نتیجه به یک کلاف سردر گم وارد شدند. در این کلاف سردر گم عیبها و نقصهای آنان مشخص و هویدا میشود. زیرا انسان حرف خدا را ستون زندگی خویش قرار نمی دهد و جوگیر علوم اکتشافی خودش میشود.
از همان اول ملائک تشخیص دادند که شیطان از این موضوع سوء استفاده میکند و نمی گذارد انسان از این موضوع به درستی استفاده کند. اما خدا در جواب آنان فرمود که من چیزی میدانم که شما نمی دانید.
مردم روی زمین سوالات اینگونه ای را زیاد مطرح میکنند و نسبت به طرح خدا سوالاتی را پیش می آورند. اما فرق طرح سوال ملائکه و انسان در این است که ملائک به طرح خدا تسلیم شدند و آن را پذیرفتند. اما بیشتر انسانها در این طرح شک ایجاد میکنند و از خود می پرسند:
چرا خدا توی سر ظالمان نمی زند؟
چرا خدا مشکلات اقتصادی را حل نمی کند؟
چرا خدا جلو جنگ و خونریزی ها در جهان را نمی گیرد؟
چرا این همه خیانت و جنایت در جهان صورت می گیرد؟
چرا خدا در این موارد ساکت است و هیچ کاری نمی کند؟
و ...
انسان در حالی این سوالات را مطرح میکند که دستورات خدا را کنار گذاشته و علم ناقص خودش را بر دستورات معنوی خدای رحمان ترجیح داده است و تمام این مشکلات ناشی از این موضوع است. ما اینجا نمی خواهیم بگوییم که استفاده از علم مناسب نیست. بلکه مناسب است ولی به شرطی که دستورات خدای رحمان نقض نشود. زیرا دستورات خدای رحمان از بُعد بالاتری آمده اند و تمام جوانب و ابعاد را در نظر دارند. در عالم بالاتر خدا فرمود کن فیکون. با این دستور تمام جهان خلق شد. دستوری که خدا می فرماید بسیار کوتاه و پرقدرت است. وقتی خدا می فرماید که در درمان بیماری به پایه های بدنی خود تکیه کنید؛ این یک دستور کوتاه و پرقدرت است و هیچ علمی نمی تواند این دستور را دور بزند. اگر انسان علم خودش را بر این دستور ترجیح دهد، زیانکار است و شرایط آخر الزمانی برای خودش پیش خواهد آورد. خدا طبق علم انسان عمل نمی کند. وقتی خدا یک دستوری می فرماید و مثلا میگوید خون نخورید؛ این دستور لغو شدنی نیست و علم انسانی هم باید به این دستور برسد و گرنه راه غلطی را طی کرده است. به همین علت است که خدا چیزی میداند که ما نمی دانیم. یعنی علم انسان نباید دستورات خدای رحمان را لغو کند و باید در سایه و زیر نظر دستورات خدای رحمان باشد. شهید بودن در همین معناست. یعنی انسان به مرحله ای میرسد که به وضوح بالابودن دستورات خدا را می بیند و دستورات خدای رحمان را اجرا میکند و صحیح بودن آن برایش واضح و هویداست و او در این زمینه به مرحله شهود رسیده است. کسی که به مرحله شهید برسد، حتی اگر مثلا بیست مقاله علمی در مورد فواید مشروب الکلی و خون به او نشان دهند، باز او به آن روی نمی برد. زیرا او در این حالت به حالت شهود رسیده است و جملات عالم اعلا را درک کرده است و شهود او بسیار بالاتر از علم و دانسته های ناقص بشری است. اینکه در روز قیامت، انبیا و شهدا به عنوان شاهد آورده میشوند؛ به این علت است که آنان بر حوادث آن روز آگاهند و میدانند که چرا وضعیت آخر الزمانی پیش آمده است و چرا بشر به این وضعیت رسیده است. کلمه نبی از نبا آمده است، یعنی کسی که خبرهایی از عالم بالاتر به او میرسد و شهدا هم کسانی هستند که واقعیتهای عالم بالاتر را درک میکنند و به همین خاطر در آن روز به عنوان شاهد آورده میشوند.
وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ الْکِتَابُ وَجِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَالشُّهَدَاءِ وَقُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا یُظْلَمُونَ ﴿۶۹﴾
و زمین به نور پروردگارش روشن گردد و کارنامه [اعمال در میان] نهاده شود و پیامبران و شاهدان را بیاورند و میانشان به حق داورى گردد و مورد ستم قرار نگیرند (۶۹)
برخلاف باور عموم، شهید لزوما کشته نشده است و آدمی میتواند شهید باشد و زنده هم باشد. به همین خاطر خدای رحمان می فرماید که شهدا زنده اند؛ زیرا آنها در بهشت نزد پروردگار به سر می برند و آنجا زندگی میکنند. اینکه آنها بلافاصله بعد از مرگ وارد بهشت میشوند و مراحل قضاوت را طی نمی کنند؛ این است که آنها چارچوب کلی از زندگی را درک کرده و آماده ورود به بهشت هستند و به همین خاطر بلافاصله بعد از مرگ وارد بهشت میشوند.
کسی که به این مرحله نرسیده است؛ از خود می پرسد که چرا این همه بیماری و مشکلات در جهان پیش آمده است؟ انسان این سوالات و شکایتها را نسبت به خدا مطرح میکند و به این بهانه خدا را عبادت نمی کند. همین انسان اگر ثروتمند شود و همه این مشکلاتش هم حل شود، باز هم خدا را عبادت نمی کند، زیرا حل مشکلش را ناشی از زحمات و علم خود میداند. انسان هنوز تکلیف خود با خدای خود را مشخص نکرده است ولی یک روزی مجبور است آن را مشخص کند. اصلا ما به این دنیا آمده ایم که این وضعیت را مشخص کنیم.
خدا نسبت به انسانها رحم زیادی دارد. تصور کنید یک شاگرد بنا ساختمانی درست میکند. در حین درست کردن ساختمان، چندین اشتباه میکند. اشتباه طوری است که قابل جبران نیست. اما استادش به او میگوید که برای جلوگیری از بروز مشکل، مقداری بتن زیر آن بریز. شاگرد این کار را میکند. در ادامه کار، شاگرد باز هم اشتباه دیگری میکند که قابل برگشت نیست. استاد به او میگوید که اشتباه غیر قابل بازگشتی کردی؛ اما دیوارش را مثلا ایزوگام کنید تا اثرات و عواقب این عیب کاهش یابد و یا رفع شود. شاگرد با همین منوال و روش پینه دوزی ادامه میدهد. ولی استاد در همه حال کمکش میکند که نتیجه قابل استفاده باشد. ولی در نهایت کار به جایی میرسد که دیگر آنقدر اشتباهات زیاد میشود که قابل پینه هم نیست. این حالت وقوع آخرالزمان است.
جریان خدا و انسان هم مثل این استاد و شاگرد است. خدا خودش علم را به انسان آموخت و به تدریج به او می نمایاند. خدا صبرش زیاد است و با انسان همراهی میکند حتی اگر انسان سازه را اشتباهی پیش برده باشد. فرق خدا با ملائک در همین نکته بود. خدا صبرش زیاد است ولی ملائک به اندازه خدا صبر نداشتند. اعتراض ملائک نسبت به آفرینش آدمیان بخاطر این بود که آنان به اندازه خدا صبر ندارند.
در زمان قدیم، انسان روی زمین، رودخانه ها را آلوده کرد. خدا دستور به پاکیزگی و طهارت داد و فرمان داد که محیط خود را هم پاکیزه نگهدارید. اما انسان بی توجهی کرد و کنترل از دستش خارج شد. خدا اینبار فرمود که از چشمه های جاری که از کوهها خارج میشود، استفاده کنید. بعد از مدتی مردم چشمه ها را هم خشکاندند. اینبار انسان مجبور شد که از چاه استفاده کند. اما خدا به او توصیه کرد که در مصرف آب چاه زیاده روی نکند و گرنه زلزله برای خود بوجود می آورد. انسان به دستور خدا توجه نکرد و در نتیجه چاه هم جوابگو نشد و زمین بارها لرزید. بعد انسان شروع کرد به سد سازی. سدها تمام چشمه ها و رودخانه ها را خشک کردند. بشر به دردسر افتاد و تمام رودخانه ها و چشمه های طبیعی را از دست داد. آیا بشر علمش را نداشت یا اینکه علمش را داشت و این همه سد ساخت؟ آیا نمی دانست که ساخت این همه سد، مشکلات بزرگتری ایجاد میکند؟
جواب این سوال این است که: انسان هم میدانست و هم نمیدانست. ولی اکنون سد هم جوابگو نیست. پس طبق علم انسان راه چاره چیست؟ راه چاره اصلی این است که طریق مصرف آب کشاورزی تغییر یابد و ضابطه مند شود تا آب اسراف نشود. اما ممکن است انسان شرایطی را در مورد زندگی بوجود آورده باشد که نتواند این کار را بکند. بنابراین مجبور است که راه حل دیگری بوجود آورد و رو به آب شیرین کن ببرد. اما این روش هم عواقب زیادی دارد و انرژی زیادی می برد. به هم خوردن اکوسیستم طبیعت، تولید آبی که حاوی املاح طبیعی نیست و ... . آب چشمه ها از میان خاک و سنگها از بالای کوهها پایین می آیند و تمام املاح مورد نیاز بدن را در خود دارند. اما در روش جدید، انسان مجبور است که این املاح را طور دیگری جبران کند و خود را وابسته به چیزهای دیگری میکند. به این طریق انسان روزبروز مشکلاتش گسترده تر میشود. گرچه از نظر علمی پیشرفته تر میشود ولی مشکلی که خدا حل کند، یک چیز دیگری است. ولی بالاخره بشر روزی به بن بست میرسد. زیرا آنقدر مشکلات گسترده و پیچیده میشود که دیگر قابل حل نیست. آن موقع آخر الزمان است و کار جهان به پایان میرسد و نهایتا این آزمایش به پایان خود میرسد.
تغییرات نابهنجار زیادی در این فرآیند پینه بازی رخ میدهد که خیلی از آدمیان تحمل این تغییرات را ندارند. حتی سن انسان تا حدی است که این تغییرات برایش قابل تحمل و قابل تعقل باشد. خدا رحمش زیاد است و سن زیادی به بیشتر آدمیان نمیدهد. آدمی به مرحله ای از سن میرسد که دیگر زندگی برایش لذت بخش نیست و روشهای زندگی برایش بی معناست زیرا آنقدر تغییرات غیرمعقول بوجود آمده است. خدای رحمان این مرحله از زندگی را أَرْذَلِ الْعُمُرِ (زندگی بی هدف و خارج از کنترل) می نامد.
وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لَا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ﴿۷۰﴾
و خدا شما را آفرید سپس [جان] شما را مى گیرد و بعضى از شما تا خوارترین [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مى شود به طورى که بعد از [آن همه] دانستن [دیگر] چیزى نمى دانند قطعا خدا داناى تواناست (۷۰)
زمان قدیم که تغییرات طبیعی تر بوده است، سن آدمیان خیلی زیادتر بوده است. اگر می بینید که سن آدمیان نسبت به زمان قدیم خیلی کمتر شده است؛ به این علت است که اکنون تغییرات غیرقابل فهم و غیر قابل درک در فرآیند زندگی بشر زیاد شده است. خدا به ما رحم میکند و ما را در این شرایط قرار نمی دهد و سن زیادی به ما نمی دهد.
کسانی که طی این فرآیند به نتیجه لازم نرسند، خدا آنانرا طرد میکند و به جایی به اسم جهنم خواهد فرستاد تا در آنجا از کمکها و توصیه های خدا دور باشند. خدا به جهنمیان می فرماید:
قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ ﴿۱۰۸﴾
مى فرماید [بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید (۱۰۸)
در این آیه ابتدا می فرماید که در جهنم گم شوید و بعد می فرماید که با من سخن مگوئید. این نشان میدهد که افراد جهنمی، توانایی کلام با خدا را ندارند. یعنی سبک و استایل زندگی در جهنم طوری است که امکان ارتباط با خدا نیست. اگر دیدید که در یک منطقه ای، مشکلات زیادی بوجود آمده است، قطعا بدانید که خدا آنان را تقریبا رها کرده است. مردمی که دستورات خدا را رها کنند، خدا هم آنان را رها میکند. مردمی که خدا را فراموش کنند، خدا هم آنان را فراموش میکند.
مومنان دید دیگری نسبت به این جهان دارند و آنان یک دید کلی از عالم بالاتر با خود دارند که زندگی را خیلی راحت تر و قابل فهمتر و قابل درکتر میکند.
الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ﴿۱۵۶﴾
[همان] کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى گردیم (۱۵۶)
أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ﴿۱۵۷﴾
بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راهیافتگان [هم] خود ایشانند (۱۵۷)
تسلیم خدا شدن و پذیرفتن دستورات خدای رحمان، راه حل اصلی تمام این پارادکسهاست. این همان دینی است که خدا به ما معرفی کرده است و همان اسلام است. اسلام یک اسم خاص نیست و بلکه یک اسم معنادار است به معنای تسلیم محض خدا بودن. از نظر من کلمه اسلام باید به زبانهای دیگر ترجمه شود. اسلام یک اسم خاص نیست که به زبانهای دیگر ترجمه نشود. بلکه باید به عنوان دینی که دیندار در آن تسلیم دستورات و روشهای خدای رحمان میشود، معنا شود. دین به معنای راه و روش زندگی است و این راه و روش زندگی باید مبتنی بر معنویت عالم بالاتر باشد و این یعنی ترجیح دستورات عالم بالاتر بر علم. این همان اسلام است، یعنی تسلیم محض خدا شدن. تمام پیامبران قبل هم خود را مسلمان نامیده اند. اما پس چرا پیروانشان خود را یهودی و مسیحی و ... می نامند؟ اینها نامگذاریهای خودشان است و ربطی به دین خدا ندارد. یعقوب در آخرین لحظات عمرش می گوید: وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ یعنی ما همگی تسلیم محض خدا هستیم.
أَمْ کُنْتُمْ شُهَدَاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِیهِ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قَالُوا نَعْبُدُ إِلَهَکَ وَإِلَهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿۱۳۳﴾
آیا وقتى که یعقوب را مرگ فرا رسید حاضر بودید هنگامى که به پسران خود گفت پس از من چه را خواهید پرستید گفتند معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق معبودى یگانه را مى پرستیم و در برابر او تسلیم هستیم (۱۳۳)
یعقوب براحتی برای فرزندانش کلمه مُسْلِمُونَ را بکار می گیرد. دین تمام پیامبران یکی بوده است. تسلیم خدا شدن و تسلیم دستورات او شدن. این آیه نکته های جالب دیگری هم دارد. زمانی که یعقوب را مرگ فرا رسید، فرزندانش را صدا کرد و آنان را نصیحتهای مهمی میکند. به این می گویند ابهت و اعتماد به نفس، حتی در لحظات آخر زندگی. اما در زمانه ما افرادی هستند که نزدیک مرگشان و هنگامی که بیماری سختی می گیرند، خود را زیر پتو می برد و شروع میکند به ناز کردن و گلایه کردن از دیگران! او دربدر بدنبال پزشکان می دود تا که مداوایش کنند. بعد از هفتاد سال زندگی، هنوز متوجه نیست که زندگی دست خداست و هیچ پزشکی نمیتواند حتی یک ثانیه به عمر انسان بیفزاید. یعقوب در لحظات آخر زندگیش، آنقدر بر خودش مسلط بوده است که از فرزندانش سوال میکند که بعد از مرگ من، چه خدایی را پرستش میکنید؟ و از آنان آزمون خداپرستی می گیرد. دلیل این جریان، به سبک زندگی یعقوب بر می گردد که در تمام عمرش مبتنی بر صبر بوده است. او در آخرین لحظات زندگیش هم مفید بوده است.
اگر انسان روزی به این نتیجه برسد که خدا چیزی میداند که بشر نمی داند. آنوقت میتوان به سرنوشت انسان امیدوار شد و گرنه سرنوشت خوبی در انتظارش نیست.
شاعر از فرط مشکلات روانی که در خود جمع کرده است از خود می پرسد: آمدنم بهر چی بود؟
گمراه کسی است که نداند کجاست و یا نداند چه توانایی هایی دارد و یا نداند دنبال چیست؟ اما خدا از ما میخواهد که نشانه های تغییر زمان و مکان را درک کنیم و بدانیم که چرا اکنون وضعیت اینطوری شده است. مصرف روزمره داروهای شیمیایی نشانه پیشرفت نیست و بلکه نشانه برگشتن دوباره به همان جهالت قدیمی است.
انسان منشاء مشکلات را نمی داند. به همین خاطر از خود سوال میکند که چرا در قوم لوط، زنان هم عذاب شدند؟ یا چرا قوم صالح همگی عذاب شدند، در حالی که یک نفر شتر را کشت؟
در قوم لوط، زنان نقش نیروهای پشت پرده را بازی میکردند. هیچ چیزی از دید خدا پنهان نمی ماند. اینکه چرا قوم صالح همگی عذاب شدند، در حالی که یک نفر شتر را عقر کرد؛ این است که مردم آن قوم یک نفر را استخدام کردند برای قتل شتر. بنابراین همگی مقصرند. برگزاری عدالت از دید خدا مثل عدالت انسانها نیست. چیزی از دید خدا پنهان نمی ماند. کسی نمی تواند بگوید که من در قتل شرکت نکردم. در قتل همکاری کردن، فرق چندانی با قتل ندارد.
ما فکر می کنیم که گذشتگان ما علم نداشته اند و یا طرفدار علم نبوده اند. آنان هم با توجه به زمان خود، از علم بهره برده اند. ناقص بودن علم و تکامل تدریجی آن باعث چنین دیدگاهی میشود، طوری که انسانها همیشه نسبت به گذشتگان به دید کم دانشی نگاه میکنند. در زمان قدیم میان رومیان، از ادرار برای تمیز کردن لباسهای کثیف بهره می بردند؛ زیرا ادرار حاوی آمونیاک است و خاصیتی مثل ماده شوینده دارد. حتی آنها از ادرار و مدفوع حیوانات برای درمان هم استفاده میکردند. اینها علم آن موقع بوده است. زیرا آنها به خاصیت تمیزکنندگی ادرار دست پیدا کرده بودند. وقتی حد و مرزی برای علم در نظر گرفته نشود، به مصرف ادرار و مدفوع هم خواهد رسید. اما خدای رحمان خوردن ادرار و مدفوع را ممنوع کرده است، زیرا اینها پاکیزه نیستند. اگر چه خاصیت علمی پاکیزه کنندگی هم داشته باشند. نمیتوان ادرار نوشید فقط بخاطر داشتن آمونیاک.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَاشْکُرُوا لِلَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ ﴿۱۷۲﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید از مواد پاکیزه اى که روزى شما کرده ایم بخورید و اگر تنها او را مى پرستید خدا را شکر کنید (۱۷۲)
سلیقه های زیبایی انسانها، تحت تاثیر عواملی قرار گرفته است. بطوریکه در زمانهای قدیم بعضی مردم برای زیبا کردن خود، لبهای خود را با روشهای مختلف بزرگ میکردند و خیال میکردند که ملکه زیبایی شده اند.
برای جلوگیری از افتادن در چنین حیطه ای از علم، باید دستورات خدای رحمان را مبنای استایل زندگی خود قرار داد. گاهی انسانها بوسیله مدیتیشن و یوگا به حالتی از ذهن می رسند که فکر میکنند دستوراتی از عالم بالاتر به آنها رسیده است. در حالی که دستوراتی که در این حالات به آنها میرسد، مربوط به دنیای شیاطین و اجنه است. از آنجا که شیاطین و اجنه هم بعد وجودیشان از بعد وجودی انسانها بالاتر است؛ این افراد به اشتباه برداشت غلطی از کسب معنویت و الهام می کنند. هر الهامی، الهام از طرف خدا نیست.